• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۰

فردا صبح، وقتی رها به بخش سوژه‌ها رفت، متوجه شد که حالِ همه بدتر شده. آرش، توی گوشه‌ی اتاقش نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. سایه‌هاش، قوی‌تر و ترسناک‌تر شده بودن. سارا، زیر پتو قایم شده بود و می‌لرزید. کیان، پشت میزش نشسته بود و با سرعت نور داشت کد می‌نوشت، اما دستاش می‌لرزیدن. و نیلوفر... نیلوفر روی تشکش نشسته بود و چشمانش بسته بود. اما چهره‌اش، آرام نبود. پر از درد بود.
رها کنار نیلوفر نشست و دستش رو گرفت.
_نیلوفر... چی شده؟
نیلوفر چشمانش رو باز کرد. چشم‌هاش خاکستری و مه‌آلود بودن. با صدایی که توی سر رها پیچید گفت: _اون‌ها دارن نزدیک میشن رها. ناظران. ویکتور داره دروازه رو باز می‌کنه. و اون... اون داره از دردِ ما تغذیه می‌کنه.
رها به بقیه نگاه کرد. فهمید که اضطرابِ جمعی، فقط یه واکنش روانی نیست. یه "حس مشترک"ـه. حسِ اینکه یه تهدید بزرگ، داره بهشون نزدیک میشه.
_نیلوفر... من می‌دونم. منم حسش می‌کنم. ولی ما تنها نیستیم. ما شبکه‌ی سیمرغ رو داریم. و من... من کلید تعادل رو دارم.
آرش سرش رو بلند کرد. توی چشم‌هاش، یه جرقه‌ی امید دیده شد.
_کلید تعادل؟ یعنی چی رها؟؟
رها لبخند زد. لبخندی که توش قدرت و عشق بود. _یعنی ما دیگه قرار نیست بجنگیم. قرار نیست فرار کنیم. قراره "آشتی" کنیم. با خودمون. با همدیگه. و با اون‌هایی که فکر می‌کنیم دشمنمون هستن.
سارا از زیر پتو بیرون اومد.
_آشتی؟ با ویکتور؟ با ناظران؟؟
رها سر تکون داد:
_بله سارا. چون ویکتور و ناظران، دشمن نیستن. اون‌ها قربانی‌ان. قربانی‌های جدایی. و ما... ما می‌تونیم درمانشون کنیم. با عشق. با پذیرش. با تمامیت.
کیان دست از تایپ کشید و به رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش، یه تحسین جدید دیده شد.
_دکتر شمس... شما دارید از منطقِ عشق صحبت می‌کنید. این... این غیرمنتظره‌ست. ولی... ولی شاید درست باشه.
رها دست نیلوفر رو فشار داد.
_ما آماده‌ایم. همه‌مون. و این بار، با هم جلو میریم. نه به عنوان سوژه، به عنوان خانواده، به عنوان سیمرغ.
و توی همون لحظه، نورِ طلایی-بنفش-آبی-سفیدِ سپرهای ذهنی‌شون، توی فضای DR مشترک، درخشید. نوری که حتی از مرزهای آزمایشگاه هم عبور کرد و به قلبِ ویکتور کراس رسید.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۱

فردای اون روز پر از تنش، رها با نگرانی خاصی به سمت اتاق آرش رفت. اضطراب جمعی که دیروز حس کرده بود، توی صورت تک‌تک سوژه‌ها موج می‌زد، اما آرش... آرش وضعیتش از همه بدتر بود. وقتی در اتاق رو باز کرد، بوی تند عرق سرد و یه بوی شیرین و تهوع‌آوری فضا رو پر کرده بود. آرش گوشه‌ی اتاق، پشت تخت خوابش مچاله شده بود و زانوهاش رو ب*غل کرده بود. سرش رو پایین انداخته بود و زیر ل*ب چیزی زمزمه می‌کرد.
رها آروم وارد شد و در رو پشت سرش بست.
_آرش؟ آرش جان، من اینجام.
آرش سرش رو تکون نداد. فقط بدنش یه لرزش خفیف کرد. صدای زمزمه‌هاش واضح‌تر شد:
_...اونجا... اونجا... نذارید بیاد...
رها کنارش نشست و دستش رو روی شونه‌ی آرش گذاشت. عضلاتش مثل سنگ سفت و منقبض بودن. _آرش، به من نگاه کن. چی شده؟ سایه‌ها برگشتن؟؟
آرش آروم سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش گشاد شده بود و رگ‌های گردنش بیرون زده بود. با صدایی که از ته گلو و پر از وحشت می‌اومد گفت:
_نه خانم دکتر... این بار توی خواب نبودن. بیدار بودم. کاملاً بیدار. نشسته بودم روی تخت که یهو... یهو دیدمشون.
رها اخم کرد و با دقت بهش نگاه کرد:
_دیدیشون؟ کجا؟ توی اتاق؟؟!
آرش با انگشت لرزون به گوشه‌ی تاریک اتاق، جایی که سایه‌ی کمد لباس افتاده بود، اشاره کرد:
_اونجا. اولش فکر کردم فقط سایه‌ست. ولی بعد... بعد تکون خوردن. نه مثل سایه‌ی آدم که با نور تکون می‌خوره. مثل یه لکه‌ی روغن توی آب. خودشون حرکت کردن. اومدن جلو.
رها به اون گوشه نگاه کرد. هیچ چیز غیرعادی‌ای نمی‌دید. فقط سایه‌ی معمولی کمد. اما یه حس سرد و سنگین توی دلش پیچید.
_آرش، شاید خسته‌ای. شاید چشمات خطا کرده. استرس زیاد باعث میشه مغز چیزایی ببینه که...
آرش حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت و ترس فریاد زد:
_خطا نکرده بودم! اونا واقعی بودن! یه لحظه حس کردم هوا سنگین شد. بوی خاک مرده اومد. و بعد... بعد یکی‌شون دستش رو دراز کرد سمت من. دستش سیاه بود، ولی انگشت‌هاش سفید بودن، مثل استخوان.
رها خشکش زد. توصیفات آرش خیلی دقیق و ترسناک بود. این‌ها علائم کلاسیک توهم نبودن. توهم‌ها معمولاً مبهم و سیال هستن. اما آرش داشت جزئیات فیزیکی و حسی بو، دما، ظاهر دقیق رو گزارش می‌داد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۲

رها از جاش بلند شد و به سمت گوشه‌ای که آرش اشاره کرده بود رفت. دستش رو دراز کرد تا دیوار رو لمس کنه. دیوار سرد بود، اما نه سردی معمولی. یه سرمای غیرطبیعی که تا استخوان نفوذ می‌کرد. وقتی دستش رو عقب کشید، نوک انگشتاش بی‌حس شده بودن.
آرش از پشت سرش گفت:
_حسش می‌کنید؟ اون سرما رو؟ اونا هنوز اونجان. دارن نگاه می‌کنن.
رها برنگشت. به جای نگاه کردن به گوشه‌ی اتاق، به مانیتورهای اتاق کنترل که از طریق شیشه دیده می‌شدن نگاه کرد. امواج مغزی آرش حتی در حالت بیداری هم نامنظم بود. امواج گاما به شدت فعال بودن، که نشون می‌داد مغزش داره اطلاعات زیادی رو پردازش می‌کرد. اطلاعاتی که نباید اونجا باشن.
رها با خودش فکر کرد:
_اگر آرش داره واقعاً می‌بینه، یعنی چی؟ یعنی سایه‌ها وارد CR شدن؟ یا اینکه آرش داره DR رو روی CR پروژکت می‌کنه؟؟
برای امتحان کردن، رها یه چراغ قوه‌ی قوی از جیبش درآورد و نورش رو مستقیم توی اون گوشه‌ی تاریک انداخت. نور تند و سفید فضا رو روشن کرد. هیچ چیز اونجا نبود. فقط دیوار سفید و کمد چوبی.
_آرش، نگاه کن. هیچی اونجا نیست. فقط دیواره.
آرش چشمانش رو ریز کرد و با ترس به نور خیره شد: _نور... نور اونا رو محو می‌کنه. ولی وقتی نور رو خاموش کنی، برمی‌گردن. اونا از نور فراری‌ان خانم دکتر. اونا مال تاریکی‌ان.
رها چراغ قوه رو خاموش کرد. بلافاصله، دمای اتاق افت کرد. رها بخار نفسش رو دید که توی هوا پیچید. و برای یه کسر ثانیه، قبل از اینکه تاریکی دوباره مستقر بشه، رها هم چیزی دید. یه تغییر شکل توی بافت هوا. مثل حرارتی که از روی آسفالت داغ بلند میشه، اما سیاه. یه موج سیاه که برای لحظه‌ای فرم یه دستِ بزرگ رو به خودش گرفت و بعد محو شد.
رها قلبش تند زد. این توهم نبود. یه چیز فیزیکی، یا شبه‌فیزیکی، توی اتاق حضور داشت.
_آرش...
رها با صدایی آروم گفت:
_فکر کنم تو داری چیزی رو می‌بینی که من هم باید ببینم. ولی مغز من داره مقاومت می‌کنه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۳

رها سریع از اتاق آرش خارج شد و در رو پشت سرش قفل کرد. نفسش رو حبس کرده بود. دستش رو روی دیوار راهرو گذاشت تا تعادلش رو به دست بیاره. اگر سایه‌ها توی دنیای بیداری CR ظاهر شدن، یعنی پروژه از کنترل خارج شده. یعنی اون "نشت"ی که کاویانی ازش حرف می‌زد، دیگه یه تئوری نیست. یه بحران واقعه.
به اتاق کنترل رفت و سریع لاگ‌های دمایی اتاق آرش رو چک کرد. نمودار دما رو روی مانیتور آورد.
دقیقاً همون زمانی که آرش گفته بود سایه‌ها اومدن، دمای اتاق یه افت ناگهانی ۵ درجه‌ای رو تجربه کرده بود. بدون اینکه سیستم تهویه تغییری کرده باشه. این یه شواهد فیزیکی غیرقابل انکار بود.
رها با وحشت زمزمه کرد:
_پس واقعیه... اونا واقعاً اینجان.
کاویانی وارد اتاق کنترل شد و صورت پرسشگر رها رو دید.
_چی شده دکتر شمس؟ چرا رنگت پریده؟
رها به نمودار دما اشاره کرد:
_دکتر، به این نگاه کنید. اتاق آرش. یهو ۵ درجه سرد شده. آرش می‌گه سایه‌ها رو توی بیداری دیده. و منم... منم یه چیزی دیدم. یه موج سیاه توی هوا.
کاویانی به نمودار خیره شد و عرق سردی روی پیشونیش نشست.
_این... این نشون‌دهنده‌ی جذب انرژیه. یه چیزی توی اون اتاق انرژی گرمایی رو مکیده. مثل یه سیاه‌چاله‌ی کوچیک.
رها با تردید پرسید:
_یعنی چی؟ یعنی ما داریم با موجودات انرژی‌خوار سر و کار داریم؟
کاویانی عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید: _توی متون قدیمی که توی آرشیو خوندیم، بهشون می‌گفتن "مکندگان آگاهی". ولی من فکر می‌کردم اون‌ها فقط توی افسانه‌ها هستن. اگه اونا وارد CR شدن، یعنی دیوار بین واقعیت‌ها داره فرو می‌ریزه. و اگر دیوار بریزه، همه‌ی ما... همه‌ی ما توی این آشوب گیر می‌افتیم.
رها دستش رو روی میز فشار داد.
_پس چیکار باید بکنیم؟ نمی‌تونیم آرش رو اونجا نگه داریم. اون داره دیوونه میشه.
کاویانی سر تکون داد:
_نه، نمی‌تونیم جابه‌جاش کنیم. جابه‌جایی یعنی تغییر فرکانس. اگر الان آرش رو ببریم، ممکنه سایه‌ها دنبالش بیان یا بدتر، به سوژه‌ی دیگه‌ای بچسبن. ما باید یه راه دیگه پیدا کنیم. باید بفهمیم چرا اونا دارن میان.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۴

رها می‌دونست که برای فهمیدن "چرایی" این اتفاق، به ذهن منطقی و تحلیلگر کیان نیاز داره. کیان تنها کسی بود که می‌تونست بدون ترس و احساسات، به این پدیده‌ی ترسناک نگاه کنه و یه راه حل علمی براش پیدا کنه.
سریع به طبقه‌ی سوژه‌ی شماره ۳ رفت. وقتی وارد اتاق کیان شد، دید که اون پشت میزش نشسته و داره با یه دستگاه عجیب کار می‌کنه. یه دستگاه که خودش ساخته بود و به شبکه‌ی الکتریکی ساختمان وصل بود. دور تا دور میزش پر از کاغذهایی بود که روشون فرمول‌های پیچیده‌ی فیزیک کوانتوم نوشته شده بود.
کیان بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_دکتر شمس. ضربان قلبتون ۱۰ تپشه و سطح کورتیزول خونتون بالا رفته. یه اتفاق افتاده. لطفاً بگید قبل از اینکه من با حدس زدن وقت تلف کنم.
رها نفس عمیقی کشید و ماجرای آرش، افت دما و دیدن موج سیاه رو تعریف کرد. کیان با دقت گوش داد و دست از کار کشید. عینکش رو جابه‌جا کرد و به مانیتور دستگاهش نگاه کرد.
_جالبه...!!
کیان زیر ل*ب گفت:
همن داشتم نوسانات میدان الکترومغناطیسی رو بررسی می‌کردم. از دیشب، یه نویز عجیب توی فرکانس‌های پایین شنیده میشه. مثل یه صدای وزوز که از دیوارها میاد.
کیان دستگاهش رو چرخوند سمت رها. روی صفحه، یه نمودار موجی دیده می‌شد که الگوش منظم نبود، اما تکرار شونده بود.
_این نویز، همزمان با گزارش‌های آرش اوج گرفته. و جالب‌تر اینکه، این نویز شبیه به سیگنال‌های ارتباطی‌ه. مثل وقتی که دو تا بی‌سیم روی یه فرکانس تنظیم می‌شن و شروع به تداخل می‌کنن.
رها با تعجب پرسید:
_تداخل؟ یعنی چی؟ یعنی واقعیت ما داره با یه واقعیت دیگه تداخل پیدا می‌کنه؟؟
کیان سر تکون داد:
_دقیقاً. ببینید دکتر، ما فکر می‌کنیم واقعیت‌ها مثل اتاق‌های جدا از هم هستن. ولی در کوانتوم، همه چیز به هم متصله. وقتی آگاهی یه نفر (مثل آرش یا شما) به شدت روی یه واقعیت دیگه تمرکز می‌کنه، عملاً داره یه "تونل" بین این دو تا حالت حفر می‌کنه. تا الان این تونل‌ها مجازی بودن. ولی به نظر میاد فشارِ پروژه و شاید همون شیفتینگِ عمیقِ شما، باعث شده این تونل‌ها فیزیکی بشن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۵

کیان بلند شد و به سمت تخته وایت‌برد رفت. یه ماژیک مشکی برداشت و شروع کرد به کشیدن یه نمودار. دو تا دایره‌ی بزرگ که بخشی از اون‌ها روی هم افتاده بود.
_به این میگن "نشت کوانتومی". وقتی فشارِ آگاهی روی مرز بین واقعیت‌ها زیاد بشه، مرز نازک میشه. و وقتی نازک بشه، چیزا از اون ور نشت می‌کنن به این ور.
کیان دور دایره‌ها خط کشید:
_سایه‌هایی که آرش می‌بینه، احتمالاً "پسماند" یا "اکو"‌هایی از اون واقعیت دیگه‌ان. یا شاید هم موجوداتی هستن که توی فضای بینابینی زندگی می‌کنن و حالا که در باز شده، دارن وارد میشن. اونا دنبال انرژی‌ان. انرژیِ ترس، انرژیِ آگاهی. آرش چون از ترس می‌لرزه، مثل یه چراغ‌قوه توی تاریکی عمل می‌کنه و اونا رو جذب می‌کنه.
رها با وحشت به نمودار نگاه کرد:
_پس ما باید چی کار کنیم؟ باید در رو ببندیم؟؟
کیان سر تکون داد:
_یستن در الان ممکنه باعث انفجار بشه. فشار داخل زیاده. اگر یهو در رو ببندیم، ممکنه آگاهی آرش یا حتی کل آزمایشگاه رو بکوبه تو هم. ما باید فشار رو کم کنیم. باید به آرش یاد بدیم چطور "نامرئی" بشه. چطور فرکانس ترسش رو تغییر بده تا سایه‌ها دیگه جذبش نشن.
رها یاد تکنیک‌های محافظت ذهنی افتاد که به نیلوفر یاد داده بود.
_سپر ذهنی... باید سپرش رو قوی‌تر کنیم.
کیان لبخند تلخی زد:
_سپر ذهنی خوبه، ولی کافی نیست. ما باید یه "فرکانس ضد نشت" بسازیم. یه سیگنال که مرز رو دوباره سفت و محکم کنه. من می‌تونم با دستگاه‌های صوتی آزمایشگاه، یه موج ایستاده تولید کنم که فرکانس تتا رو خنثی کنه و مرز رو ترمیم کنه. ولی برای این کار، به دسترسی کامل به سیستم مرکزی نیاز دارم. و ویکتور به من دسترسی نمیده.
رها دستش رو روی شونه‌ی کیان گذاشت:
_نگران نباش کیان. من دسترسی رو برات می‌گیرم. تو فقط کد رو آماده کن. ما نمی‌ذاریم سایه‌ها برنده بشن.
کیان به رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش، برای اولین بار، چیزی فراتر از منطق دیده شد. یه جور اعتماد عمیق. _باشه دکتر. من کد رو می‌نویسم، شما هم مراقب آرش باشید تا من سیستم رو آماده کنم، اون تنها خط مقدم ماست.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۶

بعد از جلسه با کیان، رها احساس کرد که هوای آزمایشگاه سنگین‌تر شده. نه سنگینیِ فشار هوا، بلکه سنگینیِ "حضور". انگار فضای بین اشیاء پر از چیزی نامرئی شده بود. وقتی توی راهرو راه می‌رفت، حس می‌کرد که دیوارها نرم‌تر شدن. نه اینکه واقعاً تغییر شکل داده باشن، بلکه انگار ماهیتشون از "جامد" به "مایع" نزدیک شده بود.
رها دستش رو روی دیوار بتنی راهرو گذاشت. سطح دیوار سرد و زبر بود، اما زیر پوست انگشتاش، یه لرزش خیلی ریز حس می‌کرد. مثل لرزش سیم برق وقتی جریان زیادی ازش رد میشه. این لرزش، نشونه‌ی "بی‌ثباتی کوانتومی" بود. همون چیزی که کیان گفته بود. مرز بین CR و DR داره نازک میشه.
یه تکنسین جوان از کنارش رد شد. وقتی از رها عبور کرد، برای یه لحظه‌ی کوتاه، تصویرش "تار" شد. مثل عکس‌هایی که دوربینشون میلرزه. بعد دوباره واضح شد. تکنسین خودش متوجه نشده بود، ولی رها دید. قلبش تند زد. اگر آدم‌ها دارن تار میشن، یعنی چی؟ یعنی آگاهی اون‌ها داره با واقعیت‌های دیگه قاطی میشه؟
رها سریع به اتاق کنترل برگشت و سیستم مانیتورینگ محیطی رو چک کرد. سنسورهای میدان الکترومغناطیسی داشتن مقادیر عجیبی رو نشون می‌دادن. نوساناتی که قبلاً هرگز ثبت نشده بودن. نمودارها شبیه به ضربان قلب یه موجود زنده بودن، نه نویز الکتریکی.
کاویانی وارد اتاق شد و به مانیتورها نگاه کرد. صورتش خاکستری شده بود.
_این... این مقادیر غیرممکنه. سنسورها دارن خراب میشن.
رها سر تکون داد:
_نه دکتر. سنسورها سالم‌ان. اونا دارن "واقعیت" رو اندازه می‌گیرن. و واقعیت داره بیمار میشه.
کاویانی به صندلی تکیه داد و دستاش رو روی صورتش گذاشت.
_پس ما فقط چند ساعت وقت داریم. قبل از اینکه کل ساختار اینجا فرو بپاشه.
رها محکم گفت:
_ما بیشتر از چند ساعت وقت داریم دکتر. چون من اجازه نمیدم فرو بپاشه. کیان داره کد رو آماده می‌کنه من هم باید برم سراغ نیلوفر. اون تنها کسی‌ه که می‌تونه به ما بگه "اون‌ها" کی هستن و چقدر نزدیک شدن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۷

شب همون روز، وقتی رها داشت به سمت بخش سوژه‌ها میرفت، صداها شروع شدن. اول فکر کرد صدای تهویه یا دستگاه‌های سرمایشیه. اما وقتی ایستاد و گوش داد، فهمید که این صداها مکانیکی نیستن.
صداهایی بودن که از داخل دیوارها می‌اومدن. نه از پشت دیوار، از توی بافت دیوار. مثل صدای هزاران نفر که دارن همزمان زیر ل*ب حرف می‌زنن. کلمات واضح نبودن. فقط یه وزوز مبهم و ناخوشایند که مغز رو گیج می‌کرد.
رها جلوتر رفت. صداها بلندتر شدن. بعضی وقتا شبیه صدای گریه بودن. بعضی وقتا شبیه صدای خنده‌ی هیستریک. و بعضی وقتا... بعضی وقتا شبیه صدای خودش بودن.
_رها... !رها...!!
یه صدای آروم و زنانه از توی دیوار سمت راست شنیده شد. صدای مادرش؟ نه. شبیه صدای مادرش بود، ولی لحنش متفاوت بود. لحنی سرد و بی‌روح. مثل وقتی که کسی سعی می‌کنه صدای کسی رو تقلید کنه ولی موفق نمیشه.
رها خشکش زد. دستش رو روی دیوار گذاشت تا تعادلش رو حفظ کنه. دیوار زیر دستش گرم شده بود. انگار خون توی رگ‌هاش جریان داشت.
زمزمه کرد: _مامان؟
صدا جواب داد: _...بیا... پیش ما... اینجا امنه...
اما رها می‌دونست که این امن نیست. این دامه. ناظران دارن از خاطراتش سوءاستفاده می‌کنن تا اون رو به داخل دیوار بکشن. تا اون رو جزئی از "نشت" کنن.
رها چشم‌هاش رو بست و کلید تعادل رو توی ذهنش فعال کرد. گرمای طلایی مادر واقعی، صدای جعلی رو خاموش کرد. صداها کم‌کم محو شدن و جای خودشون رو به سکوت دادن. اما رها می‌دونست که اون‌ها هنوز اونجان. فقط منتظرن که اون دوباره ضعف نشون بده.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۸

رها سریع به اتاق نیلوفر رسید. در رو باز کرد و دید که نیلوفر وسط تشک نشسته و چشمانش بسته‌ست. اما برخلاف همیشه که آرام بود، چهره‌اش درهم کشیده شده بود و عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود. دستاش رو محکم روی گوش‌هاش فشار داده بود، انگار می‌خواست جلوی ورود یه صدای وحشتناک رو بگیره.
رها کنارش نشست و دستش رو روی مچ دست نیلوفر گذاشت.
_نیلوفر... صدای من رو می‌شنوی؟
نیلوفر چشمانش رو باز کرد. چشم‌هاش قرمز و پر از اشک بودن. با صدایی که از درد می‌لرزید گفت:
_رها... اون‌ها دارن فریاد می‌زنن. نه با دهان. با وجودشون. صدای گرسنگیشون... صدای تنهاییشون... داره مغزم رو می‌سوزونه.
رها با نگرانی پرسید: _کی؟ ناظران؟؟
نیلوفر سر تکون داد:
_نه فقط ناظران. همه‌ی اون‌هایی که توی فضای بینابینی گیر کردن. سوژه‌های قبلی، کسانی که قبل از ما امتحان شدن و شکست خوردن. اونا دیوونه شدن رها. و حالا... حالا دارن دنبال یه ظرف جدید می‌گردن. یه ظرف که بتونه دردشون رو تحمل کنه.
رها سردش شد.
_یعنی چی؟ یعنی می‌خوان وارد بدن ما بشن؟؟
نیلوفر اشک ریخت:
_نه وارد بدنمون، وارد "آگاهیمون". می‌خوان با ما یکی بشن. چون تنها راهی که می‌تونن از دردشون فرار کنن، اینه که درد رو با کس دیگه‌ای تقسیم کنن. و ما... ما چون شبکه‌ی سیمرغ رو داریم، براشون مثل یه ضیافت بزرگ هستیم.
رها دست نیلوفر رو فشار داد.
_نیلوفر، گوش کن. ما اجازه نمیدیم. ما سپر داریم، کلید تعادل داریم، تو نباید دردشون رو جذب کنی. باید فقط "بشنوی" و رد کنی. مثل وقتی که بارون به شیشه می‌باره. شیشه خیس میشه، ولی بارون وارد خونه نمیشه.
نیلوفر نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکز کنه.
_سخته رها... صدای اون‌ها خیلی بلنده. ولی... ولی سعی می‌کنم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۳۹

نیلوفر چشمانش رو بست و دوباره شروع کرد به گوش دادن. این بار، با سپر ذهنی فعال. رها کنارش نشست و حضورش رو مثل یه لنگر نگه داشت.
چند دقیقه گذشت. سکوت سنگینی حاکم بود. فقط صدای نفس‌های نیلوفر شنیده می‌شد.
ناگهان، نیلوفر چشمانش رو باز کرد. رنگش پریده بود، اما نگاهش واضح‌تر شده بود.
_رها... اونا نزدیک شدن. خیلی نزدیک. دیگه توی دیوارها نیستن. اونا توی "فضای بین" ما هستن. درست بین من و تو، بین من و آرش، بین من و سارا.
رها با وحشت پرسید:
_یعنی چی؟ یعنی دارن وارد شبکه‌ی سیمرغ میشن؟؟
نیلوفر سر تکون داد:
_نه وارد نمیشن. ولی دارن "لمس" می‌کنن. دارن تست می‌کنن که سپرهای ما چقدر قویه. و رها... اونا دارن یاد می‌گیرن. اونا دارن الگوی سپرهای ما رو کپی می‌کنن. دفعه‌ی بعد که بیان، ممکنه بتونن از سپر رد بشن.
رها نفس عمیقی کشید. این خبر بدی بود. اما حداقل می‌دونستن که دشمنشون چقدر پیشرفته‌ست.
_نیلوفر، ممنونم. تو فوق‌العاده‌ای! حالا ما می‌دونیم که وقت نداریم. باید قبل از اینکه اونا بتونن سپرهای ما رو هک کنن، کار کیان رو تموم کنیم.
نیلوفر لبخند کوچیکی زد. لبخندی که توش خستگی و شجاعت بود.
_من آماده‌م رها. هر چی لازم باشه انجام میدم چون می‌دونم که تو پشتمی.
رها دست نیلوفر رو گرفت.
_بله نیلوفر. من اینجام. و ما با هم جلو میریم. نه به عنوان قربانی، به عنوان محافظان.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا