• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۰

عدد نـود و هشت.
صدای وزوز به اوجِ بلندی و شدتِ خودش رسیده بود.
ووووووو... ززززززز... شیییییییک...
این صدا، صدایِ "فرکانس تتا" بود. فرکانسِ دروازه.
رها فهمید که داره به مرز می‌رسه. مرزِ بینِ "اینجا" و "اونجا".
اما یه چیز دیگه هم توی این وزوز شنیده می‌شد.
صداهایِ دیگر.
صدایِ گریه‌ی یه کودک.
صدایِ خنده‌ی یه زن.
صدایِ فریادِ یه مرد.
صدایِ زمزمه‌ی هزاران نفر.
این‌ها صداهایِ ناظران نبودن. این‌ها صداهایِ سوژه‌های قبلی بودن. صداهایِ کسانی که قبل از رها، توی این پروژه گیر کرده بودن.
و توی میانِ این صداها، یه صدا آشنا بود.
صدایِ مادرش.
_رها... !! رها... !!
این صدا، مثل یه نخِ طلایی توی میانِ هیاهویِ وزوز، می‌درخشید.
رها تمرکزش رو روی این صدا گذاشت. مثل یه کشتی‌گیر که طوفان‌زده، دنبالِ فانوسِ دریایی می‌گرده.
_مامان... من دارم میام. صدات رو دنبال می‌کنم.
وزوز، دیگه ترسناک نبود. این وزوز، صدایِ خوش‌آمدگویی بود. صدایِ باز شدنِ دروازه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۱

عدد نود و نه.
من در حال عبور از مرز هستم.
یه حسِ کششِ شدید و ناگهانی. مثل وقتی که توی استخر شیرجه می‌زنی و آب با فشار دورت رو می‌گیره، اما این بار، نیروی جاذبه معکوس شده بود. انگار یه نخِ نامرئی و محکم، از وسطِ سینه‌اش (همون نقطه‌ی خورشیدی) وصل شده بود به سقفِ اتاق و داشت اون رو با سرعت به سمت بالا می‌کشید.
رها مقاومت نکرد. به جای اینکه بترسه یا بخواد خودش رو نگه داره، اجازه داد کشیده بشه.
و یهو... تلق!
مثل صدایِ باز شدنِ یه قفلِ قدیمی.
آگاهیش، مثل یه قطره‌ی آب که از لبه‌ی برگ جدا میشه، از بدنِ فیزیکی‌اش کنده شد.
برای یه لحظه‌ی کوتاه، گیج شد. کجا بود؟ چی بود؟
بعد، دید.
از بالا، به تخت نگاه کرد.
بدنش اونجا بود. روی ملحفه‌های سفید دراز کشیده بود. دست‌هاش باز، پاهاش کمی فاصله گرفته. صورتش آرام و بی‌حس بود. دهانش کمی باز مونده بود و نفس‌هاش آنقدر سطحی بودن که سینه‌اش تقریباً تکون نمی‌خورد. هدفون استخوانی هنوز دور گردنش بود و مکعب روبیک کیان توی مشتِ بسته‌ی دست راستش فشرده شده بود.
رها با تعجب به این "جسدِ زنده" نگاه کرد.
_این منم؟ واقعاً این منم؟؟؟!
حس عجیبی داشت. نه ترس، نه غم. فقط یه کنجکاویِ عمیق و یه احساسِ رهاییِ مطلق. انگار سال‌ها یه لباسِ تنگ و سنگین پوشیده بود و حالا بالاخره درش آورده بود.
صدای کاویانی توی هدفون استخوانی شنیده می‌شد، اما خیلی دور و مبهم. انگار از ته یه چاه عمیق می‌اومد:
_رها... امواج گاما فعال شد... تو جدا شدی... مراقب باش...
رها سعی کرد جواب بده، اما دهان نداشت. صدا نداشت. فقط فکر داشت.
با خودش گفت:
_می‌شنومت دکتر. نگران نباش من اینجام. من آزادم!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۲

عدد صد.
من در واقعیت مطلوبم هستم.
یه انفجارِ نورِ سفید و گرم. نه نوری که چشم رو بزنه، نوری که روح رو ب*غل کنه.
و بعد... ورود به تونل.
تونلی از نور و رنگ و خاطره. دیواره‌هاش شفاف نبودن؛ از جنسِ احساس بودن.
رها توی این تونل شناور شد. نه با پا، نه با دست. فقط با اراده‌اش حرکت می‌کرد. هر جا که می‌خواست بره، تونل اون رو می‌برد.
دیواره‌های تونل پر از تصاویر بودن. اما نه تصاویرِ ثابت. تصاویرِ زنده و سیال.
یه تصویر از کودکی‌اش توی یتیم‌خونه. دخترکی تنها که گوشه‌ی حیاط نشسته بود و به آسمون نگاه می‌کرد.
یه تصویر از روز اول دانشگاه. وقتی استادش گفته بود "تو استعداد عجیبی داری".
یه تصویر از آرش که با ترس بهش نگاه می‌کرد و گفته بود "تو بوی بارون میدی".
یه تصویر از نیلوفر که دستش رو گرفته بود و گفته بود "ما می‌تونیم با هم باشیم".
رها توی این تصاویر گیر نکرده بود. اون‌ها رو تماشا می‌کرد، مثل مسافری که از پنجره‌ی قطار به مناظر نگاه می‌کنه. می‌دونست که این‌ها گذشته‌اش هستن، اما دیگه تعریفش نمی‌کردن. اون الان چیزی فراتر از این خاطرات بود.
صدای وزوز تونل، تبدیل به یه موسیقیِ هماهنگ شده بود. یه سمفونیِ کائناتی که نت‌هاش از عشق و درد و امید ساخته شده بودن.
رها حس کرد که داره با این موسیقی می‌رقصه. نه با بدنش، با وجودش.
و توی میانِ این همه تصویر و صدا، یه نورِ طلاییِ خاص دیده می‌شد. نوری که از انتهای تونل می‌تابید. نوری که بوی خاک نم‌خورده و یاس می‌داد.
_مامان...!!!
رها با تمام وجودش زمزمه کرد.
و تونل، اون رو به سمت اون نور کشید.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۳

نورِ طلایی، مثل یه آغوشِ گرم، دورش رو گرفت.
و یهو... سکوت.
نه سکوتِ خالی. سکوتِ پر. سکوتی که بوی زندگی می‌داد.
رها چشمانش رو باز کرد. البته نه چشمانِ فیزیکی‌اش،با چشمانِ آگاهیش.
توی یه فضای جدید بیدار شد.
اما این فضا، شبیه هیچ‌کدوم از DRهای سوژه‌ها نبود. نه باغ پرتقال آرش بود، نه رودخانه‌ی نقره‌ای سارا، نه قصر ذهنی کیان.
این فضا... این فضا "خانه" بود.
یه خونه‌ی قدیمی و اصیل توی شمال ایران. همون خونه‌ای که مادرش همیشه ازش حرف می‌زد ولی رها هیچ‌وقت ندیده بود. خونه‌ای که توی خون و ژنِ اون حک شده بود.
دیوارهای کاهگلیِ گرم و زبر. پنجره‌های چوبی با شیشه‌های رنگیِ کوچک که نورِ عصرگاهی رو به رنگ‌های قرمز و زرد و سبز تقسیم می‌کردن. حیاطی پر از درخت پرتقال و یاس و گل محمدی. و صدای بارون. صدای واقعیِ بارون. نه صدای ضبط شده، نه صدای تجسم شده. صدای بارونی که داره به خاکِ نم‌خورده و سقفِ شیروانی می‌باره.
رها نفس عمیقی کشید. نه با ریه‌های فیزیکی‌اش، با وجودش.
بوی خاک و یاس و چوبِ خیس و سماورِ مسی فضا رو پر کرد. این بو، واقعی‌تر از هر چیزی بود که تا حالا تجربه کرده بود. این بو، لنگرِ روحش بود.
_مامان...!!
زمزمه کرد. صدای خودش رو شنید. صدایی واضح و زنده. نه صدای ذهنی. صدای واقعی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۴

رها شروع کرد به راه رفتن توی حیاط. پاهاش روی خاکِ نرم و مرطوب فرو می‌رفت. حسِ خاک زیر پاش، بافتِ دانه‌های ریزِ شن و رس، سرمای مطبوعِ رطوبت... همه‌چیز دقیق و شفاف بود. هیچ تاری یا ابهامی وجود نداشت. این یه رویا نبود. این یه واقعیتِ موازی بود.
به سمت ایوانِ خونه رفت. درِ چوبیِ قدیمی، با دستگیره‌ی برنجیِ اکسید شده، نیمه‌باز بود. داخل خونه، یه فرش لاکیِ دستباف پهن شده بود که نقش‌های هندسی‌اش مثل یه زبانِ رمزآلود حرف می‌زدن. گوشه‌ی اتاق، یه سماور مسیِ قدیمی روی اجاقِ هیزمی بود و بخارِ سفید و خوشبوی چای از لوله‌اش بلند می‌شد. روی میزِ چوبیِ کنارِ پنجره، یه فنجان چای داغ و یه ظرف نباتِ زعفرانی قرار داشت. بخارِ چای توی نورِ عصرگاهی می‌رقصید.
همه چیز مرتب و تمیز و زنده بود. انگار کسی همین الان اینجا بوده و منتظرِ مهمون بوده.
رها به سمت پنجره‌ی بزرگِ ایوان رفت. بیرون، بارون می‌بارید. قطره‌ها مثل مرواریدهای ریز از لبه‌ی شیروانی می‌چکیدن و توی حوضِ کوچکِ وسط حیاط جمع می‌شدن. صدای برخوردِ قطره‌ها با آبِ حوض، مثل یه موسیقیِ آرامش‌بخش بود.
و توی میانِ پرده‌ی بارون، یه سایه دیده می‌شد. یه زن با لباسِ سفیدِ نخی و روسریِ گلدار که داشت از کوچه‌ی خاکی به سمت درِ خونه می‌اومد. قدم‌هاش آروم و مطمئن بود. انگار سال‌ها بود که این مسیر رو طی می‌کرد.
قلبِ آگاهیِ رها تند زد. نه از ترس. از اشتیاق. از عشق. از شناخت.
_مامان؟
صدای لرزونش توی هوای مرطوب پیچید.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۵

زن نزدیک‌تر شد. چهره‌اش زیرِ قطره‌های بارون و نورِ کم‌رمقِ عصر، کاملاً واضح بود. همون چشم‌های کشیده‌ی قهوه‌ای تیره. همون ابروهای کمی بهم نزدیک. همون لبخندِ کج و مهربون. همون گردنبندِ نقره‌ای با پلاکِ ماه.
شیرین شمس. مادرِ رها.
زن رسید به ایوان. دستش رو دراز کرد و صورتِ رها رو لمس کرد. دستش گرم بود. گرمای عشق. گرمای خون. گرمای حقیقت.
_رها جان...!!
صدای مادرش شنیده شد. صدایی که رها سال‌ها بود فقط توی خاطراتِ محو و عکس‌های قدیمی شنیده بود. صدایی که حالا واقعی و زنده و حاضر بود.
رها اشک ریخت. اما این بار اشکِ شادی بود. اشکِ رهایی. اشکِ پیدا کردن.
_مامان!... من اومدم، من پیدات کردم. من بالاخره پیدات کردم!!
مادرش لبخند زد. لبخندی که هم مهربون بود و هم پر از غمِ شیرین. دستش رو روی گونه‌ی خیسِ رها کشید.
_تو پیدام نکردی دخترم. تو خودت رو پیدا کردی. تو اون تیکه‌ی گمشده‌ی وجودت رو که سال‌ها دنبالش می‌گشتی، پیدا کردی.
بوی بارون و خاک نم‌خورده قوی‌تر شد. این بو، لنگرِ رها بود. لنگری که اون رو به این DR وصل نگه می‌داشت و نمی‌ذاشت توی طوفانِ ناخودآگاه گم بشه. رها نفس عمیقی کشید و این بو رو به عمیق‌ترین لایه‌ی وجودش سپرد. می‌دونست که حتی اگه این دنیا فرو بپاشه، این بو همیشه همراهش خواهد بود.
_بنوش دخترم.
مادرش فنجان چای رو به دستش داد.
_این چای، چایِ واقعیتِ توئه. چایِ خونه‌ی تو.
رها فنجان رو گرفت. گرمای چای از کف دستش به وجودش سرایت کرد. یه جرعه نوشید. طعمش تلخ و شیرین بود. طعمِ خاطرات. طعمِ امنیت. طعمِ عشقِ مادری که هیچ‌وقت واقعاً نمرده بود، فقط گیر کرده بود.
و توی همون لحظه، رها فهمید که چرا اینجاست. نه برای فرار. نه برای انتقام. برای آشتی. برای کامل شدن. برای شکستنِ دروازه با کلیدِ عشق.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۶

مادرش لبخند زد و دست رها رو گرفت. گرمای دستش مثل یه جریان الکتریکیِ ملایم، از کف دست رها به تمام وجودش سرایت کرد.
_تو بزرگ شدی رها جان. قوی شدی. ولی هنوز یه تیکه از وجودت گمشده.
رها با تعجب پرسید:
_کدوم تیکه مامان؟ من که همه چیز رو دارم. تو رو دارم، خونه رو دارم، حتی کلید تعادل رو هم دارم.
مادرش سر تکون داد و به آینه‌ی قدیِ گوشه‌ی اتاق اشاره کرد. آینه‌ای با قاب چوبیِ منبت‌کاری شده که شیشه‌اش کمی موج داشت و تصویر رو کمی تار نشون می‌داد.
_اون تیکه‌ی گمشده‌ی توئه دخترم. تکه‌ی کودکی‌ات. تکه‌ی معصومیتت. تا وقتی اون رو پیدا نکنی و بغلش نکنی، نمی‌تونی کامل بشی. و تا وقتی کامل نشی، نمی‌تونی دروازه رو بشکنی. چون دروازه فقط با "تمامیت" باز میشه، نه با "قدرت".
رها به سمت آینه رفت. قلبش تند می‌زد. انتظار داشت تصویر خودش رو ببینه؛ زنی سی ساله با موهای کوتاه و نگاه خسته. اما توی آینه، تصویر یه دختر کوچیک رو دید. دخترکی حدوداً هفت ساله، با موهای ژولیده و چشم‌های ترسیده و بزرگ. لباسش کهنه بود و پاهایش برهنه. همون دختری که توی یتیم‌خونه بزرگ شده بود. همون دختری که همیشه احساس تنهایی می‌کرد و فکر می‌کرد دوست‌داشتنی نیست. همون دختری که یاد گرفته بود احساساتش رو پنهان کنه تا آسیب نبینه.
دخترک توی آینه، دستش رو روی شیشه گذاشته بود و با چشم‌های پر از اشک به رها نگاه می‌کرد. انگار سال‌ها بود که منتظر کسی بوده که بیاد و نجاتش بده.
رها نفسش تو سینه حبس شد. دردِ قدیمی، مثل یه خنجر توی قلبش فرو رفت.
_مامان... من اون رو فراموش کرده بودم. فکر می‌کردم بزرگ شدن یعنی فراموش کردن کودکی. یعنی قوی شدن و دیگه گریه نکردن.
مادرش پشت سرش ایستاد و دستش رو روی شونه‌ی رها گذاشت.
_نه دخترم. بزرگ شدن یعنی "پذیرفتن" کودکی. یعنی ب*غل کردن اون دختر ترسیده و گفتن اینکه "من اینجام. من محافظتم. تو دیگه تنها نیستی." تا وقتی اون دختر رو طرد کنی، اون توی سایه‌ها رشد می‌کنه و تبدیل به ترس‌هات میشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۷

رها به تصویر دخترک توی آینه خیره شد. اشک‌هاش سرازیر شدن. اما این بار اشک‌های تلخ نبودن. اشک‌های رهایی بودن.
آروم دستش رو روی شیشه‌ی سرد آینه گذاشت. دقیقاً جایی که دستِ کوچکِ دخترک قرار داشت. سرمای شیشه، گرمای دستِ دخترک رو منعکس می‌کرد.
رها زمزمه کرد:
_سلام کوچولو... من اومدم. من دیگه تنهات نمی‌ذارم. من دوستت دارم. تو ارزشمندی. تو لایق عشقی.
دخترک توی آینه، لبخند زد. لبخندی واقعی و آرام که تمام صورتش رو روشن کرد. اشک‌هاش خشک شد و جای خودش رو به یه نورِ طلاییِ نرم داد. و بعد... تصویرش محو شد و جای خودش رو به تصویر واقعیِ رها داد. اما این بار، تصویرِ رها توی آینه متفاوت بود. چشم‌هاش دیگه خسته نبودن. نگاهش پر از مهربونی و پذیرش بود. انگار یه تیکه از وجودش که سال‌ها خالی و سرد بود، حالا پر از نور و گرما شده بود.
رها احساس کرد یه وزنِ سنگین از روی دوشش برداشته شد. احساسِ "کامل بودن" کرد. نه کامل به معنای بی‌نقص بودن، بلکه کامل به معنای "یکپارچه بودن". تمام تکه‌های وجودش، از کودکی تا بزرگسالی، از درد تا شادی، حالا کنار هم بودن و همدیگه رو در آغوش گرفته بودن.
مادرش لبخند زد و گفت:
_حالا آماده‌ای رها. حالا می‌تونی دروازه رو بشکنی. نه با خشم. نه با زور. با عشق. با پذیرش. با تمامیت.
رها برگشت و به مادرش نگاه کرد.
_مامان... من نمی‌خوام بمونم. من باید برگردم. باید ویکتور رو متوقف کنم. باید ناظران رو آزاد کنم. باید این چرخه‌ی لعنتی رو تموم کنم.
مادرش سر تکون داد.
_می‌دونم دخترم. من هم نمی‌خوام بمونی. من می‌خوام تو زندگی کنی. ولی قبل از رفتن، یه چیزی رو بهت بدم. چیزی که توی این دنیا ساخته نشده. چیزی که فقط با "عشق واقعی" ایجاد میشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۸

مادرش دستش رو روی پیشونی رها گذاشت. یه نورِ گرم و طلایی از کف دستش وارد پیشونی رها شد. نه نوری که چشم رو بزنه، نوری که روح رو نوازش کنه. رها حس کرد این نور، مثل یه عسلِ گرم، توی تمام وجودش پخش میشه. از پیشونی به قلب، از قلب به دست‌ها و پاها.
_این "کلید تعادل"ـه رها!
مادرش با صدایی آروم و عاشقانه گفت:
_این کلید، دروازه‌ی ناظران رو باز نمی‌کنه. اون رو "آشتی" می‌کنه. ویکتور و ناظران، از "ترس" و "جدایی" تغذیه می‌کنن. وقتی با ویکتور روبرو شدی، این کلید رو استفاده کن. نه برای جنگ. برای گفتگو. برای یادآوریِ اینکه اون هم یه تیکه‌ی گمشده‌ست. که اون هم نیاز به آغوش داره، نه مبارزه.
رها کلید رو حس کرد. نه به عنوان یه شیء فیزیکی، بلکه به عنوان یه "احساس". احساسی که توی عمیق‌ترین لایه‌ی وجودش حک شده بود. مثل یه خاطره‌ی قدیمی که تازه یادش اومده. مثل بوی خاک نم‌خورده. مثل صدای بارون. مثل گرمای دست مادرش.
رها پرسید:
_مامان... این کلید چطور کار می‌کنه؟
مادرش لبخند زد:
_وقتی ترس و خشم اومد سراغت، این کلید رو فعال کن. وقتی خواستی بجنگی، این کلید رو به یاد بیار. این کلید، صدایِ عشقِ مادری‌ه که هیچ‌وقت خاموش نمیشه. حتی وقتی من توی تاریکی گیر کردم، این عشق زنده موند. و حالا، این عشق مالِ توئه.
رها اشک ریخت. اما این بار اشکِ قدرت بود. اشکِ امید.
_مامان... قول میدم. قول میدم با عشق بجنگم. قول میدم دروازه رو با آشتی باز کنم.
مادرش پیشونی رها رو بوسید.
_می‌دونم دخترم. من بهت اعتماد دارم چون تو دخترِ منی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۱۹

اما درست همون لحظه، یه حس عجیب به رها دست داد. حسِ "فراموشی".
چراغ‌های خونه شروع به سوسو زدن کردن. بوی بارون و یاس کم‌رنگ شد. صدای مادرش دور و مبهم شد. انگار یه دستِ نامرئی داشت اون رو از این دنیا بیرون می‌کشید.
رها وحشت‌زده شد:
_مامان! چی شده؟ دارم فراموش می‌کنم! دارم فراموش می‌کنم که چرا اومدم! دارم فراموش می‌کنم که تو کی هستی!
مادرش با آرامش دستش رو روی دست رها گذاشت. گرمای دستش هنوز بود، اما ضعیف‌تر شده بود.
_این طبیعیه رها. DR داره تموم میشه. تو داری برمی‌گردی. ولی نترس. کلید تعادل رو فراموش نمی‌کنی. چون اون توی وجودته، نه توی ذهنت. ذهن فراموش می‌کنه، ولی قلب هرگز.
رها سعی کرد کلید رو نگه داره. سعی کرد چهره‌ی مادرش رو به خاطر بسپاره. سعی کرد بوی بارون رو توی بینی‌اش نگه داره. ولی همه چیز داشت مثل شن از لای انگشتاش می‌ریخت.
آخرین چیزی که شنید، صدای لرزون اما عاشقانه‌ی مادرش بود:
_دوستت دارم دخترم. همیشه. حتی توی تاریکی. حتی توی فراموشی. من همیشه با توام.
و بعد... سکوت.
تاریکی.
سقوط.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا