• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
سرم رو تکون می‌دم و لباس رو ازش می‌گیرم و سر جاش آویزونش می‌کنم. یکی از معدود لباس‌های آستین‌بلندی رو که دارم از چوب‌لباسی درمیارم.
ـ اینو دوست دارم.
نگاهش به لباسی می‌افته که اول انتخاب کرده بود. لباس رو از چوب‌لباسی درمیاره و با حرکتی تند به طرفم می‌گیره.
ـ ولی من می‌خوام تو اینو بپوشی.
لباس رو محکم به طرفش پس می‌دم.
ـ من نمی‌خوام اونو بپوشم، می‌خوام اینو بپوشم.
ـ نه. من دارم پول شام رو می‌دم، پس حق دارم انتخاب کنم موقع غذا خوردن به چی خیره بشم.
ـ پس خودم پول شام رو می‌دم و همون لباسی رو می‌پوشم که دلم می‌خواد.
ـ پس منم سر قرارت قالِت می‌ذارم و می‌رم چیپوتله.
با کلافگی ناله‌ای می‌کنم.
ـ فکر کنم داریم برای اولین بار به‌عنوان یه زوج دعوا می‌کنیم.
لبخند می‌زنه و دستی رو که لباس انتخابیش توشه، به طرفم دراز می‌کنه.
ـ اگه قبول کنی امشب این لباس رو بپوشی، می‌تونیم همین الان، توی همین کمد، با هم آشتی کنیم.
دست‌بردار نیست؛ اما من اون لباس لعنتی رو نمی‌پوشم. اگه لازم باشه، از صداقت به‌عنوان برگ برنده استفاده می‌کنم.
آهی از سر کلافگی می‌کشم.
ـ مامانم پارسال این لباس رو برام خرید، وقتی توی مرحلهٔ «بیاید فالون رو درست کنیم» بود. اما اصلاً نمی‌دونست که من چقدر از بودن توی پوست خودم احساس ناراحتی می‌کنم. پس لطفاً دیگه ازم نخواه این لباس رو بپوشم، چون با لباس‌هایی که بدنم رو بیش از حد نمایان نمی‌کنن، خیلی راحت‌ترم. دوست ندارم باعث بشم بقیه معذب بشن و اگه همچین لباسی بپوشم، وقتی نگاهم می‌کنن، احساس بدی بهشون دست می‌ده.
فک بن منقبض می‌شه. نگاهش رو ازم می‌گیره و به لباسی که توی دستشه خیره می‌شه.
ـ باشه.
این رو خیلی ساده می‌گه و لباس رو روی زمین می‌اندازه.
بالاخره!
ـ اما این تقصیر خودته که مردم از نگاه کردن بهت احساس ناراحتی می‌کنن.
با شنیدن این حرف، حتی تلاشی هم برای پنهان کردن نفس بریده‌ام نمی‌کنم. این اولین حرفیه که امروز از بن می‌شنوم و باعث می‌شه احساس کنم پدرم داره باهام حرف می‌زنه. دروغ چرا، حرفش بهم برمی‌خوره. احساس می‌کنم گلوم داره ورم می‌کنه و راه نفسم رو می‌بنده، برای همین گلوم رو صاف می‌کنم.
آروم می‌گم:
ـ این حرفت خیلی قشنگ نبود.
بن یک قدم به من نزدیک‌تر می‌شه.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
کمدم همین‌جوری هم به‌اندازهٔ کافی کوچیکه. مطمئناً لازم نیست بن از این هم نزدیک‌تر بهم وایسه؛ مخصوصاً بعد از حرف به این دردناکی که همین الان زد.
ـ این حقیقته.
چشم‌هام رو می‌بندم؛ چون یا باید همین کار رو بکنم یا به دهانی خیره بشم که داره این حرف‌های نفرت‌انگیز رو به زبون می‌آره.
نفسی عمیق می‌کشم تا آروم بشم؛ اما وقتی انگشت‌هاش به موهایی که جلوی صورتم ریخته برخورد می‌کنن، نفسم بند میاد. این تماس فیزیکی غیرمنتظره باعث می‌شه چشم‌هام رو محکم‌تر روی هم فشار بدم. احساس می‌کنم چقدر احمقم که مجبورش نمی‌کنم بره یا حداقل از کمد بیرونش نمی‌کنم.
اما نمی‌دونم چرا، انگار نه می‌تونم حرکت کنم، نه حرف بزنم؛ حتی نمی‌تونم نفس بکشم.
موهام رو از روی پیشونیم کنار می‌زنه و انگشت‌هاش رو لای موهام می‌کشه تا دیگه جلوی صورتم نریخته باشن.
ـ موهات رو این‌طوری درست می‌کنی چون نمی‌خوای مردم چیز زیادی ازت ببینن. لباس‌های آستین‌بلند و پیراهن‌های یقه‌دار می‌پوشی، چون فکر می‌کنی این کار کمکت می‌کنه؛ اما این‌طور نیست.
حس می‌کنم حرف‌هاش به مشت‌هایی تبدیل می‌شن که مستقیم توی شکمم فرود میان. صورتم رو از دستش عقب می‌کشم؛ اما چشم‌هام رو همچنان بسته نگه می‌دارم. احساس می‌کنم ممکنه دوباره گریه‌م بگیره و برای یه سالگرد مسخره، به‌اندازهٔ کافی گریه کردم.
ـ فالن، مردم وقتی بهت نگاه می‌کنن، به‌خاطر زخم‌هات معذب نمی‌شن. اونا معذب می‌شن چون تو باعث می‌شی احساس کنن نگاه کردن بهت کار اشتباهیه و باور کن، تو از اون آدم‌هایی هستی که مردم دلشون می‌خواد بهشون خیره بشن.
حس می‌کنم نوک انگشت‌هاش به‌آرومی روی خط فکم کشیده می‌شن و ناخودآگاه از جا می‌پرم.
ـ استخوان‌بندی فوق‌العاده‌ای داری. می‌دونم تعریف عجیبیه، اما حقیقته.
انگشت‌هاش از روی فکم کنار می‌رن و به‌آرومی روی چونه‌م حرکت می‌کنن تا به ل*ب‌هام می‌رسن.
ـ و ل*ب‌هات... مردها بهشون خیره می‌شن چون زیباست. زن‌ها هم از روی حسادت بهشون خیره می‌شن، چون اگه ل*ب‌هایی به رنگ ل*ب‌های تو داشتن، دیگه هیچ‌وقت مجبور نبودن رژلب بخرن!
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
صدایی از گلوم بیرون میاد که چیزی بین خنده و گریه‌ست؛ اما هنوز جرئت نمی‌کنم بهش نگاه کنم. مثل چوب خشک، بی‌حرکت موندم و با خودم فکر می‌کنم دفعه‌ی بعد قراره کجام رو لمس کنه. بعدش قراره چی بگه؟
ـ توی تمام عمرم فقط یه دختر دیگه رو دیدم که موهاش به بلندی و زیبایی موهای تو بود؛ ولی قبلاً درباره‌ی ابیتا بهت گفتم. فقط خواستم بدونی که اون، با وجود این‌که زیبا بود، اصلاً به پای تو نمی‌رسه.
دست‌هاش رو حس می‌کنم که بالا میان و موهام رو پشت شونه‌هام کنار می‌زنن.
اون‌قدر بهم نزدیکه که می‌دونم می‌تونه بالا و پایین رفتن اغراق‌آمیز قفسه‌ی سینه‌م رو ببینه. اما خدای من، یهو نفس کشیدن برام واقعاً سخت می‌شه؛ انگار نسبت به پنج دقیقه پیش، ده هزار فوت بالاتر از سطح دریا قرار دارم.
ـ فالن.
با لحنی آمرانه صدام می‌زنه تا توجهم رو جلب کنه. انگشت‌هاش به چونه‌م می‌رسن و صورتم رو بالا می‌گیرن. وقتی چشم‌هام رو باز می‌کنم، می‌بینم خیلی نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم. با نگاهی نافذ بهم خیره شده.
ـ مردم دلشون می‌خواد بهت خیره بشن. باور کن، منم یکی از اون آدم‌هام. اما وقتی همه‌چیز تو فریاد می‌زنه «نگاه نکن»، معلومه که مردم هم دقیقاً همین کار رو می‌کنن. تنها کسی که براش چند تا جای زخم روی صورتت مهمه، خودتی.
دلم می‌خواد باورش کنم؛ بیشتر از هر چیزی. اگه می‌تونستم تمام حرف‌هاش رو باور کنم، شاید زندگیم برام خیلی بیشتر از چیزی که الان هست ارزش پیدا می‌کرد. اگه حرف‌هاش رو باور می‌کردم، شاید فکر دوباره تست بازیگری دادن این‌قدر مضطربم نمی‌کرد. شاید داشتم دقیقاً همون کاری رو می‌کردم که مادرم می‌گه یه دختر توی سن من باید انجام بده: کشف کردن این‌که واقعاً کی هستم، به‌جای این‌که از خود واقعیم پنهون بشم.
اصلاً من حتی برای خودم هم لباس نمی‌پوشم. لباس‌هایی رو انتخاب می‌کنم که فکر می‌کنم دیگران ترجیح می‌دن تنم ببینن.
نگاه بن روی لباسم می‌افته و برای اولین بار متوجه می‌شم که اون هم به همون سختی من نفس می‌کشه. دستش رو بالا میاره و با انگشت‌هاش دکمه‌ی بالایی لباسم رو لمس می‌کنه و بازش می‌کنه. نفس تندی به درون می‌کشم. نگاه اون حتی لحظه‌ای از لباسم جدا نمی‌شه و نگاه من هم از صورتش. وقتی انگشت‌هاش رو به سمت دکمه‌ی دوم می‌بره، قسم می‌خورم که نفس لرزونی می‌کشه.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
نمی‌دونم داره چی‌کار می‌کنه و وحشت دارم از این‌که بن قراره اولین کسی باشه که می‌بینه زیر این پیراهن چه خبره؛ اما هرچی فکر می‌کنم، نمی‌تونم کلمه‌ای پیدا کنم که باهاش جلوش رو بگیرم.
وقتی دکمه‌ی دوم رو باز می‌کنه، می‌ره سراغ دکمه‌ی سوم.
قبل از این‌که دکمه‌ی سوم رو باز کنه، چشم‌هاش رو بالا میاره و به چشم‌هام نگاه می‌کنه. به نظر می‌رسه اون هم به‌اندازه‌ی من ترسیده. تا وقتی به آخرین دکمه می‌رسه، چشم از هم برنمی‌داریم. وقتی اون دکمه هم باز می‌شه، به پیراهنم نگاه می‌کنم.
فقط یه نوار باریک از پوستم بالای نافم دیده می‌شه، برای همین هنوز واقعاً احساس نمی‌کنم که در معرض دید قرار گرفتم. اما چیزی نمونده که این احساس بهم دست بده، چون دست‌هاش رو به‌آرومی به سمت بالای پیراهنم می‌بره. قبل از اینکه حرکت بعدیش رو انجام بده، دوباره چشم‌هام رو محکم می‌بندم.
نمی‌خوام وقتی می‌بینه چه بخش بزرگی از بدنم سوخته، حالت چهره‌ش رو ببینم. دقیق‌تر بگم، بیشترِ سمت چپ بدنم سوخته. چیزی که وقتی به گونه‌م نگاه می‌کنه می‌بینه، در مقایسه با چیزی که زیر لباس‌هامه، فقط بخش کوچکی از ماجراست.
حس می‌کنم پیراهنم رو باز می‌کنه و هرچه بخش بیشتری از بدنم در معرض دیدش قرار می‌گیره، سخت‌تر می‌تونم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. بدترین زمان ممکنه که احساساتی بشم، اما خب، انگار اشک‌ها هیچ‌وقت به انتخاب زمان مناسب شهرت نداشتن.
صدای نفس کشیدنش کاملاً به گوش می‌رسه. وقتی پیراهنم رو کاملاً باز می‌کنه، صدای نفسِ ناگهانیی رو هم می‌شنوم که با دیدن بدنم به درون می‌کشه. دلم می‌خواد با تمام قدرت هُلش بدم بیرون کمد، در رو ببندم و خودم رو پنهان کنم؛ اما این دقیقاً همون کاریه که توی دو سال گذشته انجام داده‌م. برای همین، به دلایلی که خودم هم نمی‌تونم توضیح بدم، ازش نمی‌خوام دست نگه داره.
بن پیراهن رو از روی شونه‌هام درمیاره و به‌آرومی در طول بازوهام پایین می‌کشه. بعد، پارچه رو از روی دست‌هام رد می‌کنه تا بالاخره روی زمین می‌افته. تماس دست‌هاش رو با دست‌هام حس می‌کنم و از شدت خجالت نمی‌تونم تکون بخورم؛ چون دقیقاً می‌دونم همین حالا که داره نگاهم می‌کنه، چه چیزی می‌بینه.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
انگشت‌هاش رو روی دست‌هام و مچ‌هام به سمت بالا حرکت می‌ده؛ درست همون لحظه‌ای که اولین قطره‌ی اشک روی گونه‌م می‌چکه، اما اشک‌هام هم باعث نمی‌شن دست از کار بکشه. وقتی دست‌هاش رو در امتداد ساعدهام بالا می‌بره، بیشتر پوستم مورمور می‌شه. به‌جای این‌که انگشت‌هاش رو تا شونه‌هام بالا بکشه، مکث می‌کنه. هنوز جرئت نمی‌کنم چشم‌هام رو باز کنم.
حس می‌کنم پیشونیش رو به‌آرومی به پیشونیم تکیه می‌ده. این‌که اون هم به‌اندازه‌ی من نفس‌های سنگین می‌کشه، تنها چیزیه که توی اون لحظه بهم آرامش می‌ده.
وقتی دست‌هاش به همون قسمت می‌رسن، دلم توی سینه فشرده می‌شه.
این دیگه داره از حد می‌گذره.
خیلی بیشتر از حد. خیلی بیشتر از حد. خیلی بیشتر از حد. اما تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که نفس عمیقی بکشم و چیزی نگم؛ چون با وجود این‌که از ته دل می‌خوام دست نگه داره، احساس می‌کنم... قصدش از درآوردن لباسم لذت بردن نیست. نمی‌دونم دقیقاً داره چه‌کار می‌کنه؛ اما اون‌قدر خشکم زده که نمی‌تونم چیزی بپرسم.
نفس بکش، فالن. نفس بکش. ریه‌هات به هوای تازه نیاز دارن.
پیشونیش هنوز به پیشونیم تکیه داره و می‌تونم برخورد نفس‌هاش رو روی ل*ب‌هام حس کنم. بااین‌حال، حدس می‌زنم چشم‌هاش کاملاً بازن و به فضای بینمون خیره شده؛ داره حرکت دست‌هاش رو هنگام پایین کشیدن زیپ لباسم تماشا می‌کنه.
وقتی زیپ تا انتها پایین میاد، دست‌هاش رو به‌آرومی حرکت می‌ده تا بتونه لباس رو از تنم بیرون بیاره؛ رفتارش اون‌قدر عادیه که باورم می‌شه لمس زخم‌های سمت چپ بدنم هم ذره‌ای ناراحتش نمی‌کنه.
نفس‌هاش رو روی پوستم حس می‌کنم؛ تا این‌که درست در نزدیکی شکمم متوقف می‌شه، بی‌آن‌که حتی یک‌بار ل*ب‌هاش با پوستم تماس پیدا کنن.
وقتی شلوارم به پاهام می‌رسه، یکی‌یکی پا‌هام رو ازش بیرون می‌کشم.
واقعاً نمی‌دونم بعدش قراره چه اتفاقی بیفته. بعدش چی می‌شه؟
چشم‌هام هنوز بسته‌ان و هیچ تصوری ندارم که ایستاده، زانو زده یا ازم دور شده.
می‌گه:
ـ دست‌هات رو ببر بالا.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
صداش خش‌دار و نزدیکه و اون‌قدر غافلگیرم می‌کنه که بی‌اختیار چشم‌هام رو باز می‌کنم. درست مقابلم ایستاده و لباسی رو که کمی قبل روی زمین انداخته بود، توی دستش گرفته.
بهش نگاه می‌کنم و اصلاً انتظار ندارم چنین حالتی رو روی چهره‌ش ببینم. نگاهش اون‌قدر پرشور و نافذه که انگار به‌سختی داره جلوی خودش رو می‌گیره تا لباس‌های باقی‌مونده‌م رو از تنم بیرون نیاره.
گلوش رو صاف می‌کنه.
ـ فالن، لطفاً دست‌هات رو ببر بالا.
دست‌هام رو بالا می‌برم. لباس رو بالای سرم می‌گیره و به‌آرومی از روی بازوهام پایین می‌کشه. لباسم رو از سرم رد می‌کنه و همچنان پایین می‌کشه تا روی تنم قرار بگیره. بعد، پارچه رو روی انحنای بدنم مرتب می‌کنه. وقتی لباس بالاخره درست روی تنم می‌شینه، موهام رو بلند می‌کنه و می‌ذاره روی پشتم بریزن.
نیم‌قدم عقب می‌ره و از بالا تا پایین براندازم می‌کنه. گلوش رو صاف می‌کنه، اما وقتی حرف می‌زنه، صداش هنوز گرفته و خش‌داره.
با لبخندی آروم و تدریجی می‌گه:
ـ لعنتی، چقدر قشنگه! تازه قرمزه.
قرمز؟
به لباسم نگاه می‌کنم؛ اما رنگش قطعاً سیاهه.
برای این‌که منظورش رو روشن کنه، می‌گه:
ـ تاپ زیر لباست قرمز بود.
ناگهان خنده‌م می‌گیره؛ اما صدایی که از گلوم بیرون میاد، بیشتر شبیه گریه‌ای لرزونه. همون موقع متوجه می‌شم که اشک‌هام هنوز روی گونه‌هام جارین. دست‌هام رو روی صورتم می‌ذارم و سعی می‌کنم پاکشون کنم؛ اما اشک‌ها همچنان سرازیر می‌شن.
باورم نمی‌شه که بن فقط برای این‌که چیزی رو بهم ثابت کنه، لباسم رو از تنم درآورد. باورم نمی‌شه که خودم هم اجازه دادم این کار رو بکنه.
حالا دقیقاً می‌فهمم بن وقتی گفت حضور در برابر حماقت و بی‌منطقی، کنترل خشمش رو براش دشوار می‌کنه، منظورش چی بود. اون فکر می‌کنه ناامنی‌ها و تردیدهای من درباره‌ی خودم بی‌معنین و خودش تصمیم گرفته این موضوع رو بهم ثابت کنه.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
بن یه قدم جلو میاد و دست‌هاش رو دورم حلقه می‌کنه. بودن کنار اون، از هر نظر آرامش‌بخش و گرمه و من اصلاً نمی‌دونم باید چه واکنشی نشون بدم. یکی از دست‌هاش رو پشت سرم می‌ذاره و صورتم رو به سینه‌ش می‌فشاره.
حالا دارم به مسخره بودن اشک‌هام می‌خندم؛ آخه کی این‌طوری گریه می‌کنه؟ کی وقتی یه پسر برای اولین بار لباسش رو از تنش درمیاره، گریه‌ش می‌گیره؟
بن می‌گه:
ـ این دیگه یه رکورده!
من رو از خودش فاصله می‌ده تا بتونه از بالا بهم نگاه کنه.
ـ هنوز سه ساعت از شروع را*ب*طه‌مون نگذشته، دوست‌دخترم رو به گریه انداختم!
دوباره می‌خندم، بعد صورتم رو به سینه‌ش تکیه می‌دم و من هم بغلش می‌کنم. آخه چرا دو سال پیش، همون لحظه‌ای که توی بیمارستان به هوش اومدم، بن کنارم نبود؟ چرا باید دو سال تمام می‌گذشت تا بالاخره ذره‌ای اعتمادبه‌نفس پیدا کنم؟
یکی دو دقیقه‌ی دیگه هم در حالی می‌گذره که سعی می‌کنم احساسات غیرقابل‌کنترلم رو مهار کنم. بالاخره اون‌قدر آروم می‌شم که متوجه بوی نه‌چندان خوشایند بن می‌شم؛ مخصوصاً حالا که صورتم رو به تی‌شرتی چسبوندم که دو روزه تنشه.
یه قدم عقب می‌رم و دوباره انگشت‌هام رو زیر چشم‌هام می‌کشم. دیگه گریه نمی‌کنم؛ اما مطمئنم حالا ریمل همه‌جای صورتم پخش شده.
می‌گم:
ـ این لباس مسخره رو فقط به یه شرط می‌پوشم؛ اول باید بری خونه و دوش بگیری.
لبخندش پررنگ‌تر می‌شه.
ـ این از قبل هم جزو برنامه‌م بود.
چند لحظه‌ی دیگه هم در سکوت می‌مونیم، اما بعد دیگه حتی یک ثانیه هم نمی‌تونم موندن توی این کمد رو تحمل کنم. دست‌هام رو به شونه‌هاش فشار می‌دم و به‌زور از کمد بیرونش می‌کنم و به سمت اتاق‌خواب هلش می‌دم.
بهش می‌گم:
ـ الان نزدیک ساعت چهاره. ساعت شش برگرد؛ تا اون موقع لباس پوشیدم و آماده‌ی رفتنم.
به سمت در اتاق‌خوابم می‌ره؛ اما قبل از بیرون رفتن دوباره رو به من می‌کنه.
ـ می‌خوام امشب موهات رو بالا ببندی.
می‌گم:
ـ از شانست سوءاستفاده نکن!
می‌خنده.
ـ پس شانس به چه دردی می‌خوره، اگه قرار نباشه ازش استفاده کنم؟
به در اشاره می‌کنم.
ـ برو! دوش بگیر و تا اون موقع اصلاح هم بکن.
در رو باز می‌کنه و در حالی که عقب‌عقب می‌ره، از اتاق بیرون می‌ره.
ـ اصلاح کنم، آره؟
با خنده‌ای کلافه می‌گم:
ـ برو!
در رو می‌بنده؛ اما هنوز می‌تونم صدای حرف زدنش با امبر و گلن رو بشنوم؛ درست از همون لحظه‌ای که وارد پذیرایی می‌شه.
ـ قرمزه! تاپش قرمزه!
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
«بن»
چه غلطی دارم می‌کنم؟
فالن داره می‌ره نیویورک. فقط یه شامه. همین!
ولی جدی، چه غلطی دارم می‌کنم؟ اصلاً نباید این کار رو بکنم.
یه شلوار جین می‌پوشم و به سمت کمدم می‌رم تا یه پیراهن تمیز پیدا کنم.
درست وقتی پیراهن رو از سرم رد می‌کنم، در با شدت باز می‌شه.
ـ سلام! چه عجب، بالاخره یه بار هم که شده اومدی خونه!
کایل درحالی‌که به چارچوب در تکیه داده، این رو می‌گه.
خدایا، الان نه!
ـ امشب می‌خوای با من و جوردن شام بخوری؟
ـ نمی‌تونم. قرار دارم.
به سمت میز دراورم میرم و ادکلنم رو برمی‌دارم. باورم نمی‌شه فالن با اون بویی که امروز می‌دادم، داوطلبانه این‌قدر بهم نزدیک شده بود. یکم خجالت‌آوره.
ـ آهان، واقعاً؟ با کی؟
کیف پولم رو از روی دراور برمی‌دارم و کاپشنم رو هم برمی‌دارم.
ـ با دوست‌دخترم.
کایل می‌خنده و من از کنارش رد می‌شم و به سمت راهرو می‌رم.
ـ دوست‌دختر؟
می‌دونه من اهل دوست‌دختر داشتن نیستم، برای همین دنبالم میاد تا بیشتر از زیر زبونم حرف بکشه.
ـ می‌دونی اگه به جوردن بگم با دوست‌دخترت قرار داری، اون‌قدر ازم سؤال‌پیچت می‌کنه که سرم منفجر می‌شه. بهتره یه چیزی بهم بگی که بتونم باهاش سر و ته قضیه رو هم بیارم.
می‌خندم. راست می‌گه؛ دوست‌دخترش عاشق اینه که همه‌چیز رو درباره‌ی همه بدونه. نمی‌دونم چرا، ولی از وقتی قراره با ما زندگی کنه، فکر می‌کنه ما همین الان هم یه خانواده‌ایم. تازه، وقتی پای خانواده وسط باشه، جوردن از همیشه فضول‌تر می‌شه.
کایل تا بیرون خونه و تمام مسیر رو تا ماشینم دنبالم میاد.
قبل از این‌که بتونم در ماشین رو ببندم، دستش رو می‌ذاره روش.
ـ می‌دونم دیشب کجا بودی.
دست از تلاش برای بستن در می‌کشم و خودم رو روی صندلی رها می‌کنم.
باز شروع شد!
ـ می‌دونی که دوست‌دخترت دهن‌لقه، نه؟
به در ماشین تکیه می‌ده و درحالی‌که دست‌هاش رو روی سینه‌ش جمع کرده، از بالا بهم خیره می‌شه.
ـ جوردن نگرانته بن. هممون نگران توییم.
ـ خوبم. خودت می‌بینی. حالم خوب می‌شه.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
کیلی چند لحظه توی سکوت بهم خیره می‌شه. دلش می‌خواد این بار حرفم رو باور کنه، اما اون‌قدر بهش قول دادم که حالم خوب می‌شه، دیگه حرفم رو باور نمی‌کنه. حق هم داره؛ اما خبر نداره که این بار واقعاً فرق می‌کنه.
بالاخره بی‌خیال می‌شه و بدون این‌که حرف دیگه‌ای بزنه، در ماشین رو می‌بنده. می‌دونم فقط می‌خواد کمکم کنه؛ اما نیازی به کمکش ندارم. اوضاع واقعاً قراره تغییر کنه. از همون لحظه‌ای که امروز چشمم به فالن افتاد، این رو با تمام وجودم می‌دونستم.
***
حدود ساعت پنج و پنج دقیقه عصر به در خونه‌ش می‌رسم. زود اومدم، اما خب، همون‌طور که گفتم... فالن داره می‌ره نیویورک و دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش.
حتی پنجاه‌وپنج دقیقه بیشتر کنار فالن بودن هم به‌اندازه‌ای که دلم می‌خواد، کافی نیست.
تقریباً به محض این‌که در می‌زنم، در باز می‌شه. امبر با لبخند پهنی نگاهم می‌کنه و می‌ره کنار.
ـ به‌به! سلام به دوست‌پسر فالن که تا حالا حتی اسمش رو هم نشنیده بودم!
به کاناپه اشاره می‌کنه.
ـ بشین. فالن توی حمومه.
نگاهی به کاناپه می‌ندازم و بعد به راهرویی که به اتاق‌خواب فالن ختم می‌شه.
ـ فکر نمی‌کنی به کمک من احتیاج داشته باشه؟
امبر می‌خنده، اما به همون سرعت، لبخندش محو می‌شه و قیافه‌ش جدی می‌شه.
ـ نه. بشین.
گلن روی کاناپه‌ای نشسته که درست روبه‌روی کاناپه‌ایه که مجبورم روش بشینم. با سر بهش سلام می‌کنم و اون در جواب، یکی از ابروهاش رو با حالتی هشدارآمیز بالا می‌بره.
فکر کنم این همون لحظه‌ایه که فالن درباره‌ش بهم هشدار داده بود.
امبر از پذیرایی رد می‌شه و کنار گلن می‌شینه.
ـ فالن بهم گفته نویسنده‌ای؟
سرم رو تکون می‌دم.
ـ بنِ نویسنده! خودمم.
درست قبل از این‌که سؤال دومش رو بپرسه، فالن ناگهان توی ورودی راهرو ظاهر می‌شه.
ـ سلام! فکر کردم صداتون رو از این‌جا شنیدم.
اصلاً به نظر نمی‌رسه که همین الان از حموم اومده باشه. برمی‌گردم سمت امبر و اون در جواب، شونه‌هاش رو بالا می‌اندازه.
ـ خب، نمی‌تونی منو به خاطر تلاشم سرزنش کنی!
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
بلند می‌شم و به سمت راهرو می‌رم. به امبر اشاره می‌کنم، اما نگاهم به فالنه.
ـ هم‌اتاقیت خیلی موذیه!
فالن می‌گه:
ـ آره، همین‌طوره و تو یه ساعت زودتر اومدی.
ـ پنجاه و پنج دقیقه.
ـ فرقی نمی‌کنه.
ـ چرا، می‌کنه.
برمی‌گرده و درحالی‌که به سمت عقب حرکت می‌کنه، از در اتاق خوابش رد می‌شه.
ـ بن، واقعاً از جر و بحث کردن باهات خسته شدم.
به سمت حمامی می‌ره که کنار اتاق خوابشه.
ـ همین الان جمع کردن وسایلم تموم شد. هنوز حتی آماده شدنم رو هم شروع نکردم.
دوباره سر جای قبلیم روی تختش می‌شینم.
ـ نگران نباش. من که دیگه حسابی راحت نشستم.
دستم رو دراز می‌کنم و کتابی رو از روی پاتختی برمی‌دارم.
ـ تا وقتی کارت تموم بشه، کتاب می‌خونم.
سرش رو از لای در حموم بیرون می‌آره و به کتابی که توی دستمه نگاه می‌کنه.
ـ حواست باشه. کتاب خوبیه. ممکنه نظرت رو درباره‌ی نوشتن یه رمان عاشقانه عوض کنه.
بینیم رو جمع می‌کنم و سرم رو به نشونه‌ی مخالفت تکون می‌دم. می‌خنده و دوباره به داخل حموم برمی‌گرده.
صفحه‌ی اول کتاب رو باز می‌کنم، با این انتظار که فقط یه نگاهی بهش بندازم و سرسری بخونمش. اما قبل از این‌که بفهمم چی شده، می‌بینم رسیدم به صفحه‌ی دهم.
صفحه‌ی هفدهم.
صفحه‌ی بیستم.
صفحه‌ی سی‌وهفتم.
خدایا، این کتاب عین مواد مخدر می‌مونه!
ـ فالن؟
از داخل حموم جواب می‌ده:
ـ جانم؟
ـ این کتاب رو تموم کردی؟
ـ نه.
ـ خب، باید قبل از این‌که بری نیویورک تمومش کنی تا بتونی بهم بگی آیا دختره می‌فهمه که اون واقعاً برادرشه یا نه.
فالن در یک چشم به هم زدن دوباره توی چارچوب در ظاهر می‌شه.
ـ چی؟
با صدای بلند فریاد می‌زنه:
ـ اون برادرشه؟
لبخند دندون‌نمایی می‌زنم.
ـ اوکی گرفتم!
چشم‌هاش رو می‌چرخونه و دوباره به داخل حموم برمی‌گرده. خودم رو مجبور می‌کنم دیگه کتاب نخونم و اون رو یه گوشه می‌ندازم.
به اطراف اتاق فالن نگاه می‌کنم. اتاقش نسبت به یک ساعت پیش که این‌جا بودم، حسابی تغییر کرده. تمام عکس‌هاش رو از روی پاتختی برداشته و من قبلاً حتی فرصت نکرده بودم درست‌وحسابی نگاهشون کنم. کمد لباس‌هاش تقریباً خالیه و فقط چند تا جعبه روی زمین باقی مونده.
البته وقتی وارد شدم، متوجه شده بودم که هنوز اون لباس تنشه. امیدوار بودم قبل از این‌که فرصت کنم جلوی این کار رو بگیرم، نظرش عوض نشه و لباس رو توی چمدون نذاره.
از گوشه‌ی چشمم متوجه حرکتی می‌شم، برای همین نگاهی به سمت حموم می‌ندازم. فالن توی چارچوب در ایستاده.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

بالا