• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
شروع می‌کنم توی ذهنم لباس‌هاش رو از تنش درآوردن و نه از جنبه‌ی جنسی. فقط کنجکاوم. واقعاً کنجکاوم، چون نمی‌تونم دست از خیره شدن بهش بردارم و این اصلاً شبیه من نیست. مادرم من رو با نزاکت بیشتری از این بزرگ کرده؛ ولی چیزی که مادرم نتونست بهم یاد بده این بود که ممکنه دخترهایی مثل این وجود داشته باشن که صرفاً با بودنشون، اون ادب و نزاکت رو به چالش بکشن.
یک دقیقه‌ی کامل می‌گذره، شاید دو دقیقه. بیشتر سیب‌زمینی‌هام رو می‌خورم و در حالی که اون داره من رو نگاه می‌کنه، من هم نگاهش می‌کنم. عصبانی به نظر نمی‌رسه. ترسیده هم به نظر نمی‌رسه. تا این لحظه، حتی دیگه سعی نمی‌کنه جای زخم‌هایی رو که این‌قدر با تمام وجود تلاش می‌کنه از بقیه پنهان کنه، بپوشونه.
چشم‌هاش آروم پایین میاد تا این‌که روی تیشرتم متوقف می‌شه.
یه لحظه بهش خیره می‌شه، بعد نگاهش رو روی بازوهام، شونه‌هام و صورتم می‌چرخونه. وقتی به موهام می‌رسه، متوقف می‌شه.
ـ امروز صبح کجا رفتی؟
سؤالش کاملاً بی‌ربطه و باعث می‌شه وسط جویدن مکث کنم. فکر می‌کردم اولین سؤالی که ازم می‌پرسه این باشه که چرا خودم رو محق دونستم توی زندگی شخصیش دخالت کنم. چند ثانیه صبر می‌کنم، لقمه‌م رو قورت می‌دم، یه جرعه می‌خورم، دهنم رو پاک می‌کنم و بعد به پشتی صندلی تکیه می‌دم.
ـ منظورت چیه؟
به موهام اشاره می‌کنه.
ـ موهات داغونه.
بعد به تیشرتم اشاره می‌کنه.
ـ همون تیشرتی رو پوشیدی که دیروز تنت بود.
نگاهش روی انگشت‌هام می‌افته.
ـ ناخن‌هات تمیزه.
چطوری فهمیده همون تیشرتی رو پوشیدم که دیروز تنم بود؟
می‌پرسه:
ـ پس چرا امروز صبح با این‌همه عجله از جایی که از خواب بیدار شدی رفتی؟
به تیشرتم و بعد به ناخن‌هام نگاه می‌کنم. آخه لعنتی، چطور فهمیده امروز صبح با عجله از اون‌جا زدم بیرون؟
می‌گه:
ـ آدم‌هایی که به خودشون نمی‌رسن، ناخن‌هاشون به تمیزی ناخن‌های تو نیست؛ این با لکه‌ی خردلی که روی تیشرته در تضاده.
به تیشرتم نگاه می‌کنم. به لکه‌ی خردلیی که تا همین الان متوجهش نشده بودم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
ـ روی برگر شما مایونز هست و از اون‌جایی که خردل تقریباً هیچ‌وقت برای صبحانه خورده نمی‌شه و شما هم طوری دارید غذاتون رو می‌بلعید که انگار از دیروز چیزی نخوردید، پس به احتمال زیاد این لکه از چیزیه که دیشب برای شام خوردید و کاملاً مشخصه که امروز اصلاً خودتون رو توی آینه نگاه نکردید؛ وگرنه با این وضع موهاتون از خونه بیرون نمی‌اومدید. دوش گرفتید و بدون این‌که موهاتون رو خشک کنید خوابیدید؟
موهای بلندش رو لمس می‌کنه و تارهای مو رو بین انگشت‌هاش می‌چرخونه.
ـ چون موهایی به ضخامت موهای شما وقتی خیس باشن و روشون بخوابید، حالت می‌گیرن. بدون دوباره شستن، درست کردنشون غیرممکنه.
کمی به جلو خم می‌شه و با کنجکاوی نگاهم می‌کنه.
ـ از کجا جلوی موهاتون این‌قدر داغون شده؟ نکنه روی شکمتون می‌خوابید؟
این دیگه چیه؟ یه کارآگاهه؟
ناباورانه بهش خیره می‌شم.
ـ من... آره. روی شکمم می‌خوابم و برای کلاسم دیر کرده بودم.
سرش رو طوری تکون می‌ده که انگار از قبل جوابش رو می‌دونسته.
پیش‌خدمت با یه بشقاب غذای تازه برمی‌گرده و دوباره لیوان آبش رو پر می‌کنه.
دهنش رو باز می‌کنه، انگار می‌خواد چیزی بهش بگه؛ اما فالن توجهی بهش نمی‌کنه. هنوز داره به من خیره می‌شه؛ ولی زیر ل*ب از پیش‌خدمت تشکر می‌کنه.
انگار می‌خواد بره؛ اما قبل از این‌که دور بشه، مکث می‌کنه و برمی‌گرده سمت فالن. دست‌هاش رو از روی اضطراب به هم می‌فشاره؛ کاملاً معلومه برای پرسیدن سؤالی که می‌خواد از دهنش بیرون بیاد، مضطربه.
ـ خب... اِم... داناوان اونیل؟ ایشون پدر شماست؟
سرش رو بالا می‌آره و با حالتی که نمی‌شه چیزی از چهره‌اش خوند، به پیش‌خدمت نگاه می‌کنه.
خشک و بی‌احساس می‌گه:
ـ بله.
پیش‌خدمت لبخند می‌زنه و با شنیدن جوابش کمی راحت می‌شه.
با شگفتی سرش رو تکون می‌ده:
ـ واو! چقدر باحاله این‌که مکس اپکات پدرت باشه.
فالن نه لبخند می‌زنه و نه حتی از جا می‌پره. هیچ چیز توی چهره‌ش نشون نمی‌ده که این سؤالیه که میلیون‌ها بار قبلاً شنیده.
منتظر جواب طعنه‌آمیزش می‌مونم؛ چون با توجه به طرز جواب دادنش به حرف‌های بی‌منطق پدرش، محاله این پیشخدمت بیچاره بدون این‌که چیزی نثارش بشه از این‌جا بره.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
همین که فکر می‌کنم قراره از روی بی‌حوصلگی چشم‌هاش رو بچرخونه، نفس حبس‌شده‌ش رو بیرون می‌ده و لبخند می‌زنه.
ـ واقعاً عجیب و باورنکردنی بود. من خوش‌شانس‌ترین دختر دنیام.
پیشخدمت لبخند می‌زنه.
ـ خیلی باحاله.
وقتی برمی‌گرده و دور می‌شه، فالن دوباره رو به من میشه.
می‌پرسه:
ـ چه کلاسی؟
یه لحظه طول می‌کشه تا سؤالش رو هضم کنم، چون هنوز دارم جواب مزخرفی رو که همین الان به پیشخدمت داد هضم می‌کنم. نزدیک بود درباره‌ش سؤال کنم، ولی منصرف می‌شم. مطمئنم براش راحت‌تره جواب‌هایی رو به مردم بده که دوست دارن بشنون، تا این‌که یه مشت حقیقت تلخ تحویلشون بده. از اون گذشته، احتمالاً وفادارترین آدمیه که تا حالا دیدم؛ چون مطمئن نیستم اگه اون مرد پدر من بود، می‌تونستم همچین چیزهایی درباره‌ش بگم.
ـ نویسندگی خلاق.
لبخند متفکرانه‌ای می‌زنه و چنگالش رو برمی‌داره.
ـ می‌دونستم بازیگر نیستی.
یه لقمه از سالمونش می‌خوره و قبل از این‌که حتی لقمه‌ی اول رو قورت بده، دوباره شروع می‌کنه به بریدن یه تکه‌ی دیگه. چند دقیقه‌ی بعد رو در سکوت کامل می‌گذرونیم و هر دو مشغول تموم کردن غذامونیم.
من کل غذای بشقابم رو می‌خورم؛ ولی فالن حتی قبل از این‌که نصف غذای خودش رو تموم کنه، بشقابش رو کنار می‌زنه.
می‌گه:
ـ خب، یه چیزی رو بهم بگو.
و به جلو خم می‌شه.
ـ چرا فکر کردی من لازم دارم با اون چرندیات دوست‌پسر قلابی بیای به دادم برسی؟
و بالاخره رسیدیم به این‌جا. ازم ناراحته. یه‌جورایی حدس می‌زدم همین‌طور بشه.
ـ فکر نکردم نیاز به نجات داشتی. فقط گاهی برام سخته وقتی با یه موقعیت غیرمنطقی طرفم، خشمم رو کنترل کنم.
یه ابروش رو بالا می‌بره.
ـ تو قطعاً نویسنده‌ای، چون کی اصلاً این‌جوری حرف می‌زنه؟
می‌خندم.
ـ ببخشید. فکر کنم چیزی که می‌خوام بگم اینه که گاهی می‌تونم یه احمق دمدمی‌مزاج باشم و بهتر بود سرم توی کار خودم می‌بود.
دستمال سفره رو از روی پاهاش برمی‌داره و روی بشقابش می‌ذاره. یکی از شونه‌هاش رو کمی بالا می‌ندازه.
با لبخند می‌گه:
ـ من که مشکلی نداشتم. یه‌جورایی باحال بود دیدن این‌که پدرم این‌قدر دستپاچه شده. تازه، تا حالا دوست‌پسر قلابی نداشتم.
جواب می‌دم:
ـ منم تا حالا دوست‌پسر واقعی نداشتم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
نگاهش می‌افته روی موهام.
ـ باور کن، از سر و وضعت کاملاً معلومه. هر مرد همجنس‌گرایی که من می‌شناسم، با همچین ظاهری که الان داری از خونه بیرون نمی‌اومد.
یه‌جورایی این حس رو دارم که اون اصلاً به اندازه‌ای که وانمود می‌کنه، از ظاهرم بدش نمیاد. مطمئنم خودش هم کم با تبعیض به‌خاطر ظاهرش مواجه نشده، واسه همین سخته باور کنم جزو اون آدم‌هایی باشه که ظاهر یه مرد رو جزو اولویت‌های اصلیش قرار می‌دن؛ ولی کاملاً متوجهم که داره سر به سرم می‌ذاره. اگه بهتر نمی‌شناختمش، می‌گفتم داره باهام لا*س می‌زنه.
آره. قطعاً خیلی وقت پیش باید از این رستوران می‌زدیم بیرون؛ ولی این یکی از معدود لحظه‌هاییه که واقعاً بابت اون همه تصمیم بدی که معمولاً می‌گیرم، خوشحالم.
پیشخدمت صورت‌حساب رو میاره؛ ولی قبل از این‌که بتونم حساب کنم، فالن دسته‌پولی رو که پدرش روی میز انداخته بود برمی‌داره و بهش می‌ده.
ـ بقیه‌ش رو می‌خوای؟
با دست اشاره می‌کنه که نه.
ـ نگهش دار.
پیشخدمت میز رو جمع می‌کنه و وقتی ازمون فاصله می‌گیره، دیگه چیزی بین ما باقی نمی‌مونه. نزدیک بودن پایان شام یه‌جورایی بی‌قرارم می‌کنه؛ چون نمی‌دونم چی بگم که باعث بشه بیشتر بمونه. فالن داره به نیویورک می‌ره و احتمالاً دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش. نمی‌دونم چرا فکر این موضوع منو مضطرب می‌کنه.
می‌گه:
ـ خب، الان باید از هم جدا شیم؟
می‌خندم، با این‌که هنوز دارم سعی می‌کنم بفهمم شوخ‌طبعی فوق‌العاده خشکی داره یا واقعاً هیچ شخصیت خاصی نداره. مرز باریکی بین این دوتاست؛ ولی شرط می‌بندم حالت اولشه. حداقل امیدوارم همین‌طور باشه.
ـ هنوز حتی یه ساعتم نیست که با هم قرار می‌ذاریم و تو همین الان می‌خوای منو قال بذاری؟ من توی نقش دوست‌پسر بودن خیلی خوب نیستم؟
لبخند می‌زنه.
ـ یکم زیادی خوبی. راستش یه‌جورایی داره معذبم می‌کنه. نکنه این همون لحظه‌ایه که تصویر بی‌نقصت به‌عنوان دوست‌پسر رو خراب می‌کنی و می‌گی وقتی یه مدت از هم دور بودیم، با یکی از فامیل‌هام وارد را*ب*طه شدی و کارمون به این‌جا رسید؟
نمی‌تونم جلوی خنده‌م رو بگیرم و دوباره می‌خندم. قطعاً شوخی‌های خیلی خشکی داره.
ـ نه، همچین کاری نکردم. وقتی باهاش بودم، خودش از قبل چند ماهی بود که باردار بود.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
موجی از خنده‌ی مسری به گوشم می‌رسه و هیچ‌وقت به اندازه‌ی الان بابت داشتن یه حس شوخ‌طبعی نسبتاً قابل‌قبول ممنون نبودم. نمی‌ذارم این دختر از جلوی چشمم دور بشه تا وقتی که حداقل سه چهار بار دیگه از اون خنده‌هاش رو ازش نبینم.
خنده‌ش کم‌کم محو می‌شه و به دنبالش لبخند روی صورتش هم از بین می‌ره. نگاهی به سمت در می‌اندازه.
چشم‌هاش رو دوباره به چشم‌های من می‌دوزه.
ـ واقعاً اسمت بنِ؟
سرم رو تکون می‌دم.
ـ بزرگ‌ترین پشیمونیت توی زندگی چیه بن؟
سؤال عجیبیه؛ اما همراهش می‌شم. کنار این دختر، عجیب بودن کاملاً عادی به نظر می‌رسه؛ تازه بماند که من هیچ‌وقت بزرگ‌ترین پشیمونیم رو به کسی نمی‌گم.
دروغ می‌گم:
ـ فکر نمی‌کنم هنوز ازش جون سالم به در برده باشم.
متفکرانه بهم خیره می‌شه.
ـ پس تو یه آدم درست‌وحسابی هستی؟ هیچ‌وقت کسی رو نکشتی؟
ـ تا حالا که نه.
جلوی لبخندش رو می‌گیره.
ـ پس اگه امروز بیشتر با هم وقت بگذرونیم، قرار نیست منو بکشی؟
ـ فقط اگه برای دفاع از خودم باشه.
می‌خنده و بعد دستش رو سمت کیفش می‌بره. کیفش رو روی شونه‌ش می‌اندازه و از جاش بلند می‌شه.
ـ خیالم راحت شد. بیا بریم پینک‌بری و سر دسر با هم کات کنیم.
من از بستنی متنفرم. از ماست هم متنفرم.
مخصوصاً از ماستی که وانمود می‌کنه بستنیه.
ولی محاله که لپ‌تاپ و کلید‌هام رو برندارم و هر جایی که این دختر حاضر باشه منو با خودش ببره، دنبالش راه نیفتم.
***
ـ چطور از چهارده‌سالگی توی لس‌آنجلس زندگی کردی، بدون این‌که حتی یه بار پات رو توی پینک‌بری گذاشته باشی؟
تقریباً می‌شه گفت از این موضوع ناراحت شده. دوباره از من رو برمی‌گردونه تا گزینه‌های تاپینگ‌ها رو بررسی کنه.
ـ حداقل اسم استارباکس رو شنیدی؟
می‌خندم و به پاستیل‌های خرسی اشاره می‌کنم. پیشخدمت یه قاشق پر از پاستیل‌های خرسی داخل ظرفم می‌ریزه.
ـ من عملاً توی استارباکس زندگی می‌کنم. من نویسنده‌ام. این یه جور رسم و مرحله‌ی واجبشه.

پ.ن: پینک‌بری و استارباکس، هر دو برندهای زنجیره‌ای معروف آمریکایی‌اند؛ Pinkberry بیشتر به خاطر فروزن‌یوگورت (ماست یخ‌زده) و انواع تاپینگ‌ها شناخته می‌شه و Starbucks هم زنجیره‌ی معروف کافی‌شاپ‌هاست.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
جلوی من توی صف ایستاده و منتظریم نوبتمون بشه تا حساب کنیم؛ اما با حالت چندش به ظرف من نگاه می‌کنه.
ـ اوه، خدای من! نمی‌تونی بیای پینک‌بری و فقط مخلفات بخوری!
جوری نگاهم می‌کنه که انگار یه بچه‌گربه کشتم.
ـ تو اصلاً انسانی؟
چشم‌هام رو می‌چرخونم و با یه ضربه‌ی آروم به شونه‌ش می‌زنم تا برگرده سمت جلو.
ـ بهم گیر نده؛ وگرنه حتی قبل از این‌که یه میز پیدا کنیم، ولت می‌کنم.
یه اسکناس بیست‌دلاری از کیف پولم درمیارم و پول دسرمون رو حساب می‌کنم. از بین شلوغی رستوران راه خودمون رو باز می‌کنیم؛ اما هیچ میز خالیی نیست. مستقیم می‌ره سمت در، من هم دنبالش از رستوران بیرون می‌رم و در امتداد پیاده‌رو راه می‌رم تا بالاخره یه نیمکت خالی پیدا می‌کنه.
چهارزانو روی نیمکت می‌شینه و کاسه‌ش رو روی پاهاش می‌ذاره. این اولین باره که نگاهی به کاسه‌ش می‌ندازم و متوجه می‌شم حتی یه ذره مخلفات هم نگرفته.
به کاسه‌ی خودم نگاه می‌کنم؛ پر از چیزی نیست جز مخلفات.
می‌خنده و می‌گه:
ـ می‌دونم. جک اسپرت نمی‌تونست چربی بخوره... .
ـ زنش هم نمی‌تونست گوشت کم‌چرب بخوره.
لبخند می‌زنه و یه قاشق از دسرش رو می‌ذاره توی دهنش. قاشق رو بیرون می‌کشه و ماست یخ‌زده‌ی روی ل*ب پایینش رو لیس می‌زنه.
اونم امروز، از بین همه‌ی روزها، اصلاً انتظار همچین چیزی رو نداشتم؛ این‌که درست روبه‌روی این دختر نشسته باشم، تماشاش کنم که ماست یخ‌زده رو از روی ل*ب‌هاش لیس می‌زنه و مجبور باشم هوا رو قورت بدم تا مطمئن بشم هنوز دارم نفس می‌کشم.
ـ پس تو یه نویسنده‌ای؟
سؤالش همون نقطه‌ی اتکاییه که لازم دارم تا ذهنم رو از اون افکار بیرون بکشم.
سرم رو تکون می‌دم.
ـ امیدوارم که باشم. تا حالا حرفه‌ای این کار رو نکردم، برای همین مطمئن نیستم هنوز بتونم خودم رو نویسنده صدا کنم.
خودش رو جابه‌جا می‌کنه تا کاملاً رو به روم قرار بگیره و آرنجش رو روی پشتی نیمکت می‌ذاره.
ـ برای این‌که نویسنده بودنت رو ثابت کنی، لازم نیست ازش پول دربیاری.
ـ «ثابت‌کننده» اصلاً همچین کلمه‌ای نیست.
ـ می‌بینی؟ من حتی اینو نمی‌دونستم، پس تو قطعاً یه نویسنده‌ای. چه بابتش پول بگیری، چه نگیری، من تو رو نویسنده صدا می‌کنم. بنِ نویسنده. از این به بعد قراره این‌جوری خطابت کنم.
می‌خندم.
ـ و من باید تو رو چطوری خطاب کنم؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
برای چند ثانیه نوک قاشقش رو می‌جوه و چشم‌هاش رو متفکرانه ریز می‌کنه.
ـ سؤال خوبیه. یه‌جورایی الان توی یه دوره‌ی گذارم.
پیشنهاد می‌دم:
ـ فالنِ رهگذر.
لبخند می‌زنه.
ـ این خوبه.
وقتی رو به جلو برمی‌گرده، به پشتی نیمکت تکیه می‌ده. پاهاش رو از روی هم باز می‌کنه و کف پاهاش رو روی زمین می‌ذاره.
ـ خب، می‌خوای چه جور چیزهایی بنویسی؟ رمان؟ فیلم‌نامه؟
ـ امیدوارم همه‌شون رو. فعلاً واقعاً نمی‌خوام براش حد و مرزی تعیین کنم؛ من فقط هیجده سالمه. یه‌جورایی می‌خوام همه‌شون رو امتحان کنم؛ ولی علاقه‌ی اصلیم قطعاً رمان و شعره.
قبل از این‌که یه قاشق دیگه بخوره، آه آرومی می‌کشه. نمی‌دونم چرا؛ ولی حس می‌کنم جوابم یه‌جوری ناراحتش کرد.
ـ تو چطور، فالنِ رهگذر؟ هدف زندگیت چیه؟
نگاهی از گوشه‌ی چشم بهم می‌ندازه.
ـ داریم درباره‌ی هدف زندگی حرف می‌زنیم یا این‌که به چی علاقه داریم؟
ـ تفاوت چندانی نداره.
بی‌رمق می‌خنده.
ـ خیلی با هم فرق دارن. من عاشق بازیگریم؛ ولی هدفم توی زندگی واقعاً این نیست.
ـ چرا نیست؟
چشم‌هاش رو به سمتم ریز می‌کنه، بعد دوباره نگاهش رو به محتویات ظرفش می‌دوزه. شروع می‌کنه با قاشقش ماست یخ‌زده‌ش رو هم زدن. این‌بار با تمام وجود آه می‌کشه؛ انگار تمام وجودش داره روی زمین فرو می‌ریزه.
ـ می‌دونی بن، واقعاً قدردانم که از وقتی با هم زوج شدیم این‌قدر باهام خوب بودی؛ ولی دیگه لازم نیست این نمایش رو ادامه بدی. پدرم دیگه این‌جا نیست که شاهدش باشه.
داشتم قاشق دیگه‌ای می‌خوردم؛ اما درست قبل از این‌که قاشق به دهنم برسه، دستم متوقف می‌شه.
از این‌که مکالمه یه‌دفعه این‌طوری به این سمت کشیده شده، گیج و مبهوت می‌پرسم:
ـ منظورت چیه؟
قاشقش رو توی ماستش فرو می‌کنه، بعد خم می‌شه و ماست رو داخل سطل زباله‌ی کنارش می‌ندازه. یکی از پاهاش رو بالا می‌کشه و هر دو دستش رو دورش حلقه می‌کنه. دوباره رو به من می‌شینه.
ـ واقعاً داستان من رو نمی‌دونی، یا فقط داری وانمود می‌کنی که نمی‌دونی؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
واقعاً مطمئن نیستم منظورش کدوم داستانه، برای همین سرم رو کمی تکون می‌دم.
ـ الان واقعاً گیج شدم.
دوباره آه می‌کشه. فکر نمی‌کنم تا حالا توی این مدت کوتاه باعث شده باشم یه دختر این‌همه آه بکشه. تازه، این آه‌ها از اونایی نیستن که یه پسر رو از مهارت‌هاش راضی کنن. از اون آه‌هایین که باعث می‌شن با خودش فکر کنه: «دیگه چه غلطی رو دارم اشتباه انجام می‌دم؟»
با شستش به تکه‌ای از چوب لق‌شده‌ی پشت نیمکت ور می‌ره. تمام حواسش رو به چوب می‌ده؛ انگار داره با اون حرف می‌زنه، نه با من.
ـ وقتی چهارده سالم بود، خیلی خوش‌شانس بودم. یه نقش توی یه سریال نوجوانانه‌ی آبکی گیرم اومد که ترکیبی بود از شرلوک هولمز و نانسی درو و اسمش «گام‌شو» بود. یک سال و نیم توی اون سریال بازی کردم و تازه داشت حسابی می‌گرفت؛ اما بعد این اتفاق افتاد.
به صورتش اشاره می‌کنه.
ـ قراردادم رو لغو کردن. یکی دیگه رو جای من آوردن و از اون موقع دیگه بازی نکردم. پس منظورم از این‌که می‌گم هدف‌ها و علایق دو چیز جدا از همن، همینه. بازیگری علاقه‌ی اصلی منه؛ اما همون‌طور که پدرم گفت، دیگه اون امکانات و توانایی‌هایی رو که برای رسیدن به هدفم توی زندگی لازم دارم، ندارم. پس فکر کنم به‌زودی باید دنبال هدف تازه‌ای بگردم؛ مگر این‌که یه معجزه توی نیویورک اتفاق بیفته.
واقعاً نمی‌دونم در جوابش چی بگم. حالا داره نگاهم می‌کنه و منتظره چیزی بگم، اما نمی‌تونم به این زودی جوابی پیدا کنم. چونه‌ش رو روی بازوش می‌ذاره و به نقطه‌ای در پشت سرم خیره می‌شه.
ـ من توی سخنرانی‌های انگیزشیِ فی‌البداهه چندان خوب نیستم. گاهی شب‌ها مکالمه‌هایی رو که در طول روز داشتم، از نو می‌نویسم؛ البته این بار حرف‌ها رو جوری تغییر می‌دم که بازتاب‌دهنده‌ی چیزهایی باشن که آرزو می‌کردم همون لحظه گفته بودم. پس فقط می‌خوام بدونی که امشب، وقتی مکالمه‌مون رو روی کاغذ میارم، یه حرف قهرمانانه و حسابی تأثیرگذار می‌زنم که باعث می‌شه احساس خیلی بهتری نسبت به زندگیت پیدا کنی.
پیشونیش رو روی بازوش می‌ذاره و می‌زنه زیر خنده. دیدن این صحنه لبخند به لبم میاره.
ـ این با اختلاف، بهترین جوابی بود که تا حالا درباره‌ی این داستان گرفتم.
خم می‌شم تا ظرف غذام رو توی سطل آشغالی که پشت سرشه بندازم.
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
این نزدیک‌ترین فاصله‌ایه که از وقتی توی غرفه کنار هم نشسته بودیم، باهاش داشتم. تمام بدنش با نزدیک شدن من منقبض می‌شه. به‌جای این‌که فوراً عقب بکشم، مستقیم توی چشم‌هاش نگاه می‌کنم.
ـ دوست‌پسرا به همین درد می‌خورن.
این رو می‌گم و به‌آرومی ازش فاصله می‌گیرم.
معمولاً حتی یه لحظه هم به این فکر نمی‌کنم که دارم عمداً با یه دختر لا*س می‌زنم. همیشه همین کار رو می‌کنم؛ اما فالن جوری نگاهم می‌کنه که انگار مرتکب یکی از بزرگ‌ترین گناهان ممکن شدم و همین باعث می‌شه از خودم بپرسم نکنه دارم حال‌وهوای بینمون رو اشتباه برداشت می‌کنم.
کاملاً ازش فاصله می‌گیرم، بی‌این‌که از دیدن نگاه کلافه‌اش جا بزنم. انگشتش رو به سمتم می‌گیره.
ـ این! دقیقاً همین!
بعد ادامه می‌ده:
ـ دقیقاً همین مزخرفیه که دارم ازش حرف می‌زنم.
مطمئن نیستم دقیقاً منظورش چیه، برای همین با احتیاط پیش می‌رم.
ـ فکر می‌کنی دارم وانمود می‌کنم باهات لا*س می‌زنم تا حال خودت رو بهتر کنی؟
ـ مگه غیر از اینه؟
واقعاً همچین فکری می‌کنه؟ یعنی واقعاً هیچ‌کس باهاش لا*س نمی‌زنه؟ به‌خاطر زخم‌هاشه یا به‌خاطر ناامنی و کمبود اعتمادبه‌نفسی که زخم‌هاش بهش دادن؟ محاله مردها اون‌قدر سطحی باشن که فالن داره القا می‌کنه. اگه واقعاً این‌طوره، از طرف همه‌ی مردها خجالت می‌کشم. چون این دختر باید از دست پسرهایی که باهاش لا*س می‌زنن خلاص بشه، نه این‌که بشینه و درباره‌ی انگیزه‌هاشون شک کنه.
سعی می‌کنم انقباض فکم رو برطرف کنم و هم‌زمان دستم رو جلوی دهنم می‌گیرم و به این فکر می‌کنم که چی باید بگم.
البته امشب، وقتی به این لحظه فکر کنم، کلی جواب درست‌وحسابی به ذهنم می‌رسه؛ اما همین الان... هر کاری می‌کنم، نمی‌تونم یه جواب بی‌نقص پیدا کنم.
فکر کنم بهتره فقط صادق باشم. البته نه کاملاً؛ بیشترش رو راست می‌گم.
به نظر می‌رسه بهترین راه برای جواب دادن به این دختر همینه؛ چون حرف‌های مزخرف و دروغ‌ودَنگ رو انگار که روی کاغذ شفاف نوشته شده باشن، به‌راحتی تشخیص می‌ده.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
حالا این منم که آه سنگینی می‌کشم.
ـ می‌خوای بدونی اولین بار که دیدمت، چه فکری با خودم کردم؟
سرش رو کج می‌کنه.
ـ اولین بار که منو دیدی؟ یعنی همین یه ساعت پیش؟
طعنه‌اش رو نادیده می‌گیرم و ادامه می‌دم.
ـ اولین باری که از کنارم رد شدی، قبل از این‌که مزاحم قرار ناهارت با پدرت بشم، تمام مدتی که با قدم‌های محکم و عصبی ازم دور می‌شدی، نگاهم دنبالت بود. تمام مدتی که توی دستشویی بودی، به این فکر می‌کردم که چه جور آدمی هستی و چه چیزهایی درباره‌ات نمی‌دونم. قبل از این‌که از دستشویی برگردی، دل‌شوره عجیبی افتاده بود به جونم، چون مطمئن نبودم دلم می‌خواد چهره‌ات رو ببینم یا نه. به حرف‌هات گوش داده بودم و از قبل می‌دونستم که شخصیتت جذبم کرده؛ اما چهره‌ات چی؟ مردم می‌گن نباید کتاب رو از روی جلدش قضاوت کرد؛ اما اگه یه‌جوری تونسته باشی بدون این‌که اول جلد کتاب رو ببینی، محتوای داخلش رو بخونی، چی؟ و اگه واقعاً از چیزی که داخل اون کتاب بود خوشت اومده باشه، چی؟ معلومه که وقتی می‌خوای کتاب رو ببندی و برای اولین بار جلدش رو ببینی، امیدوار می‌شی جلدش هم به نظرت جذاب بیاد. آخه کی دلش می‌خواد یه کتاب فوق‌العاده توی کتابخونه‌اش داشته باشه، اما مجبور باشه هر بار با دیدن جلدش توی ذوقش بخوره؟
نگاه کوتاهی به پایین می‌اندازه، اما من به حرف زدن ادامه می‌دم.
ـ وقتی از دستشویی بیرون اومدی، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد موهات بود. منو یاد اولین دختری انداخت که توی عمرم بوسیده بودم. اسمش ابیتا بود. موهای خیلی قشنگی داشت و همیشه بوی نارگیل می‌دادن. برای همین با خودم فکر کردم نکنه موهای تو هم بوی نارگیل بدن.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

بالا