• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۰

رها روی زمین زانو زد. دستاش رو روی سرش گذاشت و شروع کرد به کشیدن موهاش. مغزش داشت منفجر می‌شد. تمام خاطرات کودکی‌اش، تمام چیزهایی که بهش گفته بودن، مثل یه فیلم سریع از جلوی چشمش رد شدن.
_مامان و بابات توی یه تصادف رانندگی مردن رها جان. تو خیلی کوچیک بودی. یادت نمیاد.
این چیزی بود که مدیریتیم‌خونه همیشه بهش می‌گفت.
_تو استعداد عجیبی توی روانشناسی داری رها. انگار این علم توی خونته.
این چیزی بود که استاد دانشگاهش همیشه می‌گفت.
_تو بوی بارون میدی.
این چیزی بود که آرش بهش گفته بود.
مادرش... مادرش نمرده بود. مادرش "شیرین شمس" بود. سوژه‌ی شماره صفر. کاتالیزور انسانی پروژه آلتیا.
رها با گریه به مانیتور نگاه کرد و فریاد زد:
_مامان! تو کجایی؟ تو چی کار کردی؟ چرا من رو تنها گذاشتی؟!
اما جوابی نیومد. فقط صدای وزوز فن کامپیوتر شنیده می‌شد.
رها یاد حرف نیلوفر افتاد. "من صدای گریه‌ی یه دختر کوچیک رو شنیدم... ولی اون دختر من نبودم."
یاد حرف کیان افتاد. "ما یه چیزی هستیم که کائنات ازش می‌ترسه."
یاد حرف کاویانی افتاد. "ویکتور کراس یه انسان نیست. اون یه ظرفه."
حالا همه چیز مثل یه پازل ترسناک کنار هم چفت شده بود. مادرش فهمیده بود که نُوا داره چی کار می‌کنه. فهمیده بود که ویکتور می‌خواد از آگاهی اون‌ها برای باز کردن دروازه‌ی ناظران استفاده کنه. برای همین، مادرش خودش رو فدا کرده بود. اون خودش رو توی پروژه حبس کرده بود تا دروازه رو از داخل قفل کنه. و برای همین بود که "نمرده" بود، بلکه "گیر کرده" بود. توی یه واقعیت دیگه. توی همون اتاق ۴۰۴. توی ذهن دکتر لیلا رضایی.
رها بلند شد. اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد. نگاهش از حالت شوک و ترس، به یه نگاه سرد، مصمم و خطرناک تغییر کرد. دیگه اون رهای روانشناس و دلسوز نبود. اون حالا دخترِ شیرین شمس بود. وارثِ پروژه آلتیا.
به سمت مانیتور برگشت و یه فلش مموری از جیبش درآورد و به پورت USB وصل کرد.
با خودش گفت:
_مامان... تو دروازه رو از داخل قفل کردی. ولی من از بیرون در رو می‌شکنم. من نمی‌ذارم ویکتور از دردِ تو و بقیه استفاده کنه. من تمومش می‌کنم.
داده‌ها شروع به کپی شدن کردن. نوار پیشرفت پر می‌شد.
درست همون لحظه، صدای آژیر بلندی توی کل طبقه‌ی منفی پیچید. چراغ‌های قرمز شروع به چشمک زدن کردن.
صدای ویکتور کراس از بلندگوهای سقفی پخش شد. این بار، صدای سرد و ماشینی‌اش یه لرزش ترسناک و غیرانسانی داشت:
_دکتر شمس! یا باید بگم... دختر شیرین. تو نباید اونجا می‌بودی. حالا... حالا مجبورم پروتکل انهدام رو زودتر شروع کنم.
رها فلش مموری رو کشید و به سمت در دوید.
جنگ واقعی تازه شروع شده بود. و این بار، رها تنها نبود. اون خونِ مادرش رو توی رگ‌هاش داشت.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۱

صدای آژیر قرمز هنوز توی راهروهای طبقه‌ی منفی می‌پیچید و نورهای چشمک‌زن، سایه‌های ترسناکی روی دیوارهای بتنی می‌انداختن. رها با تمام سرعت به سمت اتاق کنترل می‌دوید. توی مشتش، فلش مموری رو اونقدر محکم فشار داده بود که انگشتاش بی‌حس شدن. این فلش، فقط یه مشت داده‌ی دیجیتال نبود؛ این تمامِ هویت گمشده‌ی اون، تمامِ رازهای مادرش و تنها سلاحی بود که می‌تونست ویکتور کراس رو به زانو دربیاره.
وقتی در اتاق کنترل رو باز کرد، کاویانی پشت کنسول اصلی نشسته بود و با استرس دکمه‌ها رو فشار می‌داد. صورتش زیر نور قرمز آژیر، مثل یه مجسمه‌ی وحشت‌زده به نظر می‌رسید.
کاویانی با دیدن رها فریاد زد:
_رها! بالاخره پیدات شد! ویکتور داره سیستم‌های امنیتی رو قفل می‌کنه. درهای خروجی تا ده دقیقه دیگه مهر و موم میشن. باید سریع از تونل اضطراری فرار کنیم!
رها نفس‌نفس‌زنان به سمت کاویانی رفت و فلش مموری رو روی میز کوبید:
_فرار؟ فرار به کجا دکتر؟؟ ویکتور توی تمام واقعیت‌ها دنبالمون می‌گرده. این فلش فقط یه تیکه کاغذه. اون نمی‌تونه جلوی یه موجودیت کوانتومی رو بگیره. ما باید ریشه‌ی این درخت لعنتی رو خشک کنیم.
کاویانی با تعجب و ترس به فلش و بعد به رها نگاه کرد:
_منظورت چیه؟ ما که اسلحه نداریم! چطور می‌خوایم جلوش رو بگیریم؟
رها دستاش رو روی میز گذاشت، خم شد و مستقیم توی چشم‌های کاویانی خیره شد. صدای آروم اما لرزون از خشم بود:
_ویکتور و ناظران از طریق "آگاهی" کار می‌کنن، دکتر. اون‌ها توی سرورها نیستن، توی فرکانس‌ها هستن. من باید برم توی همون فرکانس. من باید شیفت کنم. باید وارد لایه‌ی آلتیا بشم و از درون، ارتباطشون رو با این دنیا قطع کنم.
کاویانی عقب رفت و با وحشت سر تکون داد:
_دیوونه شدی رها؟! تو حتی متد کلاغ رو کامل تمرین نکردی! آرش و سارا ماه‌ها وقت گذاشتن، اونم با نظارت تو! تو اگر الان بدون اسکریپت و بدون لنگر قوی شیفت کنی، توی خلاء گم میشی. آگاهیت برای همیشه پخش میشه! این خودکشیه!
رها لبخند تلخی زد و دستش رو روی گردنبند نقره‌ای ماه‌شکلش گذاشت. همون گردنبندی که مال مادرش بود.
_من دخترِ شیرین شمس هستم دکتر! خونِ اون توی رگ‌های منه. اون سال‌ها پیش از درون قفلش کرد، من از بیرون بازش می‌کنم. من نمی‌خوام فرار کنم، من می‌خوام بجنگم. شما باید اینجا بمونی و سیستم رو نگه داری. اگر بعد از یک ساعت برنگشتم... اگر ضربان قلبم روی مانیتور صفر شد... پروتکل بیداری اضطراری رو فعال کن. حتی اگه مجبور بشی با شوک الکتریکی مغزم رو بسوزونی، من رو برگردون.
کاویانی اشک توی چشم‌هاش جمع شد. می‌دونست که بحث با رها فایده‌ای نداره. این دختر، تصمیمش رو گرفته بود. آروم سر تکون داد و گفت:
_من سیستم رو روی فرکانس ۴ هرتز قفل می‌کنم. یه ساعت رها. فقط یه ساعت. بعدش من مجبورم سیم‌ها رو بکشم.
رها بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، به سمت در خروجی رفت.
_یه ساعت کافیه دکتر. برای یه دختر که می‌خواد مادرش رو نجات بده، یه ساعت مثل یه عمره.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۲

اتاق ایزوله‌ی شخصی رها، برخلاف اتاق‌های سرد و استریل سوژه‌ها، کمی بوی زندگی می‌داد. رها وقتی وارد شد، سریع در رو قفل کرد و تمام دستگاه‌های مانیتورینگ اضافی رو خاموش کرد. فقط یه دستگاه EEG ساده و یه هدفون استخوانی رو روشن گذاشت. این هدفون، ارتعاشات صدا رو مستقیماً از طریق استخوان‌های جمجمه به گوش داخلی می‌فرستاد؛ یعنی حتی اگه توی DR صدای فیزیکی‌اش رو از دست بده، باز هم بتونه صدای خودش و کاویانی رو بشنوه.
چراغ‌های سقف رو تا حد ممکن کم‌نور کرد تا اتاق توی یه تاریکی مطلق و آرام فرو بره. بعد از کیفش، یه شیشه‌ی کوچیک عصاره‌ی اسطوخودوس و یه تیکه خاک مرطوب که از گلدون اتاقش آورده بود درآورد. در شیشه‌ی خاک رو باز کرد و بوی نم و بارون توی هوای خشک و مصنوعی اتاق پیچید. این بوها، لنگرهای حسی اون بودن. لنگرهایی که باید توی طوفانِ ناخودآگاه، اون رو به واقعیت فعلی (CR) وصل نگه می‌داشتن.
رها روی تخت دراز کشید. ملحفه‌ها سرد و زبر بودن، اما این زبری بهش یادآوری می‌کرد که بدنش هنوز اینجاست. مکعب روبیک کیان رو از جیبش درآورد و توی مشتش گرفت. سردی فلز و لبه‌های تیزش، یه دردِ کوچیک و واقعی به کف دستش وارد می‌کرد. این درد، یه لنگر فیزیکی بود.
هدفون استخوانی رو دور گردنش تنظیم کرد و دکمه‌ی ارتباط با اتاق کنترل رو زد.
_کاویانی؟ صدای من رو می‌شنوی؟؟!
صدای کاویانی با کمی نویز از توی هدفون اومد:
_بلند و واضح رها! امواج مغزیت داره آروم میشه. آلفا... داری میری سمت تتا.
رها چشمانش رو باز نگه داشت و به سقف خیره شد: _من آماده‌م دکتر. تایمر رو روشن کن. یادت نره... اگر یه ساعت گذشت و من برنگشتم، بدون معطلی بیدارم کن.
_موفق باشی رها... مراقب خودت باش!
رها ارتباط رو قطع کرد. حالا فقط صدای نفس‌های خودش و وزوز ملایم دستگاه EEG شنیده می‌شد. قلبش مثل طبل می‌کوبید، اما ذهنش مثل یه دریاچه‌ی یخ‌زده، صاف و شفاف بود. ترس توی وجودش بود، اما ترس رو مثل یه مسافر ناخوانده توی صندلی عقب نشونده بود. راننده، عشق و خشمش بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۳

رها توی تاریکی اتاق، شروع کرد به مرور مراحل متد کلاغ توی ذهنش. این متد، محبوب‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین روش برای شیفتینگ سریع بود. اسمش رو از پرنده‌ی کلاغ گرفته بودن، چون کلاغ‌ها وقتی می‌خوان پرواز کنن، شاخه رو رها می‌کنن و خودشون رو به باد می‌سپارن. رها هم باید یاد می‌گرفت که کنترل وسواسی ذهنش رو رها کنه.
با خودش زمزمه کرد:
_متد کلاغ، جنگیدن با ذهن نیست. رها کردنه. نباید بخوام ببینم چی میشه. نباید بخوام محیط رو کنترل کنم. باید فقط "باشم". مثل یه کلاغ که از شاخه رها میشه و سقوط آزاد می‌کنه تا وقتی که بال‌هاش باز بشن.
توی این متد، فرد باید به حالت ستاره‌ای دراز بکشه، چشمانش رو ببینه و از یک تا صد بشماره. اما شمارش، یه شمارش معمولی نیست. با هر عدد، باید یه تأکید رو توی ذهن تکرار کنه تا ناخودآگاه رو برنامه‌ریزی کنه.
رها نفس عمیقی کشید و تکنیک تنفس ۴-۷-۸ رو اجرا کرد.
دم از بینی (۴ ثانیه)... حبس کردن (۷ ثانیه)... بازدم آرام از دهان (۸ ثانیه)
با هر بازدم، حس می‌کرد یه لایه از استرس و ترس از بدنش خارج میشه و توی تاریکی اتاق حل میشه.
_من آماده‌م!!!
با خودش فکر کرد.
_من کلاغ نیستم که از شاخه بپرم. من عقابم که از صخره شیرجه می‌زنه. من جهت پروازم رو خودم انتخاب می‌کنم.
حالا وقتش بود که بدنش رو توی وضعیت درست قرار بده. وضعیت ستاره‌ای.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۴

رها دست‌ها و پاهای خودش رو از بدنش فاصله داد. دست‌هاش رو با زاویه‌ی ۴۵ درجه نسبت به تنه باز کرد و پاهاش رو هم به همین شکل. بدنش روی تخت، دقیقاً شکل یه ستاره‌ی پنج‌پر رو گرفته بود. این پوزیشن، که بهش حالت ستاره ای هم میگفتن، باعث میشه که هیچ‌کدوم از اعضای بدن به هم تماس نداشته باشن و جریان انرژی و خون به صورت یکنواخت توی تمام اندام‌ها پخش بشه. در این حالت به مغز پیام میده که "من در حال رها کردن فیزیک هستم".
وقتی بدنش رو کاملاً شل کرد، یه حس عجیب شروع شد. اول از همه، نوک انگشت‌های پاش شروع به گزگز کردن کردن. بعد این گزگز مثل یه موج گرم و سنگین از پاهاش بالا اومد و به ساق پا، زانوها و ران‌هاش رسید.
رها سعی کرد هیچ عضله‌ای رو منقبض نکنه. حتی عضلات صورتش رو هم شل کرد. فکش رو باز گذاشت، زبانش رو از سقف دهان جدا کرد و پلک‌هاش رو بدون هیچ فشاری روی هم گذاشت.
حس می‌کرد بدنش داره توی تخت فرو میره. انگار تخت تبدیل به یه باتلاق نرم شده بود و داشت اون رو به خودش می‌کشید. این "فلج خواب"بود؛ مکانیزم دفاعی مغز برای اینکه بدن توی خواب حرکت نکنه. اما رها می‌دونست که این فلج، دشمن نیست؛ این یه پرتابه. این یعنی بدن فیزیکی داره خاموش میشه تا آگاهی بتونه روشن بشه.
با خودش گفت:
_بذار بدنم سنگین بشه. بذار مثل سرب بشه. من دیگه به این گوشت و پوست نیاز ندارم. من فقط آگاهیم!!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۵

حالا که بدنش کاملاً بی‌حس و سنگین شده بود، رها تمرکزش رو آورد روی فضای پشت پلک‌هاش. چشمانش رو محکم فشار نداد، فقط اجازه داد پلک‌هاش مثل دو تا پرده‌ی مخملی روی هم بیفتن.
تاریکی مطلق؟ نه.
کسی که تا حالا سعی کرده با چشمان بسته به تاریکی نگاه کنه، میدونه که تاریکی مطلق وجود نداره. پشت پلک‌های رها، یه دنیای کوچیک و شلوغ وجود داشت. جرقه‌های ریز بنفش، نقره‌ای و طلایی مثل کرم‌های شب‌تاب توی یه جنگل تاریک، خاموش و روشن می‌شدن. به این جرقه‌ها میگن "فوسفن" که فعالیت طبیعی سلول‌های شبکیه و قشر بینایی مغزه.
رها به جای اینکه سعی کنه این جرقه‌ها رو نادیده بگیره، بهشون خیره شد. بهشون اجازه داد که بچرخن و تغییر شکل بدن.
همزمان، تمرکزش رو آورد روی نقطه‌ی بین دو ابرو. همون جایی که توی متون قدیمی بهش میگن چشم سوم. یه نقطه‌ی گرم و نبض‌دار اونجا حس می‌کرد. انگار یه خورشید کوچیک و پنهان زیر پوست پیشونیش در حال سوختن بود.
صداها کم‌کم محو شدن. صدای وزوز دستگاه EEG دور شد. صدای نفس‌هاش تبدیل به یه ریتم دوردست شد. فقط یه صدا باقی موند: صدای ضربان قلبش.
تاپ... تاپ... تاپ..
اما این صدا هم کم‌کم تغییر کرد. دیگه صدای پمپاژ خون نبود. صدای کوبیدن یه چکش روی دروازه‌ی واقعیت بود.
رها توی اون سکوت و تاریکیِ پر از جرقه، کاملاً تنها بود. اما این تنهایی ترسناک نبود. این تنهاییِ قبل از طوفان بود. آرامشِ مطلقِ قبل از پرش.
حالا وقتش بود! وقتِ شمارش. وقتِ رها کردن شاخه!!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۶

رها شروع کرد به شمارش. اما نه مثل یه ماشین حساب سرد و بی‌روح. هر عدد، مثل یه قدم روی نردبانی بود که به سمت ناشناخته‌ها میرفت. صدای شمارش توی ذهنش واضح و شمرده بود، اما با هر عدد، یه تأکید قدرتمند رو هم تکرار می‌کرد. این تأکیدات، دستوراتی بودن که مستقیماً به ناخودآگاهش داده می‌شدن تا مقاومت نکنه و اجازه بده آگاهیش جابه‌جا بشه.
"یک... من در حال رها کردن این بدن هستم."
رها حس کرد انگشت‌های پاش کمی سبک‌تر شدن. انگار وزنِ خاک از روش برداشته شده.
"دو... ارتعاشاتم با واقعیت مطلوبم همگام میشه."
یه لرزش خیلی ریز، مثل ویبره‌ی یه گوشی موبایل، از ستون فقراتش رد شد. این لرزش ترسناک نبود؛ دلپذیر بود. مثل وقتی که گربه‌ای خودش رو به پات می‌ماله.
"سه... من ایمنم، من آگاهم، من در مسیرم."
ترسِ اولیه‌ی "نکنه گم بشم" کم‌رنگ‌تر شد. رها به یاد آورد که مادرش اونجاست. که کلید تعادل توی وجودشه. پس گم نمیشه. فقط داره تغییر مسیر میده.
"چهار... مامان، من دارم میام."
این تأکید، قوی‌ترین ضربه رو به سدِ منطقش زد. اشک توی چشم‌های بسته‌ش جمع شد، اما اجازه نداد بریزه. غم، انرژی رو هدر میده. اون باید این غم رو به سوخت تبدیل کنه.
"پنج... درد رو به نور تبدیل می‌کنم."
دردِ تنهاییِ سال‌های یتیم‌خونه، دردِ ندانستنِ حقیقت، دردِ از دست دادن مادر... همه‌شون داشتن تبدیل به یه نور سفید و درخشان توی سینه‌ش می‌شدن.
"شش... ترس رو به شجاعت تبدیل می‌کنم."
لرزش بدنش بند اومد. جای لرزش، یه ثباتِ فولادین اومد. اون دیگه یه دختر ترسیده نبود. اون یه جنگجو بود.
"هفت... من دختر شیرین شمس هستم."
هویتی که سال‌ها مخفی مونده بود، حالا مثل یه زره محکم دور آگاهیش پیچیده شده بود. این اسم، قدرتش بود.
"هشت... من وارث آلتیا هستم."
این جمله، کلیدِ دسترسی به لایه‌های عمیق‌تر بود. اون فقط یه شیفتِر معمولی نبود. اون مالکِ بخشی از این پروژه‌ی لعنتی بود.
"نه... من دروازه رو می‌شکنم."
تصمیمش قطعی شد. هیچ بازگشتی در کار نبود. یا موفق میشد، یا برای همیشه توی اون دنیا می‌موند.
"ده... من آزادم."
با گفتنِ کلمه‌ی "آزادی"، حس کرد یه طناب نامرئی که مچ پاش رو به تخت بسته بود، پاره شد.
رها ادامه داد. بیست... سی... چهل...
با هر ده تا عدد، حس سنگینی بدنش بیشتر می‌شد، اما حس سبکی آگاهیش هم بیشتر می‌شد. انگار دو تا آدم توی یه بدن بودن: یکی داشت سنگین و سنگین‌تر می‌شد و توی تخت فرو می‌رفت، و اون یکی داشت سبک و سبک‌تر می‌شد و به سمت سقف پرواز می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۷

وقتی به عدد پنجاه رسید، رها تغییر استراتژی داد. تأکیداتِ اول بیشتر درباره‌ی "رها کردن" و "آمادگی" بودن. اما تأکیداتِ دوم، درباره‌ی "هدف" و "جهت" بودن. اون نباید فقط رها می‌شد؛ اون باید می‌دونست کجا میره.
"پنجاه و یک... من به سمت خانه می‌رم، نه به سمت فرار."
خانه. اون خونه‌ی شمالی که توی خواب دید. اون بوی بارون و خاک. اون هدفش بود.
"پنجاه و دو... من برای نجات می‌رم، نه برای انتقام."
انتقام، انرژیِ تاریکی داره. ناظران از تاریکی تغذیه می‌کنن. رها باید با نورِ عشق وارد بشه، نه با شمشیرِ خشم.
"پنجاه و سه... من برای آشتی می‌رم، نه برای جنگ."
ویکتور دشمن نیست. اون یه قربانی‌ه. یه ظرفِ تسخیر شده. رها نمی‌خواد بجنگه، می‌خواد آزادش کنه.
"پنجاه و چهار... من برای تعادل می‌رم، نه برای نابودی."
تعادل. کلیدی که مادرش بهش داد. حفظِ مرز بین دنیاها، نه شکستنِ دیوارها.
"پنجاه و پنج... من برای حقیقت می‌رم، نه برای توهم."
حقیقتِ مادرش. حقیقتِ خودش. حقیقتِ ناظران.
"پنجاه و شش... من برای مادرم می‌رم."
این تأکید، مثل یه آهنربا عمل کرد. آگاهیش رو با سرعت بیشتری به سمت هدف کشید.
"پنجاه و هفت... من شجاع‌ترم از ترس‌هام."
"پنجاه و هشت... من قوی‌ترم از دردهام."
"پنجاه و نه... من بزرگ‌ترم از گذشته‌م."
"شصت... من آماده‌م."
رها حس کرد که فضای اطرافش داره تغییر می‌کنه. تاریکی پشت پلک‌هاش دیگه سیاه مطلق نبود. رنگ‌های بنفش و طلایی شروع کرده بودن به چرخیدن دور هم. مثل یه گردبادِ آرام و زیبا.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۸

وقتی به عدد هفتاد و پنج رسید، حس سنگینی به اوج خودش رسیده بود. رها حس می‌کرد بدنش تبدیل به یه تیکه سربِ مذاب شده و داره توی تشکِ تخت ذوب میشه.
دیگه نمی‌تونست حرکت کنه. حتی نمی‌تونست انگشت کوچیکش رو تکون بده. این "فلج خواب" کامل بود.
اما ترسناک‌ترین بخش فلج خواب، احساسِ "فشار" روی قفسه‌ی سینه‌ست. انگار یه موجود نامرئی نشسته روی سینه‌ت و نمی‌ذاره نفس بکشی.
رها این فشار رو حس کرد. سنگین. خفه‌کننده.
صدای وزوز توی گوشش بلندتر شده بود. مثل صدای یه موتور جت که داره روشن میشه.
ووووووو...
اما رها مقاومت نکرد. به جای اینکه سعی کنه نفس بکشه، اجازه داد نفس‌هاش کوتاه و سطحی بشن. به جای اینکه سعی کنه بدنش رو تکون بده، اجازه داد بدنش کاملاً بی‌حس بشه.
با خودش فکر کرد:
_این سنگینی، وزنِ واقعیت فعلیه. من دارم این وزن رو پشت سر می‌ذارم. هر چی سنگین‌تر بشم، یعنی آگاهیم داره سبک‌تر میشه.
یه حس عجیب دیگه هم اضافه شد: حسِ "کشش".
احساس می‌کرد یه نیروی نامرئی داره مچ پاش رو می‌کشه. یا شاید سرش رو. جهتِ کشش مشخص نبود. انگار از تمام جهات کشیده می‌شد. این گیج‌کننده بود، اما رها می‌دونست که این نشونه‌ی خوبیه. نشونه‌ی اینه که آگاهیش داره از قیدِ جاذبه‌ی زمین رها میشه.
صدای کاویانی توی هدفون استخوانی شنیده می‌شد، اما خیلی دور و مبهم. انگار از ته یه چاه عمیق می‌اومد:
_رها... ضربان قلبت افتاده به ۴۵... امواج تتا پایداره... داری خوب پیش میری...
رها نمی‌تونست جواب بده. دهانش قفل شده بود. اما توی ذهنش گفت:
_می‌شنومت دکتر. نگران نباش. من اینجام!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۰۹

وقتی به عدد نود رسید، یه اتفاق عجیب افتاد.
ناگهان، اون سنگینیِ خفه‌کننده، مثل یه پتوی ضخیم که یهو از روت برداشته بشه، ناپدید شد.
و جای اون، یه حسِ سبکیِ مطلق اومد.
رها حس کرد که داره شناور میشه. نه توی آب، بلکه توی هوا. توی فضا.
مرز بین بدنش و تخت، کاملاً محو شده بود. دیگه نمی‌دونست کجای بدنش کجاست. دست‌هاش؟ پاهاش؟ سرش؟ همه‌شون تبدیل به یه نقطه‌ی واحد از آگاهی شدن.
این حس، شبیه لحظه‌ای بود که توی استخر شیرجه می‌زنی و زیر آب میری. سکوت. آرامش. و یه حسِ رهاییِ کامل.
رها لبخند زد. توی ذهنش لبخند زد. چون صورت فیزیکی‌ش هنوز بی‌حرکت و سنگین بود.
_من سبکم!!
با خودش فکر کرد:
_من مثل یه پر هستم. مثل یه فوتِ باد. مثل یه پرتو نور.
فضای پشت پلک‌هاش حالا کاملاً روشن شده بود. اون گردبادِ بنفش و طلایی، تبدیل به یه تونلِ نورانی شده بود. دیواره‌های تونل از خاطرات ساخته شده بودن، اما رها دیگه توی خاطرات گیر نکرده بود. اون داشت از میانِ اون‌ها عبور می‌کرد. مثل یه مسافر که از پنجره‌ی قطار به مناظر نگاه می‌کنه، اما پیاده نمیشه.
صدای وزوز، تبدیل به یه موسیقیِ هماهنگ شده بود. یه سمفونیِ کائناتی.
رها حس کرد که داره با این موسیقی می‌رقصه. نه با بدنش، با روحش.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا