• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۰

درست همون لحظه، زخم روی مچ دست سارا شروع کرد به خونریزی کردن. خون از زیر بانداژ نشت کرد و روی ملحفه‌ی سفید ریخت. اما رنگ خون... قرمز نبود. یه رنگ بنفش تیره و درخشان بود، دقیقاً مثل رنگ آسمانِ دنیای رویایی سارا.
رها عقب پرید. عقلش قبول نمی‌کرد چیزی که می‌دید رو.
_نه... نه، این غیرممکنه...
سارا ناگهان روی تخت نشست. حرکتش مثل عروسک‌های کوکی، مکانیکی و خشک بود.
چشم‌هاش رو باز کرد.
رها نفسش تو سینه حبس شد.
مردمک‌های سارا گشاد شده بودن و تمام چشمش رو گرفته بودن. چشم‌هاش کاملاً سیاه بودن. مثل چاه.
سارا با صدایی که اصلاً صدای خودش نبود - صدایی بم، چندلایه و اکودار - حرف زد:
_لنگر... شکست...
رها عقب‌عقب رفت و به در برخورد کرد. دستش رو پشت سرش گذاشت و دستگیره رو چرخوند. در قفل بود. کارت دسترسی‌اش توی جیبش بود، اما دستاش اونقدر می‌لرزیدن که نمی‌تونست درش بیاره.
موجودِ توی بدن سارا سرش رو کج کرد و به رها نگاه کرد. لبخند کج و ترسناکی روی لبش نشست.
_ما... گرسنه‌ایم...
ناگهان، لامپ‌های اتاق با صدای بلندی ترکیدن. تاریکی مطلق.
فقط نور بنفش و درخشانِ خونِ روی مچ دست سارا، صورت وحشت‌زده‌ی رها رو روشن می‌کرد.
رها فریاد زد:
_باران! سارا! بگو باران!
و در همون لحظه، سارا مثل یه تکه سنگ، دوباره روی تخت افتاد.
چراغ‌های اضطراری قرمز رنگ روشن شدن.
سارا بیهوش بود. امواج مغزی‌اش روی مانیتور به حالت عادی (اما بسیار ضعیف) برگشته بود. خون روی مچ دستش... دوباره قرمز بود. و زخم... زخم کاملاً بسته شده بود. انگار هرگز وجود نداشته.
رها روی زمین افتاد و نفس‌نفس زد. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد.
اون چی بود؟ اون صدای چندلایه چی بود؟
و مهم‌تر از همه... "ما" کی بودن؟
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۱

چراغ‌های اضطراری قرمز رنگ مثل یه ضربان قلبِ بیمار توی راهرو می‌زدن. صدای آژیر کوتاه و ممتد هنوز توی گوش رها زنگ می‌زد. اون روی زمین نشسته بود و به بدن بی‌حرکت سارا خیره شده بود. دستاش هنوز می‌لرزیدن و نفسش بریده‌بریده بود. تصویر چشم‌های سیاه و صدای چندلایه‌ی "ما گرسنه‌ایم" مثل یه فیلم ترسناک توی سرش تکرار می‌شد.
ناگهان در اتاق با شدت باز شد. کاویانی با دو تا تکنسین و سروان رحیمی وارد شدن. صورت کاویانی وحشت‌زده بود، اما نه به خاطر سلامت سارا؛ به خاطر داده‌هایی که از دست رفته بودن.
_چی شد؟ چرا آژیر زد؟ وضعیت سوژه چیه؟
رها بلند شد. پاهایش سست بودن، اما سعی کرد محکم بایسته.
_سارا... سارا رفت توی یه حالت خلسه‌ی عمیق. امواج مغزی‌اش دلتا شد. ولی دکتر... اون امواج عادی نبودن. یه الگوی هندسی عجیب داشتن. و بعد... بعد با یه صدای غیرانسانی حرف زد. گفت "ما گرسنه‌ایم".
کاویانی خشکش زد. رنگش مثل گچ سفید شد. به مانیتور نگاه کرد که حالا خاموش بود.
_الگوی هندسی؟ مطمئنی؟
رها سر تکون داد:
_بله. دقیقاً دیدمش. و خونش... خونش بنفش بود دکتر. بنفش!
سروان رحیمی جلو اومد و با لحنی سرد گفت:
_خانم دکتر، شما دچار توهم شدید. استرس زیاد باعث میشه آدم چیزایی ببینه که وجود ندارن. خون انسان بنفش نیست.
رها با عصبانیت برگشت:
_توهم؟ من چهار سال روانشناسی خوندم سروان! فرق بین توهم و واقعیت رو می‌دونم! اون خون واقعی بود! و اون صدا... اون صدای سارا نبود!
کاویانی دستش رو بالا آورد و سکوت خواست:
_بس کنید! هر دو بس کنید!
بعد رو به تکنسین‌ها کرد:
_داده‌های EEG رو بازیابی کنید. هر چی که ضبط شده، حتی اگه فقط یه ثانیه باشه. و نمونه‌ی خون روی ملحفه رو سریع ببرید آزمایشگاه. نتیجه‌ش رو مستقیم برای من بیارید.
تکنسین‌ها سریع مشغول کار شدن. کاویانی به سمت رها اومد و صداش رو پایین آورد:
_رها... اگر اون الگو واقعاً وجود داشته باشه... یعنی ما اشتباه کردیم. یعنی سارا فقط یه شیفتِر نیست. اون یه "درگاه"ـه.
رها با تعجب پرسید:
_درگاه؟ یعنی چی؟
کاویانی با صدایی لرزون گفت:
_یعنی اون داره چیزی رو از اون دنیا به اینجا میاره. یا شاید... شاید چیزی داره از طریق اون وارد میشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۲

تکنسین‌ها مشغول بررسی دستگاه‌ها بودن، اما رها نمی‌تونست فقط تماشا کنه. باید کاری می‌کرد. باید سارا رو برمی‌گردوند.
به سمت تخت رفت و کنار سارا نشست. نبضش رو گرفت. ضعیف و کند بود، اما بود.
_سارا... سارا جان، صدای من رو می‌شنوی؟
هیچ واکنشی نیومد. صورت سارا مثل مجسمه‌ی سنگی بی‌حس بود.
رها دست سارا رو گرفت. هنوز سرد بود، اما نه مثل یخ. کمی گرم‌تر شده بود.
_سارا، من اینجام. کلمه‌ی امن رو یادت نره. باران. بگو باران.
رها شروع کرد به زمزمه کردن کلمه‌ی "باران". بارها و بارها. مثل یه ورد جادویی.
همزمان، دستش رو روی پیشونی سارا گذاشت و سعی کرد گرما رو منتقل کنه.
_برگرد سارا. اینجا خونه‌ته. درد اینجا مالِ توئه. ولی زندگی هم مالِ توئه. برگرد.
چند دقیقه گذشت. سکوت سنگینی حاکم بود. فقط صدای تنفس مصنوعی دستگاه و زمزمه‌های رها شنیده می‌شد.
ناگهان، انگشت‌های سارا توی دست رها حرکت کردن. یه فشار کوچیک.
رها با هیجان گفت: _سارا؟
سارا پلک زد. یه پلک زدن کند و سنگین.
بعد، یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید و روی گونه‌ی رنگ‌پریده‌اش لغزید.
رها نفس راحت کشید. _آفرین دختر خوب. برگشتی.
اما وقتی سارا کامل چشمانش رو باز کرد، رها فهمید که همه چیز درست نشده. نگاه سارا خالی بود. مثل کسی که تازه از یه غار تاریک بیرون اومده و نور چشمش رو زده.
سارا با صدایی ضعیف و خش‌دار گفت: _ اون‌ها رو دیدم...
رها پرسید: _کی رو دیدی سارا؟
سارا سرش رو چرخوند و به نقطه‌ی نامعلومی روی دیوار خیره شد:
_اون‌هایی که پشت دروازه منتظرن. اون‌ها گرسنه‌ن خانم دکتر. و من... من دروازه‌ام.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۳

ساعت‌ها طول کشید تا سارا بتونه دوباره هوشیار بشه. پرستارها سرم وصل کردن و داروهای تقویتی تزریق کردن. رها لحظه‌ای از کنارش دور نشد. هر بار که سارا چشمانش رو می‌بست، رها کلمه‌ی "باران" رو زمزمه می‌کرد تا مطمئن بشه برنمی‌گرده به اون حالت ترسناک.
بالاخره، نزدیک صبح، سارا توانست یه لیوان آب بخوره و چند جمله‌ی منسجم بگه.
_حالم... بهتره. ولی سردمه. همیشه سردم.
رها پتوی گرم‌تری روش انداخت:
_می‌دونم عزیزم. بدنت شوکه شده. ولی مهم اینه که برگشتی.
سارا به دست چپش نگاه کرد. بانداژ هنوز اونجا بود، اما زیرش هیچ زخمی نبود. پوستش صاف و سالم بود.
_زخم... کجاست؟
رها آروم گفت:
_بسته شده سارا. انگار هرگز وجود نداشته.
سارا سرش رو تکون داد:
_ولی من حسش می‌کنم. جای زخم رو حس می‌کنم. مثل یه خاطره‌ی فیزیکی.
رها یادداشتی توی ذهنش برداشت. "حافظه‌ی سلولی؟ یا شاید اثر کوانتومی؟"
_سارا، اون صدایی که شنیدی... اون "ما"... کی بودن؟
سارا چشمانش رو بست و سعی کرد به یاد بیاره. صورتش درهم رفت:
_نمی‌دونم. شکل نداشتن. فقط... فقط احساس گرسنگی داشتن. گرسنگی برای بودن. برای تجربه کردن. اون‌ها توی خلاء گیر کردن و من پنجره‌ای بودم که باز شد.
رها سردش شد. این توضیحات با هیچ‌کدوم از تئوری‌های روانشناسی یا علوم اعصاب جور در نمی‌اومد. این فراتر از علم بود. این متافیزیک بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۴

وقتی خورشید از پشت پرده‌های ضخیم اتاق طلوع کرد، سارا ناگهان شروع کرد به گریه کردن. نه گریه‌ی آرام و کنترل‌شده‌ی قبلی. گریه‌ی شدید و بی‌اختیار. مثل کودکی که مادرش رو گم کرده باشه.
رها بغلش کرد و اجازه داد گریه کنه. دستش رو روی موهای سارا کشید و آروم نوازشش کرد.
_گریه کن سارا. اشکالی نداره. همه‌ی درد رو بیرون بریز.
سارا توی آغوش رها فرو رفت و هق‌هق کرد:
_من نمی‌خوام دروازه باشم! من نمی‌خوام اون‌ها بیان! من فقط می‌خواستم مامانم رو ببینم! چرا این اتفاق افتاد؟ چرا من؟
رها محکم بغلش کرد و گفت:
_تو مقصر نیستی سارا. تو قربانی عشقت شدی. ولی از امروز به بعد، ما با هم جلوش رو می‌گیریم. تو تنها نیستی.
سارا سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش قرمز و پف‌کرده بود، اما نگاهش واضح‌تر شده بود.
_قول میدید؟ قول میدید نگذارید اون‌ها بیان؟
رها مستقیم تو چشم‌هاش نگاه کرد و با تمام وجود گفت:
_قول میدم سارا. حتی اگه مجبور بشم خودم رو فدای این کار کنم.
سارا لبخند کوچیکی زد. لبخندی که توش امید و اعتماد بود.
_ممنونم خانم دکتر. شما مثل باران هستید. مثل بارونی که بعد از طوفان می‌باره.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۵

بعد از اینکه سارا کمی آروم شد، رها تصمیم گرفت از این فرصت استفاده کنه و اطلاعات بیشتری درباره‌ی اون دنیا بگیره. شاید کلید حل معما توی همون جزئیات باشه.
_سارا، می‌تونی بیشتر درباره‌ی اون دنیا بهم بگی؟ نه فقط ظاهرش، بلکه حسش رو توصیف کن.
سارا نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد. انگار داشت دوباره اون فضا رو تجربه می‌کرد.
_آسمونش... آسمونش همیشه غروب بود. نه روز، نه شب. یه نور بنفش-طلایی که از هیچ منبعی نمی‌اومد. و هوا... هوا بوی گل‌های یاس و عسل می‌داد. ولی زیر این بو، یه بوی فلزی بود. مثل بوی خون.
رها با دقت گوش می‌داد: _و رودخانه‌ی نقره‌ای؟
سارا ادامه داد:
_آره. آبش سرد نبود. گرم بود. مثل دمای بدن. و وقتی دستت رو توش می‌کردی، حس می‌کردی داره باهات حرف می‌زنه. نه با کلمات، با احساس. میگفت "خوش اومدی". ولی وقتی برگشتم... وقتی برگشتم فهمیدم که اون گرمایی که حس می‌کردم، گرمای زندگی نبود. گرمای جذب کردن بود. مثل دهانِ یه حیوان درنده که طعمه‌اش رو ب*غل می‌کنه.
رها خشکش زد. این توصیفات با تصویر اولیه‌ی "بهشت" که سارا داده بود، کاملاً متضاد بود.
_پس اون دنیا... اون دنیا یه تله‌ست؟
سارا سر تکون داد:
_نه تماماً. بخش‌هایی از اون واقعاً زیبا و آرامش‌بخش بود. مخصوصاً وقتی مامانم اونجا بود. ولی اون زیبایی... اون زیبایی مثل قندِ آلوده به سم بود. شیرین بود، ولی داشت منو می‌خورد.
رها یادداشتی توی دفترچه‌اش نوشت:
دنیای سارا : زیبایی فریبنده + بوی فلزی/خون + گرمای جذب‌کننده = تله‌ی عاطفی-انرژی‌خوار
هدف: استخراج هویت/انرژی از طریق دلبستگی عاطفی
این کشف، تمام معادلات رو تغییر داد. نُوا فقط دنبال شیفتینگ نبود؛ اون‌ها داشتن با یه موجودیت یا نیروی ناشناخته معامله می‌کردن. و سارا، ناخواسته، واسطه‌ی این معامله شده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۶

صبح روز بعد، رها با یه فنجون قهوه‌ی تازه دم وارد اتاق سارا شد. سارا حالا هوشیارتر بود و داشت با یه مداد رنگی روی یه کاغذ سفید نقاشی می‌کشید. نقاشی‌اش عجیب بود: یه رودخانه‌ی نقره‌ای که از وسط یه باغ می‌گذشت، اما دور رودخانه پر از سایه‌های سیاه و کشیده بود که دست‌هاشون رو به سمت آب دراز کرده بودن.
رها کنار تخت نشست و به نقاشی نگاه کرد:
_این چیه سارا؟
سارا مداد رو زمین گذاشت:
_این همون چیزیه که دیشب دیدم. وقتی برگشتم. اون سایه‌ها... اون‌ها دور رودخانه بودن و منتظر بودن.
رها آهی کشید و قهوه‌اش رو روی میز گذاشت. تصمیم گرفت امروز یه درس مهم به سارا بده. درسی که می‌تونست نجاتش بده.
_سارا، امروز می‌خوام یه چیزی رو بهت توضیح بدم که خیلی مهمه. تفاوت بین "رویا" و "شیفتینگ". چون تا وقتی این فرق رو نفهمی، نمی‌تونی از تله‌ای که توش افتادی بیرون بیای.
سارا با کنجکاوی سرش رو بالا آورد:
_فرق دارن؟ من فکر می‌کردم هر دو یه چیزن.
رها لبخند زد:
_نه عزیزم. فرقشون مثل فرق بین "تماشای فیلم" و "زندگی کردن توی فیلم"ـه. ببین، وقتی تو خواب معمولی می‌بینی، مغزت داره یه فیلم برات می‌سازه. تو فقط یه تماشاچی هستی. حتی اگه لوسید دریم داشته باشی و بدونی داری خواب می‌بینی، باز هم داری توی یه شبیه‌سازیِ ساخته‌شده توسط مغز خودت زندگی می‌کنی. همه‌ی آدم‌های توی خوابت، همه‌ی مکان‌ها، همه‌ی اتفاقات... همه‌شون از حافظه‌ی تو میان. هیچ‌کدوم واقعیت مستقل ندارن.
سارا با دقت گوش می‌داد:
_پس شیفتینگ چی‌ه؟
رها جدی‌تر شد:
_شیفتینگ؟.. شیفتینگ یعنی آگاهی تو واقعاً جابه‌جا میشه. به یه واقعیت دیگه که مستقل از ذهن تو وجود داره. اون دنیا، اون باغ، اون رودخانه‌ی نقره‌ای... اون‌ها ساخته‌ی ذهن تو نیستن سارا. اون‌ها واقعاً وجود دارن. و مهم‌تر از اون... چیزهای دیگه‌ای هم اونجا هستن که ساخته‌ی ذهن تو نیستن.
سارا رنگش پرید:
_مثل اون سایه‌ها؟
رها سر تکون داد:
_دقیقاً! توی رویا، تو خدای دنیای خودتی. هر چی بخوای اتفاق می‌افته. ولی توی شیفتینگ... تو یه مهمونی. و مهمون باید قوانین میزبان رو رعایت کنه. اون دنیا قوانین خودش رو داره. موجودات خودش رو داره. و بعضی از اون موجودات... بعضی از اون‌ها دوست ندارن مهمون‌ها برگردن.
سارا دستش رو روی نقاشی گذاشت. دستش می‌لرزید: _پس من... من واقعاً به یه دنیای دیگه رفتم؟ نه فقط یه خواب؟
رها دستش رو روی دست سارا گذاشت:
_بله سارا. تو واقعاً رفتی. و به همین دلیله که زخم روی دستت واقعی بود. به همین دلیله که خونش بنفش بود. چون اون زخم توی یه واقعیت دیگه ایجاد شد و اثرش به اینجا نشت کرد.
سارا اشک توی چشم‌هاش جمع شد:
_پس من دیوونه نیستم؟
رها محکم گفت:
_نه سارا تو دیوونه نیستی. تو یه کاوشگری. ولی کاوشگر بدون تجهیزات ایمنی، زنده برنمی‌گرده. و ما الان می‌خوایم بهت تجهیزات بدیم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۷

سارا نقاشی‌اش رو کنار گذاشت و با دقت بیشتری به رها گوش داد. رها دید که سارا آماده‌ی شنیدن حقیقت بزرگتره.
_سارا، حالا که فهمیدی فرق رویا و شیفتینگ رو، باید یه قدم جلوتر بریم. باید بفهمی اون دنیا از کجا میاد.
سارا پرسید:
_از کجا میاد؟ مگه از ذهن من نمیاد؟
رها سر تکون داد:
_نه. ببین، یه نظریه‌ی علمی هست به اسم "جهان‌های موازی" یا "مولتی‌ورس". این نظریه میگه که به ازای هر تصمیمی که ما می‌گیریم، یه جهان جدید ایجاد میشه. مثلاً اگه تو امروز تصمیم بگیری چای بخوری، یه جهان ایجاد میشه که توش چای خوردی. و یه جهان دیگه که توش قهوه خوردی. هر کدوم از این جهان‌ها واقعی‌ان. هر کدوم قوانین فیزیک خودشون رو دارن. و هر کدوم نسخه‌ای از تو دارن که داره زندگی می‌کنه.
سارا با تعجب گفت:
_یعنی یه جای دیگه، یه سارای دیگه هست که مامانش نمرده؟
رها آروم گفت:
_بله. احتمالاً هست. و تو... تو ناخودآگاه راهی پیدا کردی که آگاهیت رو به اون جهان منتقل کنی. به جهانِ SARA-2، یا هر اسمی که بخوای روش بذاری.
سارا نفس عمیقی کشید. انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شده بود:
_پس مامانم... مامانم واقعاً توی یه جایی زنده‌ست؟
رها مکث کرد. نمی‌خواست به سارا امید واهی بده، اما نمی‌خواست حقیقت رو هم ازش پنهان کنه:
_سارا... بله. احتمالاً زنده‌ست. توی یه جهان دیگه. ولی اون سارا، تو نیستی. و اون مامان، مامانِ تو نیست. اون‌ها نسخه‌های دیگه‌ای هستن که توی مسیر دیگه‌ای از زندگی‌شون هستن.
سارا سرش رو پایین انداخت. اشک‌هاش روی گونه‌هاش لغزیدن:
_ولی من بغلش کردم... من صدای نوازشش رو شنیدم... اون گفت "دخترم"...
رها دستمال کاغذی بهش داد:
_می‌دونم عزیزم. می‌دونم که واقعی بود. ولی باید بدونی که هر بار که تو میری اونجا و جای اون سارا رو می‌گیری، داری تعادل اون جهان رو به هم می‌زنی. و اون سایه‌ها احتمالاً نگهبان‌های اون جهان هستن. دارن سعی می‌کنن تو رو بیرون کنن چون تو یه عنصر خارجی هستی.
سارا با وحشت پرسید:
_پس من... من دارم به اون دنیا آسیب می‌زنم؟
رها آروم گفت:
_ناخواسته، بله. ولی از امروز به بعد، ما یاد می‌گیریم چطور بدون آسیب زدن، فقط مشاهده کنی. چطور مثل یه روح نامرئی باشی، نه یه جسم فیزیکی که همه چیز رو به هم می‌ریزه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۸

جلسه داشت تموم می‌شد، اما یه سوال مهم توی ذهن رها بود. سوالی که از دیشب، وقتی سارا با اون صدای چندلایه حرف زد، داشت دیوونه‌اش می‌کرد.
_سارا، یه سوال دیگه هست که باید بپرسم. و می‌خوام صادقانه جواب بدی.
سارا سرش رو بالا آورد:
_بپرسید خانم دکتر.
رها با دقت به چشم‌هاش نگاه کرد:
_وقتی توی اون دنیا بودی... وقتی توی اون باغ بودی... آیا تنها بودی؟ یا کسی... یا چیزی... همراهت بود؟
سارا مکث کرد. انگار داشت مرور می‌کرد. بعد آروم گفت:
_تنها نبودم. ولی... ولی نمی‌دونم چی بود. فقط حس می‌کردم یکی داره نگاهم می‌کنه. از پشت درخت‌ها. از زیر آب رودخانه. از توی آسمون.
رها پرسید:
_هیچ‌وقت ندیدیش؟
سارا سر تکون داد:
_نه. هیچ‌وقت. فقط حسش می‌کردم. مثل وقتی که توی خونه تنهایی، ولی حس می‌کنی یکی پشت سرته. موهای پشت گردنت سیخ میشه.
رها یادداشتی توی ذهنش برداشت. این حس "حضور نامرئی" توی گزارش‌های دیگه‌ی شیفتینگ هم دیده شده بود. ولی توی مورد سارا، خیلی شدیدتر بود.
_و وقتی برگشتی... وقتی برگشتی، حس کردی که اون همراهت اومد؟
سارا وحشت‌زده شد:
_نه... نه مطمئن نیستم. ولی دیشب... دیشب وقتی اون صدا اومد... حس کردم که... که تنها نیستم. حس کردم که اون پشت سرمه.
رها سردش شد. این یعنی چی؟ یعنی یه موجودیت از اون دنیا تونسته به سارا بچسبه؟ یا شاید... شاید سارا از اول تنها نبوده. شاید از همون بچگی، وقتی اولین بار شیفت کرد، یه چیزی همراهش اومده بود.
_سارا، ازت یه چیز دیگه می‌پرسم. و می‌خوام خوب فکر کنی. از وقتی که اولین بار شیفت کردی... از وقتی دوازده ساله بودی... آیا هیچ‌وقت حس کردی که تنها نیستی؟ حتی توی این دنیا؟
سارا فکر کرد. چند ثانیه طولانی. بعد با صدایی لرزون گفت:
_ آره همیشه. حتی وقتی مامانم زنده بود، حس می‌کردم یکی داره نگاهم می‌کنه. فکر می‌کردم خیالاته. ولی الان... الان فکر می‌کنم واقعی بود.
رها نفس عمیقی کشید. این یه کشف بزرگ بود. سارا از همون بچگی، یه "همراه نامرئی" داشته. و این همراه، احتمالاً همون چیزیه که دیشب حرف زد.
_سارا... از امروز به بعد، هر وقت این حس رو داشتی، هر وقت حس کردی یکی داره نگاهت می‌کنه، سریع کلمه‌ی امن رو بگو. باران. و سنگ رو فشار بده. باشه؟
سارا سر تکون داد. ترس توی چشم‌هاش بود، اما اعتماد به رها قوی‌تر بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۵۹

بعد از جلسه با سارا، رها مستقیم به اتاق کنترل رفت. کاویانی اونجا بود و داشت داده‌های EEG سارا رو بررسی می‌کرد. وقتی رها وارد شد، سرش رو بلند کرد.
_چطور بود؟
رها نشست و گفت:
_سارا ثبات بیشتری پیدا کرده. ولی دکتر، یه سوال دارم. دوربین‌های اتاق سارا دیشب چی ضبط کردن؟
کاویانی اخم کرد:
_چرا؟ مگه چی دیدی؟
رها توضیح داد:
_وقتی سارا رفت توی اون حالت خلسه، وقتی اون صدا اومد... من چیزی دیدم که نمی‌تونم توضیح بدم. می‌خوام ببینم دوربین‌ها چی ضبط کردن.
کاویانی تکنسین رو صدا کرد و دستور داد فیلم‌های دیشب رو بیارن. تکنسین سریع فایل‌ها رو روی مانیتور بزرگ باز کرد.
ساعت ۲:۴۷ بامداد. سارا روی تخت خوابیده بود. رها کنارش نشسته بود. همه چیز عادی به نظر می‌رسید.
رها گفت:
_برو جلو. دقیقاً ساعت ۲:۵۳.
تکنسین فیلم رو جلو برد. ساعت ۲:۵۳. سارا ناگهان روی تخت نشست. حرکتش مکانیکی بود. رها عقب رفت.
اما چیزی که رها توی فیلم دید، با چیزی که توی واقعیت دیده بود، فرق داشت.
توی فیلم، چشم‌های سارا سیاه نبود. چشم‌هاش باز بود، اما مردمک‌هاش عادی بودن. و وقتی سارا حرف زد، صداش صدای خودش بود، نه اون صدای چندلایه.
سارا توی فیلم گفت:
_لنگر شکست. ما گرسنه‌ایم!!!
اما لحنش عادی بود. مثل یه بچه‌ی خواب‌آلود که داره حرف می‌زنه.
رها با تعجب گفت:
_این با چیزی که من دیدم فرق داره. چشم‌هاش سیاه بود، صداش چندلایه بود.
کاویانی با دقت فیلم رو نگاه کرد:
_دوربین‌ها دروغ نمی‌گن دکتر. این واقعیه. ولی پس تو چی دیدی؟
رها فکر کرد. بعد یه ایده به ذهنش رسید:
_شاید... شاید دوربین‌ها فقط واقعیت فیزیکی رو ضبط می‌کنن. ولی چیزی که من دیدم... شاید یه واقعیت دیگه بود. یه واقعیت که فقط برای من قابل مشاهده بود.
کاویانی سر تکون داد:
_یعنی چی؟ یعنی تو یه چیز فراواقعی دیدی؟
رها آروم گفت:
_یعنی شاید من هم دارم تغییر می‌کنم دکتر. شاید نزدیک شدن به سارا، باعث شده که من هم بتونم لایه‌های دیگه‌ی واقعیت رو ببینم.
کاویانی سکوت کرد. بعد آروم گفت:
_این می‌تونه خطرناک باشه رها. اگر تو هم شروع کنی به دیدن چیزایی که بقیه نمی‌بینن... ممکنه خودت هم گیر بیفتی.
رها محکم گفت:
_من نمی‌ترسم دکتر. من باید بفهمم چی در جریانه. حتی اگه به قیمت دیدن چیزای ترسناک تموم بشه.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا