• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
215
سکه
1,380
با تکون دادن سرش کوتاه میاد، با این‌که می‌دونم واقعاً باهام موافق نیست. فقط از این‌که به یکی از معدود شغل‌های مرتبط با بازیگری که هنوز می‌تونم دنبالش کنم توهین کرده، احساس بدی داره.
لیوان خالی آبش رو می‌بره سمت دهنش و سرش رو اون‌قدر عقب می‌بره تا بتونه یه جرعه از آبِ باقی‌مونده بین یخ‌های در حال آب شدن بخوره.
ـ آب.
لیوانش رو توی هوا تکون می‌ده تا پیشخدمت سر تکون می‌ده و میاد دوباره پرش کنه.
دوباره چنگالم رو توی سالمون فرو می‌کنم؛ دیگه داغ نیست. امیدوارم زودتر غذای خودش رو تموم کنه؛ چون مطمئن نیستم بتونم بیشتر از این دیدار رو تحمل کنم. تنها چیزی که الان باعث می‌شه احساس آرامش کنم اینه‌که می‌دونم فردا همین موقع، اون‌طرف کشور و دور از اون خواهم بود. حتی اگه مجبور باشم آفتاب رو با برف عوض کنم!
می‌گه:
ـ برای اواسط ژانویه برنامه نچین،
و بحث رو عوض می‌کنه.
- لازمه برای یه هفته با پرواز برگردی لس‌آنجلس.
ـ چرا؟ ژانویه چه خبره؟
ـ بابات داره زن می‌گیره.
پشت گردنم رو فشار می‌دم و به پام نگاه می‌کنم.
ـ خدایا، منو بکش!
یه لحظه عذاب وجدان می‌گیرم؛ چون با این‌که واقعاً دلم می‌خواست یکی همین الان منو بکشه، منظورم این نبود که اون حرف رو با صدای بلند بزنم!
ـ فالن، نمی‌تونی بگی ازش خوشت میاد یا نه تا وقتی که ندیدیش.
می‌گم:
ـ لازم نیست ببینمش تا بدونم ازش خوشم نمیاد، بالاخره داره با تو ازدواج می‌کنه.
سعی می‌کنم حقیقت حرفم رو با یه لبخند طعنه‌آمیز قایم کنم؛ ولی مطمئنم می‌دونه تک‌تک حرف‌هایی که بهش می‌زنم رو واقعاً جدی می‌گم.
در جواب می‌گه:
ـ اگه یادت رفته، مادرت هم خودش انتخاب کرد با من ازدواج کنه و به نظر می‌رسه تو از اون کاملاً خوشت میاد.
این‌جا دیگه حرفی برای گفتن ندارم.
ـ این یکی رو خوب اومدی؛ ولی در دفاع از خودم باید بگم این پنجمین خواستگاریته از وقتی ده سالم بود.
تصحیح می‌کنه:
ـ ولی فقط سومین همسرمه!
بالاخره چنگالم رو توی سالمون فرو می‌کنم و یه لقمه می‌خورم.
با دهن پر می‌گم:
ـ تو باعث می‌شی دلم بخواد برای همیشه دور مردها رو خط بکشم.
می‌خنده.
ـ این نباید مشکلی باشه. تا حالا فقط یه بار دیدم که رفتی سر قرار، اونم بیشتر از دو سال پیش بود.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 12) مشاهده جزئیات

بالا