• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۰

نیمه‌شب، وقتی همه خواب بودن، رها با کلید سطح ۵ وارد اتاق سرور مرکزی شد. درهای فولادی با یه صدای نرم و روغنی باز شدن. بوی خنک‌کننده‌های مایع و اوزون فضا رو پر کرده بود.
رها کارت رو توی اسکنر گذاشت و چشمش رو جلوی لنز گرفت.
"دسترسی تأیید شد. خوش آمدید، مدیر ارشد."
رها وارد اتاق شد. ده‌ها ردیف سرور با چراغ‌های چشمک‌زن سبز و آبی تا سقف ادامه داشتن. صدای وزوز اون‌ها مثل صدای یه کندوی عسل غول‌پیکر بود.
اما رها دنبال سرورها نبود. اون دنبال یه ترمینال مرکزی بود که کاویانی بهش اشاره کرده بود.
ترمینال رو پیدا کرد و روشنش کرد. صفحه‌ی سیاه با نوشته‌های سبز پر شد. رها دستور فراخوانی "نقشه‌ی کامل تأسیسات" رو داد.
صفحه تغییر کرد و یه نقشه‌ی سه‌بعدی از کل مجموعه‌ی زیرزمینی ظاهر شد.
رها با دقت نگاه کرد. طبقات منفی ۱ تا ۴ رو می‌شناخت. اما نقشه یه طبقه‌ی دیگه رو هم نشون می‌داد.
طبقه‌ی منفی ۵: پروژه سیمرغ - فاز نهایی (نیمه‌کاره / متوقف‌شده)
رها روی اون بخش زوم کرد. طبقه‌ی منفی ۵ یه سالن بسیار بزرگ بود، به اندازه‌ی یه زمین فوتبال. و وسط اون سالن، یه سازه‌ی عجیب قرار داشت. شبیه به یه تخت فلزی دایره‌ای شکل با ده‌ها بازوی مکانیکی که به یه حوضچه‌ی پر از مایع نقره‌ای رنگ متصل بودن.
اما چیزی که رها رو میخکوب کرد، نوشته‌های کنار نقشه بود.
"ظرفیت: ۳۰ سوژه همزمان."
"هدف: ادغام آگاهی‌ها و ایجاد یک ابرآگاهی (Hive Mind)."
"وضعیت: متوقف‌شده به دلیل فقدان 'کاتالیزور انسانی'. نیاز به سوژه‌ی صفر."
رها نفسش بند اومد. ۳۰ سوژه همزمان؟ اونا نمی‌خواستن فقط انرژی استخراج کنن. اونا می‌خواستن ۳۰ تا مغز انسان رو به هم وصل کنن و یه "ابرکامپیوتر زنده" بسازن! یه موجودیت واحد که بتونه با ناظران رقابت کنه!
و اون "کاتالیزور انسانی"... سوژه‌ی صفر...
رها یاد آرش افتاد. یاد سارا. یاد کیان و نیلوفر.
اونا قرار نبود درمان بشن. اونا قرار بود قطعات این پازل باشن. و نقشه... نقشه نیمه‌کاره بود چون اونا هنوز "سوژه‌ی صفر" رو پیدا نکرده بودن.
ناگهان، صدای آژیر بلندی توی اتاق سرور پیچید. چراغ‌ها قرمز شدن.
"هشدار: نفوذ غیرمجاز شناسایی شد! درب‌ها قفل می‌شوند."
رها وحشت‌زده به سمت در دوید. درهای فولادی با سرعت در حال بسته شدن بودن.
درست قبل از اینکه درها کاملاً بسته بشن، رها تونست خودش رو به بیرون پرتاب کنه. اما وقتی برگشت و به داخل نگاه کرد، دید که یه نفر پشت ترمینال ایستاده و داره بهش نگاه می‌کنه.
نه کاویانی بود، نه ویکتور.
اون یه زن بود. با موهای جوگندمی و چشم‌های کاملاً سفید.
دکتر لیلا رضایی. سوژه‌ی اتاق ۴۰۴.
و اون داشت لبخند می‌زد.
درها با یه صدای مهیب بسته شدن و رها توی راهروی تاریک تنها موند.
قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. اون‌ها فهمیده بودن. و حالا، جنگ واقعی شروع شده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۱

رها هنوز داشت نفس‌نفس می‌زد و قلبش توی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. تصویر لبخند ترسناک دکتر لیلا رضایی پشت درهای فولادی بسته شده، مثل یه کابوس توی ذهنش حک شده بود. اون فهمیده بودن. کاویانی لو رفته بود. و حالا رها تنها کسی بود که کلید سطح ۵ و مکعب روبیک کیان رو داشت.
به جای اینکه به اتاقش برگرده، مستقیم به سمت طبقه‌ی منفی دو رفت. جایی که سوژه‌ی شماره چهار، نیلوفر، نگهداری می‌شد. برخلاف بقیه سوژه‌ها که توی اتاق‌های ایزوله‌ی استریل بودن، نیلوفر توی یه فضای متفاوت بود. یه اتاق بزرگ با دیوارهای پوشیده از پارچه‌های مخمل سرمه‌ای رنگ. نورپردازی خیلی کم و گرم بود. بوی اسطوخودوس و کندر فضا رو پر کرده بود. هیچ دستگاه مانیتورینگ پیچیده‌ای دیده نمی‌شد. فقط یه تشک نرم وسط اتاق و چند تا شمع طبیعی گوشه‌ها.
نیلوفر روی تشک نشسته بود. دختری حدوداً بیست ساله، با موهای بلند و مشکی که تا کمرش می‌رسید. لباس ساده‌ی نخی سفید تنش بود و چشم‌هاش بسته بود. اما برخلاف سارا که چهره‌اش همیشه خسته و دردآلود بود، یا آرش که ترس توی صورتش موج می‌زد، چهره‌ی نیلوفر کاملاً آرام و بی‌حالت بود. مثل یه مجسمه‌ی سنگی زیبا.
رها آروم وارد شد و در رو پشت سرش بست. حتی صدای پاش هم شنیده نشد. انگار فضا خودش صدا رو جذب می‌کرد.
_سلام نیلوفر جان.
نیلوفر چشمانش رو باز نکرد. ولی سرش رو کمی به سمت رها چرخوند. با صدایی که نه از دهانش، بلکه انگار مستقیماً توی سر رها طنین‌انداز شد، گفت:
_سلام رها... تو بوی ترس و دود میدی. و یه چیز سرد... مثل فلز... توی جیبته.
رها خشکش زد. دستش ناخودآگاه رفت سمت جیب کتش، جایی که مکعب روبیک کیان و کارت سطح ۵ رو گذاشته بود.
_تو... تو از کجا می‌دونی؟؟؟
نیلوفر بالاخره چشمانش رو باز کرد. چشم‌هاش خاکستری روشن بودن. نه سیاه مثل سارا، نه قهوه‌ای مثل آرش. یه خاکستری مه‌آلود که انگار عمق نداشت.
_من نمی‌دونم رها. من "حس" می‌کنم. افکار تو مثل امواج رادیویی‌ان. و الان... الان داری فریاد می‌زنی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۲

رها کنار نیلوفر روی تشک نشست. سکوت اتاق واقعاً مطلق بود. نه صدای تهویه، نه صدای دستگاه‌ها، نه حتی صدای ضربان قلب خودش. انگار زمان توی این اتاق متوقف شده بود.
_نیلوفر... من نیاز به کمکت دارم. همه چیز داره فرو می‌پاشه. کاویانی لو رفته. ویکتور داره آماده میشه برای فاز نهایی. و من... من نمی‌دونم چی کار کنم.
نیلوفر سر تکون داد. ل*ب‌هاش تکون نخورد، اما صدای آرومش دوباره توی سر رها پیچید:
_می‌دونم. من صدای کاویانی رو شنیدم وقتی داشت گریه می‌کرد. صدای ویکتور رو شنیدم وقتی داشت دستور مرگش رو صادر می‌کرد. و صدای تو رو شنیدم وقتی داشتی توی سرور مرکزی می‌دویدی.
رها با تعجب پرسید:
_یعنی چی؟ یعنی تو می‌تونی صدای افکارشون رو بشنوی؟ حتی از راه دور؟؟
نیلوفر آروم گفت:
_فاصله برای ذهن معنا نداره رها. فقط "فرکانس" مهمه. کاویانی فرکانس غم و پشیمانی داره. ویکتور فرکانس سرد و فلزی. و تو... تو فرکانس آشوب و امید داری. ترکیب عجیبیه.
رها نفس عمیقی کشید. این دختر یه ابزار آزمایشگاهی نبود. اون یه گیرنده‌ی فوق‌حساس بود. یه آنتن زنده.
_نیلوفر... اون موجوداتی که کیان دید... اون چشم‌های قرمز... اون‌ها رو حس می‌کنی؟
چهره‌ی نیلوفر برای اولین بار تغییر کرد. یه لرزش خیلی ریز توی ابروهاش دیده شد.
_اون‌ها ناظر نیستن رها. اون‌ها "زندان‌بان"ـن. و صدای اون‌ها... صدای اون‌ها مثل کشیده شدن میخ روی آهنه. هر وقت نزدیک میشن، سرم درد می‌گیره. ولی امروز... امروز صدای اون‌ها ضعیف‌تره. چون تو اون نقشه رو پیدا کردی. اون نقشه، یه جورایی مثل یه سپر عمل کرده.
رها با ذوق پرسید:
_یعنی حقیقت می‌تونه اون‌ها رو عقب بزنه؟
نیلوفر سر تکون داد:
_نه حقیقت. "آگاهیِ حقیقت". وقتی تو فهمیدی اونا چی کار می‌خوان بکنن، آگاهیت قوی‌تر شد. و آگاهی قوی، مثل نور برای اون‌هاست. اون‌ها از نور متنفرن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۳

رها تصمیم گرفت تست کنه. باید مطمئن می‌شد که نیلوفر واقعاً چه توانایی‌هایی داره.
_نیلوفر... می‌تونی حدس بزنی من الان به چی فکر می‌کنم؟
نیلوفر لبخند کوچیکی زد. لبخندی که توی چهره‌ی بی‌حالتش مثل یه ترک روی شیشه بود.
_تو داری فکر می‌کنی که آیا می‌تونی به من اعتماد کنی. و داری فکر می‌کنی که اگر من بتونم افکار تو رو بخونم، پس ویکتور هم می‌تونه افکار من رو بخونه. و این ترسناکه.
رها شوکه شد. دقیقاً همین دو تا فکر توی سرش بود.
_بله... دقیقاً. پس چطور می‌تونیم جلوی ویکتور رو بگیریم؟
نیلوفر دستش رو آورد بالا و به پیشونی رها اشاره کرد:
_ویکتور نمی‌تونه افکار من رو بخونه، چون من "فکر" نمی‌کنم. من فقط "حس" می‌کنم. فکر کردن یعنی استفاده از کلمات و منطق. و کلمات قابل شنودن‌ان. ولی احساسات... احساسات مثل آب روان‌ان. نمی‌شه اون‌ها رو ضبط کرد. برای محافظت از خودت، باید یاد بگیری که به جای فکر کردن، "حس" کنی. باید ذهنت رو از حالت "پردازشگر" به حالت "دریافت‌کننده" تغییر بدی.
رها سعی کرد تمرین کنه. چشمانش رو بست و سعی کرد به جای تحلیل کردن موقعیت، فقط حسش کنه. ترس... امید... عشق به آرش و سارا و کیان... خشم نسبت به ویکتور...
ناگهان، یه صدای جدید توی سرش شنید. نه صدای نیلوفر. صدای یه نفر دیگه.
صدای آرش.
"خانم دکتر... کجایید؟ سایه‌ها دارن برمی‌گردن..."
رها یهو چشمانش رو باز کرد.
_آرش! آرش داره کمک می‌خواد!
نیلوفر سر تکون داد:
_بله. اون داره فریاد می‌زنه. ولی تو قبلاً نمی‌شنیدی. چون ذهنت پر از فکر بود. حالا که حس کردی، صدای اون رو شنیدی. این شروع ارتباطه رها، این شروع شبکه‌ست.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۴

رها با هیجان پرسید:
_شبکه؟ یعنی چی؟ یعنی ما می‌تونیم با هم حرف بزنیم؟ بدون دستگاه؟؟
نیلوفر آروم گفت:
_بله. ولی نه فقط حرف زدن. ما می‌تونیم "تجربه" کنیم. می‌تونیم توی یه رویا با هم باشیم. توی یه DR مشترک. به این میگن "شیفتینگ اشتراکی".
رها با تعجب پرسید:
_اما کیان گفت این غیرممکنه. گفت هر DR شخصی‌ه و نمی‌شه دو نفر همزمان توش باشن.
نیلوفر سر تکون داد:
_کیان درست میگه. DRهای معمولی شخصی‌ان. چون بر اساس خاطرات و ترس‌های فردی ساخته میشن. ولی یه نوع DR دیگه هم هست. DRهایی که بر اساس "احساسات مشترک" ساخته میشن. مثل عشق، مثل درد، مثل امید. اون DRها عمومی‌ان. مثل یه میدان انرژی که همه می‌تونن واردش بشن.
رها یاد سارا افتاد. یاد مامانش. یاد آرش و نیلوفرِ واقعی.
_مثل عشق به عزیزان از دست رفته؟
نیلوفر سر تکون داد:
_دقیقاً! عشق قوی‌ترین فرکانسه. و درد... درد هم قویه. ما می‌تونیم از این فرکانس‌ها به عنوان "پل" استفاده کنیم. می‌تونیم وارد یه فضای مشترک بشیم و اونجا با هم صحبت کنیم. بدون اینکه ناظران متوجه بشن. چون اون فضا، بخشی از خودمون هست.
رها نفس عمیقی کشید. این یه امید بزرگ بود. یه راه فرار از تنهایی و انزوای آزمایشگاه.
_چطور انجامش بدیم؟
نیلوفر دستش رو دراز کرد و دست رها رو گرفت. دستش گرم و زنده بود. برخلاف دست سارا که یخ‌زده بود، یا دست کیان که سرد و ماشینی بود.
_اول باید اعتماد کنی. باید اجازه بدی من وارد ذهنت بشم. و تو هم وارد ذهن من بشی. نباید مقاومت کنی. نباید بخوای کنترل کنی. فقط باید "باشی".
رها دست نیلوفر رو فشار داد. چشمانش رو بست. و برای اولین بار، اجازه داد که دیوارهای ذهنش پایین بیاد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۵

فضای اطراف رها شروع به تغییر کرد. دیوارهای مخملی اتاق محو شدن. بوی کندر جای خودش رو به بوی بارون و خاک نم‌خورده داد. رها حس کرد که داره شناور میشه. نه توی فضا، بلکه توی یه احساس.
ناگهان، یه تصویر جلوی چشمش ظاهر شد. یه باغ قدیمی. همون باغی که آرش توصیف کرده بود. درخت‌های پرتقال. دیوارهای کاهگلی. و یه تاب چوبی که آروم تکون می‌خورد.
اما این بار، رها تنها نبود.
آرش کنارش ایستاده بود. نه اون آرش لاغر و رنگ‌پریده‌ی آزمایشگاه. یه آرش جوان‌تر، سالم‌تر، با لبخندی واقعی.
و کنار آرش، سارا ایستاده بود. با لباس سفید و چهره‌ای آرام. نه اون سارای داغدار و غرق‌شده در درد.
و کیان... کیان هم اونجا بود. بدون عینک. با چهره‌ای باز و آرام.
رها با تعجب به اطراف نگاه کرد.
_اینجا کجاست؟؟
آرش لبخند زد:
_اینجا خونه‌ی ماست رها. جایی که قبل از همه‌ی این درد و رنج بودیم.
سارا جلو اومد و دست رها رو گرفت:
_ما اینجا هستیم چون تو ما رو خواستی. چون تو ما رو "دیدي". نه به عنوان سوژه. به عنوان انسان.
کیان اضافه کرد:
_و چون نیلوفر پل شد. اون فرکانس عشق و درد ما رو ترکیب کرد و یه فضای امن ساخت.
رها اشک توی چشم‌هاش جمع شد. این واقعی‌تر از هر DR دیگه‌ای بود که تا حالا تجربه کرده بود. چون اینجا، هیچ ناظری نبود. هیچ چشم قرمزی. هیچ سایه‌ای. فقط چهار انسان که بالاخره همدیگه رو پیدا کرده بودن.
نیلوفر صدایش رو توی سر همه‌ی اون‌ها انداخت:
_این فقط یه آزمایشه. ولی نشون میده که ممکنه. ما می‌تونیم با هم باشیم. حتی وقتی بدن‌هامون توی سلول‌های جداگانه‌ست.
رها دست‌های آرش و سارا رو فشار داد.
_ما باید این رو نگه داریم. باید این فضا رو گسترش بدیم. تا جایی که بتونیم از شر ویکتور و ناظران فرار کنیم.
آرش سر تکون داد:
_ولی رها... این فضا پایدار نیست. اگر یکی از ما بترسه، یا اگر یکی از ما شک کنه، فرو می‌پاشه.
رها محکم گفت:
_پس نباید بترسیم. نباید شک کنیم. ما باید مثل یه تیم باشیم. مثل سیمرغ. سی‌تا پرنده که با هم پرواز می‌کنن.
و توی همون لحظه، اسم "سیمرغ" توی ذهن همه‌ی اون‌ها درخشید. مثل یه نور طلایی که کل باغ رو روشن کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۶

توی فضای مشترک باغ پرتقال، همه چیز عالی به نظر می‌رسید. اما رها خیلی زود متوجه یه مشکل بزرگ شد. وقتی دست آرش رو گرفته بود، فقط گرمای دستش رو حس نمی‌کرد؛ بلکه یه سیل عظیم از احساسات و تصاویر هم وارد ذهنش می‌شد.
یه لحظه تصویر مامانش رو دید که توی بیمارستان داره گریه می‌کنه. لحظه‌ی بعد، صدای جیغ لاستیک ماشین روی آسفالت خیس توی گوشش پیچید. و بعد... یه غم عمیق و سیاه مثل قیر توی قلبش ریخت. این غم مالِ خودش نبود. غمِ سارا بود.
رها ناخودآگاه دست آرش رو ول کرد و عقب رفت. نفس‌نفس می‌زد. توی فضای DR، بدنش داشت می‌لرزید.
_نمی‌تونم... این خیلی زیاده... دردشون... دردشون داره منو می‌کشه...
آرش با نگرانی جلو اومد:
_رها! چی شده؟ ما فقط داریم باهات حرف می‌زنیم.
رها سرش رو گرفت:
_نه... شما فقط حرف نمی‌زنید. شما دارید تمام خاطرات بدتون رو توی سر من می‌ریزید. من دارم تجربه‌ی تصادف تو رو حس می‌کنم آرش. دارم دردِ از دست دادن مامانت رو حس می‌کنم سارا. این غیرممکنه. هیچ انسانی نمی‌تونه این حجم از درد رو تحمل کنه.
کیان که تا اون لحظه ساکت بود، جلو اومد و گفت: _دکتر شمس درست میگه. اتصال مستقیم بدون فیل*تر، مثل وصل کردن یه سیم برق فشار قوی به یه لامپ کوچیکه. لامپ می‌سوزه. ما نیاز به یه "ترانسفورماتور" داریم. یه چیزی که شدت جریان رو کم کنه.
نیلوفر با چهره‌ای نگران جلو اومد. صدایش توی سر همه‌ی اون‌ها لرزون بود:
_ببخشید... من فکر کردم چون همه‌مون همدیگه رو دوست داریم، درد هم قابل تحمله. ولی یادم رفت که درد، زبانِ مشترک نیست. درد، شخصیه. و وقتی شخصی باشه، ورودش به ذهن دیگری مثل تج*وز به حریم خصوصیه.
رها نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه.
_اشکالی نداره نیلوفر. تو اشتباه نکردی. تو فقط یه حقیقت تلخ رو نشون دادی. ما نمی‌تونیم همین‌طوری به هم وصل بشیم. باید یاد بگیریم چطور مرز بذاریم. چطور هم متصل باشیم، هم جدا.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۷

رها تصمیم گرفت قبل از اینکه دوباره امتحان کنن، یه تمرین حیاتی رو به همه یاد بده. تمرینی که توی دنیای شیفتینگ و مدیتیشن‌های پیشرفته بهش میگن "محافظت ذهنی"
_بچه‌ها، گوش کنید! قبل از اینکه دوباره تلاش کنیم، باید یاد بگیریم چطور دور خودمون یه سپر بکشیم. نه سپری که ما رو از هم جدا کنه، بلکه سپری که اجازه بده فقط چیزهایی که "می‌خوایم" رد بشن.
همه دور رها حلقه زدن. چهره‌هاشون جدی و مشتاق بود.
رها ادامه داد:
_چشماتون رو توی این فضا ببندید. تصور کنید دور بدنتون یه حباب نورانی هست. رنگش رو هر چی دوست دارید انتخاب کنید. ولی مهم‌تر از رنگ، "قانون" حبابه. باید با خودتون عهد ببندید که این حباب فقط اجازه میده "عشق"، "آرامش" و "اطلاعات مفید" وارد بشه. و "درد"، "ترس" و "افکار مزاحم" رو منعکس کنه و به فرستنده برگردونه.
آرش پرسید:
_یعنی اگر سارا غمگین باشه، غمش به خودش برمی‌گرده؟ این بی‌رحمانه نیست؟
رها لبخند زد:
_نه آرش جان. غم سارا مالِ خودشه. ما نمی‌تونیم غمش رو بدزدیم و به خودمون منتقل کنیم. این کمک نیست، این هم‌وابستگیه. ما می‌تونیم کنارش باشیم، دستش رو بگیریم، بهش گوش بدیم. ولی نباید غمش رو "بجویم". سپر باعث میشه ما بتونیم قوی بمونیم تا بتونیم واقعاً کمکش کنیم.
سارا اشک توی چشم‌هاش جمع شد و گفت:
_من همیشه فکر می‌کردم اگر کسی دردم رو حس نکنه، یعنی دوستم نداره. ولی شاید... شاید حق با شماست. شاید من باید یاد بگیرم دردم رو نگه دارم، نه اینکه به بقیه تزریق کنم.
رها سر تکون داد:
_دقیقاً سارا! درد تو ارزشمنده. ولی نباید سلاح علیه عزیزانت باشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۸

حالا نوبت عمل بود. رها از همه خواست که تمرین رو انجام بدن.
_حالا تصور کنید. حباب نورانی دورتون. قانونش رو توی ذهنتون حک کنید. "فقط عشق و آرامش وارد میشه. درد و ترس منعکس میشه."
فضای باغ پرتقال شروع به تغییر کرد. دور هر کدوم از اون‌ها، یه هاله‌ی نورانی ظاهر شد.
دور آرش، یه نور طلایی گرم. مثل نور خورشید عصرگاهی.
دور سارا، یه نور آبی ملایم. مثل نور ماه توی شب آروم.
دور کیان، یه نور سفید و هندسی. مثل خطوط لیزری.
و دور نیلوفر، یه نور بنفش و مه‌آلود. مثل غروب توی کویر.
رها با ذوق گفت:
_عالیه! حالا ببینید چه اتفاقی می‌افته. آرش، سعی کن یه خاطره‌ی خوب از نیلوفر رو به سارا بفرستی. ولی اول بذار از سپرت رد بشه.
آرش چشمانش رو بست و تمرکز کرد. یه تصویر توی ذهنش شکل گرفت: نیلوفرِ واقعی، توی حیاط خونه، داره می‌خنده و یه گل پرتقال به موهاش گیر داده.
این تصویر از سپر طلایی آرش رد شد. کمی فیل*تر شد. غمِ فقدان از روش پاک شد و فقط "عشق" و "شادی" باقی موند.
تصویر به سمت سارا رفت و از سپر آبی اون رد شد.
سارا یهو لبخند زد. اشک‌هاش خشک شد.
_دیدمش... نیلوفر رو دیدم. داره می‌خنده. و... و حس خوبی دارم. حس می‌کنم اون خوشحاله. بدون اینکه دردِ نبودنش رو حس کنم.
آرش هم لبخند زد:
_منم حس کردم که سارا خوشحاله. و این خوشحالی، غم من رو کمتر کرد.
کیان با تحسین گفت:
_فوق‌العاده‌ست. ما تونستیم یه "پروتکل انتقال اطلاعات عاطفی" بسازیم. بدون نویز. بدون آسیب.
نیلوفر صدایش رو توی سر همه انداخت:
_و من... من حس کردم که دیگه تنها نیستم. ولی سرم هم درد نمی‌کنه. سپرها دارن کار می‌کنن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۸۹

بعد از موفقیت تمرین سپر، رها تصمیم گرفت یه قدم جلوتر بره. باید مطمئن می‌شد که نیلوفر می‌تونه به عنوان "پل" عمل کنه، بدون اینکه خودش آسیب ببینه.
_نیلوفر! حالا می‌خوام وارد ذهن آرش بشی. ولی این بار با سپر. می‌خوام ببینی توی عمیق‌ترین لایه‌ی ذهنش چی هست. اون سایه‌ها رو ببین. ولی فقط "ببین". هیچ کاری نکن. فقط مشاهده کن.
نیلوفر سر تکون داد. نور بنفش دورش قوی‌تر شد. آرش هم سپر طلایی‌اش رو محکم‌تر کرد.
نیلوفر دستش رو روی شونه‌ی آرش گذاشت. چشمانش رو بست.
توی فضای DR، تصویر تغییر کرد. باغ پرتقال محو شد و جای خودش رو به یه راهروی تاریک و بی‌پایان داد. دیوارها از سنگ سیاه بودن و هوا سرد و سنگین بود.
نیلوفر توی این راهرو ایستاده بود. و روبروش... روبروش یه موجودیت سایه‌ای ایستاده بود.
اما این بار، نیلوفر نترسید. سپر بنفش دورش مثل یه دیوار نامرئی عمل می‌کرد. سایه سعی کرد بهش نزدیک بشه، ولی سپر اون رو عقب زد.
نیلوفر با دقت به سایه نگاه کرد. و برای اولین بار، جزئیاتی رو دید که قبلاً ندیده بود.
سایه صورت نداشت، ولی لباس تنش بود. لباس یه پسر نوجوان. و توی دستش... توی دستش یه عکس قدیمی بود. عکس یه دختر کوچک با موهای بلند.
نیلوفر فهمید. این سایه، تجسم "عذاب وجدان" آرش نبود. این سایه، تجسم "عشقِ سرکوب‌شده"‌ی او بود. عشقی که آرش نتونسته بود ابراز کنه و حالا تبدیل به هیولا شده بود.
نیلوفر صدایش رو توی ذهن آرش انداخت (از طریق سپر):
_آرش... اون سایه دشمنت نیست! اون تکه‌ای از خودته که درد کشیده. اون عکس رو ببین. اون نیلوفرِ واقعیه. نه اون دختری که مرد. اون دختری که تو دوستش داشتی و نتونستی نجاتش بدی.
آرش توی فضای DR، اشک ریخت. اما این بار اشکِ رهایی بود.
_می‌بینمش... می‌بینمش...
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا