• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۰

رها که از بیرون نظاره‌گر بود، دید که امواج مغزی آرش روی مانیتورهای واقعی (که نیلوفر از طریق ارتباط ذهنی بهش منتقل می‌کرد) شروع به تغییر کردن کردن. از آشوب به نظم. از ترس به پذیرش.
نیلوفر از ذهن آرش بیرون اومد و به فضای باغ پرتقال برگشت. چهره‌اش خسته بود، اما چشم‌هاش می‌درخشید.
_دیدمشون رها... ترس‌های آرش رو دیدم. اون‌ها هیولا نیستن. اون‌ها خاطراتِ عاشقانه‌ان که زخمی شدن. و تا وقتی آرش اون‌ها رو "بپذیره"، اون‌ها هیولا باقی می‌مونن.
آرش که حالا به حالت عادی برگشته بود، با صدایی آروم گفت:
_حق با نیلوفره. من سال‌هاست که با سایه‌ها می‌جنگم. ولی اون‌ها بخشی از من هستن. اگر اون‌ها رو نابود کنم، نیلوفر رو برای همیشه از دست میدم.
رها لبخند زد.
_پس راه حل جنگیدن نیست. راه حل "آشتی"ـه. آشتی با گذشته. آشتی با درد. و این آشتی، قوی‌ترین سپره.
کیان اضافه کرد:
_و این آشتی، کلیدِ باز کردنِ قفل‌های پروژه سیمرغه. اگر ما بتونیم آگاهی‌هامون رو بدون درد و ترس ترکیب کنیم، اون "ابرآگاهی" که ویکتور می‌خواد بسازه، تبدیل به یه "آگاهیِ شفابخش" میشه.
سارا دست آرش رو گرفت:
_ما می‌تونیم این کار رو بکنیم. با هم. نه به عنوان سوژه. به عنوان خانواده.
و توی همون لحظه، نورهای سپرهای همه‌ی اون‌ها به هم رسیدن و یه نور طلایی-بنفش-آبی-سفید واحد رو ساختن. نوری که کل باغ پرتقال رو روشن کرد و حتی از مرزهای DR هم عبور کرد.
توی دنیای واقعی، توی اتاق‌های جداگانه‌ی آزمایشگاه، چهار نفر همزمان لبخند زدن. و برای اولین بار بعد از ماه‌ها، خوابِ آرام و بدون کابوس داشتن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۱

فضای مشترک باغ پرتقال هنوز غرق در نور طلایی-بنفش بود، اما یهو همه چیز تغییر کرد. نیلوفر که داشت توی ذهن آرش عمیق می‌شد، ناگهان چهره‌اش درهم رفت. سپر بنفش دورش شروع کرد به لرزیدن و ترک خوردن. مثل شیشه‌ای که داره زیر فشار زیاد خرد میشه.
رها سریع متوجه شد.
_نیلوفر! چی شده؟ برگرد!
اما نیلوفر نمی‌تونست برگردد. صدایش توی سر همه‌ی اون‌ها ناله‌مانند و بریده‌بریده بود:
_سنگینه... خیلی سنگینه... عذاب وجدان آرش... مثل یه سیاهچاله‌ست... داره منو می‌کشه داخل...
آرش وحشت‌زده فریاد زد:
_نیلوفر! رها کن! من نمی‌خوام آسیب ببینی، لطفاً!
کیان سریع تحلیل کرد:
_فرکانس عذاب وجدان آرش با فرکانس همدلی نیلوفر تشدید شده. یه بازخورد مثبت مخرب ایجاد شده. اگر الان قطع نکنیم، سیستم عصبی نیلوفر فرو می‌پاشه!
رها بدون اینکه فکر کنه، دستش رو توی فضای DR دراز کرد و مستقیم سپر نیلوفر رو گرفت. گرمای سوزنده‌ای حس کرد. انگار داشت یه سیم برق داغ رو لمس می‌کرد.
_نیلوفر! به صدای من گوش بده! کلمه‌ی امن! بگو "آزادی"! نه "باران"، چون باران برای ساراست. تو باید "آزادی" رو بگی!
نیلوفر با تمام وجود تلاش کرد. ل*ب‌هاش توی فضای DR تکون خورد: _آ... زا... دی...
ناگهان، یه صدای شکستن بلند توی فضای DR پیچید. سپر بنفش کاملاً شکست و نیلوفر مثل یه تکه پارچه‌ی پاره شده، از ارتباط بیرون پرتاب شد.
فضای باغ پرتقال محو شد و همه‌ی اون‌ها یهو توی بدن‌های واقعیشون بیدار شدن.
رها روی تشک اتاق نیلوفر افتاده بود و نفس‌نفس می‌زد. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. دستش هنوز درد می‌کرد. انگار واقعاً سوخته بود.
به سمت نیلوفر چرخید. نیلوفر روی تشک افتاده بود و بدنش داشت شدیداً می‌لرزید. چشمانش بسته بود و صورتش رنگ‌پریده‌ی مرگ بود.
_نیلوفر! نیلوفر جان!
رها صداش زد و دستش رو روی گونه‌ی سرد نیلوفر گذاشت.
نیلوفر پلک زد. چشمانش باز شد، اما نگاهش خالی و گیج بود. با صدایی ضعیف و خش‌دار گفت:
_رها... من... من گم شدم... توی تاریکی... صدای گریه‌ی یه دختر کوچیک رو شنیدم... ولی اون دختر... اون دختر من نبودم...
رها بغلش کرد و محکم فشارش داد.
_برگشتی نیلوفر. برگشتی پیش ما. تو گم نشدی. تو فقط زیادی عمیق رفتی.
اما ته دل رها می‌دونست که این فقط شروع ماجراست. نیلوفر چیزی رو دیده بود که نباید می‌دید. و اون چیز، حالا توی ذهنش گیر کرده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۲


هنوز رها داشت نیلوفر رو آرام می‌کرد که یه قطره‌ی خون گرم از سوراخ بینی راست نیلوفر چکید و روی لباس سفیدش ریخت. بعد یه قطره‌ی دیگه. و بعد یه جریان مداوم.
رها سریع دستمال کاغذی برداشت و جلوی بینی نیلوفر گرفت.
_نیلوفر! سرت رو کمی خم کن جلو. نفس عمیق بکش. آروم باش.
نیلوفر دستش رو آورد بالا و دستمال رو گرفت. خون روی دستمال پخش شد. قرمز تیره و غلیظ.
با صدایی لرزون گفت:
_این... این خونِ منه؟ یا خونِ اون دختره؟
رها با دقت به خون نگاه کرد. بوی آهن و یه بوی شیرین و عجیب می‌داد. بویی که شبیه بوی خون سارا نبود. این بو... بوی "خاطره" بود. بوی یه خاطره‌ی فیزیکی که از یه واقعیت دیگه نشت کرده بود.
_نیلوفر... این خون مالِ توئه. ولی دلیلش اینه که تو یه بارِ روانی خیلی سنگین رو حمل کردی. مغزت نتونسته پردازشش کنه و از طریق مویرگ‌های بینی تخلیه‌ش کرده.
کیان که تازه از اتاق خودش وارد شده بود رنگش پریده بود، کنار تخت ایستاد و گفت:
_دکتر شمس، این فقط یه خونریزی ساده نیست. من امواج مغزی نیلوفر رو از راه دور مانیتور کردم. وقتی اون توی ذهن آرش بود، قشر گیجگاهی اون بیش‌ازحد فعال شده. این ناحیه مسئول حافظه‌ی عاطفی و تجربیات فراواقعی‌ه. خونریزی بینی، نشونه‌ی "سرریز شدن" این ناحیه‌ست.
آرش که تازه هوشیار شده بود و با عذاب وجدان به نیلوفر نگاه می‌کرد، پرسید:
_یعنی چی؟ یعنی من باعث شدم اون آسیب ببینه؟
رها سر تکون داد:
_نه آرش. تو باعث نشدی. ولی تو یه زخم باز داشتی و نیلوفر سعی کرد اون زخم رو ببوسه. و زخم‌های باز، عفونت دارن. عفونتِ عذاب وجدان.
نیلوفر دستمال رو عوض کرد. خونریزی کم‌کم بند اومد، اما صورتش هنوز خیس عرق و خون بود.
آروم گفت:
_ولی رها... اون دختر... اون دختر توی ذهن آرش بود. ولی من حس کردم که اون دختر... اون دختر توی یه جای دیگه هم هست. توی یه واقعیت دیگه. و اونجا... اونجا داره گریه می‌کنه.
رها خشکش زد. این یعنی چی؟ یعنی نیلوفر فقط عذاب وجدان آرش رو ندیده بود. اون یه "حقیقت موازی" رو دیده بود. حقیقتی که حتی آرش هم ازش بی‌خبر بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۳

بعد از اون اتفاق، رها دستور داد که تمام جلسات شیفتینگ و ارتباطات ذهنی تا اطلاع ثانوی متوقف بشه. نیلوفر باید حداقل ۴۸ ساعت استراحت مطلق می‌کرد. آرش، سارا و کیان هم مجبور بودن توی اتاق‌هاشون بمونن و هیچ‌گونه فعالیت ذهنی شدیدی نداشته باشن.
کاویانی وقتی خبر خونریزی نیلوفر رو شنید، سریع به اتاق کنترل اومد. صورتش نگران بود، اما نه به خاطر سلامت نیلوفر؛ به خاطر داده‌هایی که از دست رفته بودن.
_دکتر شمس، شما نمی‌تونید پروژه رو متوقف کنید. ویکتور فردا جلسه‌ی بررسی پیشرفت داره. اگر داده‌ی جدیدی نداشته باشیم، بودجه رو قطع می‌کنه.
رها با خشم برگشت:
_بودجه؟ دکتر کاویانی، نیلوفر تقریباً مغزش رو از دست داد! شما دارید از یه دختر جوان به عنوان یه ابزار آزمایشگاهی استفاده می‌کنید و انتظار دارید من به "پیشرفت پروژه" فکر کنم؟
کاویانی عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید. برای اولین بار، صدایش لرزید:
_رها... من می‌دونم. من می‌دونم که داریم چه بلایی سرشون میاریم. ولی اگر پروژه متوقف بشه، ویکتور اون‌ها رو به بخش "بازیافت" منتقل می‌کنه. و بازیافت یعنی مرگ قطعی. من دارم سعی می‌کنم زمان بخرم. فقط زمان.
رها نفس عمیقی کشید. خشمش جای خودش رو به یه تصمیم قاطع داد.
_باشه دکتر. من جلسات رو متوقف نمی‌کنم. ولی روش رو عوض می‌کنم. از امروز به بعد، هیچ‌کس حق نداره بدون حضور من و بدون پروتکل‌های ایمنی جدید، وارد شیفتینگ یا ارتباط ذهنی بشه. و شما باید به ویکتور بگید که ما داریم روی "ثبات‌سازی" کار می‌کنیم، نه "گسترش". اگر اون قبول نکنه، بگید که من استعفا میدم و تمام مدارک رو منتشر می‌کنم.
کاویانی با تعجب به رها نگاه کرد. بعد یه لبخند تلخ زد: _شما واقعاً شجاع هستید رها. باشه. من بهش میگم. ولی مراقب باشید. ویکتور از تهدید خوشش نمیاد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۴

شب همون روز، وقتی همه خواب بودن، رها به اتاقش برگشت و لپ‌تاپ شخصی‌اش رو باز کرد. مکعب روبیک کیان رو روی میز گذاشت و شروع کرد به حل کردنش. نه برای باز کردن فایل‌ها، بلکه برای تمرکز. هر حرکت مکعب، مثل یه مدیتیشن بود.
وقتی مکعب حل شد، یه صدای کلیک نرم شنیده شد و یه درز کوچک توی مرکز مکعب باز شد. یه چیپ حافظه‌ی میکروسکوپی بیرون اومد. رها اون رو توی یه کارت خوان مخصوص گذاشت و به لپ‌تاپ وصل کرد.
صفحه پر از فایل‌های رمزگذاری‌شده شد. رها شروع کرد به شکستن رمزها. این بار از الگوریتم‌های کیان استفاده نکرد. از یه روش قدیمی‌تر استفاده کرد: "تحلیل الگوی احساسی". کیان گفته بود که رمز بر اساس آشوب و فراکتال ساخته شده. ولی رها می‌دونست که کیان، با وجود تمام منطقش، یه انسان بوده. و انسان‌ها همیشه یه ردپای احساسی از خودشون به جا می‌ذارن.
رها فایل‌ها رو یکی‌یکی باز کرد. اکثرشون داده‌های فنی و نقشه‌های تأسیسات بودن. اما یه فایل صوتی بود که اسمش "Last_Message_Kian.wav" بود.
رها هدفون رو گذاشت و پلی کرد.
صدای کیان شنیده شد. اما نه اون صدای سرد و ماشینی همیشگی. صدایی خسته، ترسناک و انسانی:
_رها!... اگر این رو می‌شنوی، یعنی من دیگه نیستم. یا دیگه "من" نیستم. قبل از اینکه برم، باید یه چیزی رو بدونی. ناظران... ناظران دشمن نیستن. اون‌ها "زندان‌بان"ـن. و زندان، برای محافظت از ما ساخته شده. نه برای تنبیه. ما... ما یه چیزی هستیم که کائنات ازش می‌ترسه. یه چیزی که اگر آزاد بشه، تعادل جهان رو به هم می‌زنه. ویکتور نمی‌خواد ما رو آزاد کنه. اون می‌خواد ما رو "کنترل" کنه. ولی کنترلِ ما، یعنی نابودیِ ما. رها... تنها راه نجات، "پذیرش"ـه. پذیرشِ اینکه ما متفاوتیم. و تفاوت، خطرناکه. ولی زیبایی‌هم داره. مراقب خودت باش. و مراقب نیلوفر باش. اون کلیده. نه کلیدِ آزادی. کلیدِ "تعادل".
صدا قطع شد. رها هدفون رو برداشت و به سقف خیره شد. اشک توی چشم‌هاش جمع شد. کیان... کیان می‌دونست. اون از اول می‌دونست که چی در جریانه. و اون پیام رو برای رها گذاشته بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۵

فردا صبح، رها تصمیم گرفت به جایی بره که تا حالا هیچ‌کس جرأت نکرده بود بره: کتابخانه‌ی ممنوعه‌ی مرکز. جایی که کاویانی گفته بود "حقیقت اونجاست".
با کلید سطح ۵، درهای سنگین و زنگ‌زده‌ی کتابخانه رو باز کرد. بوی کاغذ کهنه، گرد و خاک و یه بوی شیرین و ته‌مزه‌ی فلزی فضا رو پر کرد. قفسه‌های چوبی تا سقف پر از کتاب‌ها و زونکن‌های قدیمی بودن. نور از پنجره‌های کوچک و گرد بالای دیوار می‌تابید و ذرات گرد و غلاف توی هوا می‌رقصیدن.
رها شروع کرد به گشتن. دنبال چیزی می‌گشت که کیان توی پیامش اشاره کرده بود: "تفاوت".
بالاخره، توی یه قفسه‌ی دورافتاده، یه کتاب قطور و قدیمی با جلد چرمی سیاه پیدا کرد. عنوانش با خط طلایی نوشته شده بود: "پروتکل آلتیا: گزارش نهایی پروژه‌ی ادغام آگاهی (۱۹۸۷)"
رها کتاب رو باز کرد. صفحات زرد و شکننده بودن. دست‌خط‌های مختلفی توش دیده می‌شد. بعضی‌ها با جوهر مشکی، بعضی‌ها با مداد قرمز. و توی حاشیه‌ی صفحات، یادداشت‌هایی با خطی لرزان نوشته شده بود:
"ما اشتباه کردیم. ادغام آگاهی، تولد یه هیولاست."
"ناظران دارن بیدار میشن. اون‌ها از ما می‌ترسن."
"ویکتور کراس... اون یه انسان نیست. اون یه "ظرف"ـه. ظرفی برای نگهداریِ آگاهیِ جمعیِ ناظران."
"تنها راه نجات، جداسازی‌ه. نه ادغام. ما باید سوژه‌ها رو جدا کنیم. قبل از اینکه دیر بشه."
رها کتاب رو بست و به سینه‌اش فشار داد. دستاش می‌لرزیدن. حالا همه چیز واضح‌تر شده بود. نُوا فقط یه شرکت تکنولوژی نبود. اون‌ها داشتن یه آزمایش شکست‌خورده‌ی دهه‌ی ۸۰ رو تکرار می‌کردن. و ویکتور کراس... ویکتور کراس یه انسان نبود. اون یه "میزبان" بود. یه میزبان برای آگاهیِ ناظران.
و نیلوفر... نیلوفر کلید نبود. نیلوفر "قفل" بود. قفلی که اگر باز می‌شد، ناظران وارد دنیا می‌شدن.
رها نفس عمیقی کشید. حالا می‌دونست که باید چی کار کنه. نباید ناظران رو نابود می‌کرد. نباید ویکتور رو می‌کشت. باید "تعادل" رو برقرار می‌کرد. باید سوژه‌ها رو از هم جدا می‌کرد، ولی نه با زور. با "پذیرش".
و برای این کار، باید اول خودش رو آماده می‌کرد. باید یاد می‌گرفت چطور "متفاوت" باشه، بدون اینکه بترسه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۶

رها کتاب چرمی سیاه رو محکم توی بغلش فشار داده بود و به قفسه‌های چوبی کتابخانه خیره شده بود. چیزی که توی کتاب نوشته شده بود، فقط نوک کوه یخ بود. باید منبع اصلی رو پیدا می‌کرد. باید می‌فهمید کی این کتاب رو اینجا قایم کرده و چرا.
چشمش به یه بخش از قفسه افتاد که کتاب‌هاش کمی نامرتب چیده شده بودن. انگار کسی عجله داشته یه چیزی رو پشتشون قایم کنه. رها کتاب‌ها رو کنار زد. پشت اون‌ها، یه پنل فلزی کوچک و خاک‌گرفته دیده می‌شد. یه ترمینال کامپیوتری قدیمی، از مدل‌های دهه نود میلادی، که با یه کابل ضخیم به دیوار وصل شده بود.
رها با تعجب زمزمه کرد:
_اینجا... یه کامپیوتر آفلاین؟ وسط کتابخونه‌ی ممنوعه؟
دستش رو آورد جلو و دکمه‌ی پاور رو فشار داد. دستگاه با یه صدای وزوز بلند و خش‌دار روشن شد. صفحه‌ی مانیتور قدیمی سوسو زد و یه نور سبز کم‌رمق فضا رو روشن کرد. روی صفحه نوشته بود: ARCHIVE_01 - ACCESS RESTRICTED
رها نفس عمیقی کشید. کارت سطح ۵ رو که کاویانی بهش داده بود از جیبش درآورد و توی شیار کنار کیبورد فرو کرد. بعد چشمش رو جلوی اسکنر عنبیه‌ی کوچک بالای مانیتور گرفت.
چند ثانیه‌ی طولانی گذشت. فقط صدای فن خنک‌کننده‌ی دستگاه شنیده می‌شد.
ناگهان، صفحه چشمک زد و نوشته‌ی سبز رنگ تغییر کردBIOMETRIC MATCH CONFIRMED. WELCOME, DR. LEILA REZAEI.
رها خشکش زد. عقب رفت و به صفحه خیره شد. دکتر لیلا رضایی؟ همون زنی که توی اتاق ۴۰۴ بود و حالا تبدیل به یه سرور پردازشی شده بود؟
با خودش فکر کرد:
_لیلا... تو این سیستم رو ساختی. تو این فایل‌ها رو اینجا قایم کردی. تو می‌دونستی که یه روزی یه نفر پیداش می‌کنه. و اون نفر منم.
دست‌هاش می‌لرزیدن، اما ماوس رو گرفت و وارد پوشه‌ی اصلی شد. هزاران فایل متنی، صوتی و تصویری توی لیست بودن. اما یه پوشه‌ی خاص با رنگ قرمز مشخص شده بود.
رها روی پوشه کلیک کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۷

پوشه باز شد و یه فایل متنی بزرگ به نام جلوی چشم رها ظاهر شد.
با دقت شروع کرد به خوندن. متن با فونت درشت و رسمی نوشته شده بود، اما لحنش دیوانه‌وار و فلسفی بود.
پروژه آلتیا. ریشه در واژه‌ی یونانی به معنای 'حقیقتِ آشکار' یا 'فراموشی‌زدایی'. هدف این پروژه، فراتر از شیفتینگ ساده است. شیفتینگ یعنی جابه‌جایی آگاهی از یک واقعیت به واقعیت دیگر. اما آلتیا یعنی 'ادغام واقعیت‌ها'. ما معتقدیم که جهان‌های موازی، لایه‌های جداگانه نیستند؛ آن‌ها تکه‌های پازل یک حقیقت واحدند که توسط 'ناظران' از هم جدا شده‌اند تا انسان‌ها را در توهم انفرادی نگه دارند.
رها با سرعت اسکرول می‌کرد. قلبش تندتر می‌زد.
نسل اول آزمایش‌ها نشان داد که مغز انسان ظرفیت پردازش چند واقعیت را به صورت همزمان دارد. اما بدن فیزیکی توانایی تحمل این بار را ندارد. برای همین، ما به 'ظرف‌های انسانی' نیاز داریم. سوژه‌هایی که بتوانند آگاهی‌های پراکنده را در ذهن خود جمع کنند و به یک 'ابرآگاهی' تبدیل شوند. این ابرآگاهی، کلید شکستن دیوار بین دنیاست. کلید رسیدن به خدایی.
رها با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید.
_خدایی؟؟ اینا دیوانه‌ان! اینا دارن با جون آدم‌ها بازی می‌کنن تا به خدایی برسن؟
ادامه داد به خوندن:
ویکتور کراس به عنوان ناظر ارشد، تایید می‌کند که منابع انرژی مورد نیاز برای این ادغام، از طریق 'تخلیه‌ی عاطفی' سوژه‌ها تامین می‌شود. درد، عشق، ترس و امید... این‌ها سوختِ موتور آلتیا هستند.
رها صفحه رو بست. تهوع داشت. پس تمام اون عشق و دردی که آرش و سارا و کیان و نیلوفر حس می‌کردن، فقط یه باتری برای این پروژه‌ی لعنتی بود. نُوا اون‌ها رو درمان نمی‌کرد؛ اون‌ها رو "دوش" می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت۹۸


رها نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه. باید مدرک جمع می‌کرد. باید یه چیزی پیدا می‌کرد که بشه باهاش ویکتور رو نابود کرد.
روی ماوس کلیک کرد و وارد پوشه‌ شد.
یه مشت عکس سیاه و سفید و کمی تار ظاهر شدن. عکس‌هایی از راهروهای همین آزمایشگاه، ولی با تجهیزات قدیمی‌تر. عکس‌هایی از دستگاه‌های عجیب و غریب که شبیه صندلی الکتریکی بودن.
اما یه عکس توجه رها رو جلب کرد.
روی عکس کلیک کرد. تصویر بزرگ شد.
یه عکس گروهی بود که توی همین سالن اصلی آزمایشگاه گرفته شده بود. پنج نفر روی صندلی‌های فلزی نشسته بودن. پشت سرشون، دکتر کاویانیِ جوان‌تر (شاید پدرش؟) و یه مرد اروپایی با چهره‌ای سنگی ایستاده بودن. اون مرد اروپایی... دقیقاً همون ویکتور کراس بود. بدون حتی یه خط چروک اضافه نسبت به الان.
رها زوم کرد روی پنج نفری که نشسته بودن.
نفر اول، یه پسر جوون با موهای ژولیده و نگاه ترسیده.
نفر دوم، یه دختر لاغر با چشم‌های خسته و دست‌هایی که دور خودش حلقه کرده بود.
نفر سوم، یه پسر عینکی با چهره‌ای کاملاً بی‌حس و منطقی.
نفر چهارم، یه دختر با موهای بلند و نگاه مه‌آلود.
رها نفسش تو سینه حبس شد. این‌ها... این‌ها دقیقاً شبیه آرش، سارا، کیان و نیلوفر بودن. نه شبیه... انگار همون‌ها بودن!
با خودش زمزمه کرد:
_مگه میشه؟ این عکس مال سال ۱۹۸۷ـه. چطور ممکنه اینا همون آرش و سارا و کیان و نیلوفر باشن؟ مگه اینکه... مگه اینکه اینا همون آگاهی‌ها باشن که دارن توی بدن‌های جدید بازتولید میشن. یا شاید... شاید نُوا دارن از کلون‌ها استفاده می‌کنه؟
اما چیزی که بیشتر از همه رها رو ترسوند، نفر پنجم بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۹۹

نفر پنجم، وسط گروه نشسته بود. یه زن جوون، حدوداً سی ساله، با لبخندی که هم مهربون بود و هم پر از راز. موهاش تا شونه‌هاش می‌رسید و یه گردنبند نقره‌ای با پلاک ماه به گردن داشت.
رها ماوس رو تکون داد و عکس رو بیشتر زوم کرد. روی صورت زن زوم کرد.
چشم‌هاش... چشم‌هاش کشیده و قهوه‌ای تیره بودن. ابروهاش کمی بهم نزدیک بود. و اون لبخند کج، وقتی که گوشه‌ی لبش کمی بالاتر می‌رفت...
رها دستش رو آورد روی صورت خودش. انگشتاش رو روی گونه‌هاش، روی ابروهاش، روی ل*ب‌هاش کشید.
توی مانیتور، تصویر زن جوون توی عکس، دقیقاً همون کار رو می‌کرد. انگار داشت توی آینه به رها نگاه می‌کرد.
_نه...
رها با صدایی لرزون زمزمه کرد:
_این... این نمی‌تونه...
سریع رفت سراغ اطلاعات فایل (File Info).
مکان: تاسیسات زیرزمینی نُوا، کویر لوت.
اسم سوژه‌ها:
1. آرش راد
2. سارا امینی
3. کیان کاویانی
4. نیلوفر شکیبا
5. دکتر شیرین شمس
رها عقب پرید. صندلی‌اش واژگون شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد. اما رها اصلاً متوجه نشد. فقط به کلمه‌ی "شمس" خیره شده بود. به اسم "شیرین شمس".
به گردنبند نقره‌ای با پلاک ماه توی عکس نگاه کرد. همون گردنبندی که الان دور گردن خودش بود. همون گردنبندی که مادرش قبل از مرگش بهش داده بود.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا