• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۵۰

سه ماه بعد، رها درخواست ملاقات با ویکتور کراس رو داد. ویکتور توی زندان اوین، توی سلولی انفرادی و تاریک نگهداری می‌شد. اون محکوم به حبس ابد شده بود. نه فقط به خاطر جنایات علیه بشریت، بلکه به خاطر تلاش برای نابودی ساختار واقعیت.
وقتی رها وارد اتاق ملاقات شد، ویکتور پشت میز فلزی نشسته بود. موهاش سفید شده بود و صورتش چروک‌های عمیقی داشت. چشم‌هاش خالی و بی‌روح بودن. اون دیگه اون هیولای مغرور نبود. اون فقط یه پیرمرد شکسته بود که تمام عمرش رو صرف ساختن جهنم کرده بود.
رها روبروش نشست. سکوت سنگینی بینشون حاکم بود. ویکتور سرش رو بلند نکرد. فقط به دست‌هاش خیره شده بود.
_چرا اومدی؟؟!
ویکتور با صدایی خشک و لرزون پرسید:
_برای تمسخر؟ برای انتقام؟؟!
رها با آرامش گفت:
_نه ویکتور،برای دیدن. برای فهمیدن.
ویکتور بالاخره سرش رو بلند کرد. توی چشم‌هاش، یه ذره امید دیده شد. امید به اینکه شاید کسی بتونه بفهمتش.
_من... من فقط می‌خواستم دنیا رو بهتر کنم. می‌خواستم درد رو حذف کنم. چرا... چرا نفهمیدن؟
رها نفس عمیقی کشید و گفت:
_چون درد، بخشی از انسان بودنه. تو می‌خواستی انسان‌ها رو از انسانیت‌شون محروم کنی. تو فکر می‌کردی قدرت، یعنی کنترل کردن. ولی قدرت واقعی، یعنی رها کردن. یعنی پذیرفتن. تو هیچ‌وقت یاد نگرفتی که عشق، قوی‌تر از کنترله.
ویکتور اشک توی چشم‌هاش جمع شد. برای اولین بار در تمام عمرش، گریه کرد. گریه‌ای که از اعماق وجودش می‌اومد.
_من... من تنهام. همیشه تنهام.
رها دستش رو روی میز گذاشت و گفت:
_تنهایی، انتخاب تو بود ویکتور. تو دیوار کشیدی. تو دروازه رو بستی. ولی ما... ما دروازه رو باز کردیم. نه با زور. با عشق. و حالا... حالا ما آزادیم. و تو... تو هنوز توی زندانی هستی که خودت ساختی.
ویکتور سرش رو پایین انداخت و هق‌هق کنان گریه کرد. رها بلند شد و به سمت در رفت. قبل از خروج، برگشت و گفت:
_متأسفم ویکتور. نه برای تو. برای کسی که می‌تونستی باشی ولی نشدی.
و رها از اتاق خارج شد. وقتی از زندان بیرون اومد، آسمون تهران صاف بود. خورشید می‌درخشید. و برای اولین بار بعد از سال‌ها، رها حس کرد که واقعاً آزاده. نه فقط از نُوا. نه فقط از ویکتور. بلکه از ترس. از تنهایی. از شک.
او سیمرغ بود. و سیمرغ هیچ‌وقت تنها نیست. چون سیمرغ، خودِ عشقه.
و این، پایان داستان نبود. این شروع یه داستان جدید بود. داستانی که توش رها، آرش، سارا، نیلوفر و کیان، با هم زندگی می‌کردن. با هم رشد می‌کردن. و با هم، دنیا رو به جای بهتری تبدیل می‌کردن.
چون اون‌ها فهمیده بودن که بزرگ‌ترین قدرت دنیا، قدرتِ با هم بودنِ. و این قدرتیه که هیچ‌کس نمی‌تونه ازشون بگیره.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا