• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
چشم‌هام اول روی لباس می‌افته. باید به خودم بابت همچین انتخابی آفرین بگم. فقط همین‌قدر که از قسمت یقهٔ لباسش پیداست، برای خوشحال و راضی نگه داشتنم کافیه؛ اما حتی مطمئن نیستم بتونم اون‌قدر از چهره‌ش چشم بردارم که نگاهم به قسمت باز لباسش بیفته.
واقعاً نمی‌تونم بگم چیِ این دختر تغییر کرده؛ چون حتی به نظر نمیاد آرایش هم کرده باشه، اما یه‌جورایی حتی از قبل هم زیباتره. خوش‌حالم این ریسک رو پذیرفتم و ازش خواستم موهاش رو بالا ببنده؛ چون موهاش رو به شکل یه گوجهٔ کوچیک و نامرتب بالای سرش جمع کرده و این مدل واقعاً به دلم نشسته. بلند می‌شم و به سمتی می‌رم که فالن به چارچوب در تکیه داده. دست‌هام رو روی چارچوب در، بالای سرش می‌ذارم و بهش لبخند می‌زنم.
زمزمه می‌کنم:
ـ لعنتی، فوق‌العاده زیبایی!
لبخند می‌زنه و بعد از خجالت سرش رو پایین می‌اندازه.
ـ حس می‌کنم احمقم.
ـ من هنوز درست‌وحسابی نمی‌شناسمت، پس نمی‌خوام سر میزان هوشت باهات بحث کنم؛ چون ممکنه واقعاً به‌شدت خنگ باشی. ولی حداقل قشنگی.
می‌خنده و برای لحظه‌ای به چشم‌هام خیره می‌شه، اما بعد نگاهش روی کل صورتم می‌افته و خدای من، چقدر دلم می‌خواد بغلش کنم. اون‌قدر دلم می‌خواد بغلش کنم و به شدت تنش رو بو بکشم و دیگه نمی‌تونم لبخند بزنم، چون تحمل این وضعیت برام زیادی سخته.
ـ چی شده؟
با ناراحتی صورتم رو جمع می‌کنم و چارچوب در رو محکم‌تر می‌گیرم.
ـ واقعاً، واقعاً دلم می‌خواد ببوسمت و دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که فعلاً این کار رو نکنم.
سرش رو کمی عقب می‌کشه و از سردرگمی ابروهاش رو توی هم می‌کشه.
ـ همیشه وقتی دلت می‌خواد یه دختر رو ببوسی، قیافه‌ت جوری می‌شه که انگار می‌خوای بالا بیاری؟
سرم رو تکون می‌دم.
ـ تا الان که نه.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
با حرص نفسش رو بیرون می‌ده و از کنارم رد می‌شه. منظورم اون‌جوری که می‌خواستم از آب درنیومد.
ـ منظورم این نبود که فکر بوسیدنت حالم رو به هم می‌زنه. منظورم اینه که ان‌قدر دلم می‌خواد ببوسمت که واقعاً بی‌قرارم.
شروع می‌کنه به خندیدن و هر دو دستش رو روی پیشونیش می‌ذاره.
ـ واقعاً باید باهات چی‌کار کنم، بنِ نویسنده؟
ـ می‌تونی منو ببوسی تا حالم بهتر بشه.
سرش رو به نشونهٔ مخالفت تکون می‌ده و به سمت تختش می‌ره.
ـ عمراً!
روی تخت می‌شینه و کتابی رو که همین چند لحظه پیش داشتم می‌خوندم، برمی‌داره.
ـ من رمان‌های عاشقانهٔ زیادی خوندم، پس می‌دونم وقت مناسبش کیه. اگه قرار باشه همدیگه رو ببوسیم، باید در حد یه صحنهٔ عاشقانهٔ درست‌وحسابی توی یه کتاب باشه. بعد از این‌که منو بوسیدی، می‌خوام اون دختره، ابیتا، رو کلاً فراموش کنی.
به سمت دیگهٔ تخت می‌رم و کنار فالن دراز می‌کشم؛ همون‌جایی که به تاج تخت تکیه داده. به پهلو می‌چرخم و با تکیه دادن به آرنجم، خودم رو بالا می‌کشم.
ـ ابیتا کی بود اصلاً؟
با شیطنت لبخند می‌زنه.
ـ دقیقاً! از این به بعد، هر دختری رو که می‌بینی، بهتره با من مقایسه‌ش کنی، نه با اون.
ـ این‌که تو رو معیار قرار بدم، در حق بقیهٔ زن‌های دنیا اصلاً منصفانه نیست.
چشم‌هاش رو می‌چرخونه و فکر می‌کنه باز دارم شوخی می‌کنم. اما راستش رو بخوای، فکر مقایسه کردن هر کسی با فالن مسخره‌ست. اصلاً قابل مقایسه نیست و تلخیش این‌جاست که فقط چند ساعته باهاش آشنا شدم، ولی همین حالا هم اینو می‌دونم.
تقریباً آرزو می‌کنم ای‌کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش. چون من اهل را*ب*طهٔ جدی نیستم، فالن هم داره به نیویورک می‌ره و ما فقط هجده سالمونه و خب... کلی چیز دیگه هم هست که همه‌چیز رو پیچیده می‌کنه.
به سقف خیره می‌شم و با خودم فکر می‌کنم قراره این ماجرا چطور پیش بره. آخه چطور باید همین امشب باهاش خداحافظی کنم، وقتی می‌دونم دیگه هیچ‌وقت باهاش حرف نخواهم زد؟
ساعدم رو روی چشم‌هام می‌ذارم. ای‌کاش امروز پام رو توی اون رستوران نذاشته بودم. آدم نمی‌تونه دلتنگ کسی بشه که هیچ‌وقت باهاش آشنا نشده.
ـ هنوز داری به بوسیدنم فکر می‌کنی؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
سرم رو به عقب روی بالش خم می‌کنم و بهش نگاه می‌کنم.
ـ از مرحلهٔ بوسیدن گذشتم. با من ازدواج کن.
می‌خنده و روی تخت کمی خودش رو پایین می‌کشه تا روبه‌روم قرار بگیره.
حالت چهره‌ش ملایمه و لبخند محوی روی ل*ب‌هاش نشسته. دستش رو به سمتم دراز می‌کنه و کف دستش رو روی گردنم می‌ذاره. نفسم برای لحظه‌ای توی سینه حبس می‌شه.
ـ اصلاح هم کردی.
این رو می‌گه و انگشت شستش رو روی فکم می‌کشه.
فکر نمی‌کنم وقتی این‌طوری لمسم می‌کنه، حتی یک بخش از وجودم هم بتونه لبخند بزنه؛ چون هیچ‌چیز خوبی دربارهٔ این واقعیت وجود نداره که بعد از امشب دیگه هرگز این حس رو تجربه نمی‌کنم. این واقعاً بی‌رحمانه‌ست.
ـ اگه شماره‌ت رو ازت بخوام، بهم می‌دی؟
تقریباً بلافاصله جواب می‌ده:
ـ نه.
ل*ب‌هام رو به هم فشار می‌دم و منتظر می‌مونم توضیح بده چرا نه، اما این کار رو نمی‌کنه. فقط به کشیدن انگشت شستش روی فکم ادامه می‌ده.
ـ آدرس ایمیلت چی؟
سرش رو به نشونهٔ مخالفت تکون می‌ده.
ـ حداقل پیجر داری؟ دستگاه فکس چی؟
می‌خنده و شنیدن صدای خنده‌ش حس خوبی بهم می‌ده. فضای بینمون خیلی سنگین شده بود.
ـ من دوست‌پسر نمی‌خوام بن.
ـ یعنی داری باهام به هم می‌زنی؟
چشم‌هاش رو می‌چرخونه.
ـ خودت می‌دونی منظورم چیه.
دستش رو از روی صورتم برمی‌داره و روی تخت، بین خودمون، می‌ذاره.
ـ ما فقط هجده سالمونه. من دارم می‌رم نیویورک. ما هنوز به‌سختی همدیگه رو می‌شناسیم. تازه، به مامانم قول دادم تا بیست‌وسه‌سالگی عاشق هیچ‌کس نشم.
با خودم می‌گم: موافقم، موافقم، موافقم و... چی؟
ـ چرا بیست‌وسه‌سالگی؟
ـ مامانم می‌گه بیشتر مردم تا بیست‌وسه‌سالگی تکلیفشون رو با زندگیشون روشن می‌کنن. برای همین می‌خوام مطمئن بشم که خودم رو می‌شناسم و می‌دونم از زندگی چی می‌خوام، قبل از این‌که به خودم اجازه بدم عاشق بشم. چون عاشق شدن آسونه بن. قسمت سخت ماجرا وقتی شروع می‌شه که بخوای از را*ب*طه بیرون بیای.
منطقیه. البته اگه مرد حلبی باشی!
ـ فکر می‌کنی واقعاً می‌تونی کنترل کنی که عاشق کسی بشی یا نه؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
ـ شاید عاشق شدن تصمیمی نباشه که آگاهانه بگیری، اما این‌که قبل از اتفاق افتادنش خودت رو از اون موقعیت کنار بکشی، چرا. پس اگه با کسی آشنا بشم که فکر کنم ممکنه عاشقش بشم، تا وقتی آماده‌ش بشم، ازش فاصله می‌گیرم.
واو. فالن با این همه نصیحت درباره زندگی، انگار سقراط کوچولوعه. حس می‌کنم باید یادداشت‌برداری کنم یا باهاش بحث کنم.
راستش رو بخوای، از شنیدن این حرف‌هاش خیالم راحت شده، چون می‌ترسیدم م*س*ت بشه و منو ببوسه و تا آخر شب متقاعدم کنه که نیمه‌های گمشده همدیگه‌ایم. چون خدا می‌دونه اگه چنین چیزی ازم می‌خواست، بی‌درنگ خودم رو وسط این ماجرا می‌انداختم، با این‌که می‌دونستم این دقیقاً آخرین کاریه که باید انجام بدم. مردها به دختری مثل اون نه نمی‌گن، مهم نیست چقدر از وارد شدن به را*ب*طه بیزار باشن. مردها وقتی با زیبایی یه دختر و حس شوخ‌طبعی فوق‌العاده‌اش روبه‌رو می‌شن، فکر می‌کنن جام مقدس لعنتی رو پیدا کردن.
اما پنج سال مثل یه ابدیت می‌گذره. تقریباً مطمئنم فالن تا پنج سال دیگه حتی امشب رو هم یادش نمی‌مونه.
ـ پس می‌شه یه لطفی بهم بکنی و وقتی بیست‌وسه سالت شد، یه سراغی ازم بگیری؟
می‌خنده.
ـ بنتون جیمز کسلر، تو تا پنج سال دیگه اون‌قدر نویسنده مشهوری می‌شی که دیگه منِ ناچیز یادت نمی‌مونه.
ـ یا شاید تو اون‌قدر بازیگر مشهوری بشی که من یادت بره.
جوابی نمی‌ده. درواقع، اگه چیزی باشه، حرفم ناراحتش کرده.
همون‌طور ساکت، روبه‌روی هم روی تختش می‌مونیم. حتی با وجود زخم‌هاش و غم آشکاری که توی چشم‌هاشه، فالن هنوز یکی از زیباترین دخترهاییه که تا حالا دیده‌م. سعی می‌کنم به این فکر نکنم که اگه بهش نزدیک بشم و ببوسمش، چه حسی داره؛ اما وقتی این‌قدر به هم نزدیکیم، واقعاً آرزو می‌کنم کاش یه جورایی همه رمان‌های عاشقانه‌ای رو که تا حالا نوشته شده خونده بودم؛ چون اصلاً چی باعث می‌شه یه بوسه اون‌قدر خاص باشه که ارزش نوشتن توی یه رمان رو داشته باشه؟ باید بفهمم تا بتونم همون کار رو انجام بدم.
به پهلوی راست دراز کشیده و با توجه به لباسی که پوشیده، بخش زیادی از پوستش پیداست. می‌تونم ببینم زخم‌هاش از کجا شروع می‌شن؛ درست بالای مچ دستش و بعد در امتداد بازوش و گردنش بالا می‌رن و روی گونه‌ش پخش می‌شن.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
ـ یکی از چیزهایی که همیشه سعی می‌کنم به خودم یادآوری کنم اینه که همه زخم‌هایی دارن. خیلی‌هاشون حتی زخم‌هایی بدتر از زخم‌های من دارن. تنها تفاوت اینه که زخم‌های من قابل دیدنن، اما زخم‌های بیشتر مردم دیده نمی‌شن.
بهش نمی‌گم که حق با اونه. بهش نمی‌گم که با وجود این‌که از بیرون چقدر زیبا به نظر می‌رسه، فقط آرزو می‌کنم می‌تونستم از درون هم مثل اون باشم.
فالن
- لعنتی! فالن! لعنتی، لعنتی، لعنتی، لعنت بهش، لعنتی، لعنتی!
می‌شنوم بن مثل ملوان‌ها پشت سر هم فحش می‌ده؛ اما نمی‌فهمم چرا. دست‌هاش رو روی شونه‌هام حس می‌کنم.
ـ فالن رهگذر، لعنتی بیدار شو!
چشم‌هام رو باز می‌کنم و می‌بینم بن روی تخت نشسته و یک دستش رو لای موهاش می‌کشه. به نظر می‌رسه حسابی عصبانیه.
روی تخت می‌شینم و چشم‌هام رو می‌مالم تا خواب از سرم بپره.
خواب؟
خوابمون برده بود؟
نگاهی به ساعت زنگ‌دارم می‌ندازم؛ ساعت ۸:۱۵ رو نشون می‌ده. دستم رو دراز می‌کنم و برش می‌دارم تا به صورتم نزدیک‌ترش کنم. امکان نداره درست باشه.
اما درسته. ساعت ۸:۱۵ـه.
می‌گم:
ـ لعنتی!
بن می‌گه:
ـ شام رو از دست دادیم.
ـ می‌دونم.
ـ دو ساعت خوابیدیم.
ـ آره، می‌دونم.
ـ دو ساعت لعنتی رو هدر دادیم، فالن!
واقعاً پریشونه. بامزه‌ست، اما پریشونه.
ـ متأسفم.
با سردرگمی نگاهم می‌کنه.
ـ چی؟ نه. این حرف رو نزن. تقصیر تو نیست.
بهش می‌گم:
ـ من دیشب فقط سه ساعت خوابیدم. تمام روز واقعاً خسته بودم.
با آهی کلافه می‌گه:
ـ آره، منم دیشب زیاد نخوابیدم.
از روی تخت بلند می‌شه.
ـ پروازت ساعت چنده؟
ـ یازده و نیم.
ـ امشب؟
ـ آره.
ـ یعنی سه ساعت دیگه؟
سرم رو تکون می‌دم.
ناله‌ای می‌کنه و دست‌هاش رو از بالا تا پایین روی صورتش می‌کشه.
ـ لعنتی!
دست‌هاش رو روی پهلوهاش می‌ذاره و به زمین خیره می‌شه.
ـ این یعنی باید بری... یعنی من باید برم.
نمی‌خوام بره.
اما باید بره. از این حس اضطرابی که داره توی سینه‌م شکل می‌گیره خوشم نمیاد. از حرف‌هایی هم که دلم می‌خواد به بن بزنم، خوشم نمیاد.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
می‌خوام بهش بگم نظرم عوض شده و می‌تونه شماره‌م رو داشته باشه. اما اگه شماره‌م رو بهش بدم، باهاش حرف می‌زنم. مدام. و اون‌وقت حواسم با بن و تک‌تک پیام‌های کوچیکی که می‌فرسته و هر تماس تلفنیی که می‌گیره پرت می‌شه. بعدش هم مدام با هم توی اسکایپ حرف می‌زنیم و قبل از این‌که به خودم بیام، دیگه فالنِ رهگذر نیستم. تبدیل می‌شم به فالنِ دوست‌دختر.
فکر این اتفاق باید خیلی بیشتر از این‌ها حالم رو به هم بزنه.
بن می‌گه:
ـ بهتره برم. احتمالاً توی این چند دقیقه کلی کار داری که باید انجام بدی تا بتونی به فرودگاه برسی.
در واقع کار خاصی ندارم. وسایلم رو از قبل جمع کردم، اما چیزی نمی‌گم.
ـ می‌خوای برم؟
از لحنش می‌فهمم که امیدواره بگم نه؛ اما بخش بزرگی از وجودم می‌خواد قبل از این‌که از بن بهونه‌ای بسازم برای این‌که به نیویورک نقل مکان نکنم، بره.
ـ تا دم در همراهت میام.
صدایم آروم و عذرخواهانه‌ست. اولش به حرفم واکنشی نشون نمی‌ده، اما بالاخره ل*ب‌هاش رو به هم فشار می‌ده و سر تکون می‌ده.
با دستپاچگی می‌گه:
ـ آره. آره، تا دم در همراهم بیا.
کفش‌هایی رو می‌پوشم که برای شام امشب کنار گذاشته بودم. در حالی که با اکراه به سمت در می‌ریم، هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زنیم. بن در رو باز می‌کنه و اول از همه بیرون می‌ره؛ من هم پشت سرش راه می‌افتم.
همین‌طور که جلوتر از من در راهرو قدم برمی‌داره، نگاهش می‌کنم. دستش رو محکم پشت گردنش گذاشته و از این‌که ناراحته بدم میاد. از این‌که خودم هم ناراحتم بدم میاد. از این‌که خوابمون برد و تمام دو ساعت آخر با هم بودنمون رو به‌کلی هدر دادیم، متنفرم.
تقریباً به پذیرایی رسیده‌ایم که ناگهان می‌ایسته و به سمت من برمی‌گرده.
یک بار دیگه طوری به نظر می‌رسه که انگار هر لحظه ممکنه حالش به هم بخوره. بی‌حرکت می‌ایستم و منتظر می‌مونم ببینم چی می‌خواد بگه.
ـ شاید ارزش ثبت کردن توی یه کتاب رو نداشته باشه، اما باید به همین بسنده کنیم.
دو قدم سریع به سمتم برمی‌داره و دست‌هاش رو لای موهام می‌بره. از حرکت ناگهانیش جا می‌خورم و دست‌هام رو روی شونه‌هاش می‌ذارم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
لعنتی، چقدر دوست‌داشتنیه! حرف‌هاش باعث می‌شن یه حس گرم و دل‌نشین توی وجودم شکل بگیره و... من که خرس عروسکی لعنتی نیستم! باید به خودم مسلط باشم. فوراً پیشنهادش رو قبول نمی‌کنم. من و امبر تا وقتی که ماه مارس به نیویورک بیاد، دیگه همدیگه رو نمی‌بینیم؛ برای همین نمی‌دونم اگه بهش بگم ترجیح می‌دم یه پسری که فقط نصف روزه می‌شناسمش من رو به فرودگاه برسونه، ناراحت می‌شه یا نه.
امبر از توی پذیرایی می‌گه:
ـ من که مشکلی ندارم.
من و بن هر دو به انتهای راهرو نگاه می‌کنیم. گلن و امبر روی کاناپه نشستن و به ما خیره شدن.
ـ نه‌تنها از همین‌جا می‌تونیم ببینیم دارید با هم وقت می‌گذرونید، بلکه صداتون رو هم می‌شنویم.
امبر رو به‌اندازه‌ای خوب می‌شناسم که بدونم داره بهم لطف می‌کنه. بهم چشمک می‌زنه و وقتی دوباره به بن نگاه می‌کنم، امید بیشتری توی چهره‌ش می‌بینم. بی‌تفاوت دست‌به‌سینه می‌شم و سرم رو کج می‌کنم.
ـ اتفاقاً نزدیک فرودگاه زندگی نمی‌کنی، مگه نه؟
لبخند پهنی روی ل*ب‌هاش می‌شینه.
ـ اتفاقاً چرا. چه تصادف جالبی!
بن چند دقیقه‌ی بعد رو صرف کمک کردن به من می‌کنه تا کارهای دقیقه‌ی آخری رو سر و سامون بدم. لباسی رو که قرار بود بپوشم کنار می‌ذارم و به‌جاش شلوار یوگا و یه تی‌شرت می‌پوشم تا توی پرواز راحت باشم.
وقتی با امبر خداحافظی می‌کنم، بن چمدون‌هام رو توی ماشینش می‌ذاره.
امبر می‌گه:
ـ یادت نره، تعطیلات بهاری تمام‌وقت در اختیارتم.
بغلم می‌کنه، اما هیچ‌کدوممون از اون آدم‌هایی نیستیم که برای یه خداحافظی ساده اشک بریزیم.
اون هم به‌اندازه‌ی خودم می‌دونه که این نقل‌مکان برام خوبه. از زمان تصادف، همیشه یکی از بزرگ‌ترین حامی‌هام بوده و امیدوار بوده اعتمادبه‌نفسی رو که دو سال پیش از دست دادم، دوباره به دست بیارم. اما موندن توی این آپارتمان قرار نیست کمکم کنه به اون نقطه برسم.
ـ صبح بهم زنگ بزن تا مطمئن بشم سالم رسیدی.
خداحافظی‌هامون تموم می‌شه و من دنبال بن به سمت ماشینش می‌رم. دور ماشین می‌چرخه تا در رو برام باز کنه، اما قبل از این‌که سوار بشم، برای آخرین بار به در آپارتمانم نگاه می‌کنم. حس عجیبیه؛ هم شیرینه و هم تلخ.
فقط چند بار به نیویورک سفر کردم و حتی مطمئن نیستم که از زندگی کردن اون‌جا خوشم بیاد یا نه. اما این آپارتمان بیش از حد راحت و دل‌نشینه و گاهی همین آسایش می‌تونه مثل عصایی باشه که بهش تکیه می‌کنی و نمی‌ذاره بفهمی واقعاً از زندگی چی می‌خوای.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
اهداف با سختی کشیدن و تلاش زیاد به دست میان. وقتی توی یه جای دنج و راحت پنهون می‌شی، بهشون نمی‌رسی.
احساس می‌کنم بن از پشت بغلم می‌کنه و چونه‌ش رو روی شونه‌م می‌ذاره.
ـ پشیمون شدی؟
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون می‌دم. مضطربم، اما قطعاً از تصمیمم پشیمون نیستم. البته فعلاً.
می‌گه:
ـ خوبه. چون دلم نمی‌خواست مجبور بشم بندازمت توی صندوق عقب و تا نیویورک با خودم ببرمت.
می‌خندم. خیالم راحت می‌شه که بن مثل پدرم نیست که خودخواهانه سعی کنه منصرفم کنه و نذاره این قدم رو بردارم. وقتی برمی‌گردم، هنوز دست‌هاش دورم حلقه شدن؛ اما حالا من به ماشین تکیه دادم و اون از بالا بهم خیره شده.
وقت زیادی ندارم و باید به‌موقع برای پروازم پذیرش بشم، اما وقتی می‌تونم چند دقیقه‌ی دیگه از این لحظه لذت ببرم، نمی‌خوام برای رسیدن به فرودگاه عجله کنم. اگه دیرم بشه، تا گیت پرواز می‌دوم.
ـ یه نقل‌قول از دیلن تامس هست که من رو یاد تو می‌ندازه. شاعر موردعلاقه‌مه.
ـ چی می‌گه؟
لبخندی آروم و گرم روی ل*ب‌هاش می‌شینه. سرش رو پایین میاره.
وای. بن واقعاً خوب بلده چی‌کار کنه. وقتی صورتم رو بین دست‌هاش می‌گیره، لحظه حتی دل‌نشین‌تر هم می‌شه. دستم رو بالا می‌برم و لای موهاش فرو می‌برم.
نوازش آروم انگشت‌ها روی کلیدها؛ هر کلمه با دقت انتخاب شده و هدفی پشتش بوده.
انگار واقعاً دوست‌پسرمه و این کاریه که باید همیشه انجام بدیم. همین من رو دوباره به این فکر می‌ندازه که زیادی احساس راحتی کردن می‌تونه مثل عصایی باشه که بهش تکیه می‌کنی. با بوسه‌هایی مثل این، به‌راحتی می‌تونم خودم رو در حال غرق شدن توی زندگی بن تصور کنم؛ اون‌قدر که یادم بره چطور باید زندگی خودم رو بکنم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
و دقیقاً به همین دلیله که باید این خداحافظی رو تا آخرش پیش ببرم.
نوک بینیش رو به نوک بینیم می‌ماله و می‌گه:
ـ یه چیزی بهم بگو. از یک تا ده، اولین بوسه‌مون چقدر ارزش ثبت شدن توی یه کتاب رو داشت؟
بن همیشه زمان‌بندی بی‌نقصی برای شوخی‌هاش داره. لبخند می‌زنم.
ـ حداقل هفت.
با ناباوری عقب می‌کشه.
ـ جدی؟ فقط همین؟ هفت؟
شونه بالا می‌ندازم.
ـ من اولین بوسه‌های فوق‌العاده‌ رو توی کتاب‌ها خوندم.
با حالتی نمایشی و پشیمون سرش رو پایین می‌اندازه.
ـ می‌دونستم باید صبر می‌کردم. اگه یه نقشه داشتم، می‌تونستم نمره‌ی ده رو بگیرم.
یه قدم عقب می‌ره و دست‌هاش رو از دورم باز می‌کنه.
ـ باید می‌بردمت فرودگاه و درست وقتی که به بخش بازرسی امنیتی می‌رسیدی، با صدای بلند و کاملاً نمایشی اسمت رو صدا می‌زدم و با حرکت آهسته به طرفت می‌دویدم.
بعد صحنه رو با حرکت آهسته بازی می‌کنه؛ همون‌جا سر جاش قدم برمی‌داره و یکی از دست‌هاش رو به طرفم دراز می‌کنه.
با صدایی کش‌دار و طولانی می‌گه:
ـ فالن! منو تنها نذار!
وقتی نمایش دادنش تموم می‌شه و دوباره دست‌هاش رو دور کمرم حلقه می‌کنه، از شدت خنده ریسه می‌رم.
ـ اگه این کار رو توی فرودگاه می‌کردی، حداقل هشت می‌گرفتی. شاید هم نه، البته بستگی داشت چقدر باورپذیر از آب درمی‌اومد.
ـ نه؟ فقط همین؟
می‌گه:
ـ اگه این نُه باشه، دیگه چه کاری می‌تونه نمره‌ی ده رو بگیره؟
بهش فکر می‌کنم. چی باعث می‌شه صحنه‌های بوسه توی کتاب‌ها این‌قدر فوق‌العاده باشن؟ اون‌قدر از این صحنه‌ها خوندم که باید جوابش رو بدونم.
می‌گم:
ـ کشمکش عاطفی. برای اینکه نمره‌ی ده بگیره، قطعاً یه مقدار کشمکش عاطفی لازمه.
با گیجی نگاهم می‌کنه.
ـ چرا کشمکش عاطفی باید نمره‌ش رو به ده برسونه؟ چند تا مثال بزن.
سرم رو به ماشین تکیه می‌دم و درحالی‌که به آسمون خیره می‌شم، فکر می‌کنم.
ـ نمی‌دونم، بستگی به موقعیت داره. شاید اون دو نفر اجازه نداشته باشن با هم باشن و همین ممنوع بودن را*ب*طه باعث ایجاد اون کشمکش عاطفی بشه.
شاید هم سال‌ها بهترین دوست هم بودن و کشش عاطفیی که هیچ‌وقت به زبون نیاوردن، اون‌قدر تنش ایجاد کنه که بوسشون نمره‌ی ده بگیره. گاهی هم خیانت می‌تونه این کشمکش رو جذاب‌تر کنه؛ البته بستگی به شخصیت‌ها و موقعیتشون داره.
می‌گه:
ـ این دیگه خیلی ناجوره! یعنی اگه من با یه دختر دیگه تو را*ب*طه بودم و همون‌طور که توی راهرو بوسیدمت، اون‌جا می‌بوسیدمت، نمره‌م از هفت به ده می‌رسید؟
ـ اگه با یه دختر دیگه توی را*ب*طه بودی، اصلاً پات به آپارتمان من هم باز نمی‌شد.
با فکر کردن به این موضوع، ناگهان بدنم منقبض می‌شه.
ـ صبر کن. تو که واقعاً دوست‌دختر نداری، داری؟
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
386
سکه
2,232
شونه‌ای بالا می‌اندازه.
ـ اگه داشتم، بوسه‌ی بعدی‌مون نمره‌ی ده می‌گرفت؟
وای خدای من! فقط نگو که همین الان تبدیل شدم به زنی که وارد را*ب*طه‌ی یه زوج می‌شه!
بن ترس رو توی صورتم می‌بینه و می‌خنده.
ـ خیالت راحت. تو تنها دوست‌دخترمی؛ اونم درحالی‌که داری باهام به هم می‌زنی و می‌خوای بری اون سر کشور.
خم می‌شه و کنار سرم رو می‌بوسه.
ـ باهام راه بیا، فالن. قلبم شکننده‌ست.
سرم رو به سینه‌ش می‌چسبونم و با این‌که می‌دونم داره شوخی می‌کنه، یه بخشی از وجودم واقعاً نمی‌تونه جلوی غمگین شدنش رو بگیره؛ غمِ خداحافظی با بن. من معمولاً نقد و بررسی کتاب‌های صوتیی رو که گویندگیشون رو بر عهده دارم می‌خونم، برای همین نظراتی رو دیدم که توشون خواننده‌ها می‌گن حاضرن برای واقعی شدن دوست‌پسرهای داستانیشون هر کاری بکنن. حالا من این‌جام و مطمئنم که توی آغوش یکی از همین دوست‌پسرهای داستانیم، اما قراره به‌زودی از آغوشش بیرون بیام و ترکش کنم.
ـ اولین تست بازیگریت کیه؟
واقعاً خیلی بهم اطمینان داره.
ـ هنوز حتی دنبالش هم نرفتم. راستش، یه جورایی از تست بازیگری وحشت دارم. می‌ترسم مردم یه نگاه بهم بندازن و بخندن.
ـ خب، مگه چه اشکالی داره؟
می‌پرسم:
ـ این‌که بهم بخندن؟ اول از همه، تحقیرآمیزه. تازه، اعتمادبه‌نفس آدم رو هم از بین می‌بره.
با نگاهی معنادار نگاهم می‌کنه.
ـ امیدوارم بهت بخندن فالن. اگه مردم بهت بخندن، یعنی خودت رو در معرض این قرار دادی که بهت بخندن. خیلی‌ها اون‌قدر شجاعت ندارن که حتی همین قدم اول رو بردارن.
خوشحالم که هوا تاریکه، چون احساس می‌کنم گونه‌هام دارن سرخ می‌شن. بن همیشه حرف‌هایی می‌زنه که در عین سادگی، عمیق و پرمعنان.
بهش می‌گم:
ـ یه جورایی من رو یاد مادرم می‌ندازی.
با لحنی کنایه‌آمیز می‌گه:
ـ دقیقاً هدفم همین بود.
دوباره من رو به سینه‌ش می‌چسبونه و بالای سرم رو می‌بوسه. باید راه بیفتم و به فرودگاه برم، اما سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم رفتنم رو عقب بندازم؛ چون فکر خداحافظیی که در پیشه، مثل کابوسی دست از سرم برنمی‌داره.
ـ فکر می‌کنی دوباره همدیگه رو ببینیم؟
دست‌هاش رو محکم‌تر دورم حلقه می‌کنه.
ـ امیدوارم. اگه بگم از همین حالا نقشه نمی‌کشم که وقتی بیست‌وسه‌ساله شدی پیدات کنم، دروغ گفتم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

بالا