جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #11
***
قطرات باران، تن خود را با نهایت قوا بر پنجره‌‌های تیمارستان می‌کوبیدند. رعد و برق نعره می‌کشید و نورش، فضای راهروی تاریک تیمارستان را دهشت‌انگیزتر می‌کرد.
کفش‌های پلاستیکی صورتی‌ام، بر کف سرامیک سفید تیمارستان صدای جیرجیر از خود در می‌آورند و بخار نفس‌هایم، از دهانم به آرامی خارج می‌شدند.
در هوای طوفانی و باغچه‌ هوس کردن، دگر برای خود معرکه‌ای‌‌ست. آن هم چه ضدحالی که نم‌نم آرام باران ناگاه طوفان شود و با همان یک تکه لباس، یک سرماخوردگی شدید نوش جان کنم.
هر چند من دگر در آن حد ساده لوح نیستم که فقط به بهانه‌ی دیدن باران، قوانین‌ تیمارستان را درهم شکنم و در راهروهای خوفناکش پرسه زنم. شاید هم، هستم. چه می‌دانم!
با لباس‌هایی که از سر و رویش آب می‌چکد، در اتاقم را به آرامی باز می‌کنم و کورمال‌وار، با دست، پتوی روی تختم را می‌یابم. آن را دور خود می‌پیچانم و تقریباً خود را بر روی تخت می‌اندازم. با لبخند نگاهم را به پنجره می‌گیرم و با دیدن تصویر جدیدم، نزدیک است ریغ رحمت را سر کشم. مطمئنم پژواک صدای بلند و وای گویم در تمام راهروهای تیمارستان پیچیده‌ است. کتاب نوبادی را بالا گرفته و مخوف‌وار نگاهم می‌کند.
- اومدم پسش بدم.
نفسی با حرص به بیرون می‌فرستم و سری به تاسف تکان می‌دهم. از روی تخت بلند می‌شوم و می‌گویم:
- زیادی برات غم‌انگیز بود و این وقت شب اومدی برا انتقام نه؟ می‌دونم که... .
- همشو خوندم.
ابروهایم در هم می‌رود و سوالی قدیمی را تکرار می‌کنم:
- کلاس تندخوانی رفتی. نه؟
- یاد گرفتن تندخوانی همیشه ملزم به کلاس رفتن نیست.
لحنش مثل همیشه، سرد و دقیق است. انگار نه انگار که نیمه‌شب است و او همین‌طور سرزده به اتاقم آمده.
- با تمرینات ساده‌ای مثل برعکس خوندن یک کتاب و انگشت‌بری هم میشه راحت یادش گرفت.
کتاب را به سینه‌ام می‌فشارد. فاصله‌مان حالا کمتر از همیشه است. صدایش نزدیک‌تر از چیزی که باید، در گوشم طنین می‌اندازد.
- برای من که، کمتر از یه ماه طول کشید.
ناخودآگاه قدمی به عقب برمی‌دارم. او مقابلم ایستاده، نزدیک و بی‌حالت. رنگ چشمان جنگلی‌اش در ظلمات اتاق گم گشته‌اند. سعی می‌کنم نگاهم را از او بدزدم، اما صدایم به نجوا بدل می‌شود.
- حالا، دوسش هم داشتی؟
- به شخصه از خوندن عقده‌های بچگانه و بدنویسی راجب والدین لذت نمی‌برم.
چشمانم باریک می‌شود. تصویر جدیدم، دست به جیب ایستادنش است. با صدای پرمدعایی که می‌گوید:
- باید بگم، فاجعه بود.
چشمی در کاسه می‌چرخانم و کتاب را محکم‌تر در آغوش می‌گیرم. احساس می‌کنم نوبادی باید از این همه بی‌رحمی محافظت شود. پس با لحنی دفاعی می‌گویم:
- اون که یک نویسنده‌ی حرفه‌ای و چه می‌دونم خواننده‌ی صدتا کتاب خارجی نبوده، فقط می‌خواسته با نوشتن دل خودش رو خالی کنه.
- به هر حال، ارزش وقت منو نداشته.
صدای قدم‌هایش را می‌شنوم، از من دور می‌شود. حالا تصویر جدیدی از او شکل می‌گیرد؛ همان دست‌های در جیب، اما این بار در مقابل کتابخانه‌ی کوچک گوشه‌ی اتاقم. خم شده، گویی مشغول بررسی است.
- دیگه چی داری؟
باز هم همین؟ بدون مقدمه، بدون تشکر، بدون خداحافظی؟ فقط آمده تا چیزی بخواند، تا کتابی را بی‌ارزش جلوه دهد و بعد کتاب دیگری بردارد؟
به تلافی، بی‌حوصله می‌گویم:
- کتاب‌های این قفسه ارزش وقت تو رو ندارن.
پشت کرده و نمی‌توانم حالت صورتش را ببینم. نمی‌دانم از حرفم دلخور شده یا نه. اما در تصویر جدیدم می‌بینم که یک کتاب را بیرون کشیده و زیر نور کم اتاق وراندازش می‌کند. نه، مثل این‌که که هنوز قصد رفتن ندارد.
- چطوری اومدی این‌جا؟
- چرا همه سوالاتت رو با چطور شروع می‌کنی؟
- پس با چی شروع کنم؟
همان‌طور که در تصویرم، با نگاهی پر تدقیق به کتاب در دستش می‌نگرد. صدایش آبستن از اهانت می‌شود:
- انتظار دارم شخصی که انقدر اهل مطالعه‌ست و قفسه‌ای به این پر کتابی داره، دایره‌ی لغات فراتری داشته باشه.
نفس کوتاهی می‌کشم. دیگر نه برای دفاع از خود، بلکه به خاطر خودم، با یک لبخند که بیشتر شبیه به تمسخر است، می‌گویم:
- دیگه به این موضوعات اهمیتی نمیدم. به هر حال قراره... .
- پس فردا بمیری؟ می‌دونم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #12
کمرش راست شده و در همان حالت خشک، بی‌هیچ تغییر احساسی، فقط به کتاب‌های قفسه‌ام نگاه می‌کند. این‌که در این نور کم، مغزم همچنان به پردازش تکه‌تکه‌ی تصاویر ادامه می‌دهد خشنودم می‌کند. هر چند، کاش تصاویر متحرک هم می‌شدند، آن‌گاه دیگر هیچ دلیلی برای مرگ نداشتم. مانند گربه‌ای که موشی چموش گرفته باشد و از موقعیتش خوشحال است، لبخندی باظفر می‌زنم و می‌گویم:
- پس چرا می‌خوای باهام بیشتر وقت بگذرونی؟
با شجاعت به چشم‌هایش نگاه می‌کنم. نگاهش سرد است، اما نمی‌توانم از احساساتش کاملاً سر در بیاورم.
- من فقط می‌خوام کتاب بخونم.
و هنوز جمله‌اش در گوشم می‌پیچد. جمله‌ای بی‌چهره، بی‌هیچ نشانی از هیجان یا احساس.
- بعد از مرگم می‌تونی همشون رو داشته باشی.
با کمی مکث، دوباره آوای زیبایش را می‌شنوم:
- گمون نکنم فایده‌ای داشته باشه.
صدایش حالا از من دور شده است، انگار به سمت در حرکت می‌کند. صدای قدم‌هایش در اتاق سنگینی می‌کند.
- همشون رو خوندم.
حس می‌کنم که قلبم تندتر می‌زند. تصویر دستگیره‌ی در در دستش را می‌بینم و هول‌زده می‌شوم. بدون هیچ‌فکری و به سرعت می‌گویم:
- نرو.
چند لحظه! چرا می‌خواهم نرود؟ می‌بینم که خیره نگاهم می‌کند و انگار منتظر ادامه‌ی حرفم است. لبخندی دستپاچه می‌زنم و می‌گویم:
- راستش... خیلی وقته با یکی انقدر حرف نزدم.
اما از درون می‌دانم که این کلمات هنوز کم و بی‌پایه‌اند. از آن‌ها، هیچ چیز نمی‌فهمم. در حالی که بخاری اتاق، گرمای تن خیسم را مهیا نمی‌کند، خودم را در آغوش می‌گیرم و ضربه‌ی آخر را می‌زنم.
- یه... خواهش قبل از مرگه ساده‌ست.
و مانند همیشه، منتظر می‌مانم.
نوک باران شکسته است و دیگر صدایش را نمی‌شنیدم. متوجه می‌شوم از کنارم گذشته و به سمت پنجره می‌رود. سر برمی‌گرداندم و نگاه خیره‌اش به پنجره‌ی باران زده‌ام را می‌بینم. زیرلب از موافقتش تشکر می‌کنم، اما شاید حتی متوجه‌ی تشکرمم نشده باشد. به ماه خیره است. ماهی که لایه‌ای از ابرهای سیاه را پس زده و از مستور ماندن دور شده.
- زاویه‌ی این پنجره از پنجره‌ی اتاق من بهتره، کامل میشه ماه رو دید.
پیروزمندانه لبخندی می‌زنم‌. او را در اتاق خود نگه داشته‌ام، نذاشتم برود. این پیروزی تاریخی را کجا باید ثبت کنم؟
- از مرگ می‌ترسی؟
او این را می‌گوید و افکار من، مانند مجسمه‌ی مسیح به صلیب آویخته و خشک شدند. چه گفت؟
- ترس، از مرگ؟
- آره، از بعدش نمی‌ترسی؟
حرفش به قدری بی‌مقدمه و بی‌هیچ هشدار قبلی بود که از تعجب برای یک لحظه هیچ نمی‌گویم. خنده‌ای کوتاه می‌کنم و لحنم را معطوف می‌سازم.
- آخه چرا باید بترسم؟ به هر حال تهش مرگه دیگه. چه بخوای، چه نخوای!
خود را گول می‌زنم، خدا می‌داند با گفتن این جمله از جانبش، چه ترسی به جانم افتاده است. حتی یک بار هم به ذهنم خطور نکرده است. می‌دانستم می‌میرم؛ اما نمی‌دانستم پس از مرگم، قرار است به چه برسم. به کجا بروم و آیا برمی‌گردم؟ هر چند پاسخ سوال آخرم را خود می‌دانم. معلوم است که خیر.
- چه خوب، ولی من می‌ترسم.
خیره‌اش می‌شوم، با آن‌که در تصویر سرامیک‌های سرد اتاقم نمی‌بینمش؛ اما خیره‌اش می‌شوم. تصور کردن تنها چیزی‌ست که هرگز از آن عاجز نبوده‌ام. حال می‌فهمم، من نیز از مرگ می‌ترسم، زیرا او از آن می‌ترسد؛ اما می‌گویم:
- بود و نبودم فرقی به حال هیچ‌کس نداره، به هر حال مرگ چیزی بوده که به اندازه‌ی کافی انتظارش رو کشیدم، حالا هم که جواب انتظاراتم اومده، پس ازش نمی‌ترسم.
زبان کلام و زبان ذهنم چه دگرسان شده‌اند. آخر عمری، دارم به کجا می‌رسم؟ ریز می‌خندم؛ حرف‌هایم همانند پیرزن‌های دم مرگ شده‌.
- می‌خوای با هم بمیریم؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #13
چشمانم از فرط گرد شدن نزدیک است از جا دربیایند. می‌خندم. با صدای بلند می‌خندم، انقدر بلند که انگار خنده دارترین جوک جهان را برایم تعریف کرده باشند.
- حالت خوبه؟ همنشین بد تاثیر گذاشته روت‌ها!
- اون همنشین بد تویی؟
- نکنه غیر از من همنشین‌های دیگه هم داری؟
و هیچی نمی‌گوید. کنارش جای می‌گیرم و به ماهی خیره می شوم که محل رهگذری ابرهای سیاه آسمان است. زیباتر از همیشه به نظر می‌رسد. ولیکن نه زیباتر از شخص کنارم. می‌گوید:
- توی این بیمارستان روانی، تنها روانی‌ای که برای همنشین شدن مناسبه، تویی.
می‌گویم:
- الان تعریف کردی یا تخریب؟
- خودت چی فکر می‌‌کنی؟
یک لحظه سکوت، مکث می‌کنم و سرم را پایین می‌اندازم. احساس می‌کنم تمام این وضعیت بیش از حد عجیب است.
- فکر می‌کنم زیادی تنهایی. نظرت چیه نمیرم؟ بهم نیاز پیدا می‌کنی... .
ناگاه کلمات دیگرم را قورت می‌دهم. این دیگر چه بود؟
همان لحظه‌ای که گفتم «بهم نیاز پیدا می‌کنی»، تمام معنا و بار آن جمله برایم روشن می‌شود. نگاهش می‌کنم؛ اما افسوس که نمی‌توانم عکس‌العملش را ببینم. در چه حالت است؟ ‌دارد لبخند می‌زند؟ چشمانش غمگین است؟ عصبی‌ست؟
پنج ثانیه‌ جان را به لبم می‌رساند و با گذشتش، نمی‌بینمش. صدای قدم‌هایش خبر از رفتنش می‌دهند. صدای بسته شدن در صداقت خبر را به یقین تبدیل می‌کند. باز بی‌اطلاع و بی‌پاسخ رفت. شک ندارم، قطعاً ناراحت شده است!
***
پوزخند سردی به ل*ب می‌آورم و چشم‌هایم را بر روی سرنگی که در دستان پرستار اسیر شده، می‌دوزم. لحظه‌ای، خونم در آن سرنگ، همانند رودخانه‌ای آرام می‌چرخد و به دقت تماشا می‌کنم که سوزن بلند پرستار آن را به جلو و عقب می‌برد، حجمش را بیشتر و بیشتر می‌کند. درد کوچکِ ورود سوزن به پوست، دردی آشنا و قدیمی‌ست، ماهی یه بار هم را ملاقات می‌کنیم.
پرستار با دقت پنبه‌ای را روی محل تزریق فشار می‌دهد. در این لحظه هیچ چیز جز حضور دکتر آذر را نمی‌بینم. نگاه سنگین دکتر آذر را حس می‌کنم، گویی تمام بار دنیای من در این نگاه گم شده است.
- از عمل که نمی‌ترسی، نه؟
صدایش خشک است، پرسشی که انگار جوابی از پیش برایش دارد. خاطرات شب قبل، چون تندبادی پرخاک از ذهنم می‌گذرند. می‌گویم:
- نه، نمی‌ترسم.
و دقیق نمی‌دانم تا چه اندازه دروغگوی خوبی هستم؛ اما اخم دکتر آذر خلاف خواسته‌های پشت دروغم را بیان می‌کند.
- این عمل می‌تونه چشمات رو بهت برگردونه.
- من که ازش نمی‌ترسم.
از باز شدن استخوان جمجه‌ام و برش سطحی بر هر دو نمیکره‌ی مغزم هیچ هراسی ندارم؛ حتی با وجود آن که با یک اشتباه کوچک و پاره شدن تنها یک عدد از رشته‌های عصبیم، سرنوشت پر فتوحی انتظارم را نمی‌کشد.
حال فهمیدم، به راستی دروغگوی خوبی هستم.
- ازت می‌خوام فردا هر اتفاقی هم که افتاد پشت خودت رو به هیچ عنوان خالی نکنی. ما هواتو داریم.
هوایم را دارند؟ می‌دانم که پشت آن چهره‌ی آرایش کرده و چشمان خسته‌ی سبزش، حتی کورسویی از امید یافت نمی‌شود. این حرف‌ها دیگر برایم بی‌معنی‌اند. هوای من در میان هزاران نفس محصور در اتاق بی‌انتهای دردم، در درون این دیوارها گم شده است. هر روز، هر ساعت، حتی هر لحظه، همچنان به همان دو راهی مرگ و زندگی می‌رسم. به امیدهای پوچ و تهی‌اش عادت کرده‌ام؛ اما اگر عمل فردایم موفقیت آمیز باشد، به راستی زندگی‌ام تغییر خواهد کرد. یا شاید هم خونی که همرنگ موهای دکتر آذر است، تمام اتاق جراحی را پر کند‌.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #14
***
تمام محتویات معده‌ام را بالا می‌آورم. سیفون را با چشمانی خیس می‌کشم و در توالت فرنگی را با غضب می‌بندم.
- پیوند، حالت خوبه؟
پس طرفدارانم در پشت در صف کشیده‌اند. در را می‌گشایم و بعد از پنج ثانیه، با چهره‌ی آشنای آن پرستار مواجه می‌شوم. لبخندی مصنوعی از لایه‌های دلواپسی و نگرانی، بر ل*ب دارد. سرد می‌گویم:
- ممنون، خوبم.
گویی چند ثانیه بعد از استشمام بوی استفراغم چشمانش ریز می‌شود و لبخندش محو.
- چرا بالا آوردی؟ همه چيز روبراهه؟
به گوشم، پرسش‌هایش به نظر غیرواقعی و بی‌منطق می‌آید. چرا باید همه چیز روبراه باشد؟ اینجا، در اینجا هیچ‌چیز روبراه نیست.
- از سوپای گندیده‌ی این روانی‌خونه متنفرم!
چند ثانیه‌ای صدایش را نمی‌شنوم اما انگار که تازه حرفم را درک کرده، آرام و مردانه می‌خندد. با لحنی که خود گویی دوستانه و من جاه طلبانه می‌خوانمش، می‌گوید:
- حق با توئه واقعاً افتضاحن، بیا یه چیزه بهتر بهت بدم.
و من نیز همانند دختربچه‌ای که گول غریبه‌های خندان را می‌خورد، پی آن چیزه بهتر به دنبالش راه می‌اُفتم.
لباس پرستاری آبی‌رنگش، با کلاه همرنگ آن، تنها لباسی است که در تن او دیده‌ام. دیدارهای اولمان نیست از همان ابتدای حضورم در این‌جا مدام راهم به راهش بر می‌خورده است؛ هر چند تا به الان، حتی نامش را هم نمی‌دانم.
- اسمت چیه؟
- امیر.
سری تکان می‌دهم که می‌گوید:
- البته نه از اون امیرها.
- متوجه نشدم‌.
و ناگاه خود را در زمین و هوا معلق می‌بینم.
- پیوند! خوبی؟
پایم به چیزی که همچنان نمی‌دانستم چیست برخورد کرده و زانوی چپم تیر می‌کشد.
- ببخش، نباید میذاشتم خودت همین جوری بیای. اصلاً حواسم نبود.
- کور که نیستم عصا بخوام فقط‌... .
حرفم را نصفه می‌زنم و به او نگاه می‌کنم، هنوز درگیر درد زانویم هستم. اما با نگاه امیر و صدای آرامش، به نوعی درک می‌کنم که او هم درست نمی‌داند باید چه کند.
- می‌دونم؛ تقصیر من شد. متاسفم.
و بازوهایم را می‌گیرد و کمک می‌کند بلند شوم. به محض بلند شدن بازوهایم را از زیر دستانش می‌کشم و با پایی که از درد کمی لنگ می‌زند این‌بار خودم به جلو می‌روم. حال زمان آن بود که او پشت من راه برود؛ هر چند که بعد از افتادنم، آدرس‌ دادن هر چیز از دهانش نمی‌افتد و من نیز اعتراضی از خود نشان نمی‌دهم.
بعد گذر از چند راهرو متوجه می‌شوم این‌جا بخش آقایان است و به مقصدمان بدبین می‌شوم. با لحنی آمیخته در ظنین می‌گویم:
- این‌جا مگه بخش مردها نیست؟
- آشپزخونه‌ی اصلی این‌جاست. هر چند غذایی که به هر دو بخش داده میشه یکیه ولی من قراره ناهار خودم رو بهت بدم.
منی که هیچ دل‌ِ خوشی از ترحم و بخشش دیگران ندارم در چنین مواقعی دهانم بسته نمی‌ماند‌.
- ممنون، ولی برمی‌گردم.
متوجه می‌شوم که سد راهم شده و به تکاپو افتاده است.
- هی هی کجا؟ قرار نیست که گشنه بمونم منم همون سوپ مرغ رو می‌خورم.
- از سخاوتمندی‌تون ممنونم ولی باید برگردم.
- عجبا پیوند! اصلاً باشه هر دومون باهم اون چلوکباب رو می‌خوریم.
با شنیدن نام غذا ناخواسته گره‌ ابروهایم باز می‌شود و گمان نکنم این گشوده شدن از چشمان عسلی و تیزبینش دور بماند.
- چلوکباب دوست داری‌، نه؟
پس درست حدس زده‌ام. حتی با ندیدن تصویر جدیدش، می‌توانستم لبخند دندان‌نمایش را در ذهن بپندارم. با این وجود، برای یک سیخ کوبیده و یک پرس برنج به راحتی پرچم سفیدم را برمی‌افراشم.
کوبیده‌ی گرم شده را به همراه قاشق و چنگال مقابل چشمانم می‌گذارد و من نیز آرام مشغول خوردن می‌شوم. او مقابلم روی یک صندلی زوار در رفته نشسته است و نگاه سنگینش را احساس می‌کنم. نه سری بالا می‌آورم و نه حرفی می‌زنم، می‌خواهم ببینم تا چه اندازه می‌تواند با نگاهش قورتم دهد.
- فردا عمل داری. نه؟
غذایم را قورت می‌دهم و در حالی‌ که قاشقم را پر از برنج می‌کنم می‌گویم:
- گر دانی و پرسی سوالت خطاست.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #15
صدای ریزخند آرامش را می‌شنوم. صندلی‌اش را نزدیک‌تر می‌کند و صدای قیژقیژ کشیده شدن پایه‌های فلزی آن روی زمین سرد و مرمرین، در گوشم می‌پیچد. اخمی ناخودآگاه روی پیشانی‌ام شکل می‌گیرد. نور آفتاب از پنجره به صورتش می‌تابد و عسلی چشمانش و قهوه‌ای روشن موهایش را به رخ می‌کشد. از قصد دوست دارد زیر آفتاب بیاید؟ می‌ترسد زیبایی‌های معمولی‌اش را کامل به تصویر نکشد؟
- دیگه می‌تونی بدون هیچ مشکلی خنده‌ها رو ببینی، به جای این‌که بشنوی. پرواز پرنده‌ها رو ببینی، رقص برگ‌ها به وسیله‌ی باد رو ببینی!
صدایش، آرام اما گرم، در فضا شناور می‌شود. چیزی در آهنگ گفتارش هست که انگار می‌خواهد مرا به رویاهای خودش بکشاند؛ اما بنده خیلی‌وقته دستم را از رویاپردازی شسته‌ام. هرچند، اگر بگویم از توصیفات شیرین و پرمعنایش بدم آمد، دروغ گفته‌ام.
- شاعری؟
آرام می‌خندد و می‌گوید:
- چشمات به شعر گفتن وادارم می‌کنند.
برای لحظه‌ای احساس می‌کنم قلبم مکثی کوتاه می‌کند. به زور محتویات دهانم را قورت می‌دهم و نگاهم را از صورتش می‌گیرم، انگار که تماس چشمی طولانی، ممکن است چیزی را فاش کند که دوست ندارم متوجه‌اش شوم. باید بحث را عوض کنم. پس می‌گویم:
- شخصی به اسم آدونیس رو می‌شناسی؟
نمی‌دانم چرا ناگهان این سوال از دهانم بیرون آمد. لحظه‌ای گمان می‌کنم که به دلیل این‌که در بخش او نیست، چیزی درباره‌اش نمی‌داند، اما در کمال تعجبم، بدون لحظه‌ای مکث می‌گوید:
- آره، چطور؟
لحنش آرام است، اما در پس این آرامش چیزی نهفته است؛ چیزی مانند شاید احتیاط. نگاهش هنوز روی صورتم است، اما نمی‌دانم در آن لحظه چه احساسی دارد. تنها صدایش را می‌شنوم، و این کافی نیست.
سیل سوالاتم شروع می‌شود.
- بیماریش چیه؟
صدای تلنگر آرام انگشتش به لبه‌ی یک لیوان خالیِ روی میز، سکوتی کوتاه را پُر می‌کند. نگاهش را از من می‌گیرد، یا شاید هم اصلاً نگاهی به من نداشته است.
- چرا برات مهمه؟
همان سوالی را می‌پرسد که انتظارش را داشتم. اما هنوز هم برایم جای تعجب دارد که چرا این‌قدر راحت حسم را خواند.
- یه دو سه باری دیدمش، ولی به نظرم خیلی معمولی می‌اومد و رفتارهای آن‌چنانی نداشت.
حالا دیگر چنگالم را در ظرف گذاشته‌ام. به صندلی‌اش تکیه می‌دهد و از دست آفتاب فرار می‌کند، نمی‌توانم بفهمم در ذهنش چه می‌گذرد. اما این را می‌دانم که ذهنش آرام نیست.
- مگه کجاها دیدیش؟ بخش‌هاتون که جداست.
زنانه و مردانه را می‌گفت. اما من نیز کم نیاوردم. نشانش دادم که چندان با هوش خود نمی‌تواند بازیم دهد. زیرا که از او حاذق‌ترم.
- تو چرا می‌شناسیش؟ از بخش تو که جداست.
مکثی کوتاه. نمی‌دانم چهره‌اش در آن لحظه چه حالتی دارد، اما لحنش به من می‌فهماند که چندان از حرفم خوشش نیامده. انگار کنایه‌ام را به‌خوبی دریافته است.
- اوایل که آورده بودنش، به دلیل بیماری خاصش زیاد اسمش تو دهن پرسنل پیچیده بود.
به پشتی صندلی تکیه می‌زنم. صدای آرام تیک‌تاک ساعتی که در گوشه‌ی آشپزخانه نصب شده، در گوشم می‌پیچد. صدایی آرام، ولی بی‌وقفه. مثل سوالاتی که حالا در ذهنم شکل گرفته‌اند.
- خب؟ بیماری خاصش چی بود؟
لحنش تغییر می‌کند، آرام‌تر می‌شود. حتی کمی محتاط.
- می‌دونی که بیماری تمام افراد این‌جا یک چیز خصوصی و سریه، نه؟
به آرامی پوزخند می‌زنم.
- بله، به قدری سریه که کل این تیمارستان، از بیمارهاش گرفته تا نظافتچی‌هاش، اسم بیماری من رو می‌دونن.
صدای خنده‌ی کوتاهش را می‌شنوم، اما این خنده هیچ نشانی از شادی ندارد. بیشتر شبیه به تاییدی تلخ است.
- بیماری تو هم مثل اون یک بیماری خاصه، ولی خب، زیاد این‌جا نمی‌مونه.
- چرا؟
حالا اوست که مکث می‌کند. صدای نفس عمیقی که می‌کشد را می‌شنوم.
- می‌گن قراره بره روسیه، پیش خانواده‌ی پدریش.
به‌طور ناخودآگاه قاشق پرشده‌ام را در دهان می‌گذارم، اما حتی متوجه مزه‌ی غذا هم نمی‌شوم. تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده، چیزی است که گفت.
- تا کی این‌جا می‌مونه؟
سرانجام، پاسخش را می‌دهد:
- نمی‌دونم. حتماً تا زمانی که بیماریش درمان بشه.
سری تکان می‌دهم. اما در ذهنم، هیچ چیز سر جای خودش نیست. افکاری که هجوم آورده‌اند، بی‌معنی‌اند، نامنظم‌اند، و نمی‌گذارند تمرکز کنم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #16
کاسه‌ی غذا را کمی جلوتر می‌برم و به او نزدیک‌تر می‌شوم. سایه‌ی چهره‌اش، که در نور زرد کم‌رنگ آشپزخانه افتاده، چیزی در خود دارد که برایم نامفهوم است.
- قرار بود تو هم باهام بخوری.
او نگاهش را پایین می‌اندازد. صدای آرام برخورد انگشتش به بدنه‌ی لیوان هنوز ادامه دارد.
- نه، زیاد گشنه‌‌م نیست.
اما من می‌دانم که مسئله‌ی گرسنگی نیست. البته من هم شخصی نیستم که تعارف کنم. سری با بی‌خیالی تکان می‌دهم و خود را به خوردن مشغول می‌کنم.
- خب، قراره تا چند روز فقط روی تخت ببینمت.
- برای چی؟
- خب، یکم بخیه‌هات طول می‌کشن تا خوب بشن.
گمان نکنم چند روز باشد. به گمانم منظورش چند ماه است.
- موهاتم که... .
دستی به موهایم می‌کشم. با لحنی تحسرآمیز می‌گویم:
- کامل می‌زننشون، نه؟
موهایم به باسنم می‌رسیدند. یادم نمی‌آمد هیچ‌گاه آن‌ها را تا بالاتر از کمرم کوتاه کرده باشم. آخرین‌بار، مامانم برایم کوتاه‌شان کرده بود. اعتقاد داشت موهای کوتاه شدیداً به چهره‌ام می‌آید و در تمام عکس‌های بچگی‌ام، موهایی کوتاه داشتم.
- ولی خیلی قشنگن.
دروغ چرا دلم برایشان تنگ می‌شود؛ اما می‌گویم:
- مهم نیست. هر چند تا حالا کچل نکردم. شاید بهم بیاد.
- چی میگی دختر؟ کچلی به هیچ‌کس نمیاد.
تصویر چهره‌اش در سرم نقش می‌بندد و بی‌ آن‌که نگاهش کنم می‌گویم:
- به تو شاید بیاد.
و با خنده جواب می‌دهد:
- نه ممنون.
و سپس یک دقیقه سکوت و لذتی که کوبیده به من می‌بخشد. اوایل غذا خوردن برایم بسیار سخت بود‌. هم‌چنان نیز سخت است. نمی‌توانم غذا را در یک طرف بشقاب جمع کنم. زمانی که بشقاب زیر دستم است به احتمال هشتاد درصد محتویاتش به این طرف و آن طرف میز می‌ریزند. برای همین همیشه بایستی با کاسه غذا بخورم، تا حداقل گندی بر آب نزنم.
- خب این آدونیس... چرا نظرتو جلب کرده؟
قاشق را در کاسه می‌گذارم. نمی‌خواهم جوابی بدهم که ملاقات‌های‌مان لو بروند. بدون‌ شک امیر شخصی قابل‌ اعتماد نیست.
- گفتم که، رفتارش عجیب نبود.
دلم هوای یک نوشیدنی کرده است.
- نه اونو که می‌دونم، چیزه دیگه‌ای؟
نه، قربانی سوال‌های او نمی‌شوم. به یاد ندارم کسی توانسته باشد حرفی از زیر زبانم بکشد. دستی بر شکم‌ام می‌کشم و می‌گویم:
- منظورت رو نمی‌فهمم.
- هیچی ولش کن.
چه زود بی‌خیالم شد. تازه داشتم گرم می‌شدم و جواب‌های آماده در ذهنم می‌کاشتم‌. هرچند، می‌خواهم تقاضای نوشابه کنم.
- من میرم یه جا و برمی‌گردم. همین‌جا بمون باشه؟
شکست را پذیرفته و فرار می‌کند؛ اما صبر کن، پس نوشابه‌ی من چه؟ اصلاً که گفته من به کمک تو اندکی نیاز داشته باشم؟
- خودم می‌تونم برگردم.
- نه نه ابداً! خیلی خطرناکه.
- با عرض پوزش اما بچه نیستم. بیست سال سن از خدا گرفته‌ام.
- پیوند، بهم قول بده جایی نمیری تا برنگردم، باشه؟ همین چند دقیقه پیش نزدیک بود با مخ بیفتی زمین.
- نزدیک نبود، کاملاً افتادم.
- خب ولی خداروشکر که آسیب چندانی ندیدی، اما واسه احتیاط هم جایی نمیری باشه؟
همیشه برایم تعیین و تکلیف کرده‌اند، چه می‌شد یه بار به خواست خودم کاری کنم؟ اما اگر برود از کجا نوشابه پیدا کنم؟
- پیوند؟
وای که کلافه‌ام کرده‌است.
- بله؟
- باشه؟
- باشه باشه.
چه را می‌خواهی ثابت کنی؟ قدرتت را؟
- الان میام.
اما من به تو قول نمی‌دهم موقع برگشتن هم‌چنان این‌جا باشم‌ و صدای بسته شدن در به گوشم می‌رسد؛ و بالاخره من مانده‌ام و یک آشپزخانه‌ی خالی‌، با شکمی که نوشابه تمنا می‌کند.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #17
***
ده دقیقه در آن‌جا مانده بودم. خبری از او نشد. خود را به یقین رساندم که من به حرف او گوش داده‌ام؛ اما حرف حوصله‌ی سر رفته‌ام بی‌شک مهم‌تر است. از آشپزخانه بیرون آمده و در راهروی مردان چرخ می‌زدم.
بیماری نمی‌بینم زیرا که همه در طبقه‌ی پایین بودند. مانند همیشه.
فکر فردا، مغزم را پر کرده است. فکر به آدونیس، تنها فکری‌ست که از فکر مرگم قوی‌تر است. به او که فکر می‌کنم، بدبختی فردا را از یاد می‌برم. نمی‌دانم این مرد غریبه، چطور در ذهنم رسوخ کرده‌ است. نکند علائم بلوغم در این سن تازه آشکار شده‌اند؟
صدای باز شدن یک در را می‌شنوم و سرم را سریعاً به عقب برمی‌گردانم. بعد از پنج ثانیه چشمانم با دیدن چشمان جنگلی‌اش رنگ حیرت و ذوق پیدا می‌کنند. حتی خدا هم برای تشبیه زیبایی این آدم، عاجز و ناتوان است. مطمئنم. چه حلال‌زاده! به دایی‌اش رفته است؟ اصلاً دایی دارد؟
- سلام.
تازه متوجه می‌شوم که بایستی سلام کنم. با صدایی آرام جوابش را می‌دهم. می‌گویم آرام اما به گمانم فقط ل*ب‌هایم اندکی تکان خورده باشند. کتابی با جلد آبی و الفبای روسی دستش است و متاسفانه توان خواندن عنوانش را ندارم‌؛ اما اشاره‌ای کوتاه به آن می‌کنم و سعی دارم با لحنی شوخ و صميمانه، نام را از زیر زبانش بیرون بکشم.
- به‌به! درگیر مطالعه‌ای؟
- می‌تونی از دیوارها رد شی؟
چه پاسخ صریح سوال‌هایم برایش دشوار است. من خود از بی‌پاسخ گذاشتن سوال‌ها تنفر دارم و او در این موضوع به شدت ماهر و توانمند است.
- نه با یکی از پرستارها اومده بودم.
دوباره سعی دارم بحث‌مان را به کتابی که در دستش است الصاق کنم.
- زبونش روسیه نه؟
- آره.
- باید حدس می‌زدم اسمت هم روسی باشه.
- اسمم روسی نیست.
لحنش سردتر از یخ است. توان شناختش را ندارم. گویی دارای دو روح و دو شخصیت است. گاه ابری و گاه بارانی. گاه آفتابی و گاه به تاریکی شب. با این‌حال، تیر خلاصم را می‌زنم.
- ولی روسی بلدی که کتاب روسی می‌خونی‌!
- الان مسئله‌ی مهمیه؟
- حق با توئه. مسئله‌ی مهم یه چیز دیگه‌ست.
شتاب زده دستم را اسیر دست مردانه‌اش می‌کنم و او را به سمت اتاقش می‌کشم. تقریباً به داخل هلش می‌دهم و در را از پشت سر می‌بندم. توان دیدن نگاهش را ندارم اما مطمئنم از این حرکت سریع و پیش‌بینی‌ نشده‌ام غافلگیر شده است. می‌دانم تا برگشت امیر زمان چندانی ندارم، پس سریع می‌گویم:
- کی قراره بری؟
- قراره برم؟
- آره، یکی از پرستارها می‌گفت.
جوابی از جانبش نمی‌شنوم. نکند حقیقت ندارد؟
- به جای این‌که از این و اون آمار منو بگیری به عمل فردات فکر کن. همون عملی که قراره توش بمیری!
نقطه ضعف به دستش داده‌ام. البته که داده‌ام. تنها چیزی که به وسیله‌اش می‌تواند از جواب سوال‌های مهمم در برود. از خوش‌شانسی‌‌ خودم و بدشانسی او، بلدم چگونه نقطه ضعف‌هایم را به نقطه قوت تبدیل کنم.
- خب می‌خوام قبل از این‌که بمیرم... .
هنوز از حرفم مطمئن نیستم.
- قبل از این‌که بمیرم... .
به خودم جرأت می‌دهم.
- یه سری کار انجام بدم. اونم، با تو.
خدایا کاش دو چشمِ اضافه داشتم تا حرکت چشمان گیج و زیبایش را بنگرم. کاش. می‌گویم:
- خب، مردم وقتی زمان مرگشونو می‌فهمن یه لیست قبل از مرگ آماده می‌کنن.
این بد است‌. اصلاً به چیزی که از دهانم در آمده فکر نکردم. چگونه ادامه‌اش دهم؟
- خب، تو الان لیست داری؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #18
چرا در ذهنم نقشه‌ام کامل‌تر بود و الان گویی چیزی مبهم است؟ معلوم است که ندارم. بی‌محابا می‌گویم:
- نه ولی الان می‌تونم بنویسم.
صدایش نزدیک‌تر و آرام‌تر می‌شود.
- و من چرا باید کمکت کنم؟
چشمانم در گوی‌های سبز او میخ شده و تن صدایم بی اختیار پایین می‌رود.
- پس کی باید کمکم کنه؟
مکث. گوی‌های سبز. تصویری که نمی‌خواهم هرگز عوض بشود. خدایا، برای اولین بار از داشتن بیماری‌ام خشنودم.
- منو قاطی این مسخره بازیا نکن. از اتاقم برو بیرون!
دلم از لحن بی‌تفاوت و دل سنگش می‌گیرد اما بنده سمج‌تر از این حرف‌هایم. می‌گویم:
- ببین، نمی‌دونم مشکلت چیه یا چرا این‌جایی. ولی توی زندگیم هیچ‌وقت دلیلی واسه زنده موندن نداشتم و الانم که قراره بمیرم، می‌خوام بدون حسرت کارهایی که نکردم بمیرم.
منتظر جوابش می‌مانم. نفس‌هایش را می‌شمرم. پنج، ده، پانزده. می‌توانم تا ابد به این شمارش ادامه دهم.
- سه تا.
ابروهایم را در هم می‌چینم‌.
- به دلیل کمبود وقت من و مرگ زودرس تو، فقط سه کار رو قبول می‌کنم.
جوابش کمی بیشتر از حد انتظارم بامزه است. بی‌اختیار با صدای بلند می‌خندم و می‌گویم:
- سه تا؟ غول چراغ‌جادویی؟
- شبیهشم؟
تو زیباترین شخصی هستی که تا به عمرم دیدم. با این‌که در زندگی‌ام، اشخاص بسیار کمی را دیده‌ام. پس معلوم است که نیستی.
- باشه، سه تا.
من که باشم که به درخواست‌های او برچسب رد بزنم؟
- خب، اولین کار... .
کمی مکث می‌کنم و مردد می‌گویم:
- برام یه نامه بنویس!
و باز کمی سکوت و پس از سکوت، صدای بم و پر آوای‌اش.
- مگه خودت بلد نیستی بنویسی؟
نه، نمی‌توانم بنویسم‌. حرکت دستم را نمی‌بینم.
- سه تا کار بود فقط!
در کسری از ثانیه صدای باز کردن کشو و کاغذ را می‌شنوم. لبخند می‌زنم. قلب سنگ‌دلش نیز گاهی می‌تواند مهربان باشد. می‌گویم:
- دست‌خطت خوبه؟
- مطمئن باش از دست‌خط نویسنده‌ی موردعلاقه‌ات بهتره.
- ببخشید که نوبادی خاطراتش رو از دوازده سالگیش نوشته. چه خبر از دست‌خط دوازده سالگی تو؟
متوجه می‌شوم که بر روی تخت نشسته و برگه آچار را روی یک کتاب، بر روی پایش گذاشته و خودکار به دست به چشمانم خیره شده است. حرف‌های چشمانش را می‌خوانم، منتظر است شروع کنم. می‌گویم:
- سلام.
و صدای خودکار به گوشم می‌خورد.
- اولین باره برات نامه می‌نویسم. شاید به خاطر اینه که هنوز به خاطر رفتاری که اون روز باهات داشتم حسرت می‌خورم.
قلبم کمی درد می‌کند. حرف‌هایم در آن جسم ماهیچه‌ای سنگینی کرده و این آزادی ناگهانی آن‌ها کار آسانی نیست. چطور او را به یاد آورم؟ چطور او را فراموش کنم؟ عاجزتر از آن چیزی‌ام که فکرش را می‌کنم، بی‌رحم‌تر از چیزی‌ام که فکرش را می‌کرد.
- شاید اگه اون حرف رو بهت نمی‌زدم و چنین رفتاری ازم سر نمی‌زد، پیشم بودی.
آن چهره‌ی آسیایی.
- امید، اگه یه روزی... .
چشمان مهربان‌اش.
- اگه یه روزی... .
و بغضی که می‌شکند و گلویم را رها می‌کند. اشک‌هایم بی‌صدا از گونه‌هایم می‌لغزند و روی لباس سفیدم می‌چکند و لکه‌های کوچکی از اندوه بر جای می‌گذارند.
صدای خش‌خش خودکار را نمی‌شنوم. ناگهان، با صدایی گرفته و غضبناک، انگار که می‌خواهم این سکوت را بشکنم و از حس معذب شدن دوری کنم، می‌غرم:
- چرا نمی‌نویسی؟
با لحنی که تنش و شاید نگرانی در آن موج می‌زند می‌گوید:
- حالتو مگه نمی‌بینی؟
لحنش تند است. شاید اخم کرده. شاید!
- مهم نیست تو بنویس. اگه یه روزی... .
و ناگاه ذهنم خالی می‌شود. حرف‌های قلبم کجا رفتند؟
- خب، اگه یه روزی؟
- نه یه روزی رو پاکش کن.
- با خودکار دارم می‌نویسم.
- خب خطش بزن.
- جلوه‌ش بد میشه.
- این نامه منه تو چرا جلوه‌ش برات مهمه؟
- چون دست خطم برام مهمه.
- باشه باشه، نمی‌خواد پاکش کنی.
در لجبازی حریفش نمی‌شوم. در این مورد شاید، بسیار برتر از من باشد. یادم رفت. داشتم گریه می‌کردم.
- خب، ادامه‌ش؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #19
و حرف‌هایی که با کمی تلخیص به مکان‌شان بازگشتند؛ آن هم در کنار بغضی که از بین رفته و دیگر گلویم را اذیت نمی‌کند. در عجبم؛ اما با صدایی آرام می‌گویم:
- اگه یه روزی توی اون دنیا ببینمت، یه دل سیر بغلت می‌کنم و می‌بوسمت. دیگه نمی‌ذارم ازم جدا شی و توی خونه‌ی بهشتی‌مون تا ابد زندگی می‌کنیم.
نفسی عمیق می‌کشم و ادامه می‌دهم:
- دوست داشتم این تصور واقعی باشه، ولی چیزهای عالی هیچ‌وقت واقعی نیستن.
دست‌هایم را محزون در پشت سرم می‌بندم.
- برای نوشتن این نامه خیلی دیر کردم و هر طور حساب می‌کنم، نمی‌تونم قبل از مرگم دوباره ببینمت. می‌دونی، شاید هیچ‌وقت نرسی، شاید زمانی که این نامه به دستت برسه منی نباشه.
اشک‌هایی که هنوز خشک نشده‌اند را با پشت دست می‌زدایم و می‌گویم:
- دوست دارم امیدوار باشم. ولی هیچ‌وقت امید همراه خوبی برام نبوده و هیچ‌وقت باهام نمونده، منظورمم مشخصه. با این‌که رفتنت تقصیر خودم شد، اما تو هم با حضور کمرنگت کم نامردی نکردی. اگه واقعاً روزی اومد که هم این نامه به دستت رسید و هم من زنده موندم، بیا باهم به شرق بریم. همون‌جایی که ازش اومدی. توی یه کلبه چوبی تا ابد با هم زندگی کنیم. امیدوارم تا ابد همه‌کسم بمونی. بدرود.
تمام شد. حال این جسم ماهیچه‌ای که در قفسه‌ی سینه‌ام جای گرفته، بارش خالی و تپیدن برایش آسان‌تر شده است.
- نمی‌دونستم عاشقی.
صدایش نرم‌تر از قبل است، شاید حتی با کمی احتیاط. حتی دوست دارم نام مغموم نیز بر رویش بگذارم، اما این‌ کار دگر کمی اغراق است. حرفش از سر ترحم است؟ یا شاید از سر همدلی؟ با خودم کلنجار می‌روم، سعی می‌کنم در تُن صدایش نشانی از دلسوزی پیدا کنم، اما چیزی مشخص نیست. با این‌حال می‌گویم:
- ممنونم ازت.
اما نمی‌گویم چقدر از این‌که برایم ارزش قائلی و به خواسته‌هایم اهمیت می‌دهی، قند در دلم آب می‌شود.
- خب آدرس رو بگو یادداشت کنم.
نه. عمراً چنین جهالتی کنم.
- نمی‌خواد. خودم می‌فرستمش.
- نمی‌خوای یه کار دیگه از سه تا کار حذف شه؟
می‌گویم:
- آره.
با این‌که دلیلش این نیست. دلیلش این است که می‌خواهم، حتی برای دلخوشی خودم هم که شده، سعی کنم حسادتش را برانگیزم. می‌خواهم ببینم، حتی ذره‌ای، حتی لحظه‌ای، آیا چیزی در نگاهش تغییر می‌کند؟ آیا اخمی، تغییری در تُن صدا، مکثی هرچند کوتاه، نشانه‌ای خواهد بود؟
اما همین حالا، در همین لحظه که این فکر را در ذهنم مرور می‌کنم، حقیقت مثل سیلی‌ای ناگهانی به صورتم می‌خورد. این کار هرگز شدنی نیست. چون او به من حسی ندارد. نه آن حس. نه آن‌قدر که چیزی درونش بلرزد، که دردی در نگاهش بجوشد، که بخواهد حسادت کند.
بگذریم. چه کودکانه بود این فکر، و چه ساده‌لوحانه است این امید.
- پس مغزت هم به این چیزا می‌رسه.
تعریف‌هایش هم با کنایه همراه است. چه شباهتی. شباهت به من. عجیب است، نه؟ انگار در او چیزی از خودم را می‌بینم. همین بازی با کلمات، همین پوشاندن احساسات پشت نقاب کنایه، همین تلاشی که می‌کنیم تا مبادا چیزی بیش از آنچه باید، برملا شود.
اما نمی‌دانم با دلم چه کرده. دست گذاشته روی اندامی که فکر می‌کردم دیگر وجود ندارد، روی چیزی که نباید تکان می‌خورد. بازی‌اش با واژه‌ها را می‌فهمم، اما بازی‌ای که با دل من می‌کند را نه. مهره‌ی مار به این می‌گویند؟
نفسی عمیق می‌کشم، انگار که دارم خودم را برای چیزی مهم آماده می‌کنم. بعد، با لحنی عادی، انگار که داریم درباره‌ی ساده‌ترین چیز دنیا حرف می‌زنیم، می‌گویم:
- خب، دومین کار... .
اما ناگهان، بی‌آنکه فکرش را کرده باشم، نگاه سرسری و نمایشی‌ای به اطراف می‌اندازم و چیزی که حتی برای خودم هم غیرمنتظره است، از دهانم بیرون می‌پرد:
- به نظرت می‌تونیم بریم بیرون؟
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #20
و این‌بار قبل از گفتنش، خوب به آن فکر کرده‌ام. پیشاپیش جوابش را می‌دانم. محال است. محال ممکنه. اما باز هم پرسیدم. چرا؟ شاید برای اینکه هنوز هم، ته دلم، جایی برای امید مانده. هرچند کوچک، هرچند احمقانه.
- دوست نداری بریم بیرون؟
- تا حالا نرفتم.
- بیرون؟
- مشهد.
چه شباهتی! من هم نرفته‌ام. در واقع، خیلی جاها نرفته‌ام. آدم‌های زیادی هم ندیده‌ام. زندگی من همیشه محدود بوده به یک چهاردیواری. اول، دیوارهای یتیم‌خانه. بعد، دیوارهای مدرسه‌ی شبانه‌روزی. حالا هم که اینجا هستم، تنها چیزی که تغییر کرده، شکل و جنس دیوارهاست، نه چیزی بیشتر.
- خب پس بلند شو.
دستم را به طرفش دراز می‌کنم. سعی می‌کنم لبخند بزنم، طوری که انگار از چیزی نمی‌ترسم، که انگار این فقط یک ماجراجویی ساده است، نه یک دیوانگی خطرناک. با لحنی که قرار است شجاعانه باشد، می‌گویم:
- بیا از این روانی‌خونه بزنیم بیرون!
- که تو بمیری و منم منتقل کنن به یه جای وحشتناک‌تر؟
چشم می‌چرخانم. این هم از آن جواب‌هایی بود که می‌دانستم می‌شنوم. اما هنوز هم امیدوارم. هنوز هم سعی دارم قانعش کنم.
- عیب نداره، تهش یه ساعته دیگه. فکر نمی‌کردم در این حد ترسو باشی!
- واسه تویی که قراره بمیری معلومه که ترس چیزی نیست. ولی من تازه از اون جای وحشتناک‌تر اومدم و حالاحالاها هم قصد برگشت ندارم.
چیزی در لحنش هست. چیزی سنگین، چیزی واقعی. برای لحظه‌ای، سوالی که در ذهنم شکل می‌گیرد، فقط از روی کنجکاوی نیست. از روی چیزی عمیق‌تر است.
- مگه چیکار کردی که بردنت به یه جای وحشتناک و الانم این‌جایی؟
جوابش کوتاه و مستقیم است.
- آدم کشتم.
متعجب نشدم. به او می‌خورد. از همان اول می‌خورد. شاید این اولین جمله‌ی او باشد که باورش می‌کنم، بی هیچ شکی.
- جداً؟
منتظرم ببینم چطور جواب می‌دهد. آیا توضیحی می‌دهد؟ آیا می‌خندد؟ آیا جزئیات می‌گوید؟ یا فقط همان یک جمله‌ی کوتاه را می‌گذارد میان ما، مثل سنگی که ناگهان در برکه‌ای آرام افتاده باشد؟
اما سکوت می‌کند. تازه فهمیدم! از قاتل‌های مسکوت خوشم می‌آید.
- آدونیس؟
چه آوردن نامش بر زبانم حس سرخوشی دارد. از بس زیباست.
- پیوند، چی از جونم می‌خوای؟
چه نامم از زبان او زیباست. حتی زمانی که کلافه است.
- می‌خوام که ببرمت بیرون.
- و منم نمی‌خوام برم بیرون!
پریشانم کرده است. ناگاه لحن و صدایم بچگانه می‌شود:
- بی‌خیال، خیلی خوش می‌گذره.
- به تو شاید ولی به من نه.
- با یه ساعت نبود من و تو آب از آب تکون نمی‌خوره.
- ببخش که تو همین یه ساعت تنها جایی که می‌تونیم بریم قبرستونه!
سری تکان می‌دهم و ل*ب‌هایم را به هم می‌فشارم. این حجم از آدرنالین بدون‌ شک دردسر بزرگی برایم درست خواهد کرد؛ اما برای شخص پا به مرگی جز من، بی‌پروایی ساده‌ترین جزء بی‌فکری است. کج‌خندی می‌زنم و می‌گویم:
- پس بریم تا قطعه‌م رو انتخاب کنم!
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین