جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #21
***
آسمان ابری و بی‌خورشید است. با او جلوی دیوار بلند و سفیدرنگ روان‌خانه ایستاده‌ام. من او را همراه خودم آوردم؟ این آدم کنارم، همان وجودیت اوست؟ بعد از جمله‌ی به ظاهر شجاعانه‌ام، صدای امیر در راهرو پیچیده بود و دنبالم می‌گشت. جوری بلند نامم را صدا می‌زد که خواستم در را باز کنم و بگویم من این‌جام انقدر با با بانگ بلندت به گوش‌های خودم و خودت آسیب نزن، اما آدونیس مچم را در دست گرفت. مرا در کمد اتاقش پنهان کرد و تا زمانی که امیر دل از راهرو کند، آن‌جا نگه‌ام داشت. در آخر در را به رویم باز کرد و گفت بریم؛ و خدا می‌دانست آن بریم گفتنش، زیباترین فعلی بود که در زندگی‌ام شنیده‌ام. اصلاً فکرش را نمی‌کردم و هنوز در خیال به سر می‌برم. من این‌جایم، کنار فرشته‌ام، رو به دیواری که ما را از دنیا جدا کرده است.
به آن دیوار بلند و سفید می‌نگرم و می‌گویم:
-‌ خیلی بلنده.
-‌ و سیم داره.
تازه متوجه‌ی وجود آن سیم‌های خاردار می‌شوم. کارمان قرار نیست آن‌چنان سهل باشد؛ این‌طور به نظر می‌رسد. ناگاه در تصویرم متوجه‌ی چیزی می‌شوم. به مکان کشف شده‌ام اشاره می‌کنم و با خوشحالی می‌گویم:
- نگاه، جا داره! میشه راحت دورش زد.
یک بخش کوچکی از دیوار است که گویی یادشان رفته بر بالایش سیم ببندند. دست‌‌هایم را بر روی کمرم می‌گیرم و می‌گویم:
- خب اول کی؟
می‌گوید:
- من.
گویی قانون همیشگی را یادش رفته است.
-‌ اول خانومان.
-‌ پس چرا می‌پرسی؟
نمی‌دانم. علاقه دارم صدایت همیشه در گوشم باشد؛ آن هم به هر بهانه‌ای. یکی از صندلی‌های پلاستیکی‌ای که مسیر ورود به پناهگاهم را منع کرده بودن همراه خود آورده بودم. صندلی را به دیوار چسبانده و می‌گویم:
-‌ صندلی رو بگیر نیفتم.
-‌ پایه‌هاش محکمن.
-‌ پایه‌هاش پلاستیکن.
-‌ هر چی!
و با کمی مکث، با همان طعنه‌های همیشگی‌اش ادامه می‌دهد:
- بازم می‌تونن محکم باشن.
منطقش کجا رفته؟ اصلاً منطقی هم دارد؟ اگر بیفتم چه؟ صندلی کمی زیرپایم تکان می‌خورد. گویی آن را گرفته است. چه عجب!
نگاهم را از او می‌گیرم، پایم را بر روی صندلی می‌گذارم، کمی لرزان، اما مصمم. هوا را عمیق به درون ریه‌هایم می‌کشم و از صندلی بالا می‌روم، دستم را بر لبه‌ی دیوار می‌گذارم، کمی خودم را بالا می‌کشم و روی آن می‌ایستم. باد سرد موهایم را پریشان می‌کند. صبح است اما تاریکی روز بیشتر از هر زمان دیگری در برابرم قد علم کرده است. سرم را پایین می‌آورم و بعد از پنج ثانیه مکث، یکه‌خورده به زمین خیره می‌شوم.
-‌ ارتفاعش وحشتناکه نه؟
-‌ خیلی بلنده‌!
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #22
دهانم خشک شده. از این ارتفاع، همه‌ چیز کوچک‌تر از حد معمول به نظر می‌رسد؛ اما ضربان قلبم بلندتر از همیشه در گوشم طنین می‌اندازد. سرم را برمی‌گردانم و می‌گویم:
- این صندلی رو بده بذارمش اون‌ور. تو یکی دیگه از اون‌جا بردار.
صندلی را به دستم می‌دهد و من با احتیاط آن را روی زمین، در سمت دیگر دیوار، می‌گذارم. برای فرود آمدن آماده می‌شوم.
-‌ دوربین داره همه چیو می‌گیره‌.
-‌ به درک! وقتی نگهبانی نباشه دوربین هم به هیچ دردی نمی‌خوره.
-‌ خب، اون پرستاره که می‌دونه تو نیستی، به کادر امنیتی خبر میده، بعد دوربین‌ها رو چک می‌کنن، رد مسیر دیوار رو می‌گیرن و در نهایت... پیدامون می‌کنن!
از بهانه‌هایش خسته شدم. حرف‌هایش در گوشم می‌پیچد اما دیگر معنایی ندارد. آرام پایم را بر روی صندلی می‌گذارم، نفسم را در سینه حبس می‌کنم و با دعا و ذکر، خوشبختانه سالم روی زمین پا می‌گذارم. می‌گویم:
- آدونیس، اگه می‌خوای نیا! من مشکلی ندارم.
چند لحظه سکوت؛ و صدای بادی که در میان شاخ‌وبرگ‌های انبوه این مکان می‌پیچد. سنگینی عجیبی قلبم را فرا گرفته است.
- باشه، خوش بگذره!
و صدای قدم‌هایی که دور می‌شود. گام‌هایی که لحظه‌به‌لحظه دورتر و دورتر می‌شوند. ناگاه سرم را بالا می‌آورم. چند لحظه! چه شد؟ رفت؟
با چشمانی از حدقه در آمده به دیوار خیره شده‌ام. توان توصیف احساسم را ندارم، بهت‌زده، غمگین، عصبانی؟ آری، به جد عصبانی‌ام. وای پیوند! ای وای پیوند! آخر چگونه فکر کردی می‌توانی ذره‌ای برایش مهم باشی؟ خدایا چه بر سرت آمده؟
دستم را روی سرم می‌کشم، انگشتانم را در میان موهایم فرو می‌برم. دستانم بی‌اختیار می‌لرزند. من باید چه کنم؟ سر بر می‌گردانم و به مسیر روبه‌رویم می‌نگرم. پر است از درخت‌های سر به فلک کشیده و حسی غریب.
کمی جلوتر از این درخت‌ها، همان جنگلی‌ست که قصه‌هایش تمامی ندارد. همان جنگلی که تمام عمرم ازش ترسیده‌ام.‌ همان که شب‌های بی‌شمار، کابوس‌هایش را دیده‌ام. همان که می‌گویند صدای جیغ‌هایی در اعماقش پیچیده، جیغ‌هایی که نه از حیوان است و نه از انسان.
چطور به پشت دیوار برگردم؟ راهی ندارم. در بزنم بگویم من اشتباهی سر از این طرف دیوار درآوردم؟ حتی نمی‌دانم مجازات این کارم چیست.
اگر دست و پایم را ببندند و در انفرادی بگذارنم چه؟ توان تصور آن اتاق را ندارم‌‌. قصه‌هایی که از آن اتاق از گوش بیمارها شنیدم بیشتر از قصه‌های این جنگل جیغ‌زن است.
حالا که دیگر برگشتن بی‌معناست، سعی می‌کنم. از صندلی بالا می‌روم، دستانم را روی لبه‌ی دیوار می‌گذارم و خودم را بالا می‌کشم. اما... قدم کافی نیست.
تا جایی که می‌توانم سرم را بالا می‌برم، اما طرف دیگر دیوار را نمی‌بینم. انگار آن دنیا، دیگر برای من وجود ندارد. انگار این دیوار، حالا دیگر دیوار بین مرگ و زندگی‌ست.
بغض در گلویم خیمه می‌زند. همیشه، تنهایم می‌گذارند. این داستان همیشه‌ی من است. تکراری، نخ‌نما، پوسیده، اما هنوز هم دردناک.
او که از من شناختی ندارد، چرا ریسک کند؟ چرا خود را به دردسری بیندازد که هیچ ارزش و معنایی برایش ندارد؟
معلوم است که راه خودش را انتخاب می‌کند؛ و من... احمقانه، در عرض یک دقیقه، خیال کردم که انتخابی برایش هستم.
حالا من ماندم و یک جنگل بی‌انتها. من را باش که به بهانه‌ی انتخاب قطعه آمدم، حال باید خودم قبرم را بِکَنَم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #23
***
فصل سوم: جنگل جیغ
سرعت قدم‌هایم بالاتر از حد معمول است. در اطرافم فقط دار و درخت می‌بینم. تنها و پیاده، جاده‌ی وسط جنگل را دنبال می‌کنم. جاده‌ای که انگار هیچ مقصدی ندارد، فقط پیش می‌رود، بی‌آنکه راهی برای بازگشت بگذارد. ده دقیقه است که فقط راه می‌روم. ده دقیقه‌ای که انگار ده سال گذشته. نمی‌دانم کجا می‌روم. فقط می‌دانم نمی‌توانم بایستم، نمی‌توانم برگردم.
احساس می‌کنم چیزی در سینه‌ام می‌جوشد، چیزی سنگین، تلخ و خفه‌کننده. دلم گرفته و بغض کرده‌ام. بغضی که مثل تیغی در گلویم گیر کرده، نه می‌شکند، نه پایین می‌رود، فقط می‌سوزاند.
خیر، در آن چشمان سبزش، هیچ مهر و عطوفتی نبود. نه نگاهی که پناهم دهد، نه لرزش کلامی که نشان دهد حتی لحظه‌ای به رفتنم فکر کرده است. من، به خیالم، گمان کردم شاید او نیز از من خوشش می‌آید. گمان کردم اگر دوست دارد با من بمیرد، اگر حاضر است با من به مشهد بیاید، اگر وقتی گریه می‌کنم، حالم را می‌پرسد... پس حتماً برایش مهم هستم. مگر این‌ها نشانه‌ی دوست داشتن نیست؟ پس چرا این‌طور تنهایم گذاشت؟ چرا رفت؟
ذهنم از فکرهای بیهوده درد گرفته است. نفس عمیقی می‌کشم، اما آرام نمی‌شوم. هنوز باور ندارم که این‌گونه بی‌رحمانه رهایم کرده است. در تمام زندگی‌ام، دو بار چنین دردی را تجربه کرده‌ام. اول، مرگ پدر و مادرم؛ و حالا، او.
این دومین بار است که تنهایی مطلق، در این حد، روحم را خراش داده است. آخر عمری و افسردگی؟ نوبر است. به راستی که نوبر است!
- کار دومت هم انجام شد.
قلبم از تپش می‌ایستد. پاهایم ناگهان کند می‌شود. شوکه شده‌ام. سرم را سریع به سمت صدا برمی‌گردانم و بعد از پنج ثانیه، می‌بینمش. کنارم راه می‌رود. همین‌جا. همین حالا. انگار هرگز نرفته بود. انگار هرگز رهایم نکرده بود؛ اما من شنیدم، قدم‌هایش را که دور شد، سکوتی که بعد از رفتنش فرو ریخت. چطور؟ کاملاً مثل همیشه است. دست‌هایش را در جیب شلوارش گذاشته، بی‌تفاوت، آرام، انگار نه انگار که چند دقیقه‌ی پیش، مرا در بدترین کابوسم تنها گذاشت و رفت.
خشمم، دردی که در سینه‌ام فرو نشسته، ناامیدی‌ای که مثل زهر در خونم پخش شده، همه‌ در صدایم موج می‌زند وقتی با اکراه می‌گویم:
- مرسی از این همه ایثار و فداکاریت!
جوابی نمی‌دهد. البته جوابی نیز ندارد که بدهد. اگر من هم بودم، جوابی نداشتم؛ اما در کمال تعجبم می‌گوید:
- خواهش می‌کنم.
و یادم رفت بگویم، من او نیستم. به راهش ادامه می‌دهد و من نیز، بی‌آنکه بدانم چرا، هم‌چنان همراهش هستم.
کمی از رفتن‌مان گذشته. شاید ده دقیقه. درخت‌ها بیشتر شده‌اند، آسمان ابری نیز تاریک‌تر، درهم‌تنیده‌تر. فضای جنگل، سنگین‌تر از قبل، سردتر از قبل. باید به او در مورد این مسیر سهمگین بگویم. یه یادآوری کوتاه. یک چیزی مانندِ:
- این‌جا مشهد نیست‌ها!
و او، با همان صدای همیشگی، بدون حتی ذره‌ای تعجب پاسخ می‌دهد:
- فکر کردی نمی‌دونم؟ مشهد حدود نیم ساعت با این‌جا فاصله داره.
و بعد، خیلی ساده، انگار که دارد درباره‌ی هوا حرف می‌زند، اضافه می‌کند:
- البته با ماشین. اونم با سرعت صد و ده کیلومتر بر ساعت.
از صدای پاهایش می‌فهمم که سرعت قدم‌هایش بیشتر می‌شود. می‌گوید:
- به هر حال مسافت مشهد مهم نیست، ما مقصدمون قبرستونه.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #24
در تصویری بعد از پنج ثانیه، دستش را به سمت چیزی که نمی‌دانم چیست به شکل اشاره گرفته است. به آن چیز نگاه می‌کنم و پنج ثانیه‌ای صبر. قبرستان است. چه زودتر از انتظارم رسیده‌ایم. احساس می‌کنم پاهایم سست شده‌اند. کاش این قدم زدن، همین‌طور ادامه پیدا می‌کرد. کاش هرگز نمی‌رسیدیم. کاش این مسیر تا ساعت‌ها یا شاید سال‌ها طول می‌کشید و امان از این کاش‌های محال. امان.
- این‌جا عالیه.
و صدایش مسرور می‌شود:
- به قطعه‌ات سلام کن!
بعد صبرم ماتم می‌برد. چیزی که او به آن اشاره کرده بود، یک مکان خالی بین دو قبر است. عجب.
- دقیقاً چرا عالیه؟
- آفتابگیرش خوبه. جلوش درخت نیست و می‌تونی از نور آفتاب لذت ببری.
سکوت.
- سمت چپت هم خانوم کلثوم شاهی و سمت راستت خانوم عصمت موسوی خوابیده. دو تا خانوم مسن که خوش‌رو و خوش‌صحبت هم به نظر می‌رسن. این‌طوری حوصله‌ات هم سر نمیره.
انگار نه انگار، به راستی نه به مرگم اهمیت می‌دهد و نه به وجودم. زودتر می‌خواهد از شرم خلاص شود. حتی خودش برایم قطعه پیدا می‌کند. چیزی درونم می‌شکند. لبخندی تلخ می‌زنم و با طعنه، کاملاً جدی، می‌گویم:
- نظرت چیه همین الان این تیکه رو بِکَنی و منو بذاری توش؟ خیلی مشتاق دیدارشونم!
به مکان خالی دیگری که از قبل در تصویرم دیدم اشاره می‌کنم.
- این قطعه هم خوبه‌ها.
به قبر کنارش می‌نگرم و بعد از صبرم می‌بینمش.
- رامین موسی‌زاده. جذابه‌ها! تازه دو ساله این‌جاست.
یک جوانِ مرده که ریش‌های تقریباً بلندش چهره‌اش را گیرا کرده‌اند. در عکس قبرش لبخند زده و به حتم خوش‌خنده بوده است. چشمانش رنگی‌اند اما عکس قبر سیاه و سفید است، دقیق نمی‌دانم چشمانش چه رنگی بوده و بیشتر از متن روی قبرش خوشم آمده است‌.
"به کویت آمدیم و آرزوی ما نشد حاصل
ز کویت می‌رویم اینک، هزاران آرزو با ما"
این شعر، غریبی‌اش را در قلبم می‌کوبد. چند ثانیه به سنگ قبر خیره می‌مانم. سرم را کمی کج می‌کنم، انگار بخواهم با این مرد مرده ارتباط بگیرم. بعد، ناگهان، لبخند می‌زنم. و پس از لبخند‌، خنده‌ای سرخوش و بی‌پروا. مرگ، این‌قدر که آدم‌ها می‌گویند، ترسناک نیست. یا شاید... وقتی آدم برایش آماده باشد، دیگر ترسناک نیست.
- من این‌جا رو می‌خوام.
و مکان دیگری در تصویرم نظرم را جلب می‌کند.
- نه اون‌جا هم خالیه.
جاهای خالی زیادند. گزینه‌هایم نامحدودند. مرگ، همیشه جایی برای پذیرش دارد. نظرخواهی می‌کنم. می‌گویم:
- به نظرت پیش یه مرد جوون باشم یا دو تا... .
ناگهان، مکث می‌کنم. حس می‌کنم خیلی وقت است صدایی از او نشنیده‌ام.
- هی؟ آدونیس؟
نگاهم را از قبرها می‌گیرم و سر برمی‌گردانم. نکند رفته باشد؟ نکند برای بار دوم مرا تنها گذاشته باشد؟ اما نه. سرجایش ایستاده. با همان اخم عمیق، با همان دستانی که در جیب فرو کرده. نمی‌دانم چرا، اما دیدن این‌که هنوز هست، آرامم می‌کند. با صدایی آهسته اما محکم، می‌پرسم:
- گوشت با منه، مگه نه؟
چند لحظه سکوت می‌کند و بی‌ارتباط می‌پرسد:
- آره. زمان گرفتی؟
اخمی کمرنگ می‌کنم، نگاهی اجمالی به ساعت نقره‌ایِ قدیمی مادرم می‌‌اندازم، چهار و سی و هشت را نشان می‌دهد. سری تکان می‌دهم و می‌گویم:
- آره، زیاد نگذشته. برگردیم؟
سه ثانیه‌ای سکوت، یک، دو، سه.
- اسم این روستائه چیه؟
چشمانم کمی تنگ می‌شوند. چه سؤال عجیبی. در پنج ثانیه‌هایم به اطراف نگاه می‌کنم، به درختان انبوه و خانه‌های دورافتاده‌ای که در پشت شاخه‌‌‌های درختان محو شده‌اند.
- نمی‌دونم.
- بریم داخلش؟
جان؟ صدای او بود؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #25
متعجب، اما هم‌چنان در حال تحلیل، می‌گویم:
- با این لباس‌ها؟ سریع می‌فهمن فراری‌ایم. بعد هم زنگ می‌زنن به تیمارستان.
و با دست، انگشت شستم را به نشانه‌ی مرگ، آرام روی گردنم حرکت می‌دهم.
- کله‌مون کنده‌ست.
و با لبخندی تلخ اصلاح می‌کنم:
- نه ببخشید، کله‌ی آقا آدونیس کنده‌ست. کله‌ی من که خودش قراره زیر تیغ جراحی بره.
انگار برای لحظه‌ای، نفسش سنگین می‌شود. می‌توانم صدای عمیق کشیدن نفسش را بشنوم.
- واقعاً قراره جراحیت ناموفق باشه؟
از سؤالش شوکه نمی‌شوم. او همیشه مستقیم می‌پرسد، بی‌هیچ لفافه‌ای، بی‌هیچ ترسی. اما من، لحظه‌ای مکث می‌کنم؛ و بعد، ساده، آرام، با تلخی زمزمه می‌کنم:
- الکی اومدیم این‌جا واسه انتخاب قطعه؟
سکوت. سکوتی که حتی باد سرد زمستان نیز آن را نمی‌شکند.
- پیوند، من جدی‌ام!
لبخند محوی می‌زنم.
- مگه من نیستم؟
- دکترهای این‌جا واقعاً کارشون خوبه.
آه، این را از دیگر از کجا آورد؟
- اِه... درمانت کردن نکنه؟
- نه، هنوزم انگیزه‌ام به کشتن یکی سرجاشه.
نفسم حبس می‌شود. این را نباید می‌پرسیدم. کنجکاوی‌ام را به زور کنترل می‌کنم. اما چیزی در صدایم، کمی لرزش دارد وقتی می‌پرسم:
- مگه چی‌کار کرده؟
انقدر دست بر روی کنجکاوی‌ام نگذار. خود به زور کنترلش می‌کنم؛ اما او، با همان لحن سرد و قاطع، خطی زیر گفت‌وگو می‌کشد:
- بیا برگردیم. دیر میشه.
- باشه.
و کنجکاوی‌ام را به مرگ برسان. تو تنها کسی هستی که این اجازه را به او می‌دهم. قاتلِ مسکوتِ زیبای من.
قدم‌هایش را می‌شنوم. باز هم کنارم راه می‌رود. اما حالا، چیزی میان ما تغییر کرده است. چیزی که نمی‌توانم نامی برایش بگذارم.
در تصویرم، به قبر رامین نگاه می‌کنم. برای خداحافظی دستم را بالا می‌برم و با لحنی سرخوش اما خالی از شادی، می‌گویم:
- رامین جون، چند روز دیگه می‌بینمت!
و همان لحظه، صدای آدونیس را می‌شنوم:
- اصلاً شاید زن داشته.
ناخودآگاه، مکث می‌کنم. جا می‌خورم. این را برای چه گفت؟ لبخندی موذیانه می‌زنم و زمزمه می‌کنم:
- الان که تنهاست، پس زنی دیگه نیست.
اما در ذهنم، تنها یک چیز می‌چرخد: نکند... حسادت کرده؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #26
***
داریم به تیمارستان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم. همان ساختمان بلند و خاکستری، ساختمانی که ترس شب‌هایش، همچون سایه‌ای سنگین بر وجودم نشسته است. دیوارهای بلند و پنجره‌های میله‌دارش را خوب می‌شناسم. این‌جا را خوب می‌شناسم. این‌جا جایی‌ست که باید باشم. یا شاید هم، چاره‌ای ندارم جز آن‌که باشم.
چشمانم تصویر گوشه‌ی دیوار را نشانم می‌دهند. آن دو صندلی سفید آشنا، درست کنار دیوار، مثل دو شاهد خاموش، به ما زل زده‌اند. یادآورِ روش فرارمان هستند، من که فقط به نبوغ‌مان لبخند می‌زنم. صدایی از دور نظرم را جلب می‌کند:
- اون‌ طرف جنگل رو بگرد. چند بار بهت بگم؟
و بعد صداها در گوشم، عجیب ساکت می‌شوند. دارند دنبال‌مان می‌گردند؟ استرس به قلبم هجوم می‌آورد، از سرنوشت خودم و آدونیس به وحشت افتاده‌ام. متوجه می‌شوم صدای پایش قطع شده است. حس می‌کنم هوای اطرافم سنگین‌تر شده. سرم را با تردید برمی‌گردانم و بعد از پنج ثانیه او را می‌بینم.
آدونیس، غرق در فکر است و وسط جاده به آسفالت می‌نگرد. لابد او نیز صدای آن دنبال‌کنندگان‌مان را شنیده است. حالتش فرق کرده. انگار که از چیزی رها شده باشد، یا شاید... درون چیزی فرو رفته باشد.
- چی شده؟
و ناگهان، از صدای پایش می‌فهمم که می‌چرخد و راه می‌افتد. بعد از پنج ثانیه، ادراکم باهم ادغام می‌شوند، نه. او دارد می‌رود.
- کجا؟
قدم‌هایش محکم و بی‌وقفه است. صدای کفش‌هایش از من دور می‌شود، آن‌قدر که اضطراب، مثل موجی یخ‌زده از پاهایم بالا می‌خزد. بی‌محابا به دنبالش می‌دَوَم.
- آدونیس؟
نه. نه. نه.
- کجا میری؟
و بالاخره، در سکوتی که حالا دیگر برایم غیرقابل‌تحمل است، می‌گوید:
- مگه نمی‌خواستی بریم مشهد؟
حرفش مثل پتک بر سرم فرود می‌آید. مغزم یک لحظه از کار می‌افتد، مانند ماشینی که وسط جاده خاموش شده باشد.
- نه! مگه مغز خر خوردم؟
اما او حتی نگاهی به من نمی‌اندازد.
- از سمت جنگل میریم. نه کسی می‌بینتمون و نه کسی متوجه میشه!
معشوقم چه بر سرش آمده؟ من چه کردم؟ نه چرا به خود ربطش می‌دهم؟ اون نیز از سرنوشت‌مان وحشت‌‌زده است. چیزی در صدایش فرق دارد. حالتش فرق دارد. این ایده‌های دیوانه‌وار، این شتاب‌زدگی، این میل به فرار... این او نیست. او را شجاع‌تر تصور می‌کردم.
- اصلاً تو مگه می‌دونی اون جنگل چیه؟
صدایش سرد و محکم است.
- معلومه که می‌دونم!
آخ، عزیزم... معلوم است که نمی‌دانی. اگر می‌دانستی، این‌گونه برای رفتن به آن‌جا تاخت‌و‌تاز نمی‌کردی. این‌گونه با شور و حرارت از مسیری که شاید هیچ‌وقت از آن برنگردیم، حرف نمی‌زدی.
-‌ خب خطرناکه!
-‌ تو واقعاً به داستاناش باور داری؟
آه، پس حرف این است.
- به چیزای واقعی باور نداشته باشم؟
صدایم کمی لرزش دارد. شاید به خاطر آوردن دنبال‌کننده‌ها، شاید به خاطر این‌که حس می‌کنم دارد از دستم می‌رود.
- ساعت چنده؟
ساعت؟ چرا؟ ناخودآگاه نگاهی به ساعت دستی‌ام می‌اندازم و بعد از ثانیه‌ها... .
- پنج و پنج دقیقه‌.
آدونیس سکوت می‌کند، گویی در ذهنش حساب‌وکتاب می‌کند.
- یکم دیگه هوا تاریک میشه، چاره‌ای نداریم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #27
من از مرگ نمی‌ترسم، اما از دیدن آن موجودات ماوراءالطبیعه می‌ترسم، کاش از سمت روستا برویم. نه، نمی‌خواهم به این طریق بمیرم. او که همیشه روان‌خانه را جزو گزینه‌هایش قرار می‌داد. ناخودآگاه صدایم بالا می‌رود:
- تو نبودی که می‌گفتی...
اما او می‌بُرد:
-‌ من دارم درخواست قبل از مرگ تو رو اجرا می‌کنم. من که حوصله‌ی اون‌جا رو ندارم. مکان کسل‌کننده‌ایه.
-‌ اون‌وقت جنگل جیغ خیلی خفنه؟
برای لحظه‌ای نگاهش را به چشمانم می‌دوزد. چشمانی که من هیچ‌وقت نمی‌توانم به‌درستی ببینم.
- به پشت سرت نگاه کن. می‌تونی همین الان برگردی و با مرگی که ازش حرف می‌زنی روبه‌رو بشی، یا همراه من از جنگل جیغ رد شی و به مشهد برسیم. همون‌جایی که از همون اول دوست داشتی بریم.
مسکوت می‌شوم. مرگ، یا او؟
سر بر می‌گردانم و بعد از پنج ثانیه باز تصویر روان‌خانه را می‌بینم. از همیشه ترسناک‌تر به نظر می‌رسد. پشت درهای آن، دلخوشی‌ای نداشته و ندارم. در دوراهی بزرگی گیر کرده‌ام. چطور چنین چیزی بدون فکر از دهانش در آمد؟ حرفش نمی‌تواند راست باشد.
-‌ بیا با هم برگردیم.
-‌ من به اون روانی‌خونه برنمی‌گردم.
نه، کاملاً جدی و مصمم است. من خودم این فکر را در سر تو جا داده‌ام حال باید به خاطر رد ایده‌ام این همه تمنا کنم؟
تو تنها دلخوشی من در آن مکان بودی. تنها اتفاق خوب و هیجان‌انگیزی که برایم در آن‌جا افتاد، تو بودی. اگر برگردم و بعد از عملم زنده بمانم، اگر توانستم درمان شوم و خندیدنت را با تکان ل*ب‌ها و چین خوردن چشمانت ببینم، اگر توانستم ورق زدن کتاب‌ در دستت را ببینم، آن وقت اگر تویی نباشی، من چه کنم؟ برای همیشه از دستت می‌دهم؟
اما شاید مزاح می‌کند. مطمئنم. از او چنین چیزهایی بعید نیست. ناگاه برمی‌گردد و می‌گوید می‌خواستم دستت بیندازم تا ببینم در چه اندازه ساده‌ای. مطمئنم همین می‌شود. این خط، این نشان.
- پیوند، آخر چی‌کار می‌کنی؟
احساس عجیبی دارم. درخت‌های انبوه اطراف‌مان را فرا گرفته‌اند. سرم را بالا می‌گیرم. شاخه‌ها به‌هم پیچیده‌اند، تاریک و خفه. دیگر جاده را نمی‌بینم. دیگر چیزی را نمی‌بینم، جز او که جلوتر از من قدم برمی‌دارد. ترکم کرد. به همین راحتی! فکر کرد تصمیمم را گرفته‌ام.
- اومدم! صبر کن.
با او هم‌قدم می‌شوم. مرا در عمل انجام‌ شده قرار داد؟ یعنی به راستی می‌رفت؟
بی‌ارتباط می‌گوید:
- درست مثل یه جنگل معمولیه.
انگار نه انگار سرنوشت زندگی‌ام را برای همیشه تغییر داده است. مقصد تنها قبرستان بود، نه مشهد‌. اگر خیلی گران‌تر از چیزی که فکرش را می‌کنیم برای‌مان تمام شود چه؟ البته کاملاً معلوم است متوجه‌ ترسم از این جنگل لعن‌شده است. لبم را تر می‌کنم.
- آره آره. بذار شب شه فقط!
بازویش را گرفته‌ام، محکم. مثل تکه چوبی در سیلاب. مثل تنها طناب نجاتم. او اما، استوار راه می‌رود. منم که خودم را به او چسبانده‌ام. تنها منم که به او نیاز دارم. چشمانم به خانه‌های دوردست قفل می‌شود.
- بیا از این ور بریم تا برسیم به روستاش.
حرفی نمی‌زند. فقط بازویش را از حصار دستم آزاد می‌کند.
من بدون بازوی محکم او و با این چشمان بی‌استفاده‌ام چه کنم؟
- آدونیس؟ مسیرمون دورتر میشه‌ها!
شاید باید التماس کنم تا حرفم را قبول کند و راه‌مان را به آن جنگل باز نکند.
- به جای غر زدن یکم راه بیا.
صدایش دور است. دورتر از همیشه. کلافه می‌گویم:
- از این راه می‌رسیم به روستای سربرج. اون‌جا یکم با تیمارستان فاصله داره، پس به لباس‌هامون شک نمی‌کنن.
جوابی نمی‌دهد. سکوت. باز هم سکوت. بعد از پنج ثانیه که نگاهم به فاصله‌ی بینمان می‌افتد، قلبم می‌ریزد. ناخودآگاه، پاهایم از زمین کنده می‌شود. می‌دَوَم. با تمام توانم به سمتش می‌روم و... محکم به او برخورد می‌کنم.
لباسش را چنگ می‌زنم، انگار که اگر رهایش کنم، ناپدید خواهد شد.
- هی، سینیور! یهویی غیب نشو! مگه مشکل چشام رو نمی‌دونی؟
لحظه‌ای سکوت؛ و بعد، با خونسردی، زمزمه می‌کند:
- تو که این لباسمو از تنم کندی. دیگه چه اعتراضی داری؟
اجازه‌ی اعتراض هم ازم سلب شده است. آهی می‌کشم و این‌بار، نمی‌گذارم حتی ذره‌ای از من دور شود. او را می‌خواهم. همه‌ی او را. بودن در کنار او را به مرگ ترجیح دادم. این چه تحول بزرگی‌ست که در وجودم احساس می‌کنم؟ بازویش را محکم می‌فشارم و سرم را کمی به سمتش خم می‌کنم.
- آدونیس؟
و او، بی‌حوصله و کلافه، زمزمه می‌کند:
- باز چیه؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #28
می‌ترسم. حس می‌کنم مزاحم بزرگی در زندگی‌اش شده‌ام. از خود گذشتم، اگر او به خاطرم در دردسر بزرگی بیفتد خود را هیچ‌وقت نمی‌بخشم، شاید هم در همين‌ جا بمیرم. به وسیله‌ی همان موجودات جنگل‌ جیغ. بنابراین باید حرف دلم را به او بگویم. بگویم که واقعاً بی‌دلیل و به دور از انتظارم، چه زود به او دل داده‌ام. می‌خواهم بگویم دوستش دارم‌. نوک زبانم است.
در ذهنم کامل شده. همین است. من خواهم توانست. به او خواهم گفت. چیزی نمانده. به ل*ب‌هایم التماس می‌کنم تا کمی تکان بخورند. زبانم نمی‌چرخد. چرا نمی‌توانم بگویمش؟ یک جمله‌ی ساده‌ است و گفتن‌اش تنها به یک ثانیه زمان نیاز دارد. چرا زمان از دستم فرار می‌کند؟ چرا زبان، فرمان مغزم را دریافت نمی‌کند؟
دارم یخ می‌زنم. نه. این فکر از ذهنم نگذشته بود، بلکه بی‌اجازه، از دهانم بیرون پرید. نکند کار قلبم بوده است؟
- متأسفانه مجبوریم تحملش کنیم.
احمق. احمقم. نتوانستم بگویم‌‌اش.
- مادمازل پیوند، ترسیدید؟
دستم را کمی شل می‌کنم، اما هنوز بازویش را رها نمی‌سازم. نگاهی به او می‌اندازم. بعد از پنج ثانیه می‌بینم سایه‌های جنگل روی چهره‌اش بازی می‌کنند، خطوط نرم و تیز صورتش را در هم می‌آمیزند، مثل تصویری که در آینه‌ای ترک‌خورده دیده شود. خنده‌ای مصلحتی سر می‌دهم.
- نه بابا! مگه فراتر از مرگ چیزی هم هست؟
لحظه‌ای سکوت. بعد، صدای آرام و مطمئن‌اش در دل مسیر پخش می‌شود:
- یعنی چون از مرگ نمی‌ترسی، از هیچ چیز دیگه‌ای هم نمی‌ترسی؟
در دل می‌گویم:
- نه، این‌طور نیست.
اما در ظاهر، سر تأیید تکان می‌دهم. آسمان، با هر قدمی که برمی‌داریم، تیره‌تر می‌شود. باد، با زمزمه‌ای نرم، شاخه‌ها را می‌لرزاند. محو آدونیس شده‌ام.
چیزی در او تغییر کرده است. شک می‌کنم. به خودش. به تصمیم‌اش. به دلیل این سفر. من که قرار بود بمیرم، پس چرا دارد موعودم را به تأخیر می‌اندازد؟ هدف‌اش چیست؟
نگاهم را از او نمی‌گیرم. صدایم را صاف می‌کنم، سعی می‌کنم او را در عمل انجام‌شده قرار دهم.
-‌ نقشه‌تو فهمیدم.
-‌ چه نقشه‌ای؟
-‌ منو از تیمارستان دور می‌کنی تا هیچ‌وقت جراحی نشم!
-‌ چه ربطی داره؟
-‌ نمی‌خوای بمیرم.
لحظه‌ای سکوت می‌کند. بعد، نرم و آرام، اما با لبه‌ای برنده در صدا، می‌گوید:
- مردن تو به شخص خودت مربوطه. من فقط به مکانی جز تیمارستان نیاز داشتم.
و بعد، قدم‌هایش را آهسته‌تر می‌کند. صدایش نزدیک‌تر می‌شود.
- مگه بیرون رفتن انتخاب تو نبود؟
فرار از پاسخ دادن؟ محال است بگذارم!
-‌ آره، ولی تا یه ساعت دیگه باید برمی‌گشتیم و برنگشتیم.
-‌ جراحی تو چیزی نیست که با یکم عقب افتادن کلاً کنسل بشه.
-‌ پس چی؟
نگاهش در تاریکی شب، عجیب به نظرم می‌رسد.
- ما به مشهد میریم و بعد از چند روز تفریح، تنهایی برمی‌گردی به تیمارستانت.
خوش‌خیالی. اولین بار بود که این خصلت را در او می‌دیدم.
-‌ پس مرگم هنوز سرجاشه؟
-‌ آره ولی مگه قبل مرگت چندتا آرزو نداشتی؟
آرزو...
-‌ فقط یه آرزوی دیگه برام مونده.
-‌ خب، برنامه عوض شد.
سرم را بالا می‌آورم.
- تا زمانی که بیرون از تیمارستانیم، می‌تونی هر آرزویی که بخوای، بکنی!
قدم‌هایم سست می‌شود. چشمانم گرد می‌شود. گوش‌هایم درست شنیده‌اند؟
- و تو هم برآورده‌شون می‌کنی؟
نگاهم را از صورتش برنمی‌دارم. انگار که اولین بار است او را می‌بینم.
- قول میدم سعی کنم.
مضطربم. شاید هم معذبم. شاید هم سرخ شده‌ام.
-‌ فکرشو نمی‌کردم انقدر خوب باشی!
-‌ هندونه زیر بغلم نذار!
لحنی که در آن، گوشه‌ای از شوخی هست، اما حقیقتی پنهان هم دارد.
- فقط راه بیا، تا دوباره جا نمونی.
لبخند می‌زنم. نه یک لبخند معمولی. لبخندی با طعم شادی. لبخندی با حس اطمینان. لبخندی که در خودش، امنیت و عشق دارد. و ناگاه، دستان‌اش دستانم را پیدا می‌کنند. انگشتان‌اش را در انگشتانم قفل می‌کند. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. صدایی گوینده‌گونه که از کلافگی رنگ گرفته، به گوشم می‌رسد:
- خب، مثل بچه‌ی آدم دستمو بگیر! می‌خوای دکمه‌هام تو این سرما کنده شه؟
دهانم باز و بسته می‌شود.
- خب... فکر کردم بدت میاد دستتو بگیرم.
و راست گفته‌ام. راست گفته‌ام، چون باورم نمی‌شود.
باورم نمی‌شود که در میان درختان بلند و وهم‌آلود جنگلی بدنام، کنار او ایستاده‌ام. باورم نمی‌شود که دستانم در دستان اوست. همه چیز، شبیه یک رویاست. رویایی قبل از مرگ.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #29
***
آسمان کم‌کم دارد لباس تیره‌اش را تن می‌کند. باد شاخه‌های درختان را به بازی گرفته و بوی خاک مرطوب در مشامم می‌پیچد. جنگل، با آن سایه‌های کش‌دار و صداهای گنگ، مثل موجودی زنده به نظر می‌رسد که نفس می‌کشد، می‌نگرد، و انتظار می‌کشد. به فرشته‌ام نگاه می‌کنم و می‌گویم:
- داره شب میشه.
او اما بی‌اعتنا، تنها به اطراف می‌نگرد، انگار که حرفم را نشنیده باشد. اخم کمرنگی بر صورتم می‌نشیند و دوباره می‌گویم:
- چرا هر چی میریم نمی‌رسیم؟
دیگر نمی‌توانم او را فرشته‌ام صدا کنم. حداقل فرشتگان اهمیتی، هرچند اندک، به انسانی مانند من نشان می‌دهند. خونم به جوش می‌آید، کلافه می‌غرم:
- آدونیس!
و او، با لحن کلافه‌تری از من، پاسخ می‌دهد:
- بله؟
دهانم برای اعتراض باز شده، اما ناگهان چیزی توجهم را جلب می‌کند. تصویر اطراف، حس ناخوشایند آشنایی در من ایجاد می‌کند. قلبم محکم‌تر می‌زند. دستم را که در دستان اوست، کمی فشار می‌دهم و با بهت می‌پرسم:
- این تنه‌ی درخت، قبلاً هم دیدیمش، نه؟
آدونیس قدم‌هایش را متوقف می‌کند. سکوت می‌کند. من هم با او می‌ایستم، اما هنوز دستانم در دستان او حلقه شده‌اند. لحظه‌ای همه چیز فراموشم می‌شود و تنها به لمس دست او در دستم فکر می‌کنم، به گرمایی که حتی در این سرما، در قلبم جاری می‌شود. انگار در بالای ابرها سِیر می‌کنم. ولی نمی‌توانم اجازه دهم این فکر مرا از واقعیت دور کند. چانه‌ام را بالا می‌گیرم و ادامه می‌دهم:
- ما که داشتیم مسیر رو مستقیم می‌رفتیم!
چیزی نمی‌گوید. سایه‌ها سنگین‌تر می‌شوند، و باد که تا چند لحظه پیش تنها میان برگ‌ها نجوا می‌کرد، حالا صدایی زوزه‌مانند پیدا کرده است.
- نخیر، داشتیم دور سر خودمون می‌چرخیدیم!
حرفم طعنه‌آمیز است، اما حقیقت دارد. آدونیس نفس عمیقی می‌کشد، دستم را ناگهانی رها می‌کند و می‌گوید:
- ولش کن.
و از میان ابرها سقوط کنم، خلأیی در وجودم حس می‌کنم. انگشتانم که تا همین چند لحظه پیش در حصار دستان‌اش امن بودند، حالا خالی و سردند. با صدایی گرفته و ناامید از او می‌پرسم:
- چی‌شده؟
- بیا بخوابیم تا صبح بشه.
سرم را بالا می‌گیرم و بعد از پنج ثانیه، چشم به آسمان نارنجی‌فام می‌دوزم. هنوز خورشید کاملاً غروب نکرده است، اما پرده‌ی شب به‌آرامی در حال کشیده شدن است.
- هنوز حتی شبم نشده.
- خب، پس قراره هوا بد سرد بشه!
صدای‌اش خونسرد است، انگار که برای‌اش فرقی نمی‌کند. از کنارم رد می‌شود و بی‌آنکه منتظر بماند، می‌گوید:
- پس بیا چوب جمع کنیم.
دستم را دور خودم حلقه می‌کنم. باد سرد از میان لباس‌هایم نفوذ می‌کند و تا مغز استخوانم می‌رسد. کف پاهایم تیر می‌کشند. راه زیادی آمده‌ایم. یا شاید هم راه زیادی را بیهوده پیموده‌ایم، دور خودمان چرخیده‌ایم و اکنون در حصار بی‌انتهای درختان گیر افتاده‌ایم.
- یکم خستم.
- نکنه می‌خوای از سرما یخ بزنی؟
حق با اوست، اما دیگر صدای‌اش را نمی‌شنوم. پس از پنج ثانیه، تاریکی مثل موجی سنگین روی سرم فرود می‌آید، جنگل در هاله‌ای از سستی و خواب‌آلودگی فرو می‌رود. ناگهان دلم آشوب می‌شود.
- آدونیس؟
صدایی نمی‌آید. سوز درختان را به صدا درآورده است، اما صدای او نیست. قلبم محکم‌تر می‌زند. می‌ترسم. دهانم خشک شده. با وحشت فریاد می‌زنم:
- آدونیس؟
- وای پیوند! تحملت صبر ایوب می‌خواد!
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #30
نفس راحتی می‌کشم. خیالم کمی راحت می‌شود، اما ترسم هنوز در سینه‌ام تیر می‌کشد.
ده دقیقه‌ای را با چشمان نیمه‌بینایم چوب جمع کرده‌ام، اما به دور از نامردی، بیشتر کار را آدونیس انجام داده است. صدای فندک به گوشم می‌رسد. اخم می‌کنم و پس از پنج ثانیه، نگاهم به فندک استیل در دستش خیره می‌شوم. او فندک دارد؟ سیگار می‌کشد؟
نگاهم روی فندک استیلش قفل شده است. نور زرد و لرزان شعله، خطوط فلزی آن را برق می‌اندازد، انگار که برای لحظه‌ای، در دل تاریکی جنگل، ستاره‌ای بر کف دستانش سوسو بزند. اخم می‌کنم.
- تو فندک داری؟
سؤالم در هوای شب معلق می‌ماند. باد، با زوزه‌ای آرام، برگ‌های خشک را می‌رقصاند. ل*ب‌هایم را تر می‌کنم.
- تو سیگار می‌کشی؟
در تصویرم آدونیس، بدون اینکه سرش را بلند کند، گویی انگشت شست‌اش را روی چرخ فلزی فندک می‌لغزاند، شعله را برای لحظه‌ای دیگر روشن و خاموش می‌کند. صدای تیک‌تیکش در فضای بینمان طنین می‌اندازد. صدای آتش، صدای نفس‌های سنگین من، صدای جنگل که در سکوت‌اش هزاران پچ‌پچ پنهان دارد. با لحنی بی‌تفاوت، سرانجام جواب می‌دهد:
- نه.
احساس سنگینی عجیبی بر قفسه سینه‌ام نشسته است. چیزی در ذهنم نمی‌گذارد این موضوع را رها کنم.
- پس چرا همراهته؟
در تصویر جدیدم، آدونیس نگاهش را از شعله‌های کوچک و رقصان آتش گرفته و مستقیم در چشمانم خیره شده است. نگاهش، مثل همیشه، آرام است. شاید بیش از حد آرام.
- چون بهش نیاز دارم.
این جمله، ساده‌تر از آن چیزی است که باید باشد. اما در پس آن، سنگینی یک راز را حس می‌کنم. چیزی که باید بفهمم. چیزی که او نمی‌گوید. در روان‌خانه، فندک قدغن است. پس چطور او آن را دارد؟
بالاخره آتش را روشن می‌کند و شعله‌ها، بی‌حرکت، در چشمانم انعکاس می‌یابند. آتش زنده است، شعله‌هایش مثل زبانی مرموز میان چوب‌ها می‌رقصند و نجواهای بی‌معنایی زمزمه می‌کنند. اما من توان دیدن آن رقص شعله‌ها را ندارم.
دیگر کاملاً شب شده است. جایی امن‌تر از کنار او در این جنگل خوفناک ندارم. کنارش به درختی تکیه می‌دهم، شانه‌هایم را کمی جمع می‌کنم، انگار که سرمای شب را کمتر حس کنم. هنوز خیره به شعله‌های آتش‌ام. با وجود کودکی‌ام، رقص شعله‌ها را به یاد دارم. بنابراین، بر تخیلم تکیه می‌کنم و باقی تصاویرم را ذهنی می‌سازم. اما ناگهان، چیزی گوشم را می‌آزارد. صدای جیغ یک زن.
حلقه‌ی دستم دور زانوهایم تنگ‌تر می‌شود. این صدا... از دوردست می‌آید، اما آن‌قدر واضح است که انگار زنی همین‌جا، پشت درخت‌های نزدیک، در حال ناله و شیون است.
- پس صداش این‌طوریه.
آدونیس این را با لحنی آرام و بی‌احساس می‌گوید. انگشتانم ناخودآگاه به پیراهن‌اش چنگ می‌زنند. لرزشی در صدایم هست:
-‌ خیلی شبیه صدای جیغ آدمه.
-‌ چون صدای جیغ آدمه.
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین