جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #41
قدم‌هایش هنوز قطع نشده‌اند، اما انگار صدایم چیزی در او را متوقف می‌کند. گذشت پنج ثانیه و می‌ایستد. در تصویرم هنوز پشتش به من است.
- میشه برگردی؟
تمام عمرم به یاد ندارم صدایم انقدر خواهش‌آمیز شده باشد. این لطفی است که از هیچ‌کس نخواسته‌ام، اما حالا، نمی‌دانم چرا، به یک چیز احتیاج دارم.
تصویر عوض می‌شود و او بالاخره برگشته است، نگاهش مثل همیشه خالی از هر احساسی است. تصویر بعد تغییر نکرده، پنج ثانیه‌ی کامل به من خیره مانده است، بدون هیچ واکنشی، فقط منتظر.
- میشه ازت چندتا سوال بپرسم؟
- می‌دونی که نمیشه.
لحنش همان است که همیشه بوده، خونسرد و محکم. اما این بار نمی‌خواهم به این راحتی تسلیم شوم. نفسی عمیق می‌کشم، دستم را مشت می‌کنم تا لرزشش را کنترل کنم و می‌گویم:
- لطفاً! به عنوان کسی که بهت اعتماد کرده، چه به درست و چه به غلط، حداقل حق دارم یکم سوال بپرسم.
- فعلاً بیا بریم داخل.
لحنش بی‌نهایت آرام است، اما من عقب می‌کشم.
- نه.
به گمانم سری به طرفین تکان می‌دهد، انگار که از این لجاجت خسته شده باشد. اما هنوز هم صبرش ته نکشیده. محکم می‌گویم:
- اول سوال‌های من.
آهی کوتاه می‌کشد.
- مشکلی ندارم تو خیابون تنهات بذارم.
- منم مشکلی درش نمی‌بینم.
این را که می‌گویم، در تصویر بعدم نگاهش اندکی تیز می‌شود. انگار حرفم برایش جالب بوده باشد. اما باز هم چیزی نمی‌گوید.
- بگو.
بالاخره کوتاه آمده است. نفسی عمیق می‌کشم. با اینکه خودم خواستم، حالا نمی‌دانم چطور باید شروع کنم.
- دیشب... .
مردد مکث می‌کنم. خاطره‌ی دیشب مثل سایه‌ای سنگین بر ذهنم چنبره زده اما دیگر وقت عقب‌نشینی نیست. دهان باز می‌کنم و آرام‌تر، اما محکم‌تر ادامه می‌دهم:
- دیشب گفتی اومدن‌مون به مشهد، به خاطر من نبوده. یه کار نیمه‌تموم داری. این کار، یهو واست پیش اومده؟
پنج ثانیه. چهره‌اش کمی سخت‌تر می‌شود. سایه‌ای از اخم روی ابروهایش می‌نشیند. انگار می‌داند به کجا دارم می‌روم، اما ترجیح می‌دهد تا جایی که ممکن است، جواب‌هایش را کوتاه و مبهم نگه دارد. کمی می‌ترسم، اما دوباره آن جمله‌ی معروف را به زبان می‌آورم.
- ازم برای فرار استفاده کردی؟
بی‌نهایت منتظر تصویر بعدم هستم، و با دیدنش خشکم می‌زند. نیشخندی محو، که بیشتر شبیه سایه‌ی یک لبخند است، روی لبش نشسته است.
- تو که می‌دونی... خودم می‌تونستم تنها فرار کنم.
- پس چه نیازی به من بود؟
- دوست داشتی بیای مشهد رو ببینی.
- کو مشهد؟
- خب الان تو محله‌شیم، این‌جا هم... .
حرفش را با گفتن نه قطع می‌کنم، با صدایی که حالا دیگر تردید کمتری در آن هست دوباره صدایش می‌زنم:
- آدونیس؟
چشم‌هایم را می‌بندم، برای چند ثانیه تاریکی را جایگزین این دنیای سنگین می‌کنم. وقتی دوباره بازشان می‌کنم، پنج ثانیه تاریکی را به جان می‌خرم و بعد نگاهم را مستقیم در چشمانش فرو می‌برم.
- فقط یه چیزو بهم بگو.
منتظر می‌ماند. شاید حتی پلک هم نمی‌زند.
- قرار نیست بهم آسیب بزنی. درسته؟
سکوتی میان‌مان می‌افتد. می‌گذرد اما چیزی در صورتش تغییر نمی‌کند، به گمانم نگاهش کمی عمیق‌تر شده.
- تو منو چی فرض کردی؟
حرفش مثل سیلی است. ناگهانی، مستقیم، بدون هیچ حاشیه‌ای.
- یه حسی بهم میگه اومدن‌مون اشتباه بوده.
- خب پس چرا برنمی‌گردی؟
- از مجازات برگشت می‌ترسم.
- پس حق انتخابی نداری.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #42
چقدر راحت این را می‌گوید. انگار که تمام حقیقت همین چند کلمه باشد. نگاهم را پایین می‌اندازم.
- فقط دوست دارم باز بهت اعتماد کنم ولی از حرف دیشبت، مثل این‌که... دوست نداری کسی بهت اعتماد کنه.
- تو بحث اعتماد خیلی عجولی.
- اما تو فرق داری، درسته؟ تو از اعتمادم سوء‌استفاده نمی‌کنی. مگه نه؟
لحظه‌ای کوتاه، خیلی کوتاه، در چشمانش چیزی برق می‌زند. احساسی که نمی‌توانم آن را دقیق بشناسم.
- چرا فکر می‌کنی من تافته‌ی جدا بافته‌ام؟
نیشخندی می‌زنم و تیر زهرآگینم را به تنش پرتاب می‌کنم.
- اختلال روانیت اینه نه؟ چند شخصیتی هستی.
- من یه شخصیت بیشتر ندارم.
تمام چند شخصیتی‌ها به جمله‌ات باور دارند.
- از دیشب تا الان چند درجه فرق کردی. هر سری یه طور رفتار می‌کنی. شخصیتت ثابت نیست.
پنج ثانیه و آدونیس سرش را کمی کج می‌کند.
- اون‌وقت اختلال روانی تو چیه؟
نفسم بند می‌آید. تیرم را به خودم برمی‌گرداند؟ ناخودآگاه، عقب می‌کشم. آرام پاسخ می‌دهم:
- من چشم‌هام... .
- اون که یه بهونه‌ی مسخره‌ست! سر یه بیماری چشمی تو رو تو روانی‌خونه نگه نمی‌دارن.
سکوت می‌کنم زیرا که پاسخی ندارم. زیرا که حق با اوست.
- پس ببین! مشکل تو از یه جای دیگه‌ست.
لحنش نرم نیست. مثل چاقویی تیز در زخمم فرو می‌رود.
- جفتمون یه سری رازها داریم که باید، راز بمونن.
- من فقط یه سوال پرسیدم. می‌تونم بهت اعتماد کنم یا نه؟
سکوت. به گمانم چیزی در او می‌شکند. اما این شکستن، به معنای آشکار شدن حقیقت نیست. فقط تاریکی بیشتری را نمایان می‌کند.
- جوابی براش ندارم.
و صدای قدم‌هایش بلند می‌شود. هیچ چیز عایدم نشد. هیچ. در حیاط را به داخل هل می‌دهد و من نیز، با حدس و گمانِ مسیر، او را دنبال می‌کنم؛ مانند جوجه غازی که تازه از تخم بیرون آمده باشد. خیلی وقت بود تمام شده بودم، منتهی به یاد نداشتم.
باشد. برای بار دوم به تو اعتماد می‌کنم. امیدوارم تعداد اعتمادهایی که قرار است از بین بروند، دو رقمی نشوند. چاره‌ای ندارم اما به چشمانت باور دارم. زیباتر از آن‌اند که متعلق به یک قاتل باشند. کاش سهم من بودند.
هوای مشهد سردتر از چیزی است که انتظارش را داشتم. ابرهای متراکم، آسمان را سنگین کرده‌اند و زمین نمناک زیر پاهایمان، خیسی باران شب گذشته را هنوز حفظ کرده است. بوی خاک باران‌خورده در هوا پیچیده و نفس کشیدن را راحت‌تر می‌کند، اما نه آن‌قدر که اضطراب عمیقی را که در سینه‌ام لانه کرده، آرام کند.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #43
صدایش گرم است، کاملاً متضاد با یخ چشمانش. در تصویرم به آدونیس خیره می‌شوم و او... او دارد لبخند می‌زند. چیزی که برای اولین‌بار می‌دیدم. یک لبخند واقعی، نه از آن پوزخندهای همیشگی‌اش. جلو می‌رود و در آغوش مرد فرو می‌رود، انگار بعد از مدتی طولانی همدیگر را دیده‌اند. احوال‌پرسی‌هایشان گرم و دوستانه است.
در میان حرف‌هایشان، در تصویر جدیدم آدونیس سرش را به طرف من برگردانده و می‌گوید:
- پیوند، این دوستمه، عرفان.
چیزی در چهره‌ی عرفان وجود دارد که باعث می‌شود محتاط بمانم، اما به هر حال سری تکان می‌دهم و می‌گویم:
- خوشبختم.
پنج ثانیه بعد او نیز لبخند می‌زند. گرم و دوستانه.
- همچنین.
تعارف می‌کند وارد خانه شوم. سر به زیر می‌گیرم و نگاهم در پارت‌های خانه‌اش قفل می‌شود. ورودم به چه چیزی ختم خواهد شد؟
از این همه بدبینی کلافه شده‌ام. چشمانم را محکم می‌بندم و به افکار منفی‌ام ناسزا می‌گویم.‌ جایی برای ترس و گمراهی نیست. حداقل نه الان. نه در این مکان.
وارد خانه می‌شوم. در را پشت سرم می‌بندم و برای لحظه‌ای در سکوت، نگاهی به اطراف می‌اندازم.
خانه، درست مثل بیرونش، شیک و مدرن است. کف‌پوش‌های چوبی با رنگ طبیعی و گرمشان، فضایی دلپذیر ایجاد کرده‌اند. مبل‌های راحتی به رنگ فیروزه‌ای، تضادی چشم‌نواز با دیوارهای خاکستری روشن دارند. روی یکی از دیوارها، یک قاب نقاشی بزرگ آویزان است؛ تصویری از دریا، با موج‌هایی که انگار هر لحظه ممکن است از قاب بیرون بزنند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب می‌کند، بوی خوش قهوه و عطر وانیل است که در فضا پیچیده. خانه بویی از زندگی دارد، چیزی که مدتی‌ست از آن فاصله گرفته‌ام. آدونیس با لحن بشاشی می‌گوید:
- می‌بینم دکور خونه‌‌‌ات رو عوض کردی!
عرفان با افتخار می‌گوید:
- آره... طبق سلیقه‌ی خودم چیدمش.
سلیقه‌ی خوبی دارد و این اغراق نیست. به نظر می‌رسد اهل ظرافت و توجه به جزئیات است. دوست دارم بیشتر پنهانی در خانه‌اش کاوش کنم اما متاسفانه خسته‌ام. گرسنه‌ام. گیجم.
باید خرسند باشم که بیشتر از توصیفات دیگر را ردیف نکردم. زیرا حتی شمردن‌شان تا فردا طول می‌کشد.
به سمت یکی از مبل‌های فیروزه‌ای می‌روم و روی آن می‌نشینم. نرمی پارچه‌اش را زیر انگشتانم حس می‌کنم. پاهایم را روی کف چوبی رها می‌کنم، بدون جوراب. سردی دلچسب چوب، حسی از واقعیت را به من یادآوری می‌کند. انگار بعد از ساعت‌ها، برای اولین بار چیزی واقعی زیر پایم حس می‌کنم.
- چی بیارم بخورید؟
جز چلوکبابی که امیر به من بخشید از دیروز هیچ چیز نخورده‌ام. حتی خاطره‌ی آن هم در معده‌ام رنگ باخته است. چیزی که از آن باقی مانده، تنها خلأیی عمیق و دردناک است که دردی تیز به شکمم می‌اندازد.
- می‌خواید غذا از بیرون بگیرم؟
صدای عرفان است، محکم اما محترمانه. انتظار ندارم آدونیس مخالفت کند، اما او با لحنی کاملاً تعارفی می‌گوید:
- نه، نمی‌خواد.
و چند لحظه. او دارد تعارف می‌کند؟! این دگر نوبر است. آدونیس، که همه‌چیز را ساده و سرراست بیان می‌کند، حالا تعارف می‌کند؟ شاید اگر شکمم در حال اعتراض نبود، کمی به این موضوع می‌خندیدم، اما حالا تنها چیزی که به آن فکر می‌کنم، پر کردن این خلا لعنتی در معده‌ام است. به آرامی می‌گویم:
- من واقعاً گشنمه.
و دستم را روی شکمم می‌گذارم. عذر می‌خواهم آدونیس، اما معده‌ی گرسنه‌ی من تعارفی نمی‌شناسد. کم‌رویی و خجالت را دُرُسته قورت می‌دهد و اگر به زودی سیر نشود، ممکن است حرمت‌های بین‌مان نیز شکسته شود. پس لطفاً در این مسیر، مانعم نشو.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #44
متوجه‌ی تکان مبل‌ می‌شوم. احتمالاً آدونیس کنارم نشسته باشد. بله، حدسم درست است. عطر خوش‌بویش مشامم را پر می‌کند، ترکیبی از تلخی چوب. شکمم با این بو بیشتر به یقین می‌رسد که چیزی برای خوردن لازم دارم.
- پیوند ساعت هفت صبحه، متوجه‌ای؟
صدایش آرام و نزدیک است. نزدیک‌تر از آن‌چه که انتظارش را دارم. نفس گرمش به پوست گردنم برخورد می‌کند و برای اولین بار در این مدت، متوجه می‌شوم که این میزان نزدیکی، برای قلبم اصلاً خوب نیست. آرام‌تر، تقریباً در نجوا، می‌گویم:
- آدونیس، گشنمه. هیچی نخوردم از دیروز، می‌فهمی؟ خوبه تو هم هیچی نخوردی!
- من تحمل گرسنگی رو دارم.
نگاهش می‌کنم. اولین مردی‌ست که چنین جمله‌ای از او می‌شنوم. پدرم هرگز این‌طور نبود. دکتر یوسفی نیز همین‌طور. بابت ناهار، وسط آزمایش تن مرا به حال خود بر روی تخت ول کرد و رفت.
می‌گویم:
- ولی من تحملش رو ندارم‌.
- هفت صبح از کجا می‌خواد غذا بیاره که تو باهاش شکمتو سیر کنی؟
مگر صبحانه گذاشتن برای میهمان را بلد نیست؟
- الان زنگ می‌زنم کله‌پاچه بیارن.
بفرما آدونیس! به این می‌گویند مرد زندگی! کسی که راه‌حل دارد، نه تعارف‌های الکی.
- آدی، برات لوبیا درست کنم؟
هوفی از کلافگی می‌کشد و می‌گوید:
- نه، خودم ردیفش می‌کنم.
از روی مبل بلند می‌شود. صدای برخورد پایش با پارکت چوبی، موزون و سنگین است. قدم‌هایش به سمت آشپزخانه‌ی قهوه‌ای-سفید حرکت می‌کنند. به او گفت "آدی"... چه صمیمی!
- پیوند خانوم، می‌خواید برید تو اتاق استراحت کنید و یه دوشی چیزی بگیرید تا غذا رو بیارن؟
نیکی و پرسش؟ چرا که نه! اما کاملاً متضاد افکارم با شرم می‌گویم:
- باعث زحمت نمیشه؟
می‌خندد، شاید از همان خنده‌های راحت و بدون تکلف. می‌گوید:
- نه بابا‌ چه زحمتی! بفرمایید.
صدای قدم‌هایش روی پارکت چوبی را دنبال می‌کنم. این صداها، نشانه‌های جهت‌یابی من شده‌اند. جایی که او می‌ایستد را تصور می‌کنم.
- پیوند خانوم، این‌جا اتاق شماست.
من اتاق دارم؟ داخل می‌شوم. یک تخت دو نفره با پتوی کرم‌رنگ، روتختی‌ای که احتمالاً از بهترین پارچه‌هاست. شرط می‌بندم که بالشت‌هایش از جنس پر هستند، نرم و راحت.
- خوش‌تون میاد؟
باید خونسرد باشم. نباید ندید بدیدی‌ام را نشان دهم. در واقع، از شدت ذوق، کم مانده گونه‌‌‌اش را محکم ببوسم. اما خودم را می‌کنم.
- بد نیست.
اما حقیقت این است که اتاق، بی‌نقص است. دیوارهای سفید و خاکستری، با نورپردازی ظریف. یک لوستر کوچک و فانتزی که از سقف آویزان است. روی میز کنار تخت، یک گلدان کوچک با گل‌های ارکیده‌ی سفید. ظریف، اما زیبا.
- من برم سفارش بدم، شما راحت باشید.
عرفان می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد. شاید درباره‌ی او زود قضاوت کردم. شاید هم دارم زود از قضاوتم کناره‌گیری می‌کنم. یک اتاق و رفتار شایسته، چیزی نیست که باعث شود قضاوت‌هایم را تغییر دهم. مگر نه؟
دستم را روی در می‌کشم، دنبال کلید می‌گردم. بالاخره پیدایش می‌کنم و با صدای خفیفی که در سکوت اتاق بلند می‌شود، قفل را می‌چرخانم. احساس امنیت، مانند موجی آرام‌بخش، درونم جریان می‌یابد. افکار منفی‌ام به درک واصل شده‌اند.
حمام را که می‌بینم، به کلی مبهوت می‌شوم. کاش زودتر واردش می‌شدم. کاش زودتر در این وان سفید و براق غرق می‌شدم. آرام جلو می‌روم. شیر وان را باز می‌کنم و بدون اینکه منتظر پر شدنش بمانم، به سرعت خود را از اسارت این لبا‌س‌های کثیف رها و می‌کنم و تن خود را مهمان وان می‌کنم. آب گرم، مثل آغوشی مهربان، عضلات خسته‌ام را در بر می‌گیرد.
دیواره‌هایش سرد است و فاصله‌ی خود را از آن‌ها حفظ می‌کنم. نمی‌خواهم این آرامش را با سرمایی ناگهانی خراب کنم.
چشمانم را می‌بندم. برای اولین بار در این مدت، لبخند می‌زنم. این لحظه، هرچند کوتاه، هرچند موقتی، اما برایم حکم یک نعمت الهی را دارد. بایستی بگویم که مرگ، فعلاً قرار نیست با هم ملاقاتی داشته باشیم. زیرا درگیر حمام در وان آب گرمم هستم. پس، برای مدتی بدرود.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #45
***
از حمام بیرون آمدم و ناچار شدم همان لباس و شلوار تیمارستان را دوباره بپوشم. پارچه‌ی زبر و کهنه‌ی لباس‌ها روی پوستم می‌ساید، یادآور حس ناخوشایندی که نمایانگر تمام روزهای اسارت است؛ اما خجالتِ میهمان بودن، اجازه‌ی سرک کشیدن در کمدهای اتاق را به من نمی‌دهد.
موهایم را با حوله‌ی سفید و نرم حمام می‌بندم. بخار گرمی که از پوست خیسم بلند می‌شود، در هوا محو می‌شود و بویی تازه از صابون و رطوبت در اتاق پراکنده شده است. آه، چقدر به این استحمام نیاز داشتم.
از بیرون، صداهایی مبهم به گوشم می‌رسد. دو نفر با سرعت و لحنی تند صحبت می‌کنند اما معنای کلمات را درنمی‌یابم. در را باز می‌کنم و ناگهان، سیلی از واژگان زبانی ناشناخته در گوشم هجوم می‌آورد.
با صبوری می‌گذارم تصویرم نمایان شود. آدونیس و عرفان در حال بحث کردن به زبان روسی‌اند. آدونیس اخمی جان‌دار کرده، خطی عمیق میان ابروهایش افتاده و عرفان که ایستاده، کمرش را گرفته و بدجور کلافه به نظر می‌رسد. انگشتانش را روی شقیقه‌هایش می‌فشارد و حال‌شان مانند آدم‌‌هایی‌ست که دردسری بزرگ روی سرشان خراب شده باشد. نکند آن دردسر منم؟
تا من را می‌بینند، سکوت می‌کنند. تصویر تغییر می‌کند و عرفان لبخند زده است، از همان لبخندهای دندان‌نما و با بازدهی بالا در حفظ ظاهر. با لحنی شوخ می‌گوید:
- حیف که روسی بلد نیستید پیوند خانوم.
و من نیز در دلم "حیف" می‌گویم.
- داشتم بهش می‌گفتم یکم بابت فرارش سهل‌انگاری کرده که... .
آخ بلند عرفان، جمله‌اش را قطع می‌کند. در پنج ثانیه‌ی اول حتی متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد. اما حالا می‌بینم که عرفان شکمش را محکم گرفته، بدنش کمی خم شده و نگاهش به آدونیس پر از اعتراض است. آدونیس به شکمش مشت کوبید؟
- دِ لعنتی مشکلت چیه؟!
صدای معترض عرفان است. سرم را پایین می‌گیرم و می‌خواهم دوباره به مکان امنم بازگردم. نمی‌خواهم برای‌شان مزاحم شمرده شوم اما ناگاه صدای عرفان از پشت سرم بلند می‌شود.
- واقعاً متاسفم پیوند خانوم. پاک یادم رفته بود!
و بوی عطرش از کنارم می‌گذرد و وارد اتاق می‌شود. صدای باز کردن در کمد را می‌شنوم.
- باید بهتون لباس می‌دادم.
همان‌طور که ایستاده‌ام، دست‌هایم را دور خودم حلقه می‌کنم.
- ممنون ولی من با همینا راحتم.
- نه بابا، خاکی و کثیف شدن. گمونم از لباسای مارینا یه چیزی داشته باشیم.
نام جدید، حواسم را تیز می‌کند. ابروهایم ناخودآگاه بالا می‌روند. از پشت سر صدای آرامی، شبیه به گوینده‌ی رادیو در گوشم نجوا می‌کند:
- مارینا همسرشه.
خودش می‌داند تا چه اندازه کنجکاوم. قبل از آن‌که بپرسم خودش پاسخ‌هایم را آماده می‌کند. سرم را برمی‌گردانم و ثانیه‌ها را در نگاه آدونیس می‌گذرانم. حتی اگر نگاهم را از او بگیرم تصویر چشمانش تا پنج ثانیه‌ی بعد از بین نمی‌روند. چه عالی!
آهسته می‌پرسم:
- همسرش کجاست؟
آدونیس با همان لحن خونسرد و یکنواختش پاسخ می‌دهد:
- طلاق گرفتن. الان... یکی از شهرهای روسیه‌ست.
پس بایستی که همسرش هم روسی باشد. چه خوش‌اشتها!
- خونه‌ی اصلی عرفان تهرانه. این چند وقت که تو اون روان‌خونه بودم، اومده خونه‌ی قدیمیش.
آه عمیقی می‌کشد.
- فکر می‌کردم خاطره‌های اینجا اذیتش کنه ولی خودش می‌گفت اصلاً براش مهم نیست. از مارینا نفرت بدی داره.
- سر چی؟
سکوت. یک سکوت کوتاه، اما سنگین.
- نمی‌دونم. من کسی نیستم که زیاد بپرسم.
حواسش خیلی جمع است. نگاه از او برمی‌دارم و ثانیه‌هایم را به عرفان می‌بخشم. او هنوز در حال کشف آثار جدید در کمد همسر سابقش است، در حالی که من و آدونیس سفره‌ی غیبت را خیلی وقت است پهن‌ کرده‌ایم. به راستی انقدر وسواس دارد که به این مقدار طولش می‌دهد؟ با این‌حال آرام می‌گویم:
- دوست خیلی خوبی داری که برات مکان زندگی و کارشو تغییر می‌ده.
و می‌گوید:
- کارش ربطی به مکان‌هایی که داخلشه نداره.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #46
سرم را می‌چرخانم، موفق شد کنجکاوی‌ام را کامل‌تر از قبل بیدار کند.
- مگه کارش چیه؟
- برای بابام کار می‌کنه.
- کار بابات چیه؟
باز هم سکوت. اما این بار طولانی‌تر.
لبخندی کمرنگ می‌زنم و با کنایه می‌گویم:
- نه تنها زیاد نمی‌پرسی، بلکه زیاد هم جواب نمیدی.
- رفتارت از دیشب تغییر کرده. بعد به من میگی چند شخصیتی؟
آن‌قدر نقشِ عاشقِ یک‌روزه‌ام تابلو بود؟ نمی‌گویم چون دیگر به تو علاقه‌ای ندارم. می‌گویم:
- جوابش ساده‌ست! چون از اومدن باهات پشیمونم.
چقدر دوست داشتم که نگاهش را ببینم. اما افسوس، بیماری چشمانم، مرا از این حق محروم کرده است.
لحظه‌ای بعد، صدای عرفان از پشت سرم می‌آید.
- پیوند خانوم، بفرمایید.
با لبخند به سمتش برمی‌گردم، به واسطه‌ی حالش، گمان نکنم حتی اندکی از زمزمه‌های من و آدونیس را شنیده باشد. سعی می‌کنم محل حضورش را تشخیص دهم.
- ممنونم.
اما صدایش از جایی نزدیک‌تر از آن چیزی که تصور کرده بودم می‌آید.
- خواهش می‌کنم.
مکانش را اشتباه حدس زدم. تلخندی می‌زنم. حالا دیگر مطمئناً فهمیده که نیمه‌کورم. هر چقدر هم که زرنگی کنم و بیماری‌ام را پنهان نگه دارم، باز هم از شما آدم‌های بینا متفاوتم.
سرم را برمی‌گردان و دیگر آدونیس را در کنار چارچوب در نمی‌بینم. او و دوستش رفته‌اند‌. دوست داشتم عکس‌العملش به پاسخم را پس از آن ثانیه‌های عذاب‌آور کشف کنم. همیشه در این جنگ نابرابر، شکست‌خورده برمی‌گردم. در را می‌بندم و نفسی عمیق می‌کشم. سرم را بالا می‌گیرم.
به در تکیه می‌دهم و در جنگ لجاجت با بغض گلویم، پیروز می‌شوم. اگر الان جراحی می‌شدم، می‌توانستم سلامت چشمانم را از دنیا پس بگیرم؟
نگاهم به تخت می‌افتد. بر روی روتختی آبی‌رنگ، یک مانتوی ساتن سبز و شلوار راسته‌ی سفید قرار دارد.
مارینا این‌گونه لباس می‌پوشید؟ چه ساده، چه شیک. لباس‌های کهنه‌ام را از تن جدا می‌کنم. حق با عرفان بود؛ نجاست از آن‌ها می‌بارد. حتی بوی ناخوشایندی ازشان بلند می‌شود. آن‌ها را در سطلی که در حمام بود، رها می‌کنم.
تقه‌ای به در می‌خورد.
سریع به حمام می‌روم و از آنجا بلند می‌گویم:
- بله؟
- پیوند خانوم، صبحونه رو آوردن. هر وقت لباستون رو عوض کردید، بفرمایین نوش جان کنید.
از این همه وقار و متانت، ابرویی بالا می‌اندازم و لبخند کمرنگی می‌زنم.
- چشم، الان میام.
لباس‌های جدید را تنم می‌کنم. پارچه‌ی لطیف و سبک مانتو روی پوستم غریبه به نظر می‌رسد، انگار جسمی بیگانه مرا در بر گرفته باشد.
دستانم ناخودآگاه روی بافت صاف ساتن می‌لغزند، گویا هنوز هم در تلاش‌اند تا مطمئن شوند این پوشش جدید واقعی است.
شلوار سفید را با کمی تردید صاف می‌کنم؛ همه چیز بیش از حد مرتب و شیک است، درست نقطه‌ی مقابل آن لباس‌های زمخت و زبر تیمارستان که روزها و شب‌ها روی تنم سنگینی می‌کردند.
موهایم هنوز خیس‌اند و ردی از قطرات آب از پشت گردنم پایین می‌لغزند، اما بی‌اعتنا به سرمای هوا، شال سفیدم را بی‌حوصله روی سرم می‌اندازم. تصویرم را در آینه می‌بینم و با کمی حیرت به خودم نگاه می‌کنم. انگار زنی دیگر روبه‌رویم ایستاده است، زنی که یادم نمی‌آید آخرین بار کی او را دیده‌ام. نگاهش، با وجود سایه‌های کم‌رنگ خستگی، روشن‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. لباس انقدر در چهره مؤثر است؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #47
لبخندی نصفه‌ونیمه روی ل*ب‌هایم نقش می‌بندد، اما هنوز ته دلم نمی‌دانم این تغییر، شادی دارد یا نه. نفس عمیقی می‌کشم، سپس در اتاق را باز می‌کنم. فضای بیرون کمی سردتر از آن چیزی است که انتظارش را داشتم، اما بوی دلچسب نان تازه و خوراک داغ، سرمای هوا را کم‌رنگ می‌کند.
قدم‌زنان و با کمی احتیاط به واسطه‌ی تصاویر، به سمت آشپزخانه‌ی سفید می‌روم. روی صندلی خالی‌ای که کنار میز ناهارخوری چهار نفره قرار دارد، دست می‌گذارم و آرام می‌نشینم.
بوی کله‌پاچه و خوراک لوبیا به مشامم می‌رسد، عطری که خاطرات دوری را در ذهنم زنده می‌کند. عطر ادویه‌ها و گوشت داغ، گویی از روزگاری دیگر آمده، از روزگاری که هنوز به چنین سفره‌ای دعوت می‌شدم.
پنج ثانیه و می‌بینم عرفان یک کاسه‌ی داغ مقابلم گذاشته است، بخار غذا چهره‌ام را نوازش می‌کند و بعد از چند ثانیه، نان بربری تازه‌ی کنارش را می‌بینم. لبخندی از سر رضایت بر لبم می‌نشیند، لبخندی که این بار، بی‌ریا و واقعی است.
- ممنونم.
صدایم گرم‌تر از همیشه است، چون این لحظه، دست‌کم برای چند دقیقه، آرامش دارد.
اولین قاشق را که در دهانم می‌گذارم، مزه‌ی غنی و دلچسب غذا، حواسم را از همه چیز پرت می‌کند. گویا یک‌باره از زمین جدا شده و به جایی دیگر پرتاب می‌شوم. کندتر می‌خورم، دوست ندارم این لذت به این زودی تمام شود.
نگاهم ناخواسته به ظرف روبه‌روی آدونیس می‌افتد. برخلاف من که با ولع مشغول خوردن کله‌پاچه‌ام، او خوراک لوبیا را انتخاب کرده است. تعجب می‌کنم. چطور ممکن است کسی چنین غذای دلچسبی را کنار بگذارد؟
- کله‌پاچه دوست نداری؟
کنجکاوی‌ام را پنهان نمی‌کنم. عرفان می‌خندد و با لحنی که انگار یک حقیقت بدیهی را می‌گوید، پاسخ می‌دهد:
-‌ آدونیس کلاً گوشت نمی‌خوره. مگه نمی‌دونستی؟
لحظه‌ای به او نگاه می‌کنم و پنج لحظه را دنیا ازم قرض می‌گیرد. هر چند دنیا خیلی وقت است بدهی‌هایش را صاف نکرده. بدهکار جالبی نیست.
زبانم به گفتن حقیقت نمی‌چرخد، نمی‌توانم بگویم که حتی فکرش را هم نمی‌کردم. شانه‌ای بالا می‌اندازم و بدون فکر، پاسخی سربالا می‌دهم:
- معلومه که می‌دونستم!
سنگینی نگاه آدونیس را حس می‌کنم. جرأت می‌کنم و به او چشم می‌دوزم، در تصویرم نگاه سرد و نافذش به حدی پر تدقیق است گویی قصد دارد از درونم تمام رازهای زندگی‌ام بخواند.
- از کجا می‌دونستی؟
صدایش آرام اما برنده است. چیزی در طرز نگاهش، مرا به چالش می‌کشد. نمی‌خواهم ببازم، پس سریع پاسخی پیدا می‌کنم، پاسخی که بیشتر از هر چیزی، چاشنی طعنه دارد:
- حدس می‌زدم.
اما نه، درستش این است که من هیچ تصوری نداشتم. حتی نمی‌توانستم حدس بزنم که چنین آدمی، گوشت را از رژیم غذایی‌اش حذف کرده باشد. هنوز جمله‌ام را به پایان نرسانده، افکارم با کلمات بازی می‌کنند و ناگهان، از بین تمام گزینه‌های ممکن، جمله‌ای را بیرون می‌کشم که نیش‌دارتر از انتظارم از آب درمی‌آید:
- چون قاتل‌های گیاه‌خوار زیادی در دنیا وجود دارن که آدم می‌کشن، اما دلشون نمیاد حیوون بکشن.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #48
جمع چند ثانیه در سکوت غرق می‌شود و ناگاه عرفان قهقهه‌ی بلندی سر می‌دهد؛ اما آدونیس به شکل مرموزی ساکت می‌ماند. متوجه‌ می‌شوم نگاهش از من عبور کرده و بر جایی دوردست متمرکز شده است. لحظه‌ای بعد، با لحنی که نمی‌دانم شوخی است یا جدی، می‌گوید:
- می‌دونستم اون رمان‌های جنایی‌ای که توی قفسه‌ی کتاب‌هاتن یه روزی کار دستت میدن.
کمی جا می‌خورم. به او برخورد؟ قصد نداشتم مستقیماً او را نشانه بگیرم، اما حالا که اوضاع این‌طور شده، چرا از فرصتم استفاده نکنم؟
- متوجه‌ی منظورت نمی‌شم.
خونسردی را در صدایم حفظ می‌کنم. عرفان می‌خواهد فضا را آرام کند، نفسش را بیرون می‌دهد و می‌گوید:
- ولش کن. کله‌پاچه‌تو بخور. یعنی... کله‌پاچه‌تونو بخورید.
حتی در این لحظه‌ی پرتنش، دست‌پاچگی‌اش خنده‌دار است. به او نگاه می‌کنم و با لبخند کم‌رنگی می‌گویم:
- عیبی نداره. لطفاً باهام راحت باشید.
سریعاً پاسخ می‌دهد:
- حتماً.
و دیگر صدایی به گوش نمی‌رسد. مثل آن‌که عرفان در‌ قطع این بحثی که می‌توانست کار را به جاهای باریک بکشاند، موفق بوده است.
دقایق گذشتند و همچنان سکوت سنگینی بر فضای آشپزخانه حکم‌فرماست. تنها صدایی که این آرامش مصنوعی را می‌شکند، تیک‌تاک ساعت دیواری طرح صدف است که با ریتمی یکنواخت، ثانیه‌ها را می‌شمارد. صدای برخورد قاشق با لبه‌ی بشقابم، آخرین نشانه از پایان غذایم را می‌دهد. حس سنگینی روی شانه‌هایم نشسته است، اما نمی‌دانم از چیست؛ شاید از حرف‌هایی که هنوز زده نشده‌اند.
عرفان بی‌مقدمه، سکوت را می‌شکند:
- راستی، آدونیس بهم گفت یه بیماری چشمی خاص داری.
سرم را بالا می‌آورم. پنج ثانیه صبر می‌کنم که فقط به نگاه کنجکاوش خیره شوم، بعد آرام قاشقم را در کاسه‌ی خالی‌ام قرار می‌دهم.
- مشکل از چشمم نیست. از مغزمه.
صدایم کمی خشک و بی‌حس است، انگار درباره‌ی مسئله‌ی پیش‌پاافتاده‌ای حرف می‌زنم. اما وقتی مکثی کوتاه می‌کنم و ادامه می‌دهم، تلخی در کلماتم نفوذ می‌کند:
- تو بچگی یه تصادف وحشتناک داشتم. سرم به شدت آسیب دید. قسمتی از مغزم که مسئول پردازش بینایی بود، بیشتر از بقیه‌ی نواحی دچار مشکل شد.
نگاهم را به روی میز می‌دوزم. انگشتانم روی لبه‌ی بشقاب سر می‌خورند، بی‌هدف.
- امکان داشت بمیرم... یا پارکینسون، حتی آلزایمر بگیرم. ولی در عوض، با احتمال یک‌دهم درصد، آکینتوپسیا گرفتم.
لبخند کمرنگی می‌زنم.
- همون، کوری حرکتی.
عرفان چند لحظه ساکت می‌ماند، بعد صدای جابه‌جایی صندلی‌اش به گوشم می‌خورد. صندلی‌اش را به میز نزدیک‌تر کرده و می‌پرسد:
- خب اون تصادف عوارض دیگه‌ای نداشت؟ مثلاً حافظه‌ات رو تحت‌تاثیر قرار بده یا مشکلات ارتباطی برات ایجاد کنه؟
ل*ب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و سر نفی تکان می‌دهم.
- خب پس چرا توی تیمارستان بودی؟
آدونیس ناگهان تک‌خنده‌ای می‌کند.
- اون که یه رازه. نمی‌تونه بگه.
و عرفان می‌گوید:
- تو مگه خبر داری؟
آدونیس نیز با بی‌اعتنایی پاسخ می‌دهد:
- نه.
لحظه‌ای مکث می‌کنم، دستم را مشت می‌کنم و در نهایت آهسته می‌گویم:
- من... یه سری مشکلات دیگه هم داشتم.
جمله‌ام ناخودآگاه قطع می‌شود و مثل آن‌که کنجکاوی عرفان عمری بلندتر از چیزی که فکرش را می‌کردم دارد. می‌پرسد:
- خب؟
و مرا به ادامه صحبتم هل می‌دهد:
- یه سری مشکلات که... دوست ندارم بهشون اشاره کنم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #49
عرفان نفس عمیقی می‌کشد. بعد با لحنی ملایم می‌گوید:
- البته. مجبورت نمی‌کنم.
چند ثانیه در سکوت می‌گذرد.
- خب کوری حرکتی یعنی... الان تکون دادن دستم رو نمی‌بینی؟
ابروهایم را در هم می‌کشم و می‌گویم:
- نه.
و با سردی اضافه می‌کنم:
- فقط حرکت پنج ثانیه بعدت رو می‌بینم.
چشمانش از تعجب برق می‌زند. تشخیص‌اش بی‌نیاز به قانون است.
- انگار که یه فیلمو بذاری رو دور خیلی تند و چندتا عکس نشون بده، نه؟ چه جالب!
ناگهان متوجه چیزی می‌شود، سریع اصلاح می‌کند:
- منظورم این نیست که جالبه، یعنی... متفاوته!
می‌توانم دستپاچگی را در لحنش حس کنم. اما چیزی که بعد سخنش می‌گوید، حس ناخوشایندی را در دلم می‌اندازد:
- منم یه پسرعمو دارم که فکر می‌کنه اشیاء باهاش حرف می‌زنن. هر وقت میرم خونه‌شون، تو اتاقش با قوری جادوییش حرف می‌زنه.
نگاهم سرد می‌شود. دلم نمی‌خواهد مشکلم را با داستان‌های طنزآمیزش مقایسه کند. اما پیش از آن‌که چیزی بگویم، او جمله‌اش را ادامه می‌دهد، این‌بار با لحنی مردد:
- آدونیس هم که...
ناگهان صدای بلند و هشداردهنده‌ی آدونیس، حرفش را در جا قطع می‌کند:
- عرفان!
تنش در فضا موج می‌زند. عرفان فوراً سکوت می‌کند. متوجه می‌شوم نگاهش را به پایین می‌اندازد، شاید هم سر تکان داده است.
- بله، یادم رفته بود. صحبت راجع بهش قدغنه.
صدای تکان صندلی آدونیس بلند می‌شود. در تصویرم دست‌هایش را مانند همیشه در جیب فرو برده و بدون نگاهی به ما، آرام می‌گوید:
- من میرم یه کم استراحت کنم.
می‌رود و دگر آشپزخانه بوی عطر تلخش را نمی‌دهد. عرفان آهی می‌کشد. بعد، بدون هیچ کلامی شروع به جمع کردن میز می‌کند. بی‌حرف بلند می‌شوم و کمکش می‌کنم. بشقاب‌های سفید یکی‌یکی در سینک چیده می‌شوند و صدای برخورد آن‌ها با آب، فضای مسکوت آشپزخانه را پر می‌کند. چند لحظه بعد، بدون آن‌که سر بلند کنم، می‌پرسم:
- مشکل آدونیس چیه؟
عرفان لحظه‌ای دست از شستن ظرف‌ها می‌کشد. این را از قطع شدن صدای سابیدن می‌فهمم.
- دیدی چی‌کار کرد؟ دوست نداره کسی بدونه.
- بابت همون بیماریش، آدم کشته؟
پنج ثانیه. دستش را مشت کرده است. جوابش کوتاه و مستقیم است:
- آره.
نفسم در سی*ن*ه حبس می‌شود.
- بیماریش خیلی بده؟
چند ثانیه سکوت. بعد، آرام اما جدی می‌گوید:
- آره.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #50
در تصویرم نگاهم را به دستان خیسش دوخته‌ام که هنوز دور اسکاچ ظرف‌شویی فشرده شده‌اند.
- مربوط به شخصیت‌هاش میشه؟
- شخصیت‌هاش؟
و بعد پاسخ می‌دهد:
- نه، اون فقط یه شخصیت داره، چندشخصیتی که نیست.
نمی‌دانم چرا، اما این جواب برایم قانع‌کننده نیست.
-‌ کی می‌تونم راجع بهش بفهمم؟
عرفان لحظه‌ای درنگ می‌کند. بعد با لحنی که جای هیچ سوالی باقی نمی‌گذارد، می‌گوید:
- هر وقت که خودش بهت بگه.
آب همچنان از شیر سرازیر می‌شود اما حتی از دیدن تصویر جریان آب عاجزم. سکوت میان ما جاری می‌گردد و کسی نیز قصد شکستنش را ندارد. سری تکان می‌دهم و بدون گفتن کلامی از آشپرخانه خارج می‌شوم. زیرلب به این وضعیت لعنت می‌فرستم. همیشه سر از کار همه در می‌آوردم، این‌که چیز بزرگی وجود داشته باشد و کسی آن را به من نگوید، بسیار عذابم می‌دهد. اگر همه‌چیز را بدانم، فرصت بیشتری برای تقویت امنیتم فراهم می‌شود. با این همه ادعای توخالی، چرا سر از کار این دو درنمی‌آورم؟
آن‌ها واقعاً متوجه نیستند که برای فروکش کردن کنجکاوی‌ام، حاضر به انجام چه کارهایی هستم؟ لبخندی محو بر لبانم نقش می‌بندد. شاید باید این را به‌عنوان یک هشدار جدی بهشان می‌گفتم.
قدم‌هایم آرام، اما بی‌هدف در سالن پذیرایی خانه می‌لغزند. این‌که اتاقم به پذیرایی چسبیده است یکم نامردی به حساب می‌آید. باقی اتاق‌ها که در طبقه‌ی بالا هستند. بالاخره به اتاق زیبایم می‌رسم. بله، اتاقم. بدون تردید آن را این‌گونه خطاب می‌کنم. شاید چون همیشه رؤیای داشتن چنین جایی را داشتم، یا شاید هم فقط می‌خواهم برای لحظه‌ای، حس کنم تعلق دارم.
بدون تأمل روی تخت می‌پرم، نرمی و لطافت تشک، مرا در آغوش خود می‌گیرد. خنده‌ای کوتاه و سبک‌بال از میان ل*ب‌هایم فرار می‌کند. نمی‌خواهم این اشتیاق زودگذر باشد. نمی‌خواهم چنین حس خوبی که به ندرت سراغم می‌آید، در میان روزهای سنگین و ناشناخته، رنگ ببازد.
نفس عمیقی می‌کشم و خود را زیر پتوی ابریشمی جا می‌کنم. رایحه‌ای آشنا در فضا موج می‌زند. بوی یاس. لطیف، دلپذیر و خاطره‌انگیز.
چشمانم را می‌بندم و برای لحظه‌ای، در میان لایه‌های این عطر غرق می‌شوم. مادرم دیوانه‌ی بوی یاس بود. همیشه، هرکجا که می‌رفت، عطر یاس با او همراه بود. انگار این رایحه، بخشی از وجودش بود، چیزی که حتی حالا هم، خاطره‌اش را زنده نگه می‌داشت. شاید برای همین است که نسبت به بوها این‌قدر حساس شده‌ام. هیچ رایحه‌ای برایم آرامش‌بخش‌تر از بوی یاس نیست.
این تخت، این لحظه‌ی کوتاه، مرا به آغوش او بازمی‌گرداند. گرمایی که حس می‌کنم، شبیه همان گرمایی‌ست که در کنار او تجربه کرده بودم. لبخندی آرام، لبانم را لمس می‌کند. مدت‌ها بود چنین حس آرامشی را تجربه نکرده بودم.
و پیش از آنکه افکارم دوباره به آشوب کشیده شوند، خواب، بی‌صدا مرا در خود فرو می‌برد.
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین