• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
ـ بعدش با خودم فکر کردم که آیا تو هم مثل بوسه‌هات مثل ابیتاست یا نه؛ چون با این‌که اون اولین دختری بود که بوسیده بودم، هنوز هم یکی از معدود بوسه‌هاییه که تمام جزئیاتش رو به خاطر دارم.
به‌هرحال، بعد از این‌که از تماشای موهات لذت بردم، بلافاصله چشم‌هات توجهم رو جلب کرد. هنوز چند قدم باهام فاصله داشتی؛ اما مستقیم به من نگاه می‌کردی، انگار نمی‌تونستی بفهمی چرا دارم بهت زل می‌زنم.
ـ اما بعدش واقعاً معذب شدم و روی صندلیم جابه‌جا شدم؛ چون همون‌طور که خودت هم به‌وضوح اشاره کردی، هنوز حتی توی آینه هم خودم رو نگاه نکرده بودم. نمی‌دونستم حالا که برگشته بودی و داشتی نگاهم می‌کردی، چه تصویری از من می‌دیدی و اصلاً از چیزی که می‌دیدی خوشت می‌اومد یا نه. کف دست‌هام شروع کرد به عرق کردن، چون این اولین تصویری بود که از من توی ذهنت شکل می‌گرفت و نمی‌دونستم به‌اندازه کافی خوب هستم یا نه. اون موقع تقریباً به میزم رسیده بودی که نگاهم به گونه‌ت افتاد. بعد به گردنت نگاه کردم. برای اولین بار زخم‌ها رو دیدم و درست همون لحظه که متوجهشون شدم، نگاهت رو به زمین دوختی و گذاشتی موهات بیشتر صورتت رو بپوشونه. می‌دونی همون لحظه با خودم چی فکر کردم فالن؟
چشم‌هاش رو بالا میاره و نگاهم می‌کنه. می‌تونم بفهمم که واقعاً دلش نمی‌خواد اون چیزی رو که می‌خوام بگم، بشنوه. فکر می‌کنه دقیقاً می‌دونه همون لحظه چه فکری از سرم گذشته، اما اصلاً خبر نداره.
بهش می‌گم:
ـ خیلی خیالم راحت شد، چون از همون حرکت ساده فهمیدم که واقعاً نسبت به ظاهرت احساس ناامنی می‌کنی. و اون موقع بود که فهمیدم... از اون‌جایی که معلوم بود خودت اصلاً نمی‌دونستی چقدر زیبایی، به این نتیجه رسیدم که شاید واقعاً شانسی داشته باشم که بتونم دلت رو به دست بیارم. برای همین لبخند زدم.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
چون امیدوار بودم اگه خوب پیش برم و همه‌چیز رو درست مدیریت کنم، شاید بتونم رازهای کوچیکت رو کشف کنم.
انگار دنیا تصمیم گرفته همین لحظه سکوت کنه. هیچ ماشینی از کنارمون رد نمی‌شه. هیچ پرنده‌ای آواز نمی‌خونه. پیاده‌روی اطرافمون کاملاً خالیه. درحالی‌که منتظرم جواب بده، این طولانی‌ترین ده ثانیه عمرمه. اون‌قدر طول می‌کشه که توی همین ده ثانیه دلم می‌خواد تمام حرف‌هام رو پس بگیرم.
اون‌قدر طول می‌کشه که آرزو می‌کنم کاش فقط سکوت کرده بودم، به‌جای این‌که این‌طوری همه‌چیز رو بی‌پرده به زبون بیارم.
فالن گلوش رو صاف می‌کنه و نگاهش رو ازم می‌گیره. با تکیه به نیمکت از جاش بلند می‌شه.
من تکون نمی‌خورم. فقط نگاهش می‌کنم و کنجکاوم بدونم آیا تصمیم گرفته بالاخره همین حالا وانمود کنه که را*ب*طه‌مون رو به هم می‌زنه یا نه.
نفس عمیقی می‌کشه و بیرون می‌ده و هم‌زمان نگاهش دوباره به نگاه من گره می‌خوره.
ـ هنوز کلی وسیله دارم که باید امشب جمع کنم.
ـ می‌دونی که پیشنهاد کمک دادن، کار مؤدبانه‌ایه که یه دوست‌پسر باید انجام بده.
بی‌اختیار می‌پرسم:
ـ برای جمع کردن وسایلت کمک می‌خوای؟
بی‌خیال شونه‌ای بالا می‌اندازه.
ـ باشه.
«فالن»
مادرم قهرمان منه. الگوی منه. زنی که آرزو دارم مثلش باشم.
اون واقعاً هفت سال پدرم رو تحمل کرد. هر زنی که بتونه این‌همه دوام بیاره، لایق یه مدال افتخاره.
وقتی چهارده سالم بود، پیشنهاد بازی در نقش اصلی گام‌شو رو بهم دادن، اما مادرم برای موافقت با پذیرفتن اون نقش تردید داشت. از این‌که حرفه پدرم باعث شده بود مدام در کانون توجه عموم قرار بگیره، متنفر بود. از مردی هم که این شهرت ازش ساخته بود، به‌شدت بیزار بود. می‌گفت پدرم قبل از این‌که به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل بشه، مردی فوق‌العاده و جذاب بود؛ اما وقتی شهرت کم‌کم به سرش زد، مادرم دیگه نمی‌تونست تحمل کنه کنارش باشه. می‌گفت سال ۱۹۹۳ سالی بود که ازدواجشون به پایان رسید، شهرت پدرم اوج گرفت و اولین و آخرین فرزندشون به دنیا اومد: من.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
البته که مادرم تمام تلاشش رو کرد تا وقتی بازیگری رو شروع کردم، نذاره همین اتفاق برای من هم بیفته. تصور کن درست در آستانه‌ی ورود به دوران بزرگ‌سالی، اون هم درحالی‌که بازیگری نوظهور و درحال پیشرفت در لس‌آنجلس هستی. لعنتی، چقدر راحت ممکنه خودت رو گم کنی! دیده بودم که این اتفاق برای خیلی از دوست‌هام افتاده بود؛ اما مادرم نذاشت چنین اتفاقی برای من بیفته. هر روز به‌محض این‌که کارگردان اعلام می‌کرد فیلم‌برداری تموم شده، به خونه برمی‌گشتم و با فهرستی از کارهای روزمره و مجموعه‌ای از قوانین مشخص روبه‌رو می‌شدم. نمی‌گم مادرم سخت‌گیر بود؛ فقط هیچ‌وقت با من رفتار ویژه‌ای نداشت، مهم نبود که چقدر داشتم معروف می‌شدم.
مادرم همین‌طور اجازه نمی‌داد قبل از شانزده‌سالگی با کسی قرار عاشقانه بذارم. برای همین، توی چند ماه اول بعد از تولد شانزده‌سالگیم، با سه پسر مختلف قرار گذاشتم و خوش هم گذشت. یکی از اون‌ها برادر یکی از دوست‌هام بود. فرقی نمی‌کرد با چه کسی بیرون رفته باشم یا چقدر بهم خوش گذشته باشه؛ مادرم هر بار که از قرارم به خونه برمی‌گشتم، همون حرف‌ها رو باهام می‌زد. همیشه درباره‌ی این صحبت می‌کرد که چقدر مهمه تا وقتی به سنی نرسیدم که واقعاً خودم رو بشناسم، عاشق کسی نشم. هنوز هم همین حرف‌ها رو بهم می‌زنه، با این‌که اصلاً با کسی قرار نمی‌ذارم.
مادرم بعد از طلاق از پدرم، حسابی به کتاب‌های خودیاری رو آورده بود. هر کتابی که درباره‌ی فرزندپروری، ازدواج یا خودشناسی زنان پیدا می‌کرد، می‌خوند. بعد از خوندن همه‌ی اون کتاب‌ها، به این نتیجه رسیده بود که دخترها بین شونزده تا بیست‌وسه‌سالگی، بیشتر از هر دوره‌ی دیگه‌ای از زندگیشون تغییر می‌کنن. برای همین، براش مهم بود که من هیچ‌کدوم از این سال‌ها رو عاشق یه پسر نباشم؛ چون می‌ترسید اگه این اتفاق بیفته، هیچ‌وقت یاد نگیرم چطور عاشق خودم باشم.
مادرم وقتی شونزده سالش بود با پدرم آشنا شده بود و وقتی بیست‌وسه سالش شد، ترکش کرده بود. برای همین، فکر می‌کنم محدودیت سنیی که برای من تعیین کرده، تا حدی از تجربه‌های شخصی خودش نشئت می‌گیره.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
اما وقتی در نظر می‌گیرم که فقط هجده سالمه و فعلاً هیچ برنامه‌ای برای تشکیل خانواده ندارم، فکر می‌کنم عمل کردن به توصیه‌هاش کار راحتیه و می‌تونم بذارم اعتبارش به اسم خودش ثبت بشه. حداقل کاریه که از دستم برمیاد.
راستش، این موضوع به نظرم خنده‌دار میاد که فکر می‌کنه سن جادویی وجود داره که وقتی یه زن بهش می‌رسه، بالاخره همه‌چیز رو درباره‌ی خودش می‌فهمه و تکلیفش با زندگی روشن می‌شه. اما باید اعتراف کنم یکی از نقل‌قول‌های موردعلاقه‌م رو خود مادرم ساخته:
«تا وقتی توی وجود یه نفر دیگه گم شدی، هیچ‌وقت نمی‌تونی خودت رو پیدا کنی.»
مادرم آدم مشهوری نیست. حرفه‌ی چشمگیری هم نداره.
حتی با عشق زندگیش هم ازدواج نکرده؛ اما یه ویژگی هست که همیشه داشته... حق باهاش بوده.
و به همین دلیله که تا وقتی دلیلی برای تجدیدنظر پیدا نکنم، به تک‌تک حرف‌هاش گوش می‌دم؛ هرچقدر هم که به نظر عجیب‌وغریب بیان. هیچ‌وقت ندیدم نصیحت اشتباهی بهم بکنه. برای همین، با وجود این‌که بنتون جیمز کسلر انگار مستقیم از صفحات یکی از اون رمان‌های عاشقانه‌ای بیرون اومده که همیشه توی قفسه‌ی اتاقم نگه می‌دارم، این پسر تا دست‌کم پنج سال دیگه هیچ شانسی پیش من نداره.
البته این به اون معنا نیست که دلم نمی‌خواست همون‌جا، توی آغوشش جا بگیرم و محکم بغلش کنم؛ چون بعد از این‌که اعتراف کرد من رو زیبا می‌دونه، واقعاً سخت بود جلوی خودم رو بگیرم.
نه، صبر کن!
دقیقاً از عبارت «لعنتیِ زیبا» استفاده کرده بود!
و با این‌که به نظر می‌رسه یکم زیادی خوب‌تر از اونیه که بشه باورش کرد و احتمالاً کلی عیب‌وایراد و عادت‌های ریز و اعصاب‌خردکن داره، هنوز اون‌قدرها هم از خودگذشته نیستم که دلم نخواد بقیه‌ی روز رو باهاش بگذرونم. آخه از کجا معلوم؟
با این‌که دارم به نیویورک نقل مکان می‌کنم، شاید هنوز هم امشب دلم بخواد توی آغوشش جا بگیرم و یه لحظه هم ازش جدا نشم!
وقتی امروز صبح از خواب بیدار شدم، فکر می‌کردم قراره یکی از سخت‌ترین روزهای دو سال گذشته‌م باشه. کی فکرش رو می‌کرد سالگرد بدترین روز زندگیم، شاید در نهایت با اتفاقی خوشایند تموم بشه؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
_ دوازده، سی‌وپنج، مربع.
کد درِ ورودی ساختمونم رو به بن می‌گم. شیشه‌ی ماشین رو پایین می‌کشه و کد رو وارد می‌کنه.امروز صبح برای دیدن پدرم توی رستوران تاکسی گرفته بودم، برای همین بن پیشنهاد داد من رو تا خونه برسونه.
به یه جای پارک خالی اشاره می‌کنم. اون هم به همون سمت می‌پیچه و کنار ماشین همخونه‌م پارک می‌کنه. هردومون از ماشین پیاده می‌شیم و جلوی ماشینش به هم می‌رسیم.
می‌گم:
ـ فکر کنم قبل از این‌که بریم داخل، باید یه چیزی رو بهت گوشزد کنم.
نگاهی به ساختمون آپارتمان می‌اندازه و بعد با نگرانی به من نگاه می‌کنه.
ـ تو که با یه دوست‌پسر واقعی زندگی نمی‌کنی، مگه نه؟
می‌خندم.
ـ نه، اصلاً این‌طور نیست. اسم همخونه‌م آمبره و احتمالاً قراره با یه میلیون سؤال بمبارونت کنه؛ چون تا حالا نشده با یه پسر از درِ خونه‌م بیام تو.
نمی‌دونم چرا اعتراف به این موضوع اصلاً اذیتم نمی‌کنه.
بن بی‌تکلف دستش رو دور شونه‌هام می‌اندازه و همراه من به سمت ساختمون راه می‌افته.
ـ اگه ازم می‌خوای وانمود کنم که فقط دوستت هستم، همچین اتفاقی نمی‌افته. قرار نیست به خاطر همخونه‌ت را*ب*طه‌مون رو کم‌اهمیت جلوه بدم.
می‌خندم و بن رو به سمت درِ ورودی آپارتمانم هدایت می‌کنم. متوجه می‌شم که دستم رو بالا آوردم تا در بزنم؛ اما به‌جاش دستگیره رو می‌چرخونم. این خونه دست‌کم تا ده ساعت دیگه هنوز خونه‌ی منه، پس نباید احساس کنم که لازمه قبل از ورود در بزنم.
بن دستش رو از دور شونه‌هام برمی‌داره تا من اول وارد بشم. نگاهی به سراسر پذیرایی می‌اندازم و آمبر رو می‌بینم که همراه دوست‌پسرش، کنار پیشخوان آشپزخونه ایستاده.
بیش از یک ساله که آمبر و گلن با هم را*ب*طه دارن. هیچ‌کدومشون صریحاً چیزی در این مورد نگفتن، اما تقریباً مطمئنم که به‌محض این‌که امشب از این خونه اسباب‌کشی کنم، گلن هم میاد و جای من رو می‌گیره.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
آمبر سرش رو بلند می‌کنه و به‌محض این‌که متوجه می‌شه بن پشت سرم وارد می‌شه، چشم‌هاش از تعجب گرد می‌شه.
با خوشحالی می‌گم:
ـ سلام.
انگار آوردن یه پسر خوش‌قیافه به خونه، اون هم پسری که تا حالا حتی یه بار هم اسمش رو نیاورده بودم، اصلاً عجیب نیست.
از عرض اتاق نشیمن عبور می‌کنیم و آمبر تمام این مدت چشم از بن برنمی‌داره.
بالاخره درحالی‌که هنوز بهش خیره شده، می‌گه:
ـ سلام.
ـ تو کی هستی؟
نگاهش رو به من می‌دوزه و به بن اشاره می‌کنه.
ـ این کیه؟
بن یک قدم جلو میاد و دستش رو دراز می‌کنه.
ـ بنتن کسلر.
با آمبر دست می‌ده و بعد دستش رو به سمت گلن دراز می‌کنه و با اون هم دست می‌ده.
ـ البته فقط بن صدام کنید.
دوباره دستش رو دور شونه‌هام می‌اندازه.
ـ من دوست‌پسر فالن هستم.
می‌خندم، اما تنها کسی هستم که می‌خنده. گلن، بن رو از سر تا پا برانداز می‌کنه.
ـ دوست‌پسر؟
بعد دوباره رو به من می‌کنه.
ـ می‌دونه که قراره به نیویورک نقل مکان کنی؟
سرم رو تکون می‌دم.
ـ از همون لحظه‌ای که با هم آشنا شدیم، می‌دونه.
آمبر یکی از ابروهاش رو بالا می‌بره.
ـ کی با هم آشنا شدین؟
گیج شده؛ چون می‌دونه من همه‌چیز رو بهش می‌گم و قطعاً داشتن دوست‌پسر هم جزو چیزهاییه که باید بهش می‌گفتم.
بن درحالی‌که به من نگاه می‌کنه، می‌گه:
ـ وای، بابا! عزیزم، حالا چند وقته همدیگه رو می‌شناسیم؟ یه... دو ساعت؟
ـ حداکثر دو ساعت.
آمبر با چشم‌های تنگ‌شده بهم نگاه می‌کنه. همین حالا هم دلش می‌خواد همه جزئیات رو بدونه و از این‌که باید تا رفتن بن صبر کنه تا بتونه همه‌چیز رو بفهمه، حسابی کلافه‌ست.
خیلی عادی می‌گم:
ـ می‌ریم توی اتاق من.
بن سریع دستی براشون تکون می‌ده و بعد دستش رو از دور شونه‌هام برمی‌داره و انگشت‌هاش رو لای انگشت‌هام قفل می‌کنه.
ـ از آشنایی با هر دوتون خوشحال شدم.
به راهرو اشاره می‌کنه.
ـ خب، حالا فالن رو تا اتاقش همراهی می‌کنم تا ببینم چه لباسی زیر این لباساش پوشیده.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
دهن امبر از تعجب باز می‌مونه و گلن می‌زنه زیر خنده. از این‌که بن شوخی رو تا این حد پیش برده، شوکه می‌شم و به بازوش می‌زنم.
ـ نه. داری با من میای توی اتاقم که کمکم کنی وسایلم رو جمع کنم.
ل*ب پایینش رو جلو می‌ده و قیافه‌ی قهر به خودش می‌گیره. با کلافگی چشم‌هام رو می‌چرخونم و از راهرو به سمت اتاقم می‌برمش.
بیشتر از دو ساله که من و امبر بهترین دوست‌های همدیگه‌ایم. همین که دبیرستان رو تموم کردیم، با هم اومدیم توی این آپارتمان. یعنی فقط شش ماهه که این‌جا زندگی می‌کنم و حالا حس می‌کنم دارم دوباره همه‌چیزهایی رو جمع می‌کنم که تازه از بسته‌بندی درآورده بودم.
وقتی وارد اتاقم می‌شیم، بن در رو پشت سرش می‌بنده. نگاهش توی اتاق می‌چرخه، برای همین وقتی چمدونم رو باز می‌کنم، چند دقیقه بهش فرصت می‌دم فضولی کنه. آپارتمانی که قراره توی نیویورک بهش نقل‌مکان کنم، کاملاً مبله‌ست؛ بنابراین درواقع تنها چیزهایی که باید با خودم ببرم، لباس و لوازم بهداشت شخصیه. بقیه‌ی وسایلم هم خونه‌ی مامانمه.
بن می‌پرسه:
ـ اهل کتاب خوندنی؟
از روی شونه‌م به عقب نگاه می‌کنم و می‌بینم بن داره کتاب‌های توی قفسه رو با انگشت لمس می‌کنه.
ـ عاشق کتاب خوندنم. باید زودتر یه کتاب بنویسی، چون همین حالا هم توی فهرست کتاب‌هاییه که می‌خوام بخونم.
ـ فهرست کتاب‌هایی که می‌خوای بخونی؟
توضیح می‌دم:
ـ آره، فهرست کتاب‌هایی که قراره بخونم.
یکی از کتاب‌ها رو از قفسه بیرون می‌کشه و نوشته‌های پشت جلدش رو می‌خونه.
ـ نمی‌خوام اینو بهت بگم، اما فکر نمی‌کنم از کتاب‌هایی که در نهایت می‌نویسم خوشت بیاد.
کتاب رو دوباره سر جاش توی قفسه می‌ذاره و یکی دیگه برمی‌داره.
ـ به نظر میاد بیشتر رمان‌های عاشقانه رو می‌پسندی، ولی این ژانر باب میل من نیست.
دست از بررسی لباس‌های توی کمدم برمی‌دارم و بهش خیره می‌شم.
با ناله‌ای از سر کلافگی می‌گم:
ـ نه، تو رو خدا نگو که از اون کتاب‌خون‌های پُرادعایی هستی که آدم‌ها رو براساس کتاب‌هایی که دوست دارن قضاوت می‌کنن.
فوراً سرش رو به نشانه‌ی مخالفت تکون می‌ده.
ـ نه، اصلاً! فقط چیزی از نوشتن رمان عاشقانه نمی‌دونم. من هجده سالمه؛ معلومه که توی مسائل عاشقانه متخصص نیستم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
از کمد بیرون میام و به درش تکیه می‌دم.
ـ تا حالا عاشق شدی؟
سرش رو تکون می‌ده.
ـ معلومه که شدم، اما نه از اون عشق‌هایی که ارزش نوشتن یه رمان عاشقانه رو داشته باشن. پس من اصلاً صلاحیت نوشتن درباره‌شون رو ندارم.
روی تخت ولو می‌شه و به تاج تخت تکیه می‌ده و نگاهم می‌کنه.
ـ فکر می‌کنی استیون کینگ واقعاً توی دنیای واقعی به دست یه دلقک کشته شده؟ شکسپیر واقعاً یه شیشه سم رو سر کشیده؟ معلومه که نه، بن. به همین دلیله که بهش می‌گن داستان تخیلی. این چیزها رو خودت از ذهنت می‌سازی.
در همون حال که روی تخت نشسته، بهم لبخند می‌زنه و دیدنش در اون حالت باعث می‌شه گونه‌هام داغ بشن و احساس دستپاچگی کنم.
یه‌دفعه دلم می‌خواد ازش خواهش کنم روی ملحفه‌هام غلت بزنه تا وقتی امشب می‌خوابم، بتونم بوش رو حس کنم. اما بعد یادم می‌افته که امشب روی اون‌ها نمی‌خوابم، چون قراره با هواپیما برم نیویورک. برمی‌گردم و دوباره رو به کمدم می‌ایستم تا متوجه سرخی صورتم نشه.
آروم می‌خنده.
ـ همین الان داشتی به چیزهای ناجور فکر می‌کردی.
با حاضر‌جوابی می‌گم:
ـ اصلاً هم این‌طور نیست!
ـ فالن، فقط دو ساعته که با هم قرار می‌ذاریم. می‌تونم مثل یه کتاب بخونمت و الان فکر می‌کنم محتوای این کتاب چیزی نیست جز داستان‌های اروتیک!
می‌خندم و شروع می‌کنم تی‌شرت‌ها رو از چوب‌لباسی‌ها درآوردن. نمی‌خوام فعلاً زحمت تا کردنشون رو به خودم بدم؛ هنوز نمی‌دونم قراره چطور توی چمدون جا‌شون بدم. برای همین، فقط پرتشون می‌کنم وسط کف اتاق‌خواب.
حدود یک‌چهارم تی‌شرت‌های توی کمدم رو بیرون می‌آرم و بعد دوباره نگاهی به بن می‌ندازم. دست‌هاش رو پشت سرش گذاشته و درازکشیده نگاهم می‌کنه که دارم وسایلم رو جمع می‌کنم.
راستش انتظار نداشتم وقتی به این‌جا رسیدیم، برای جمع کردن وسایلم کمکم کنه؛ چون احتمالاً بیشتر از این‌که کمکم کنه، مزاحمم می‌شد؛ اما این‌که بن خودش هم این موضوع رو می‌دونست، باعث می‌شد حس خوبی داشته باشم؛ این‌که هنوز هم برای وقت گذروندن بیشتر با من ذوق داشت.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
توی راه که داشتیم می‌رفتیم اون‌جا، تصمیم گرفتم به نیتش شک نکنم. البته اون بخش از وجودم که هنوز اعتمادبه‌نفس نداره، همچنان با خودش فکر می‌کنه که پسری مثل اون چرا داره وقتش رو با دختری مثل من می‌گذرونه؛ اما هر بار که این فکر یواشکی به ذهنم راه پیدا می‌کنه، گفت‌وگویی رو که روی نیمکت داشتیم رو به خودم یادآوری می‌کنم. به خودم می‌گم حرف‌هایی که زد صادقانه به نظر می‌رسیدن و این‌‌که واقعاً، به یه نحوی، من رو جذاب می‌دونه.
راستش، وقتی به زندگی در مقیاس کلی نگاه می‌کنیم، واقعاً این موضوع اهمیتی داره؟ دارم به اون سر کشور نقل مکان می‌کنم؛ پس این‌طور نیست که اتفاقات چند ساعت آینده قراره تأثیری روی زندگی من بذارن. اصلاً چه اهمیتی داره اگه این پسر فقط بخواد فقط یه شب باهام باشه؟ راستش، حتی ترجیح می‌دم خواسته‌ش فقط همین باشه.
توی این دو سال، این اولین باره که کسی باعث شده احساس کنم خواستنیم؛ پس قرار نیست خودم رو بابت این‌که دارم تا این اندازه از این وضعیت لذت می‌برم، سرزنش کنم.
به سمت دراورم می‌رم و صدای شماره‌گیری بن رو با گوشیش می‌شنوم.
وقتی تماس می‌گیره، ساکت می‌مونم.
ـ می‌خواستم برای امشب ساعت هفت، یه میز دونفره رزرو کنم.
سکوتی که بعد از این سؤال برقرار می‌شه، کاملاً محسوسه. منتظرم بشنوم بعدش چی می‌گه. قلبم توی این دو ساعت گذشته، بیشتر از تمام دو ماه قبل از اون به کار افتاده.
ـ بنتن کسلر. کِی، ای، اِس، اِس، اِم، اِل، ای، آر.
باز هم سکوت.
ـ عالیه. خیلی ممنونم.
دوباره سکوت.
دارم کشوی بالایی دراورم رو زیرورو می‌کنم و وانمود می‌کنم که از ته دل دعا نمی‌کنم بن قصد داشته باشه من رو به‌عنوان همراهش به اون شام ببره. صدای جابه‌جا شدنش روی تخت و بلند شدنش رو می‌شنوم؛ برای همین برمی‌گردم و می‌بینم که داره به سمتم میاد. با لبخند گشادی نگاهم می‌کنه و بعد از روی شونه‌ام، توی کشویی که دارم زیرورو می‌کنم، سرک می‌کشه.
ـ این کشوی لباس زیرته؟
دستش رو از کنارم رد می‌کنه و یه جفتشون رو برمی‌داره. اون‌ها رو از دستش می‌قاپم و به سمت چمدونم پرت می‌کنم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
ـ دستتو بکش!
از کنارم رد می‌شه و آرنجش رو به دراور تکیه می‌ده.
ـ اگه داری لباس زیر جمع می‌کنی، یعنی معمولاً می‌پوشیشون. پس می‌تونم نتیجه بگیرم که الانم یکی پوشیدی. حالا فقط باید بفهمم چه رنگیه!
محتویات کشوم رو توی چمدونم می‌ریزم.
ـ برای جلب کردن من، خیلی بیشتر از چند تا حرف قشنگ لازمه، بنِ نویسنده!
پوزخند می‌زنه.
ـ آهان، جدی؟ مثلاً چی؟ یه شام توی یه رستوران شیک؟
از دراور فاصله می‌گیره و صاف می‌ایسته و دست‌هاش رو توی جیب شلوار جینش فرو می‌کنه.
ـ چون اتفاقاً امشب ساعت هفت توی شاتو مارمونت میز رزرو کردم.
می‌خندم.
ـ عه، چه جالب!
از کنارش رد می‌شم و دوباره به سمت کمدم می‌رم و سعی می‌کنم لبخند گنده‌ای رو که روی صورتم نشسته، پنهون کنم. خدایا، شکرت!
داره منو به شام دعوت می‌کنه.
همین که به کمدم می‌رسم، لبخندم کم‌کم محو می‌شه. اصلاً قراره چی بپوشم؟ از قبل این‌که کامل رشدم تموم بشه، دیگه قرار عاشقانه نرفته بودم!
ـ فالن اُنیل؟
این بار از دم در کمدم صدام می‌زنه.
ـ امشب باهام قرار می‌ذاری؟
آه می‌کشم و به لباس‌های بی‌روح و کسل‌کننده‌م نگاه می‌کنم.
ـ قراره برای رفتن به شاتو چی بپوشم؟
دوباره بهش نگاه می‌کنم و قیافه می‌گیرم.
ـ نمی‌شد بریم چیپوتله یا یه جای دیگه؟
می‌خنده و وارد کمدم می‌شه و از کنارم رد می‌شه. لباس‌های انتهای کمدم رو زیرورو می‌کنه.
درحالی‌که چوب‌لباسی‌ها رو یکی‌یکی کنار می‌زنه، می‌گه:
ـ زیادی بلنده. این یکی زیادی زشته. اون یکی زیادی خودمونیه. اینم زیادی رسمیه.
بالاخره دست نگه می‌داره و لباسی رو از میله پایین میاره. برمی‌گرده و یه لباس مشکی رو بالا می‌گیره؛ همون لباسی که از روزی که مامانم برام خریده بود، قصد داشتم بندازمش دور.
مامانم همیشه برام لباس می‌خره، به این امید که بالاخره واقعاً بپوشمشون.
لباس‌هایی که زخم‌هام رو نمی‌پوشونن.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

بالا