• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۰

نیم ساعت بعد، رها توی راهروی طبقه‌ی منفی چهار ایستاده بود. طبقه‌ای که گفته می‌شد فقط برای انبار تجهیزات متروکه‌ست و معمولاً کسی اونجا نمیرفت. نور اینجا کمتر بود و لامپ‌های سقفی مدام سوسو می‌زدن.
رها طبق نقشه‌ی ذهنی‌ای که از کاغذ ساخته بود، راهرو رو طی می‌کرد. به دیوار انتهایی رسید. یه دیوار بتنی ساده با یه لوله‌ی تهویه‌ی بزرگ. هیچ دری وجود نداشت.
اما رها به دیوار نگاه کرد. خط‌های روی دیوار... نامتقارن بودن.
دستش رو روی دیوار گذاشت و آروم فشار داد. هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد یاد حرف آرش افتاد. "ذهن، آنتنه."
رها چشمانش رو بست. نفس عمیقی کشید. سعی کرد فرکانس ذهنش رو آروم کنه. به جای نگاه کردن با چشم، با حس لامسه‌ی ذهنش دیوار رو اسکن کرد.
یه نقطه‌ی سرد. درست هم‌سطح سینه‌اش.
چشم‌هاش رو باز کرد و دستش رو روی اون نقطه‌ی سرد گذاشت و فشار داد.
یه صدای "کلیک" خفه شنیده شد.
بخشی از دیوار، به اندازه‌ی یه درِ معمولی، آروم به سمت داخل باز شد. بوی هوای مانده و یه بوی عجیبِ شبیه به اوزون و خاک مرطوب بیرون زد.
پشت دیوار، یه راهروی کوتاه بود که به یه در آهنی ضخیم ختم می‌شد. روی در، با رنگ قرمز و به صورت دستی نوشته شده بود: ۴۰۴
رها کارت دسترسی‌اش رو نزدیک حسگر برد. چراغ قرمز شد. "دسترسی غیرمجاز".
طبیعی بود. این اتاق توی سیستم ثبت نشده بود.
اما رها متوجه شد که کنار حسگر، یه کیپد قدیمی برای وارد کردن رمز دستی وجود داره.
با خودش فکر کرد:
_کاویانی گفت رمز عبور سیستم ۷-۳-۹-سیمرغه. شاید...
اعداد ۷، ۳، ۹ رو وارد کرد.
یه بوق سبز شنیده شد. در آهنی با یه صدای جیرجیر سنگین باز شد.
رها وارد اتاق شد.
اتاق بزرگ نبود. اما چیزی که توش دید، خون رو توی رگهاش منجمد کرد.
وسط اتاق، یه تخت فلزی قرار داشت. روی تخت، یه نفر دراز کشیده بود. زنی حدوداً چهل ساله، با موهای جوگندمی. سیم‌های ضخیمی به سرش وصل بود و یه ماسک تنفسی روی صورتش بود.
مانیتورهای دور تخت روشن بودن، اما به جای نمودارهای مغزی، یه کد طولانی و تکرارشونده رو نشون می‌دادن.
رها نزدیک رفت. دستش رو لرزون روی شونه‌ی زن گذاشت.
زن چشمانش رو باز کرد.
چشم‌هاش... چشم‌هاش کاملاً سفید بودن. مردمک نداشتن.
و بعد، زن با صدایی که شبیه صدای خودِ رها بود، اما با لحنی ماشینی و بی‌روح، زمزمه کرد:
_به پروژه سیمرغ خوش اومدی... نسخه‌ی جدید.
رها عقب پرید و به در برخورد کرد. نفسش بند اومده بود.
این زن کی بود؟ و چرا صدای رها رو در می‌آورد؟
راز اتاق ۴۰۴ تازه شروع شده بود...
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۱


رها مثل یه سایه از اتاق ۴۰۴ بیرون اومد و در آهنی رو آروم پشت سرش بست. قلبش داشت توی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید، اما صورتش کاملاً سنگی بود. نمی‌تونست اجازه بده کسی بفهمه چه دیده. صدای ماشینی اون زن هنوز توی گوشش می‌پیچید: *"به پروژه سیمرغ خوش اومدی... نسخه‌ی جدید."*
برگشت به طبقه‌ی منفی سه و مستقیم به سمت دفتر کاویانی رفت. در رو باز کرد. کاویانی مشغول نوشتن گزارش بود. وقتی رها رو دید، لبخند زد، اما لبخندش محو شد وقتی چهره‌ی جدی رها رو دید.
_چی شده دکتر شمس؟ رنگت پریده.
رها بدون مقدمه گفت:
_اتاق ۴۰۴. زنی که اونجاست. کی هست؟
کاویانی خشکش زد. خودکار از دستش افتاد روی میز. چند ثانیه طول کشید تا بتونه حرف بزنه. بعد با صدایی لرزون گفت:
_شما... شما چطور پیداش کردید؟ اون اتاق توی هیچ نقشه‌ای نیست.
رها صندلی رو کشید و نشست:
_من سوال پرسیدم دکتر. جواب بدید. اون زن کی هست؟ چرا صدای من رو در میاره؟
کاویانی عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید. انگار بار سنگینی رو سال‌ها دوشش بوده و حالا وقت اعتراف رسیده بود.
_اون... اون دکتر لیلا رضاییه. روانشناس اصلی پروژه قبل از شما. پنج سال پیش وارد نُوا شد. دقیقاً مثل شما، با ایده‌ی درمان و کمک به سوژه‌ها.
رها نفسش رو حبس کرد:
_چه بلایی سرش اومد؟
کاویانی با صدایی آروم و دردناک گفت:
_اون فهمید. دقیقاً مثل شما فهمید که نُوا دنبال چی‌ست. سعی کرد مدارک جمع کنه. ولی ویکتور زودتر متوجه شد. به جای اخراج یا دستگیری... اونا تصمیم گرفتن ازش "استفاده" کنن. اونا مغز اون رو به عنوان اولین سرور پردازشی آزمایش کردن. الان... الان اون دیگه لیلا نیست. اون فقط یه هارد دیسک انسانیه که داره داده‌های ما رو پردازش می‌کنه. و متأسفانه... الگوهای صوتی‌اش با شما همپوشانی داره. برای همین صدای شما رو در میاره.
رها احساس کرد تهوع داره. این وحشتناک‌تر از هر چیزی بود که تصور کرده بود.
_و شما... شما اجازه دادید این اتفاق بیفته؟
کاویانی سرش رو پایین انداخت:
_من نتونستم جلوش رو بگیرم رها. اگر مقاومت می‌کردم، خودم هم جای اون می‌شدم. و اون موقع، هیچ‌کس نبود که از آرش و بقیه محافظت کنه.
رها بلند شد. دستاش می‌لرزیدن، اما صداش محکم بود:
_این تموم میشه دکتر. من قول میدم. ولی الان... الان باید بریم سراغ کارمون. چون اگر بخوایم اون‌ها رو نجات بدیم، باید اول بفهمیم چی داریم باهاش مبارزه می‌کنیم.
کاویانی سر تکون داد. توی چشم‌هاش یه جرقه‌ی امید دیده شد که مدت‌ها بود خاموش شده بود.
_حق با شماست. بریم سراغ سارا. اون... اون کلید فهمیدنِ "نشت"ـه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۲

اتاق سارا با اتاق آرش فرق داشت. اینجا تاریک‌تر بود. پرده‌های ضخیم کشیده شده بودن و فقط نور آبی ملایم مانیتورها فضا رو روشن می‌کرد. بوی اسطوخودوس و یه بوی شیرینِ شبیه به عسل فضا رو پر کرده بود. اما زیر این بو، یه بوی تلخ حس می‌شد. بوی بیماری.
سارا روی تخت نشسته بود. دختری حدوداً بیست و دو ساله، با موهای بلند و مشکی که دور صورتش ریخته بود. صورتش استخوانی و رنگ‌پریده بود و زیر چشم‌هاش حلقه‌های بنفش عمیقی داشت. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد، نگاهش بود. نگاهش خیره و دور بود. انگار داشت به چیزی نگاه می‌کرد که رها نمی‌تونست ببینه.
رها آروم وارد شد و در رو پشت سرش بست.
_سلام سارا جان. من دکتر شمس هستم.
سارا سرش رو چرخوند. حرکتش کند و مکانیکی بود. چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هاش روی صورت رها فوکوس کنه.
_دکتر... جدید؟
صدایش ضعیف و خش‌دار بود. انگار مدت‌ها بود حرف نزده بود.
رها کنار تخت نشست:
_بله. اومدم که باهات آشنا بشم. می‌تونم کنارت بشینم؟
سارا سر تکون داد، اما نگاهش دوباره به نقطه‌ی نامعلومی روی دیوار دوخته شد.
_بشینید. ولی زیاد نمونید. اون‌ها دارن نزدیک میشن.
رها تعجب کرد: _کی؟ کی داره نزدیک میشه؟
سارا دستش رو آورد بالا و به فضای خالی اشاره کرد: _سایه‌ها. نه اون سایه‌هایی که آرش می‌بینه. اون‌ها ترسناک‌ان. اینا... اینا غمگین‌ان. دارن گریه می‌کنن. میگن "ما رو ببر".
رها یادداشتی توی ذهنش برداشت. تفاوت سایه‌های آرش و سارا واضح بود. آرش با ترس شخصی‌اش روبرو بود، اما سارا... سارا داشت چیزی فراتر از خودش رو تجربه می‌کرد.
آروم پرسید:
_سارا، تو آخرین بار کی بیدار بودی؟ منظورم بیداریِ کامل، توی این واقعیت.
سارا فکر کرد. انگار مرور زمان براش سخت بود.
_نمی‌دونم... شاید سه روز پیش؟ یا شاید یک هفته؟ زمان اینجا... زمان اینجا کش میاد. وقتی برمی‌گردم، ساعت‌ها عوض شدن. ولی من حس می‌کنم فقط چند دقیقه گذشته.
رها نگران شد. این علائم "اتساع زمان" بود. چیزی که توی شیفتینگ‌های عمیق و بدون لنگر اتفاق می‌افته.
_سارا، وقتی برمی‌گردی، چی حس می‌کنی؟ بدنت چطوریه؟
سارا دستش رو روی سینه‌اش گذاشت:
_سنگین. خیلی سنگین. انگار توی یه لباس غواصی گیر کردم. و سردمه. همیشه سردمه. حتی وقتی آفتاب می‌تابه.
رها دست سارا رو گرفت. دستش یخ‌زده بود. مثل یخ.
_سارا، من اینجام تا کمکت کنم گرم بشی. تا کمکت کنم لنگر پیدا کنی. ولی اول باید بهم بگی... تو توی اون دنیا چی کار می‌کنی؟ چرا نمی‌خوای برگردی؟
سارا برای اولین بار مستقیم تو چشم‌های رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش یه درد عمیق و قدیمی دیده می‌شد.
_چون اونجا... اونجا واقعی‌تره. اینجا... اینجا مثل یه خوابِ بدِ طولانی‌ه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۳

رها داشت نبض سارا رو چک می‌کرد که متوجه یه چیز عجیب شد. روی مچ دست چپ سارا، یه زخم تازه وجود داشت. یه بریدگی عمیق و تمیز، حدود سه سانتیمتر، که هنوز خونابه‌ی خشک‌شده‌ی قرمز تیره روش دیده می‌شد. اطراف زخم کمی متورم و قرمز بود.
رها با احتیاط دست سارا رو بلند کرد:
_سارا... این زخم از کجا اومده؟
سارا به زخم نگاه کرد. انگار تازه متوجه شده بود.
_نمی‌دونم. وقتی بیدار شدم، بود. درد نداره. فقط... فقط حس می‌کنم مالِ من نیست.
رها با دقت زخم رو بررسی کرد. این یه بریدگی تصادفی نبود. لبه‌هاش خیلی تمیز بودن. انگار با یه ابزار تیز و دقیق ایجاد شده بود. و مهم‌تر از اون... هیچ اثری از بخیه یا پانسمان قبلی نبود. یعنی این زخم بعداز آخرین معاینه‌ی پزشکی ایجاد شده بود.
_سارا، آخرین بار کی معاینه شدی؟
سارا فکر کرد:
_دیروز صبح. پرستار گفت همه چیز نرماله.
رها اخم کرد. پس این زخم توی کمتر از ۲۴ ساعت ایجاد شده بود. و سارا حتی متوجه نشده بود.
_سارا، یادت میاد دیشب کجا بودی؟ توی کدوم واقعیت؟
سارا چشمانش رو بست و سعی کرد به یاد بیاره:
_توی یه باغ بودم. باغی پر از گل‌های سفید. آسمونش بنفش بود. و یه رودخانه... رودخانه‌ای که آبش نقره‌ای بود. داشتم کنار رودخانه راه می‌رفتم. یه شاخه‌ی تیز... یه شاخه‌ی کریستالی از یه درخت شکست و دستم رو برید.
رها خشکش زد. شاخه‌ی کریستالی؟ درختی با شاخه‌ی کریستالی توی هیچ واقعیت شناخته‌شده‌ای وجود نداشت.
_و بعد چی شد؟ وقتی بریدی، چی کار کردی؟
سارا گفت:
_دردش رو حس کردم. ولی بعد... بعد یه نور گرم از زخم اومد بیرون. و زخم بسته شد. ولی وقتی بیدار شدم... وقتی بیدار شدم، زخم دوباره باز بود. ولی این بار... این بار واقعی بود.
رها باورش نمی‌شد. این یعنی چی؟ یعنی زخم توی DR ایجاد شده و به CR منتقل شده؟ این غیرممکن بود. قوانین فیزیک اجازه‌ی چنین چیزی رو نمی‌دادن. مگر اینکه... مگر اینکه مرزها واقعاً دارن نشت می‌کنن. و سارا، ناخواسته، دروازه‌ی این نشت بوده.
رها زخم رو با گاز استریل پوشوند و بانداژ کرد. اما توی ذهنش، یه سوال بزرگ شکل گرفته بود:
_اگر زخم می‌تونه عبور کنه... پس چی دیگه می‌تونه عبور کنه؟؟؟
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۴

بعد از پانسمان، رها تصمیم گرفت تاریخچه‌ی دقیق شیفتینگ سارا رو بدونه. باید می‌فهمید این دختر چطور به این نقطه رسیده.
_سارا، می‌تونی بهم بگی اولین بار کی شیفت کردی؟ بدون متد؟ بدون اسکریپت؟
سارا سرش رو روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد. صدایش آروم‌تر شده بود، انگار صحبت کردن درباره‌ی گذشته براش مثل باز کردن یه زخم قدیمی بود.
_هشت سال پیش بودم. دوازده سالم بود. مامانم... مامانم سرطان داشت. هر شب گریه می‌کرد. من نمی‌تونستم تحمل کنم. یه شب، وقتی خوابیده بودم، خواستم برم جایی که مامانم سالم باشه. فقط خواستم. و... و بیدار شدم.
رها با تعجب پرسید: _بیدار شدی؟ یعنی چی؟
سارا ادامه داد:
_یعنی توی یه اتاق بیدار شدم. اتاق مامانم بود، ولی تمیز و روشن. مامانم کنارم نشسته بود و لبخند می‌زد. سالم بود. موهاش بلند بود و صورتش پر از انرژی بود. بغلم کرد و گفت: "دخترم، من اینجام." و من... من باور کردم. فکر کردم واقعاً اونجام.
چشم‌هاش خیس شد:
_سه روز اونجا موندم. سه روز با مامانم زندگی کردم. غذا خوردیم، حرف زدیم، خندیدیم. ولی بعد... بعد یه صدا شنیدم. صدای دستگاه‌های بیمارستان. صدای گریه‌ی بابام. و فهمیدم... فهمیدم که مامانم توی اون دنیا مُرده. و من... من فقط یه خاطره رو زنده کرده بودم.
سارا اشک‌هاش رو پاک کرد:
_از اون روز به بعد، هر وقت دلم گرفت، هر وقت درد داشتم، می‌رفتم اونجا. بدون اینکه بخوام. مثل یه عادت. مثل یه پناهگاه. ولی هر بار که برمی‌گشتم... یه تیکه از اینجا رو فراموش می‌کردم. اول اسم معلمم رو فراموش کردم. بعد طعم غذای مورد علاقم رو. بعد... بعد چهره‌ی بابام رو.
رها با درد به سارا نگاه کرد. این دختر قربانیِ عشقش شده بود. عشقی که تبدیل به یه زندان شده بود.
_سارا... تو داری از درد فرار می‌کنی. ولی درد، بخشی از واقعیتِ توئه. اگر اون رو حذف کنی، خودت رو حذف می‌کنی.
سارا سر تکون داد:
_می‌دونم خانم دکتر. ولی نمی‌تونم. اونجا... اونجا تنها جایی‌ه که احساس می‌کنم زنده‌م.
رها دستش رو روی دست سارا گذاشت:
_ما قرار نیست اونجا رو ازت بگیریم سارا. ما قراره بهت یاد بدیم چطور بین دو دنیا پل بزنی. چطور اون آرامش رو بیاری اینجا، بدون اینکه خودت رو گم کنی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۵

جلسه داشت تموم می‌شد، اما رها می‌دونست که باید یه هشدار جدی به سارا بده. خطری که سارا باهاش روبرو بود، بسیار جدی‌تر از ترس‌های آرش بود.
_سارا، یه چیزی هست که باید بدونی. تو الان توی یه وضعیت بحرانی هستی. نه به خاطر اینکه بیمار هستی، بلکه به خاطر اینکه "لنگر" نداری.
سارا با ترس پرسید: _لنگر؟ یعنی چی؟
رها توضیح داد:
_لنگر، یه چیز یا یه فکر ثابته که تو رو به این واقعیت وصل نگه می‌داره. مثل یه طناب نجات. وقتی تو شیفت می‌کنی، این طناب باید محکم باشه تا بتونی برگردی. ولی تو... تو این طناب رو رها کردی. برای همین هر بار که برمی‌گردی، یه تیکه از هویتت اینجا جا می‌مونه.
سارا دستش رو روی سینه‌اش گذاشت:
_پس چی کار کنم؟ چطور طناب رو درست کنم؟
رها گفت:
_اولین قدم، پذیرشه. باید بپذیری که این واقعیت، با تمام درد و نقص‌هاش، خانه‌ی اصلیه. و اون دنیا... اون دنیا یه مهمونیه. زیباست، ولی خونه نیست.
سارا سر تکون داد:
_سخته... ولی امتحان می‌کنم.
رها ادامه داد:
_دومین قدم، انتخاب یه "کلمه امن"ـه. یه کلمه که فقط مالِ توئه. یه کلمه که وقتی توی اون دنیا هستی و حس می‌کنی داری گیر می‌کنی، اون رو زمزمه کنی. این کلمه مثل یه دکمه‌ی اضطراری عمل می‌کنه و تو رو برمی‌گردونه.
سارا فکر کرد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدایی آروم گفت:
_باران... کلمه‌ی من "باران"ـه. چون باران، هم اینجا می‌باره، هم اونجا. و صدای باران... صدای باران همیشه یادم می‌اندازه که زنده‌م.
رها لبخند زد:
_عالیه سارا. "باران". از امروز، این کلمه‌ی توئه. هر وقت احساس کردی داری غرق میشی، بگو "باران". و من اینجام تا صدات رو بشنوم.
سارا برای اولین بار، یه لبخند واقعی زد. لبخندی که توش امید بود.
_ممنونم خانم دکتر. حس می‌کنم... حس می‌کنم یه ذره سبک‌تر شدم.
رها بلند شد و وسایلش رو جمع کرد. اما قبل از رفتن، یه نگاه آخر به زخم بانداژ شده‌ی سارا انداخت.
میخواست به سارا بگه
_کاش می‌تونستم بهت قول بدم که همه چیز درست میشه سارا. ولی حقیقت اینه که ما داریم وارد طوفانی میشیم که هیچ‌کس از عهده‌ی کنترلش برنمیاد. و تو... تو ممکنه اولین قربانی این طوفان باشی.
اما رها این رو نگفت. فقط لبخند زد و گفت:
_فردا می‌بینمت سارا. و یادت باشه: باران.
سارا سر تکون داد: _باران...
رها از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد. اما تصویر سارا و زخم مرموزش، مثل یه خالکوبی روی ذهنش حک شده بود. جنگ واقعی تازه شروع شده بود. و این بار، میدان جنگ، ذهنِ یه دختر داغدار بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۶

رها یه صندلی چوبی آورد و دقیقاً روبروی تخت سارا نشست. فاصله‌شون کم بود تا سارا حس کنه تنها نیست. روی میز کوچیک کنار تخت، یه سنگ رودخانه‌ی صاف و صیقلی و یه شیشه‌ی کوچیک حاوی روغن اسطوخودوس گذاشته بود.
رها با لحنی آروم و شمرده شروع کرد:
_سارا، کلمه‌ی "باران" خیلی قشنگه. ولی توی شیفتینگ، کلمه به تنهایی زورِ کافی برای کشیدنت به این دنیا رو نداره. مغز ما با حواس پنج‌گانه کار می‌کنه، نه فقط با شنوایی. برای همین ما نیاز به یه "لنگر فیزیکی" داریم.
سارا با چشم‌های خسته به سنگ و شیشه نگاه کرد: _لنگر؟ مثل لنگر کشتی؟
رها لبخند زد:
_دقیقاً! وقتی طوفان میشه، کشتی لنگر میندازه تا باد و موج نبرنش. تو هم وقتی توی اون دنیای بنفش و نقره‌ای هستی و داری غرق میشی، باید لنگر بندازی تا به اینجا کشیده بشی. این سنگ رو بردار.
سارا دستش رو دراز کرد و سنگ خنک و صاف رو توی مشتش گرفت.
رها ادامه داد:
_حالا چشمانت رو ببند. می‌خوام فقط روی حس لامسه‌ی دستت تمرکز کنی. زبری‌ها و نرمی‌های روی سنگ رو حس کن. سرماییش رو حس کن. وزنش رو حس کن. این سنگ، توی دنیای تو وجود نداره. این فقط مالِ اینجاست. مالِ واقعیت فعلیته.
سارا چشمانش رو بست. انگشتاش آروم روی سطح سنگ حرکت کردن.
رها گفت:
_عالیه. حالا من چند قطره از این روغن رو می‌ریزم روی سنگ. بوی خاک بارون‌خورده میده. وقتی توی اون دنیا بودی و حس کردی داری هویتت رو فراموش می‌کنی، این سنگ رو توی مشتت فشار بده و بوی خاک رو به یاد بیار. این کار، هیپوکامپ مغزت رو شوکه می‌کنه و بهش یادآوری می‌کنه که "خانه" کجاست.
سارا نفس عمیقی کشید. بوی اسطوخودوس و خاک نم‌خورده فضا رو پر کرد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، شانه‌هاش کمی پایین اومد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۷

رها دید که سارا داره با سنگ ارتباط برقرار می‌کنه، اما هنوز یه ترس پنهان توی چهره‌اش موج می‌زد.
_سارا، بیا یه کم عمیق‌تر بریم. چرا "باران"؟ چرا مثلاً نگفتی "نور" یا "صدا"؟
سارا چشمانش رو باز کرد. نگاهش کمی دور بود، انگار داشت به خاطراتی نگاه می‌کرد که رها نمی‌تونست ببینه.
_چون باران... باران مرز نداره خانم دکتر. باران هم به آسمون وصله، هم به زمین. وقتی بارون می‌باره، انگار دنیا داره گریه می‌کنه، ولی بعدش تمیز میشه. توی اون دنیای بنفش... هیچ‌وقت بارون نمی‌باره. آسمونش همیشه صافه. ولی من دلم برای صدای برخورد قطره‌ها به شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقم تنگ شده. دلم برای بوی نم آسفالت تنگ شده.
صدای سارا لرزید:
_اون دنیا کمال داره، ولی زنده نیست. اینجا درد داره، ولی زنده‌ست. من می‌خوام زنده باشم.
رها دستش رو روی دست سارا که سنگ رو فشار داده بود گذاشت:
_پس "باران" فقط یه کلمه نیست. باران، نمادِ انتخابِ تو برای زندگی‌ه. هر وقت این کلمه رو بگی، در واقع داری به کائنات میگه: "من درد رو انتخاب می‌کنم، چون این درد مالِ منه."
سارا محکم‌تر سنگ رو فشار داد. گره‌ی مشتش سفید شد.
_بله... من باران رو انتخاب می‌کنم.
رها لبخند رضایتی زد. این یه پیشرفت روانشناختی عظیم بود. سارا دیگه یه قربانی منفعل نبود؛ اون داشت مسئولیت انتخاب‌هاش رو می‌پذیرفت.
_خب، حالا می‌خوایم اولین تمرین واقعی رو انجام بدیم. آماده‌ای؟
سارا سر تکون داد. ترس توی چشم‌هاش بود، اما عزم و اراده قوی‌تر بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۸

رها چراغ‌های اتاق رو کمی کم‌نور کرد. فقط نور آبی ملایم مانیتورهای EEG و یه چراغ خواب زرد رنگ روشن بود.
_چشمانت رو ببند سارا. سنگ رو توی دست چپت نگه دار. دست راستت رو بذار روی قلبت. می‌خوام صدای ضربان قلبت رو بشنوی.
سارا طبق دستور عمل کرد. صدای تنفسش آروم و منظم شد.
رها با صدایی یکنواخت و هیپنوتیزم‌کننده ادامه داد: _حالا تصور کن توی همون باغ هستی. آسمون بنفشه. رودخانه‌ی نقره‌ای جلوت روانه. هوا ساکته. خیلی ساکت.
سارا پلک‌هاش زیر نور ضعیف اتاق کمی حرکت کرد. داشت تجسم می‌کرد.
رها گفت:
_حالا... یه ابر تیره میاد. صدای رعد و برق میاد. و بعد... اولین قطره بارون می‌افته روی گونه‌ت. حسش کن. سرماییش رو حس کن.
ناگهان، ضربان قلب سارا روی مانیتور یه جهش کوچیک کرد.
سارا با صدایی آروم و در خواب‌آلود گفت:
_سرد شد... صورتم خیس شد...
رها سریع گفت:
_عالیه. حالا بوی خاک رو حس کن. سنگ رو توی مشتت فشار بده. و بگو: باران.
سارا سنگ رو فشار داد. ل*ب‌هاش تکون خورد:
_با... ران...
اما به جای اینکه برگردد، چهره‌ی سارا درهم رفت. ابروهاش در هم کشیده شد.
_نه... نه... داره سیاه میشه... بارون داره می‌سوزونه...
رها سریع دستش رو روی شونه‌ی سارا گذاشت:
_سارا! برگرد! به صدای من گوش بده! به سنگت نگاه کن! بگو باران!
اما سارا داشت غرق می‌شد. دستش که سنگ رو گرفته بود، شروع کرد به لرزیدن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۴۹

رها سریع به سمت مانیتورها چرخید. امواج مغزی سارا با سرعتی باورنکردنی در حال سقوط بودن. از آلفا به تتا، و حالا داشت وارد دلتا می‌شد. دلتا یعنی خواب عمیق بدون رویا. یعنی کما.
_سارا! سارا جان! برگرد!
رها دست سارا رو گرفت. دستش مثل یخ سرد شده بود. نه، سردتر. مثل یخِ خشک.
دمای اتاق داشت به طرز محسوسی پایین می‌اومد. رها بخار دهانش رو دید که توی هوای اتاق پیچید.
_تکنسین! تکنسین!
رها فریاد زد، اما یادش اومد که تو این ساعت از شب، اتاق کنترل خالیه و خودش تنها مراقب ساراست.
سارا توی تخت افتاده بود. بدنش کاملاً شل شده بود. فقط دست چپش که سنگ رو گرفته بود، مثل یه پنجه‌ی فولادی سفت و منقبض بود.
رها سعی کرد انگشت‌هاش رو باز کنه، اما زورِ سارا باورنکردنی بود.
_سارا، به من نگاه کن! کلمه‌ی امن! بگو باران!
رها محکم صورت سارا رو گرفت و به سمت خودش چرخوند.
چشم‌های سارا بسته بود، اما زیر پلک‌هاش به شدت حرکت می‌کردن.حرکت سریع چشم با سرعتی غیرطبیعی.
ناگهان، مانیتور EEG یه صدای بوق ممتد و بلند داد.
خطوط سبز رنگ روی صفحه، به جای نشون دادن امواج مغزی، یه الگوی هندسی عجیب و تکرارشونده رو نشون می‌دادن. مثل یه کد باینری یا یه زبان ناشناخته.
رها با وحشت به صفحه خیره شد:
_این... این امواج مغزی انسان نیست. این چیه؟!
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا