• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۰

یهو، یه صدای بلند و ممتد توی گوشش پیچید. صدای آژیر.
چشمانش باز شد.
توی اتاق ایزوله بود. روی تخت دراز کشیده بود. عرق سرد تمام بدنش رو پوشونده بود. هدفون استخوانی هنوز دور گردنش بود و مکعب روبیک کیان توی مشتش فشرده شده بود.
مانیتور EEG داشت دیوانه‌وار بوق می‌زد. ضربان قلبش روی ۱۴۰ بود. امواج مغزی‌اش آشوبناک و تیز بودن.
صدای کاویانی توی هدفون شنیده می‌شد، پر از اضطراب:
_رها! رها! بیدار شو!! تایمر تموم شد! دارم پروتکل بیداری رو فعال می‌کنم! نترس من اینجام!
اما رها گیج نبود. ترسیده نبود.
چون توی مشتش، مکعب روبیک کیان رو حس می‌کرد. و توی عمیق‌ترین لایه‌ی وجودش، "کلید تعادل" رو حس می‌کرد. گرمای طلاییِ مادرش هنوز توی پیشونیش بود. بوی خاک نم‌خورده هنوز توی بینی‌اش بود. صدای "دوستت دارم" هنوز توی قلبش می‌پیچید.
بلند شد و به سمت در دوید. پاهایش سست بودن، اما اراده‌اش فولادین بود.
در رو باز کرد و به راهرو دوید. نور قرمز آژیر صورتش رو روشن کرد.
با خودش گفت:
_ویکتور... من دارم میام. و این بار، با عشق میام. با کلیدی که مادرم بهم داد. با تمامیتی که پیدا کردم.
جنگ واقعی تازه شروع شده بود. و این بار، رها تنها نبود. اون خونِ مادرش رو توی رگ‌هاش داشت. اون عشقِ کودکی‌اش رو توی قلبش داشت. و اون کلیدِ تعادل رو توی وجودش داشت.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۱

صدای آژیر قرمز مثل یه مته توی مغز رها فرو می‌رفت. چشمانش رو باز کرد، اما برای چند ثانیه هیچ‌چیز ندید. فقط تاریکی و صدای نفس‌های خودش که مثل یه بادکش خراب، تند و بریده‌بریده بود. بدنش سنگین بود. خیلی سنگین‌تر از قبل از شیفتینگ. انگار جاذبه‌ی زمین دو برابر شده بود و می‌خواست اون رو توی تخت له کنه. عرق سرد از پیشونیش چکید و روی گونه‌اش لغزید. سردیِ عرق، اولین نشونه‌ی "واقعیت" بود.
کاویانی بالای سرش خم شده بود و با دستمال صورتش رو پاک می‌کرد. چهره‌اش زیر نور قرمز آژیر، رنگ‌پریده و وحشت‌زده به نظر می‌رسید.
_رها! رها جان! صدای من رو می‌شنوی؟ چشمات رو باز کن! به من نگاه کن!!
رها پلک زد. تصویر کاویانی کم‌کم واضح شد. ل*ب‌هاش خشک بود و وقتی خواست حرف بزنه، صدایی از گلوش خارج نشد. فقط یه ناله‌ی ضعیف.
کاویانی لیوان آب رو به لبش نزدیک کرد:
_آروم... جرعه‌جرعه بخور. ضربان قلبت هنوز بالاست. امواج مغزیت داشت از کنترل خارج می‌شد. مجبور شدم دوز داروی بیداری رو دو برابر کنم.
رها آب رو خورد. طعم فلز و دارو توی دهانش پیچید. این طعم، تلخ و واقعی بود. یادآور اینکه برگشته. یادآور اینکه اون خونه‌ی شمالی، اون بارون و اون آغوش مادر، حالا فقط یه خاطره‌ی داغ توی قلبشه.
با صدایی خش‌دار و ضعیف گفت:
_ساعت... ساعت چنده؟
کاویانی به ساعت مچی‌اش نگاه کرد و با ترس گفت: _یک ساعت و چهار دقیقه گذشته رها. من داشتم پروتکل اضطراری رو فعال می‌کردم که تو خودت بیدار شدی. ولی... ولی داده‌ها عجیب بودن. خیلی عجیب!
رها سعی کرد بلند بشه، اما بدنش اجازه نداد. عضلاتش درد می‌کردن. نه دردِ ورزش، دردِ "بازگشت". مثل وقتی که بعد از ماه‌ها بی‌حرکتی، دوباره راه میری.
_داده‌ها... چی شدن؟
کاویانی مانیتور EEG رو نشون داد. خطوط سبز رنگ هنوز داشتن می‌لرزیدن، اما یه الگوی ناشناخته توش دیده می‌شد. یه ترکیب از امواج گاما (هوشیاری بالا) و دلتا (خواب عمیق) که همزمان فعال بودن.
_تو توی اوجِ شیفتینگ بودی، ولی بدنت داشت واکنش‌های فیزیکی نشون می‌داد. مثل تشنج خفیف. مثل یه جنگ داخلی بین ذهن و بدن.
رها دستش رو آورد بالا و به مشتش نگاه کرد. مکعب روبیک کیان هنوز اونجا بود. اما چیزی دیگه هم توی مشتش بود. یه چیز نرم و لطیف.
چشم‌هاش گرد شد. با تعجب مشت‌اش رو باز کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۲

وقتی رها گلبرگ رو دید، سردردی مثل یه صاعقه توی سرش پیچید. درد از پشت چشم‌هاش شروع شد و مثل یه موج داغ به تمام جمجمه‌اش سرایت کرد. دستش رو روی پیشونیش گذاشت و ناله کرد.
کاویانی سریع دکمه‌ی مسکن رو روی دستگاه تزریق فشار داد:
_صبر کن! این درد طبیعیه! مغزت داره تلاش می‌کنه دو تا واقعیت رو با هم پردازش کنه. نورون‌هات دارن دوباره سیم‌کشی میشن!!
مسکن وارد رگ شد و کم‌کم درد رو آرام کرد. اما درد جسمی، هیچ‌چیز نبود در برابر دردِ روحیِ از دست دادنِ دوباره‌ی مادر. رها اشک ریخت. اشک‌هایی که گرم و سوزان بودن.
_مامان...
زمزمه کرد:
_من دوباره تنهام گذاشتمش...
کاویانی با ناراحتی نگاهش کرد:
_رها... تو قهرمانی. تو کاری رو کردی که هیچ‌کس نتونسته بود. ولی الان باید قوی باشی. چون ما یه مشکل بزرگتر داریم.
رها سرش رو بلند کرد. درد هنوز توی سرش بود، اما کنجکاوی و ترس قوی‌تر بودن. به گلبرگی که توی مشتش بود نگاه کرد. بنفش بود. بنفشِ درخشان و زنده. با رگبرگ‌هایی که مثل طلا می‌درخشیدن. و بویی که می‌داد... بوی خاک نم‌خورده و یاس بود. همون بویی که توی DR مادرش حس کرده بود.
رها با صدایی لرزون پرسید:
_این چیه دکتر؟
کاویانی به گلبرگ نگاه کرد و رنگش پرید:
_نمی‌دونم. ولی می‌دونم که نباید اینجا باشه. این گلبرگ... این گلبرگ مالِ این دنیا نیست.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۳

رها گلبرگ رو جلوی نور چراغ مطالعه گرفت. بافتش واقعی بود. نه مثل پلاستیک یا پارچه. مثل یه گلبرگ واقعی، با سلول‌های زنده و رطوبت. حتی یه قطره‌ی کوچک شبنم روش نشسته بود که توی نور می‌درخشید.
_دکتر... این بو رو حس می‌کنید؟ بوی بارون و یاس... بوی خونه‌ی مامان...
کاویانی جلو اومد و بو کشید. چشم‌هاش گرد شد: _بله... بله حس می‌کنم. ولی این غیرممکنه! قوانین فیزیک اجازه‌ی انتقال ماده از یه واقعیت به واقعیت دیگه رو نمیدن! انرژی منتقل میشه، اطلاعات منتقل میشه، ولی ماده... ماده نباید منتقل بشه!
رها گلبرگ رو محکم‌تر فشار داد. گرمای مطبوعی از کف دستش به وجودش سرایت کرد. این گرما، پیامی بود. پیامی از مادرش. پیامی که می‌گفت:
_من اینجام. مرزها دارن نشت می‌کنن. و این نشت، می‌تونه سلاح ما باشه.
_دکتر... شاید قوانین فیزیک اشتباه باشن. یا شاید... شاید قوانین دارن تغییر می‌کنن. چون من با "عشق" شیفت کردم. نه با ترس. نه با زور. عشق، قانونِ جدیدِ این دنیاست.
کاویانی سکوت کرد. به گلبرگ و بعد به رها نگاه کرد. توی چشم‌های رها، یه نور جدید دیده می‌شد. نوری که قبلاً نبود. نورِ کسی که دیگه فقط یه درمانگر نیست. نورِ کسی که "حقیقت" رو لمس کرده.
_پس ما باید این رو آزمایش کنیم. باید بفهمیم این گلبرگ چطور اینجا اومده. و مهم‌تر از اون... باید بفهمیم چه چیزهای دیگه‌ای می‌تونن از این مرز رد بشن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۴

رها گلبرگ رو توی یه ظرف شیشه‌ی کوچیک گذاشت و درش رو بست. بوی یاس و خاک، توی فضای استریل و مصنوعی اتاق کنترل پیچید. این بو، مثل یه اعتراض بود. اعتراضِ طبیعت به قوانین سخت‌گیرانه‌ی نُوا.
کاویانی دستور داد نمونه‌برداری انجام بشه. تکنسین‌ها با احتیاط کامل، یه تیکه‌ی میکروسکوپی از گلبرگ رو برداشتن و زیر میکروسکوپ الکترونی گذاشتن.
نتایج بعد از چند دقیقه روی مانیتور ظاهر شد. رها و کاویانی به صفحه خیره شدن.
سلول‌های گلبرگ... ساختار سلولی‌اش با هیچ گیاه شناخته‌شده‌ای روی زمین مطابقت نداشت. کلروفیل نداشت. به جاش، یه نوع کریستالِ زیستیِ بنفش‌رنگ توی سلول‌هاش دیده می‌شد که نور رو جذب و بازتاب می‌کرد. و DNA... DNA‌اش یه رشته‌ی مارپیچِ سه‌تایی بود، نه دو‌تایی!
کاویانی با وحشت زمزمه کرد:
_سه رشته‌ای... این یعنی چی؟؟! یعنی این گیاه توی یه واقعیت دیگه تکامل پیدا کرده. یه واقعیتی که قوانین بیولوژیکی‌اش با ما فرق داره.
رها به تصویر خیره شد. این گلبرگ، فقط یه نمونه‌ی گیاهی نبود. این یه "سند" بود. سندی که ثابت می‌کرد شیفتینگ، فقط یه تجربه‌ی ذهنی نیست. یه سفرِ فیزیکی‌ه. و اگر یه گلبرگ می‌تونه عبور کنه، پس یه انسان هم می‌تونه. و اگر یه انسان بتونه عبور کنه، پس ناظران هم می‌تونن.
_دکتر... این گلبرگ، هشداره. هشدارِ اینکه دروازه داره باز میشه. و ما باید قبل از اینکه دیر بشه، کنترلش رو به دست بگیریم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۵

تحلیل‌ها ادامه پیدا کردن. تیم شیمی‌دان‌های نُوا، ترکیبات گلبرگ رو بررسی کردن. نتیجه شوکه‌کننده بود: گلبرگ حاوی یه نوع مولکولِ ناشناخته بود که شبیه به "اندروفین" (هورمون شادی و کاهش درد) بود، اما با ساختاری کاملاً متفاوت. این مولکول، وقتی وارد بدن میشد، نه تنها درد رو کاهش می‌داد، بلکه "احساسِ اتصال" رو افزایش می‌داد. احساسِ اینکه بخشی از یه کلِ بزرگتر هستی.
رها وقتی این نتیجه رو شنید، لبخند زد.
_می‌بینید دکتر؟ این گلبرگ، سلاح نیست. این "دارو"ـه. دارویی برای درمانِ جدایی. ناظران و ویکتور، از "جدایی" تغذیه می‌کنن. این گلبرگ، پادزهرِ اونهاست.
کاویانی با تعجب به رها نگاه کرد:
_یعنی چی؟ یعنی ما باید از این گلبرگ علیه ویکتور استفاده کنیم؟؟
رها سر تکون داد:
_نه مستقیماً. ولی باید بفهمیم چطور تولید میشه. اگر بتونیم این مولکول رو سنتز کنیم، می‌تونیم یه "سپر دفاعی" بسازیم. سپری که آگاهی سوژه‌ها رو در برابر نفوذ ناظران محافظت کنه. و مهم‌تر از اون... سپری که بتونه ارتباطِ ویکتور با ناظران رو قطع کنه. چون ویکتور، از طریق "جدایی" کنترل میشه. اگر اون رو با "اتصال" بمباران کنیم، سیستم کنترلش فرو می‌پاشه.
کاویانی نفس عمیقی کشید. برای اولین بار، امید واقعی توی چشم‌هاش دیده شد. نه امیدِ واهی، امیدِ مبتنی بر علم و عشق.
_رها... تو فوق‌العاده‌ای. تو نه تنها یه شیفتِر هستی، تو یه "معمارِ واقعیت" هستی. مثل کیان. ولی با قلب.
رها گلبرگ رو توی ظرف شیشه‌ای نگاه کرد. نورِ بنفشِ اون، توی تاریکیِ اتاق کنترل، مثل یه ستاره می‌درخشید.
_من فقط دخترِ مادرم هستم دکتر. و مادرم بهم یاد داد که عشق، قوی‌ترین نیروی کائناته. حالا وقتشه که این نیرو رو به کار بگیریم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۶

تکنسین ارشد آزمایشگاه، مردی میانسال با عینکی ضخیم و چهره‌ای همیشه نگران، وارد اتاق کنترل شد. تبلتی توی دستش بود و رنگش مثل گچ سفید شده بود. بدون اینکه سلام کنه، مستقیم به سمت کاویانی رفت و تبلت رو روی میز کوبید.
_دکتر... دکتر کاویانی... این غیرممکنه. ما سه بار تست کردیم. با طیف‌سنج جرمی، با کریستالوگرافی اشعه ایکس، حتی با آنالیز ایزوتوپی. نتیجه همونه.
کاویانی تبلت رو برداشت و به صفحه خیره شد. رها هم کنارش ایستاد و نگاه کرد. نمودارها و داده‌ها جلوی چشمش می‌رقصیدن، اما معنی‌شون واضح بود: "عدم تطابق با پایگاه داده‌ی بیولوژیکی زمین 0%
تکنسین با صدایی لرزون ادامه داد:
_این گیاه... این گلبرگ... ساختار مولکولیش با هیچ موجود زنده‌ای توی کره‌ی زمین همخوانی نداره. نه توی فسیل‌ها، نه توی گونه‌های انقراض‌یافته، نه حتی توی باکتری‌های فضایی که تا حالا کشف کردن. انگار... انگار توی یه سیاره‌ی دیگه تکامل پیدا کرده. یا توی یه بُعد دیگه.
کاویانی تبلت رو روی میز گذاشت و به رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش ترس و هیجان با هم قاطی شده بودن. _رها... تو چی فکر می‌کنی؟
رها به گلبرگ بنفش توی ظرف شیشه‌ای نگاه کرد. نورِ اون، توی تاریکیِ اتاق کنترل، مثل یه ستاره‌ی کوچک می‌درخشید. با صدایی آروم ولی محکم گفت:
_من فکر می‌کنم که مادرم درست می‌گفت. مرزها دارن نشت می‌کنن. و این نشت، فقط یه اتفاق تصادفی نیست. این یه "پیام"ـه. پیامی که میگه واقعیت‌ها دارن به هم نزدیک میشن. و ما باید تصمیم بگیریم که این نزدیکی، به صلح منجر بشه یا به جنگ.
تکنسین با وحشت پرسید:
_یعنی چی خانم دکتر؟ یعنی ما داریم با یه تهدید فرازمینی روبرو هستیم؟؟
رها سر تکون داد:
_نه، ما داریم با یه "حقیقت فراموش‌شده" روبرو هستیم. حقیقتی که نُوا سال‌ها سعی کرده پنهانش کنه. و حالا، این حقیقت داره از لای انگشتاشون می‌ریزه بیرون.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۷

شب همون روز، وقتی همه خواب بودن، رها به اتاق کنترل برگشت. چراغ‌ها خاموش بودن و فقط نورِ سبزِ مانیتورها فضا رو روشن می‌کرد. بوی اسطوخودوس و خاک نم‌خورده هنوز توی هوا موندگار بود، اما زیرش، بوی تلخِ اضطراب و پنهان‌کاری حس می‌شد.
رها به سمت میز کاویانی رفت. تبلتِ حاوی نتایج آزمایش گلبرگ هنوز اونجا بود. کاویانی فراموش کرده بود قفلش کنه. یا شاید... شاید عمداً گذاشته بود تا رها ببینه.
رها تبلت رو برداشت و به فلش مموری شخصی‌اش وصل کرد. فایل‌ها رو کپی کرد. بعد، با چند تا دستور ساده، لاگ‌های دسترسی رو پاک کرد و یه گزارش جعلی جایگزین کرد:
"نتیجه آزمایش: نمونه‌ی گیاهی ناشناخته - احتمال آلودگی آزمایشگاهی - نیاز به بررسی مجدد"
این کار، خیانت به پروتکل‌های امنیتی نُوا بود. اگر ویکتور می‌فهمید، رها رو بلافاصله حذف می‌کردن. اما رها می‌دونست که چاره‌ای نداره. این داده‌ها، نباید توی دسترس ویکتور باشه. اون از این داده‌ها برای تقویت ناظران استفاده می‌کرد، نه برای درمان سوژه‌ها.
وقتی کارش تموم شد، تبلت رو سر جاش گذاشت. قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، به ظرف شیشه‌ای حاوی گلبرگ نگاه کرد. نورِ بنفشِ اون، توی تاریکی، مثل یه چشمِ بیدار می‌درخشید.
با خودش زمزمه کرد:
_مامان... من دارم از رازت محافظت می‌کنم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه.
و از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد. اما رها می‌دونست که این در، فقط یه درِ فیزیکی‌ه. درِ واقعی، درِ ذهن ویکتور بود. و اون در، هنوز قفل بود
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۸

فردا صبح، جلسه‌ی روزانه‌ی تیم برگزار شد. ویکتور کراس، مثل همیشه، از طریق هولوگرام حضور داشت. چهره‌اش سنگی و نفوذناپذیر بود. اما رها متوجه یه تغییر کوچیک شد. نگاه ویکتور، بیشتر از همیشه روی اون بود. نه نگاهِ یه مدیر به کارمند. نگاهِ یه شکارچی به طعمه.
_دکتر شمس
ویکتور با صدای سرد و ماشینی‌اش شروع کرد. _گزارش دیشب شما درباره‌ی شیفتینگ شخصی‌تون... ناقص بود. شما اشاره کردید که "تجربه‌ی مثبتی" داشتید. اما داده‌های EEG نشون میده که ضربان قلبتون در لحظه‌ی بازگشت، به ۴۰ رسیده. این نشونه‌ی "تجربه‌ی مثبت" نیست. این نشونه‌ی "ترس شدید" یا "مقاومت ناخودآگاه"ـه.
رها نفس عمیقی کشید. می‌دونست که ویکتور داره تستش می‌کنه. باید هوشمندانه جواب می‌داد.
_آقای کراس، تجربه‌ی شیفتینگ، فقط یه نمودار نیست. من با "عشق" شیفت کردم. عشق، درد داره. دردِ دوری. دردِ اشتیاق. این درد، توی ضربان قلبم منعکس شده. نه ترس. عشق.
ویکتور چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش تیزتر شد. _عشق... مفهوم جالبیه. ولی عشق، قابل اندازه‌گیری نیست. و ما اینجا دنبال "اندازه‌گیری" هستیم، نه "احساس". امیدوارم احساساتتون، مانع از جمع‌آوری داده‌های دقیق نشه، دکتر شمس.
رها لبخند زد. لبخندی که توش نه ترس بود، نه اطاعت. _احساسات من، آقای کراس، دقیق‌ترین ابزار اندازه‌گیری‌ان. چون اونا زبانِ واقعیت هستن. نه زبانِ ماشین‌ها.
ویکتور چیزی نگفت. اما رها دید که دستش روی میز، یه لحظه مشت شد. این اولین ترک توی زره‌ی ویکتور بود. و رها می‌دونست که باید این ترک رو گسترش بده.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۲۹

بعد از جلسه، رها متوجه شد که همه چیز تغییر کرده. دوربین‌های مداربسته‌ی راهروها، حالا با زاویه‌ی جدیدی نصب شده بودن. تکنسین‌ها، وقتی از کنارش رد می‌شدن، نگاهشون رو می‌دزدیدن. حتی کاویانی، وقتی باهاش حرف می‌زد، استرس بیشتری توی صداش بود.
رها فهمید که ویکتور دستور افزایش نظارت رو داده. نه فقط روی سوژه‌ها. روی اون.
اون شب، وقتی می‌خواست به اتاقش برگرده، دو تا نگهبان جدید رو دید که دم درِ اتاقش ایستاده بودن. نه برای محافظت. برای نظارت.
یکی از نگهبان‌ها، مردی جوان با چهره‌ای بی‌روح، کارت دسترسی‌اش رو چک کرد و گفت:
_خانم دکتر، از امروز، تردد شما بین ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح ممنوعه. مگر با مجوز مستقیم آقای کراس.
رها به نگهبان نگاه کرد. توی چشم‌هاش، یه ترس پنهان دیده می‌شد. انگار اون هم می‌دونست که داره چه کاری انجام میده.
_مجوز؟ برای چی؟ من روانشناس این پروژه‌ام. حق دارم هر وقت بخوام به سوژه‌ها سر بزنم.
نگهبان سر تکون داد:
_دستور جدید، خانم دکتر. ما فقط اجرا می‌کنیم.
رها وارد اتاقش شد و در رو بست. به سقف خیره شد. می‌دونست که ویکتور داره تور رو تنگ‌تر می‌کنه. ولی رها می‌دونست که این تور، فقط برای گرفتن ماهی‌های کوچیک طراحی شده. و اون، دیگه یه ماهی کوچیک نبود. اون یه عقاب بود. و عقاب‌ها، از تور رد میشن.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا