• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۰


رها دید که کیان کاملاً بر محیط مسلطه. تصمیم گرفت یه چالش جدید بهش بده تا ببینه تا کجا می‌تونه پیش بره.
_کیان، تو گفتی جاذبه اینجا ۰. گرانه. می‌تونی تغییرش بدی؟ می‌تونی جاذبه رو صفر کنی؟
از بلندگو، صدای خنده‌ی آروم و مغرورانه‌ی کیان شنیده شد:
_تغییر جاذبه؟ دکتر شمس، شما دارید با یه فیزیکدان حرف می‌زنید. جاذبه فقط یه عدد توی معادلات منه. تماشا کنید.
رها به مانیتورهای EEG نگاه کرد. امواج گامای کیان به شدت اوج گرفتن.
توی DR، کیان دست‌هاش رو آورد بالا. چشمانش رو بست و شروع کرد به زمزمه کردن فرمول‌ها:
_حذف ضریب جاذبه... جرم ثابت... شتاب صفر
ناگهان، صدای کیان از میکروفون با هیجان بلند شد:
_دکتر! داره کار می‌کنه!
رها با تعجب پرسید: _چی می‌بینی؟
کیان نفس‌نفس می‌زد، اما از سر لذت:
_پاهام از زمین جدا شدن! من دارم شناور میشم. زمین شیشه‌ای زیر پامه، ولی من دارم میرم بالا. خطوط نئونی آسمون دارن به سمتم میان. حس فوق‌العاده‌ست. هیچ وزنی روی دوشم نیست. هیچ فشاری روی ستون فقراتم نیست. من مثل یه ماهواره توی مدار خودم هستم.
رها با ذوق گفت:
_عالیه کیان! حالا سعی کن جهت حرکت رو تغییر بدی. به جای بالا رفتن، به سمت افق پرواز کن.
کیان گفت:
_برای این کار باید بردار شتاب رو تغییر بدم...
صدای وزوز باد توی میکروفون پیچید. کیان داشت با سرعت توی فضای DR پرواز می‌کرد.
_باورم نمیشه... من دارم پرواز می‌کنم. نه با بال، نه با جت‌پک. فقط با قدرت ذهنم. من خدای اینجام دکتر. من...
ناگهان، صدای کیان قطع شد.
نه اینکه میکروفون خراب بشه. صداش یهو مثل یه نوار کاست که کش بیاد، بم و کشیده شد و بعد سکوت مطلق.
رها سریع فریاد زد:
_کیان! کیان! وضعیتت چطوره؟
روی مانیتور، امواج مغزی کیان از گامای منظم، به یه الگوی آشوبناک و تیز تبدیل شده بودن. ضربان قلبش از ۶۰ به ۱۴۰ پریده بود.
و بعد، کیان با یه صدای وحشت‌زده و بریده‌بریده که انگار داشت خفه می‌شد، گفت:
_دکتر... جاذبه... جاذبه برعکس شد! دارم سقوط می‌کنم... به سمت آسمون... اونجا... اونجا پر از اون چشم‌هاست! دارن من رو می‌گیرن! کمک...!
رها سریع دستش رو روی دکمه‌ی پروتکل بیداری اضطراری برد.
_کیان! دست‌هات رو بمال! بچرخ! برگرد!
اما قبل از اینکه رها دکمه رو بزنه، بدن کیان روی مبل به شدت قوس برداشت و یه فریاد خفه از گلوش خارج شد.
چشمانش باز شدن. اما مردمک‌هاش... مردمک‌هاش برای چند ثانیه، دقیقاً مثل سارا، کاملاً سیاه شدن.
رها عقب پرید.
کیان نفس‌نفس می‌زد، عرق سرد از پیشونیش می‌ریخت. کم‌کم رنگ مردمک‌هاش برگشت.
با صدایی لرزون و وحشت‌زده به رها نگاه کرد و گفت: _اون‌ها توی آسمون DR من بودن. اون‌ها منتظرم بودن... اون‌ها می‌دونستن من کِی جاذبه رو تغییر میدم...
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۱

کیان هنوز داشت نفس‌نفس می‌زد و عرق سرد پیشونیش رو پاک می‌کرد. رها کنارش نشست و یه لیوان آب خنک بهش داد. دستاش هنوز می‌لرزید، اما نگاهش مثل همیشه تیز و تحلیلگر بود.
_کیان... اون سقوط به سمت آسمون... اون چشم‌ها... چی بودن؟
کیان لیوان آب رو گرفت و یه جرعه بزرگ خورد. بعد با صدایی که هنوز کمی لرزون بود ولی محکم گفت: _نمی‌دونم دکتر. ولی می‌دونم که اون‌ها منتظرم بودن. انگار می‌دونستن من کِی می‌خوام قوانین فیزیک رو تغییر بدم. وقتی جاذبه رو صفر کردم، اون‌ها از فرصت استفاده کردن و جهت بردار شتاب رو معکوس کردن. یعنی... یعنی اون‌ها به ریاضیات من دسترسی دارن.
رها با تعجب پرسید:
_دسترسی به ریاضیات تو؟ یعنی چی؟ مگه ذهنت رمزگذاری نشده؟
کیان سر تکون داد:
_نه دکتر. ریاضیات زبان جهان هستی‌ه. اون‌ها زبان رو بلدن. ولی... ولی من تسلیم نمی‌شم. باید بفهمم چطور می‌تونم اشیاء رو توی DR کنترل کنم بدون اینکه اون‌ها متوجه بشن.
رها لبخند زد و گفت:
_خب، بیا امتحان کنیم. قبل از اینکه دوباره بری، می‌خوام یاد بگیری چطور اشیاء رو دستکاری کنی. نه با زور، بلکه با "اجازه دادن". ببین، توی رویا، اگر بخوای یه چیزی رو به زور بلند کنی یا تغییر بدی، مغزت مقاومت می‌کنه چون باور نداره که ممکنه. ولی اگر "باور" داشته باشی که اون شیء مالِ توئه و تحت فرمان توئه، خودش حرکت می‌کنه.
کیان عینکش رو جابه‌جا کرد و گفت:
_یعنی به جای اعمال نیرو، باید انتظار رو تغییر بدم؟ مثل تغییر پارامترهای اولیه‌ی یه شبیه‌سازی؟
رها سر تکون داد:
_دقیقاً! حالا برو توی DR. ولی این بار نرو سراغ تغییر جاذبه. برو سراغ یه چیز ساده. یه سنگ. یه سنگ سیاه و صاف روی زمین شیشه‌ای. فقط بهش نگاه کن و "انتظار" داشته باش که بیاد توی دستت. هیچ تلاشی نکن. فقط اجازه بده.
کیان چشمانش رو بست. تنفسش آروم شد. امواج مغزی‌اش دوباره شروع به نظم گرفتن کردن. تتا... گاما... و بعد سکوت.
چند ثانیه گذشت. رها به مانیتور نگاه کرد. همه چیز پایدار بود.
ناگهان، کیان با صدایی آروم و هیجان‌زده از میکروفون گفت:
_دکتر... سنگ... سنگ داره میاد.
رها با ذوق پرسید:
_چطور؟ چی حس می‌کنی؟؟
کیان جواب داد:
_هیچ کاری نکردم. فقط نگاهش کردم و فکر کردم "بیا". و اون... اون مثل آهنربا به سمتم کشیده شد. وزنش رو حس می‌کنم. سرماشو حس می‌کنم. بافتش زبره. ولی... ولی وقتی اومد توی دستم، یه لحظه احساس کردم که یه چیزی از پشت سرم رد شد. مثل یه سایه‌ی سریع. ولی سنگ توی دستمه. من کنترل دارم.
رها نفس راحت کشید. کیان بالاخره تونست بدون تحریک کردن اون موجودات، محیط رو کنترل کنه. این یه پیروزی بزرگ بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۲

کیان کم‌کم از حالت خلسه بیرون اومد. چشمانش رو باز کرد و مستقیم به رها نگاه کرد. نگاهش جدی‌تر از همیشه بود.
_دکتر شمس، من باید یه چیزی رو بهتون بگم. یه چیزی که تا الان نگفتم چون فکر می‌کردم توهمه. ولی بعد از اون تجربه‌ی سقوط و حالا دستکاری سنگ... مطمئنم که واقعی‌ه.
رها صندلی رو کشید و نزدیک‌تر نشست:
_بگو کیان، من گوش میدم.
کیان دست‌هاش رو روی میز قفل کرد و با صدایی آروم ولی محکم گفت:
_ما تنها نیستیم. توی DRها، ما ناظر نیستیم. ما "مشاهده‌شده" هستیم. اون چشم‌هایی که دیدم، اون سایه‌ای که حس کردم... اون‌ها تصادفی نیستن. اون‌ها "ناظران"ـن. موجوداتی که وظیفه‌شون نظارت بر آگاهی‌هایی‌ه که وارد واقعیت‌های دیگه میشن.
رها با تعجب پرسید:
_ناظران؟ یعنی چی؟ مثل نگهبان؟؟
کیان سر تکون داد:
_نه دکتر. نگهبان محافظت می‌کنه. ناظر فقط "می‌بینه". و مشکل اینه که وقتی یه ناظر بهت نگاه می‌کنه، آگاهیت تحت تأثیر قرار می‌گیره. مثل اثر ناظر توی مکانیک کوانتوم. وقتی اون‌ها بهت نگاه می‌کنن، احتمال‌های ذهنت فرو می‌پاشه و تو مجبور میشی طبق قوانین اون‌ها رفتار کنی. برای همین بود که وقتی خواستم جاذبه رو تغییر بدم، اون‌ها مداخله کردن. چون تغییر قوانین، توجهشون رو جلب کرد.
رها سردش شد. این توضیحات با تمام تجربیات آرش و سارا جور در می‌اومد. سایه‌های آرش، صدای چندلایه‌ی سارا، چشم قرمز توی قصر ذهنی کیان... همه‌شون ناظر بودن.
_پس ما داریم توی یه آزمایشگاه بزرگ‌تر زندگی می‌کنیم؟ یه آزمایشگاه که ناظرانش اون موجودات هستن؟
کیان تلخ خندید:
_بدتر از اون دکتر. ما داریم توی یه "زندان شیشه‌ای" زندگی می‌کنیم. و هر بار که سعی می‌کنیم فرار کنیم، ناظران بیشتر توجه می‌کنن. و توجه اون‌ها... توجه اون‌ها مثل یه اشعه‌ی لیزره که داره هویت ما رو تجزیه می‌کنه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۳

سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. رها به مانیتورهای خاموش نگاه کرد. تصویر صورت کیان توی شیشه‌ی مانیتور منعکس شده بود.
آروم پرسید:
_کیان... اگر اون‌ها ناظران هستن، پس چی هستن؟ انسان؟ هوش مصنوعی؟ یا چیزی فراتر؟؟
کیان عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید. برای اولین بار، خستگی واقعی توی چهره‌اش دیده شد.
_نمی‌دونم دکتر. ولی می‌دونم که اون‌ها "قانون" هستن. قانونِ حفظ تعادل بین واقعیت‌ها. وقتی ما شیفت می‌کنیم، داریم تعادل رو به هم می‌زنیم. و ناظران، سیستم ایمنی کائنات هستن که سعی می‌کنن تعادل رو برگردونن. ولی مشکل اینه که سیستم ایمنی کائنات، برای ما مثل یه ویروس عمل می‌کنه.
رها با دقت بهش گوش داد. این دیدگاه، هم علمی بود و هم فلسفی.
_پس ما نباید باهاشون بجنگیم؟ باید یاد بگیریم چطور نامرئی باشیم؟
کیان سر تکون داد:
_دقیقاً! جنگیدن با ناظران، مثل جنگیدن با جاذبه‌ست. غیرممکنه. باید یاد بگیریم چطور "هم‌فرکانس" بشیم. چطور طوری شیفت کنیم که اون‌ها متوجه نشن. مثل یه دزد که از لای انگشت‌های نگهبان رد میشه.
رها یادداشتی توی ذهنش برداشت. "استراتژی جدید: شیفتینگ نامرئی. هم‌فرکانسی با ناظران."
این یه تغییر استراتژی کامل بود. دیگه درباره‌ی قدرت و کنترل نبود؛ درباره‌ی بقا و اختفا بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۴

بعد از جلسه با کیان، رها به اتاق کنترل برگشت. اما دیگه اون اتاق سفید و استریل رو مثل قبل نمی‌دید. هر دوربین مداربسته‌ای که روی سقف بود، براش مثل یه چشم ناظر به نظر می‌رسید. هر صدای وزوز دستگاه‌ها، براش مثل زمزمه‌ی ناظران بود.
کاویانی وارد اتاق شد و دید که رها داره به سقف خیره میشه.
_چی شده دکتر شمس؟ رنگت پریده.
رها برگشت و با صدایی آروم گفت:
_دکتر کاویانی... شما هیچ‌وقت حس کردید که دارید تماشا می‌شید؟ نه توسط دوربین‌ها. توسط چیزی... چیزی که دوربین‌ها نمی‌بینن.
کاویانی خشکش زد. رنگش پرید و به در بسته‌ی اتاق نگاه کرد. بعد صداش رو پایین آورد:
_رها... لطفاً اینجا این حرف‌ها رو نزن. دیوارها گوش دارن. و منظورم میکروفون‌ها نیست.
رها با تعجب پرسید:
_شما هم حسش می‌کنید؟
کاویانی عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید:
_از روز اولی که وارد این پروژه شدم. هر وقت توی آزمایشگاه راه میرم، حس می‌کنم یه چیزی از پشت شیشه‌های یک‌طرفه داره نگاهم می‌کنه. ولی وقتی برمی‌گردم، هیچ‌کس نیست. فقط انعکاس خودم.
مکث کرد و با صدایی لرزون ادامه داد:
_ویکتور کراس هم همین حس رو داره. اون حتی یه بار بهم گفت که "ما داریم توسط کسانی تماشا می‌شیم که از ما قدیمی‌ترن". ولی من فکر می‌کردم دیوانه شده. فکر می‌کردم استرس کاره.
رها با وحشت پرسید:
_پس ویکتور می‌دونه؟ اون می‌دونه که ناظران وجود دارن؟؟
کاویانی سر تکون داد:
_نه... نه مطمئن نیستم. ولی اون از اون‌ها "می‌ترسه". و آدمی که از چیزی می‌ترسه، سعی می‌کنه کنترلش کنه. برای همین داره از سوژه‌ها سوءاستفاده می‌کنه. فکر می‌کنه اگر بتونه آگاهی اون‌ها رو استخراج کنه، می‌تونه با ناظران معامله کنه.
رها نفس عمیقی کشید. حالا همه چیز واضح‌تر شده بود. نُوا فقط یه شرکت تکنولوژی نبود؛ اون‌ها داشتن با یه نیروی فراواقعی معامله می‌کردن. و سوژه‌ها، قربانی‌های این معامله بودن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۵

شب همون روز، رها تصمیم گرفت درباره‌ی ویکتور کراس تحقیق کنه. نمی‌تونست فقط به حرف‌های کاویانی اکتفا کنه. باید خودش می‌فهمید.
به بایگانی دیجیتال رفت و اسم "Victor Cross" رو جستجو کرد. هزاران نتیجه اومد. مقالات علمی، مصاحبه‌های تجاری، عکس‌های رسمی. همه‌چیز کامل و بی‌نقص به نظر می‌رسید.
اما رها دنبال یه چیز دیگه بود. دنبال یه شکاف. یه تناقض.
شروع کرد به خواندن مقالات قدیمی‌تر. ده سال پیش. پانزده سال پیش.
و بالاخره، توی یه مقاله‌ی علمی بسیار تخصصی درباره‌ی "آگاهی کوانتومی و ناظران خارجی"، یه اسم رو دید.
نویسنده‌ی دوم مقاله: V. Cross
اما تاریخ انتشار مقاله... مربوط به سال ۹۸۷ بود.
رها با تعجب حساب کرد. اگر ویکتور کراس الان حدوداً پنجاه سالش باشه، توی سال ۱۹۸۷ باید سی ساله بوده باشه. ولی عکس ویکتور توی مقاله... دقیقاً همون چهره‌ی فعلی‌اش بود. بدون هیچ تغییری. بدون حتی یه خط چروک اضافه.
رها سردش شد. این غیرممکن بود. مگر اینکه... مگر اینکه ویکتور کراس اون چیزی نباشه که فکر می‌کنن.
ادامه داد به خواندن. توی بخش "تشکر و قدردانی" مقاله، یه جمله‌ی عجیب نوشته شده بود:
"از ناظران بی‌نام که راهنمایی‌مان کردند، سپاسگزاریم."
رها پرونده رو بست. دستاش می‌لرزیدن.
ویکتور کراس فقط یه مدیر پروژه نبود. اون یه "واسطه" بود. یه واسطه بین انسان‌ها و ناظران. و اون داشت از سوژه‌ها استفاده می‌کرد تا ارتباطش رو با اون‌ها تقویت کنه.
بلند شد و به سمت پنجره‌ی بایگانی رفت. به تاریکی بیرون نگاه کرد.
با خودش زمزمه کرد:
_ویکتور... تو چی هستی؟ و چی می‌خوای از ما؟؟
و توی تاریکی، جوابی نشنید. فقط صدای وزوز دستگاه‌های تهویه شنیده شد.
اما رها می‌دونست که اون صدا، فقط صدای دستگاه نیست.
اون صدای ناظرانه!!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۶

رها توی اتاقش نشسته بود و لپ‌تاپ شخصی‌اش رو که با یه کابل ایزوله به شبکه‌ی داخلی آزمایشگاه وصل کرده بود، باز کرده بود. هدفون روی گوشش بود و داشت ردپای شرکت نُوا رو دنبال می‌کرد. تا الان فقط با شعبه‌ی ایرانی و آقای کراس به صورت هولوگرام آشنا شده بود، ولی باید می‌فهمید این غول تکنولوژی دقیقاً کجاست.
آدرس رسمی نُوا توی ژنو، سوئیس، یه خیابون معمولی توی منطقه‌ی بانک‌ها بود. اما وقتی رها عکس‌های ماهواره‌ای و نقشه‌های تاریخی اون منطقه رو بررسی کرد، به یه چیز عجیب برخورد. ساختمانی که نُوا توش بود، روی هیچ نقشه‌ی مدرنی ثبت نشده بود، ولی توی نقشه‌های قرن نوزدهم، به عنوان یه "انجمن مطالعات باطنی و نجوم" شناخته می‌شد.
رها با تعجب زمزمه کرد:
_یعنی چی؟ یعنی اینا از صد سال پیش همین‌جا بودن؟
با دقت بیشتر به عکس‌های ماهواره‌ای نگاه کرد. سقف ساختمان یه الگوی هندسی خاص داشت. دقیقاً همون الگوی "گره‌چینی" که کیان توی قصر ذهنیش ساخته بود! یه ستاره‌ی هشت‌پر بزرگ که دقیقاً در مرکز اون، یه گنبد شیشه‌ای قرار داشت.
رها عکس رو زوم کرد. توی اون گنبد شیشه‌ای، یه نور ضعیف و آبی رنگ دیده می‌شد که حتی از فاصله‌ی هزاران کیلومتری هم مشخص بود.
_این یه شرکت تکنولوژی نیست...
رها با خودش فکر کرد و موهای پشت گردنش سیخ شد.
_این یه معبد مدرنه. اونا دارن از علم برای احیای یه آیین باستانی استفاده می‌کنن. و اون نور آبی... اون دقیقاً هم‌رنگ خطوطی بود که کیان توی آسمان DRش دید.
رها فهمید که نُوا فقط یه مشت دانشمند و سرمایه‌دار نیست. اون‌ها ریشه‌های عمیقی توی تاریخ دارن. ریشه‌هایی که احتمالاً به دنبال کنترل آگاهی انسان از هزاران سال پیش بودن. و ویکتور کراس... اون احتمالاً اصلاً یه انسان معمولی نبود. اون فقط یه "نگهبان" بود که نسل به نسل منتقل شده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۷

فردا صبح، رها تصمیم گرفت کاویانی رو زیر نظر بگیره. بعد از اون اعترافات دیشب درباره‌ی "ناظران"، رفتار کاویانی براش مشکوک‌تر شده بود. مردی که می‌ترسید، معمولاً یا فرار می‌کنه یا سعی می‌کنه از درون سیستم رو خراب کنه.
ساعت ۳ بامداد بود. رها توی اتاق کنترل نشسته بود و داشت به صورت تصادفی دوربین‌های راهروها رو چک می‌کرد که یهو کاویانی رو دید. اون با لباس ورزشی، بدون اینکه کارت بزنه، از در اضطراری وارد بخش تأسیسات شده بود. جایی که معمولاً هیچ‌کس اون ساعت اونجا نمی‌رفت.
رها سریع سیستم رو چک کرد. دوربین‌های اون بخش به بهانه‌ی "تعمیرات دوره‌ای" از دیشب قطع بودن. اما رها یادش اومد که کیان یه بار بهش گفته بود: "هر سیستمی یه حفره داره، فقط باید فرکانس درست رو پیدا کنی."
رها دوربین یه راهروی مجاور که زاویه‌ی کور داشت رو تنظیم کرد و از طریق بازتاب نور روی لوله‌های فلزی، تونست یه تصویر تار از داخل اتاق تأسیسات ببینه.
کاویانی وسط اتاق ایستاده بود. دور تا دور اتاق رو با یه پارچه‌ی ضخیم و سربی پوشونده بود. یه قفس فارادی دست‌ساز! یعنی می‌خواست جلوی هرگونه شنود الکترومغناطیسی رو بگیره.
اون یه دستگاه بی‌سیم قدیمی و آنالوگ توی دستش بود و داشت با کسی حرف می‌زد. رها ولوم میکروفون‌های محیطی رو تا آخر بالا برد، اما فقط نویز شنید. کاویانی داشت با کد مورس یا یه زبان رمزنگاری‌شده حرف می‌زد.
ناگهان کاویانی دستگاه رو قطع کرد، پارچه‌ها رو جمع کرد و با عجله از اتاق خارج شد. رها سریع دوربین رو خاموش کرد و وانمود کرد که داره گزارش می‌نویسه.
چند دقیقه بعد، کاویانی وارد اتاق کنترل شد. صورتش خیس عرق بود و دستاش می‌لرزید.
_دکتر شمس؟ بیدارید؟؟
رها با خونسردی سرش رو بلند کرد:
_بله دکتر. داشتم داده‌های کیان رو بررسی می‌کردم. شما خوبید؟ رنگتون پریده.
کاویانی نفس عمیقی کشید و به در نگاه کرد:
_من... من فقط یه کم پیاده‌روی کردم. هوای اینجا سنگینه. شما زیاد به خودتون فشار نیارید. فردا... فردا روز مهمیه.
و سریع از اتاق خارج شد.
رها لبخند تلخی زد.
_پیاده‌روی ساعت ۳ بامداد توی اتاق سربی؟ دکتر کاویانی، شما دارید با کسی خارج از نُوا تماس می‌گیرید. و اگر من بتونم پیداتون کنم، ویکتور کراس هم حتماً می‌تونه. شما توی خطرید دکتر.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۸

همون روز، رها به اتاق کیان رفت. کیان پشت میزش نشسته بود و با سرعت نور داشت روی یه لپ‌تاپ قدیمی و آفلاین کد می‌نوشت. دور و برش پر از کاغذهای مچاله بود.
_کیان، چته؟ از دیشب تا حالا نخوابیدی؟؟
کیان بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_خوابیدن اتلاف وقتِ پردازشه دکتر. من دارم دیوار می‌کشم.
رها کنارش نشست:
_دیوار؟ مگه قصر ذهنیت کافی نبود؟
کیان بالاخره دست از تایپ کشید و عینکش رو جابه‌جا کرد. نگاهش خسته اما به شدت مصمم بود.
_قصر ذهنی برای محافظت از "من" بود. ولی این... این برای محافظت از "حقیقت"ـه. رها، من دیشب وقتی توی DR بودم، قبل از اینکه اون موجودات حمله کنن، تونستم یه تیکه از کد منبع واقعیت رو اسکن کنم. اون‌ها فهمیدن. و امروز صبح، وقتی بیدار شدم، دیدم که تمام فایل‌های شخصی‌ام توی سیستم نُوا دستکاری شده. اونا دارن حافظه‌ی من رو پاک می‌کنن.
رها با وحشت پرسید:
_یعنی چی؟ دارن چی کار می‌کنن؟؟
کیان لپ‌تاپ رو چرخوند سمت رها. روی صفحه یه مشت کد عجیب و غریب دیده می‌شد که مدام تغییر می‌کرد.
_من دارم این فایل‌ها رو رمزگذاری می‌کنم. ولی نه با الگوریتم‌های معمولی. اونا هوش مصنوعی کوانتومی دارن، هر رمز ریاضی رو توی چند ثانیه می‌شکنن. برای همین من از "آشوب" استفاده کردم. این رمز بر اساس دنباله‌ی اعداد اول و الگوهای فراکتال ساخته شده. هر بار که اونا سعی می‌کنن بازش کنن، الگو عوض میشه. مثل یه مارپیچ که هیچ‌وقت به مرکزش نمی‌رسی.
رها با تحسین به صفحه نگاه کرد:
_فوق‌العاده‌ست کیان. ولی این فایل‌ها کجا ذخیره میشن؟ اگر هارد رو پیدا کنن، فایده‌ای نداره.
کیان یه مکعب روبیک سه در سه رو از روی میز برداشت. رنگ‌هاش به هم ریخته بود.
_این هارد من نیست. این کلید رمزگشایی‌ه. من تونستم یه چیپ حافظه‌ی میکروسکوپی رو توی مرکز این مکعب جاسازی کنم. تنها راه باز کردن فایل‌ها، حل کردن این مکعب با یه الگوی خاصه که فقط من و تو می‌دونیم. و حتی اگر اونا مکعب رو بشکنن، چیپ نابود میشه.
رها مکعب رو گرفت. سنگین‌تر از یه مکعب معمولی بود.
_پس من باید این رو نگه دارم؟
کیان سر تکون داد:
_اونا به من شک کردن. ولی به تو هنوز نه. این رو پیش خودت نگه دار. توش چیزایی هست که نُوا رو برای همیشه نابود می‌کنه. چیزایی درباره‌ی "پروژه آلتیا" و منشأ ناظران.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۷۹

عصر همون روز، کاویانی رها رو به دفترش صدا کرد. وقتی رها وارد شد، دید که کاویانی در رو قفل کرده و پرده‌ها رو کشیده. اتاق تاریک بود و فقط نور یه چراغ مطالعه روی میز بود.
کاویانی پشت میز نشسته بود و یه پاکت نامه‌ی ضخیم و مهر و موم شده جلوش بود.
_بشین رها. وقت نداریم.
صدای کاویانی خشک و جدی بود.
رها نشست: _چی شده دکتر؟
کاویانی پاکت رو به سمت رها هل داد:
_این کلید دسترسی سطح ۵ـه. اصلی‌ترین و بالاترین سطح امنیتی کل مجموعه. با این می‌تونی به سرور مرکزی، اتاق ۴۰۴، و حتی پرونده‌های شخصی ویکتور کراس دسترسی پیدا کنی.
رها با تعجب به پاکت نگاه کرد:
_چرا این رو به من میدید؟ شما که گفتید اگر بفهمن من دارم جاسوسی می‌کنم، هر دومون نابود میشیم.
کاویانی تلخ خندید. خنده‌ای که بوی مرگ می‌داد:
_چون دیشب فهمیدم اونا دیگه به من اعتماد ندارن. ویکتور دستور داده که فردا من رو "بازنشسته" کنن. و توی ادبیات نُوا، بازنشستگی یعنی همون بلایی که سر دکتر لیلا رضایی اومد. یعنی تبدیل شدن به یه سرور پردازشی.
رها خشکش زد:
_دکتر... من متأسفم. ولی من نمی‌تونم...
کاویانی حرفش رو قطع کرد:
_تو باید این کار رو بکنی رها! تو تنها کسی هستی که هم علمش رو داره، هم وجدانش رو نفروخته. من سال‌ها اشتباه کردم. فکر کردم می‌تونم از درون سیستم رو اصلاح کنم. ولی نُوا اصلاح‌شدنی نیست. نُوا باید نابود بشه.
کاویانی دستش رو دراز کرد و دست رها رو گرفت. دستش سرد و یخ‌زده بود.
_این کلید، یه کارت هوشمند و یه کد بیومتریکه. فقط با اثر انگشت و عنبیه‌ی چشم تو کار می‌کنه، چون من اطلاعات تو رو توی سیستم به عنوان "جانشین امنیتی" ثبت کردم. برو رها. قبل از اینکه دیر بشه. حقیقت رو پیدا کن و اون رو به بیرون درز بده.
رها پاکت رو برداشت. حس می‌کرد یه بمب اتم توی دستشه.
_شما چی کار می‌کنید؟
کاویانی لبخند زد و عینکش رو برداشت:
_من؟ من می‌خوام یه کم استراحت کنم. و شاید... شاید یه آخرین شیفتینگ رو امتحان کنم. بدون دارو. بدون دستگاه. فقط من و ذهنم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا