• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۰

کاویانی گفت:
_خب، اگر دوربین‌ها چیزی نشون ندادن، بیا صداها رو بررسی کنیم. شاید توی ضبط صدا چیزی باشه که ما نشنیدیم.
تکنسین فایل صوتی اتاق سارا رو باز کرد. صدای تنفس آرام سارا و زمزمه‌های رها شنیده می‌شد. رها داشت کلمه‌ی "باران" رو تکرار می‌کرد.
کاویانی گفت:
_برو جلوتر. دقیقاً لحظه‌ای که آژیر زد.
تکنسین صدا رو جلو برد. ساعت ۲:۵۳. صدای رها: _باران! سارا! بگو باران!
و بعد... یه صدای جدید.
اما این بار، صدا واضح‌تر بود. چون توی اتاق کنترل بودن و دستگاه‌های حرفه‌ای‌تری داشتن.
صدا گفت:
_لنگر شکست. ما گرسنه‌ایم.
اما زیر این صدا، یه صدای دیگه بود. یه صدای خیلی ضعیف و بم. مثل یه زمزمه‌ی دور.
رها گفت:
_صدا رو تقویت کن. اون صدای پس‌زمینه رو.
تکنسین ولوم رو بالا برد و فیلترهای صوتی رو اعمال کرد.
صدای پس‌زمینه واضح‌تر شد.
و رها خشکش زد.
اون صدا... اون صدا داشت یه کلمه رو تکرار می‌کرد. یه کلمه‌ی فارسی.
صدا می‌گفت: _...رها... رها... رها...
کاویانی با وحشت پرسید:
_این... این صدای کیه؟
رها با صدایی لرزون گفت:
_این... این صدای منه. ولی من اینو نگفتم. این... این صدای منه که داره اسمم رو صدا می‌زنه.
سکوت سنگینی اتاق کنترل رو پر کرد. فقط صدای تکرار "رها... رها... رها..." از بلندگوها شنیده می‌شد.
کاویانی آروم گفت:
_پس اون موجودیت... اون فقط سارا رو هدف نگرفته. اون تو رو هم می‌شناسه.
رها دستش رو روی میز فشار داد. دستاش می‌لرزیدن، اما صداش محکم بود:
_پس جنگ شخصی شده. اون می‌خواد من رو هم بکشه توی بازی.
کاویانی پرسید:
_چیکار می‌خوای بکنی؟
رها بلند شد و به سمت در رفت:
_من می‌خوام بفهمم این موجودیت چی می‌خواد. و می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، جلوش رو بگیرم.
کاویانی صداش زد:
_رها! مراقب باش!
رها برگشت و با لبخندی تلخ گفت:
_دکتر... من از وقتی وارد این آزمایشگاه شدم، مراقب بودن رو فراموش کردم. الان فقط می‌خوام بجنگم.
و از اتاق خارج شد.
اما توی راهرو، وقتی داشت به سمت اتاقش می‌رفت، یه صدا شنید. یه صدای خیلی ضعیف، از توی دیوار.
همون صدای دیشب. همون صدای شمارش معکوس.
تق... تق... تق...
اما این بار، صدا واضح‌تر بود. و رها فهمید که صدا چی می‌گفت.
صدا نمی‌گفت "شمارش معکوس".
صدا می‌گفت: _رها... بیا... بیا پیش ما...
رها ایستاد. نفسش رو حبس کرد.
و بعد، با صدایی آروم ولی محکم، به دیوار گفت: «نه. من نمیام. شما بیاید پیش من.»
و به راهش ادامه داد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۱

رها هنوز از شنیدن صدای خودش توی ضبط صوت اتاق سارا شوکه بود. کلمه‌ی
_رها... رها... رها...
مثل یه طبل توی سرش می‌کوبید. برای اینکه از این افکار فرار کنه و تمرکزش رو به دست بیاره، تصمیم گرفت بره سراغ سوژه‌ی شماره سه. راهروی منتهی به اتاق کیان با بقیه فرق داشت. اینجا خبری از بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده یا نورهای آبی و بنفش نبود. دیوارها کرم‌رنگ بودن و نور ملایم و گرمی از سقف می‌تابید.
وقتی به در اتاق ۳۰۳ رسید، قبل از اینکه کارت بزنه، در از داخل باز شد.
پسری حدوداً بیست و سه ساله پشت در ایستاده بود. موهای کوتاه و مرتب، عینکی با فریم فلزی نازک و یه تیشرت مشکی ساده تنش بود. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد، نگاهش بود. نگاهش مثل یه اسکنر لیزری بود؛ سریع، دقیق و بدون هیچ احساسی.
کیان با صدایی آروم و شمرده گفت:
_دکتر شمس. منتظرتون بودم. ضربان قلبتون الان روی ۱۱۰ تپش در دقیقه‌ست و مردمک چپتون کمی گشادتر از راسته. احتمالاً استرس شدید یا یه شوک عصبی تازه رو تجربه کردید. بفرمایید داخل.
رها خشکش زد. وارد اتاق شد. برخلاف اتاق آرش و سارا که شبیه اتاق بیمارستان بود، اینجا شبیه یه کتابخونه‌ی شخصی یا یه دفتر کار مهندس‌ها بود. یه میز بزرگ پر از کاغذهای پر از فرمول ریاضی، یه تخته وایت‌برد بزرگ و چند تا مکعب روبیک حل‌شده و حل‌نشده روی میز بود. خبری از تخت خواب نبود؛ فقط یه مبل راحتی بزرگ گوشه‌ی اتاق قرار داشت.
رها با تعجب پرسید:
_تختت کو؟ کجا می‌خوابی؟
کیان لبخند کجی زد و پشت میزش نشست:
_من نیازی به تخت ندارم خانم دکتر. خوابیدن برای کسانی‌ه که مغزشون نمی‌تونه در حالت استراحت، داده‌ها رو پردازش کنه. من فقط چشم‌هام رو می‌بندم و سیستم رو ری‌استارت می‌کنم. ولی بفرمایید بشینید. فکر می‌کنم باید درباره‌ی "نشت" صحبت کنیم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۲

رها روی مبل روبروی میز نشست. هنوز داشت سعی می‌کرد هضم کنه که این پسر چطور از روی چهره‌اش فهمیده بود چه اتفاقی افتاده.
کیان یه لیوان آب خنک بهش تعارف کرد و گفت:
_تعجب نکنید دکتر. من فقط الگوها رو می‌خونم. انقباض عضلات صورت، سرعت پلک زدن، نحوه‌ی نفس کشیدن... همه‌شون دیتا هستن. مغز من مثل یه پردازنده‌ی کوانتومی عمل می‌کنه. چیزی که برای شما یه حس مبهمه، برای من یه معادله‌ی حل‌شدست.
رها لیوان آب رو گرفت و یه جرعه خورد. آب خنک یه کم آرومش کرد. گفت:
_پس تو از ماجرای دیشب سارا خبر داری؟
کیان عینکش رو جابه‌جا کرد و گفت:
_من به سیستم صوتی آزمایشگاه وصل نیستم، ولی دیشب ساعت ۲:۵۳ بامداد، یه نوسان الکتریکی شدید توی شبکه‌ی برق طبقه‌ی ما رخ داد. این نوسان دقیقاً همزمان با فرکانس تتای مغز سارا بود. وقتی فرکانس مغز یه نفر بتونه روی شبکه‌ی برق یه ساختمان اثر بذاره، یعنی اون فرد دیگه یه انسان معمولی نیست. اون یه آنتن فرستنده‌ست.
رها با دقت بهش نگاه کرد:
_تو خیلی چیزها رو می‌دونی کیان. ولی چرا به کاویانی چیزی نمیگی؟
کیان پوزخند زد:
_چون کاویانی یه مدیر پروژه‌ست، نه یه دانشمند. اون فقط دنبال اینه که داده‌ها رو بسته‌بندی کنه و بفرسته برای جناب ویکتور کراس در ژنو. اگر من بهش بگم که سارا دروازه‌ست، اون سعی می‌کنه دروازه رو باز کنه تا ببینه چی اون ورشه. و این یعنی فاجعه. من ترجیح میدم خودم معادله رو حل کنم.
رها حس کرد با یه آدم کاملاً متفاوت روبرو شده. آرش احساس بود، سارا عشق و درد بود، اما کیان... کیان منطق محض بود. و این منطق، هم ترسناک بود و هم به شدت جذاب.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۳

کیان بلند شد و به سمت تخته وایت‌برد بزرگ رفت. یه ماژیک مشکی برداشت و شروع کرد به کشیدن یه نمودار پیچیده. خطوط موازی، دایره‌های متقاطع و فرمول‌هایی که رها فقط بعضی‌هاشون رو از دوران دانشگاه به یاد می‌آورد.
_ببینید خانم دکتر.
کیان در حالی که روی تخته می‌نوشت حرف می‌زد، _ شیفتینگ جادو نیست، متافیزیک نیست، شیفتینگ خالص‌ترین شکل ریاضیات کوانتومه.
رها از جاش بلند شد و کنار تخته ایستاد:
_منظورت چیه؟
کیان به تخته اشاره کرد:
_توی مکانیک کوانتومی، یه ذره تا وقتی مشاهده نشه، توی حالت "برهم‌نهی" قرار داره. یعنی همزمان توی همه‌ی حالت‌های ممکن وجود داره. به محض اینکه یه "ناظر" بهش نگاه می‌کنه، تابع موج فرو می‌پاشه و ذره یه حالت مشخص رو انتخاب می‌کنه. این رو شنیدی؟
رها سر تکون داد:
_آره، اثر ناظر. ولی ربطش به شیفتینگ چیه؟
کیان با هیجان برگشت و گفت:
_آفرین! حالا تصور کن آگاهیِ ما همون "ناظر"ـه. واقعیت فعلی ما (CR) فقط یکی از بی‌نهایت حالت ممکنه که آگاهی ما انتخابش کرده و بهش نگاه کرده. وقتی ما شیفت می‌کنیم، در واقع داریم نقطه‌ی کانونی نگاهمون رو تغییر میدیم. ما تابع موج رو مجبور می‌کنیم توی یه واقعیت دیگه فرو بپاشه. سارا دیشب این کار رو کرد، ولی چون فرمول‌هاش رو بلد نبود، تابع موج به جای فروپاشی، نشت کرد و اون صدای لعنتی رو ایجاد کرد.
رها با تعجب به فرمول‌ها نگاه کرد. این توضیحات، دیوانه‌وار اما به طرز عجیبی منطقی بود.
پرسید:
_پس تو چطور شیفت می‌کنی؟ با فرمول؟؟
کیان ماژیک رو روی میز گذاشت و با غرور گفت:
_دقیقاً. من با احساسات شیفت نمی‌کنم دکتر. احساسات نویز دارن. من با ریاضیات شیفت می‌کنم. من واقعیت رو محاسبه می‌کنم.

*از این به بعد هر جا DRدیدین یعنی دنیایی که بهش شیفت میکنن و هر جا CRدیدین یعنی دنیای واقعی
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۴

رها صندلی رو چرخوند و روبروی کیان نشست.
_خب، بیا فرض کنیم تو درست میگی. چطور این محاسبه رو انجام میدی؟ متد کلاغ یا اسکریپت نوشتن که به درد تو نمی‌خوره.
کیان لبخند زد. انگار منتظر همین سوال بود.
_متد کلاغ برای مبتدی‌هاست. اسکریپت نوشتن هم برای کسانی‌ه که تخیلشون قوی‌تر از منطقشونه. من از تکنیک "قصر ذهنی" استفاده می‌کنم، ولی با یه تغییر کوچیک.
رها پرسید:
_چه تغییری؟
کیان دست‌هاش رو روی میز به هم قفل کرد:
_قصر ذهنی معمولی فقط برای حفظ کردن اطلاعاته. مثل شرلوک هولمز. ولی قصر ذهنیِ من، یه "محیط ایزوله‌ی کوانتومی"ـه. من توی ذهنم یه ساختمان می‌سازم. دیوارهاش، سقفش، حتی بافت فرش‌هاش رو با دقت ریاضی طراحی می‌کنم. وقتی می‌خوام شیفت کنم، وارد این قصر میشم. چون همه‌ی جزئیاتش ثابته و با منطق ساخته شده، ذهنم گیج نمیشه. و وقتی توی قصر ثبات پیدا کردم، درِ خروجی قصر رو به سمت DR باز می‌کنم.
رها با تحسین گفت:
_یعنی تو یه اتاق امن توی ذهنت داری که قبل از ورود به دنیای جدید، اونجا استقرت رو به دست میاری؟
کیان سر تکون داد:
_دقیقاً. اینطوری وقتی وارد DR میشم، ناخودآگاهم نمی‌ترسه چون یه پایگاه امن دارم. هر وقت هم بخوام برگردم، فقط کافیه توی DR درِ قصر رو پیدا کنم و واردش بشم. اینطوری هیچ‌وقت گیر نمی‌کنم، مثل سارا.
رها یاد سارا افتاد که چطور توی اون دنیای بنفش غرق شده بود. روش کیان شاید احساس نداشت، اما به شدت ایمن و هوشمندانه بود.
_می‌تونی یه بار نشونم بدی؟ یعنی منم بیارم توی قصرت؟
کیان کمی مکث کرد. بعد عینکش رو برداشت و با دستمال تمیزش کرد:
_این کار خطرناکه دکتر. ورود به قصر ذهنی من، یعنی ورود به پردازش‌های مغزی من. ممکنه برای یه ذهن عادی، زیادی سنگین باشه.
رها محکم گفت:
_من ذهن عادی ندارم کیان. امتحان کن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۵

کیان آهی کشید و دوباره عینکش رو زد.
_باشه. ولی هر وقت حس کردی سرت داره درد می‌گیره یا فشار زیادی روت میاد، سریع چشمات رو باز کن و برگرد. فهمیدی؟
رها سر تکون داد و چشمانش رو بست.
صدای کیان توی اتاق پیچید، اما این بار لحنش متفاوت بود. آروم‌تر، ریتمیک‌تر و تقریباً هیپنوتیزم‌کننده:
_تصور کن توی یه راهروی طولانی هستی. کف راهرو از سنگ مرمر سیاه و سفید ساخته شده. اما نه یه طرح معمولی. طرحش "گره‌چینی"ـه. همون الگوهای هندسی ایرانی. ستاره‌های هشت‌پر و شش‌پر که بی‌نهایت تکرار میشن.
رها توی ذهنش تصویرسازی کرد. سنگ‌های سیاه و سفید. الگوهای پیچیده و زیبا.
کیان ادامه داد:
_به دیوارها نگاه کن. دیوارها صاف نیستن. اون‌ها از کاشی‌های فیروزه‌ای و لاجوردی پوشیده شدن که با نسبت طلایی چیده شدن. هر کاشی دقیقاً ۱.۶۱۸ برابر کاشی قبلیه. این نسبت، نسبتِ طبیعته. نسبتِ زیبایی. وقتی بهش نگاه می‌کنی، مغزت آروم میشه چون با فرکانس کائنات هماهنگه.
رها حس عجیبی داشت. توی تجسمش، واقعاً حس می‌کرد که داره توی یه فضای بی‌نهایت زیبا و منظم راه میره. هیچ سایه‌ای نبود. هیچ ترسی نبود. فقط نظم مطلق و زیبایی ریاضی.
کیان صداش رو پایین‌تر آورد:
_حالا به سقف نگاه کن. یه گنبد فیروزه‌ای. وسط گنبد، یه نقطه‌ی نورانی طلایی هست. اون نقطه، مرکز ثقل قصره. اون نقطه، "من" هستم. به سمت نقطه برو.
رها توی ذهنش به سمت نور طلایی رفت. گرمای مطبوعی حس می‌کرد.
اما ناگهان، یه صدای جیغ‌مانند و کوتاه توی سرش پیچید. مثل کشیده شدن ناخن روی تخته‌سیاه.
رها یهو چشمانش رو باز کرد و نفس‌نفس زد.
کیان هم سریع چشمانش رو باز کرد و با نگرانی بهش نگاه کرد:
_چی شد؟ گفتم که برای ذهن عادی سنگینه!
رها دستش رو روی پیشونیش گذاشت. سرش یه تیرِ شدید کشیده بود.
با صدایی لرزون گفت:
_نقطه‌ی طلایی... وقتی نزدیکش شدم... دیدم که نقطه نیست. یه چشم بود. یه چشم که داشت من رو نگاه می‌کرد.
رنگ از صورت کیان پرید. برای اولین بار، اون حالت خونسرد و ماشینی‌اش ترک برداشت.
با صدایی آروم و وحشت‌زده گفت:
_تو... تو اون رو دیدی؟ ولی من اون رو توی طراحی‌ام نذاشته بودم. اون... اون از کجا اومد؟
سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. رها فهمید که حتی توی امن‌ترین و منطقی‌ترین نقطه‌ی ذهن کیان، هم یه چیز ناشناخته نفوذ کرده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۶

سکوت سنگینی بعد از اون اتفاق عجیب توی قصر ذهنی کیان حاکم شده بود. رها هنوز دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و سرش تیر می‌کشید. کیان هم پشت میزش ایستاده بود و با عصبانیت به تخته وایت‌برد خیره شده بود، انگار می‌خواست با نگاهش اون "چشم" لعنتی رو پاک کنه.
رها نفس عمیقی کشید و گفت:
_کیان... اون چشم چی بود؟ تو گفتی خودت اون رو طراحی نکردی.
کیان بدون اینکه برگرده، با صدایی سرد و کمی لرزون گفت:
_نه. من قصرم رو با دقت یک معماری کوانتومی ساختم. هیچ فضای خالی‌ای برای ورود عوامل ناشناخته توش نیست. ولی اون چشم... اون چشم از یه لایه‌ی عمیق‌تر اومد. از ناخودآگاه جمعی. یا شاید هم... از همون "نشت"ی که سارا تجربه کرد.
رها از جاش بلند شد و کنار کیان ایستاد:
_پس ما به یه سپر دفاعی قوی‌تر نیاز داریم. قصر ذهنی تو برای نظم عالیه، ولی برای جنگیدن با موجودات ناخودآگاه کافی نیست. باید یاد بگیری چطور وقتی توی DR هستی، اگر محیط شروع به تغییر کرد یا اون چشم دوباره ظاهر شد، رویای خودت رو "تثبیت" کنی.
کیان بالاخره برگشت و با کنجکاوی پرسید:
_تثبیت؟ چطور؟ مگه وقتی توی رویا هستیم، خودمون خالق محیط نیستیم؟ چرا باید تثبیتش کنیم؟
رها لبخند زد و دست‌هاش رو آورد جلوی صورتش: _چون مغز توی حالت رویا، فرکانسش پایینه و زود تحت تأثیر ترس‌ها یا عوامل بیرونی قرار می‌گیره. وقتی حس کنی رویا داره محو میشه یا یه چیز ترسناک داره واردش میشه، باید از تکنیک "مالیدن دست‌ها" استفاده کنی.
کیان ابروهاش رو بالا انداخت:
_مالیدن دست‌ها؟ این چه ربطی به فیزیک کوانتوم داره؟
رها خندید:
_به فیزیک کوانتوم ربطی نداره، به فیزیولوژی مغزت ربط داره! ببین، وقتی توی رویا دستات رو به هم می‌مالی، مغزت سیگنال‌های حسی لامسه رو دریافت می‌کنه. این سیگنال‌ها باعث میشن قشر حسی-حرکتی مغز به شدت فعال بشه. این فعالیت، فرکانس مغز رو بالا می‌بره و تو رو از حالت "تماشاچی" به حالت "خالق آگاه" تبدیل می‌کنه. به علاوه، گرمای اصطکاکی که حس می‌کنی، به مغزت پیام میده که "من توی یه بدن هستم و این بدن واقعیه".
کیان چند ثانیه فکر کرد. بعد آروم دست‌هاش رو آورد بالا و شروع کرد به مالیدن کف دست‌هاش به هم. حتی توی بیداری هم می‌تونست حس کنه که چطور تمرکزش روی دست‌هاش جمع میشه.
گفت:
_جالبه... یعنی دارم از فیدبک حسی برای هک کردن سیستم رندرینگ مغزم استفاده می‌کنم. باشه. این رو یاد گرفتم. بعدیش چیه؟
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۷

رها دید که کیان کاملاً منطقی و علمی به قضیه نگاه می‌کنه و این عالی بود. چون کیان اگر چیزی رو بفهمه، هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنه.
_تکنیک دوم، "چرخش"ـه. این قوی‌ترین تکنیک برای وقتیه که رویا داره کاملاً از هم می‌پاشه یا می‌خوای صحنه رو عوض کنی.
کیان دست از مالیدن دست‌هاش برداشت و پرسید: _چرخش؟ مثل چرخش فضاپیما؟
رها سر تکون داد:
_تقریباً! وقتی توی رویا هستی و حس می‌کنی داری بیدار میشی یا محیط داره تار میشه، باید سریع شروع کنی به چرخیدن دور خودت. مثل یه فرفره. اما نکته‌ی کلیدی اینه که باید "احساس" چرخش رو توی بدن رویاییت حس کنی. نه فقط تصویرش رو.
کیان عینکش رو جابه‌جا کرد و شروع کرد به تحلیل: _بذار حدس بزنم. این هم مربوط به سیستم وستیبولار یا همون سیستم تعادلی توی گوش داخلی‌ه. وقتی می‌چرخم، مایع درون حلزونی گوشم حرکت می‌کنه و مغز فکر می‌کنه واقعاً دارم می‌چرخم. این شوکِ تعادلی، مغز رو مجبور می‌کنه یه محیط جدید و باثبات بسازه تا من زمین نخورم. درسته؟
رها با ذوق دست زد:
_دقیقاً! آفرین کیان! تو فوق‌العاده‌ای. وقتی می‌چرخي، مغزت میگه: "اوه! داریم سقوط می‌کنیم یا تعادل نداریم، سریع یه زمین سفت و محکم رندر کن!" و بوم! تو یهو توی یه محیط جدید و کاملاً شفاف و باکیفیت بیدار میشی. حتی می‌تونی قبل از چرخش توی ذهنت بگی: "وقتی وایستم، توی کتابخونه‌ی DR خودم هستم." و مغزت مجبور میشه همون رو بسازه.
کیان یه لبخند رضایت‌بخش زد. این بار لبخندش واقعی بود، نه اون پوزخندهای همیشگی.
گفت:
_پس من یه دکمه‌ی ری‌استارت و یه دکمه‌ی تغییر سرور دارم. مالیدن دست‌ها برای حفظ سرور فعلی، چرخش برای سوئیچ کردن به سرور جدید. خانم دکتر، شما فقط یه روانشناس نیستید، شما یه مهندسِ سیستم‌عاملِ ذهن هستید.
رها خندید:
_خب، حالا که تئوری‌ها رو یاد گرفتی، وقتشه بریم سراغ عمل. آماده‌ای وارد DR بشی؟
چشم‌های کیان پشت عینک درخشید. برای اولین بار، هیجان واقعی توی صورتش دیده شد.
_بله. سیستم آماده‌ی پرتابه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۸

رها تجهیزات مانیتورینگ رو به کیان وصل کرد. این بار کیان روی تخت نخوابید؛ اون روی همون مبل راحتی بزرگش دراز کشید، با یه پوزیشن خاص که زانوهاش کمی خم بود و دست‌هاش روی سینه‌اش قرار داشت.
رها هدفون رو روی گوشش گذاشت و گفت:
_من از اینجا امواج مغزیت رو مانیتور می‌کنم. هر وقت رسیدی، با کد مورس روی انگشتات به من خبر بده. یک ضربه برای ورود موفق، دو ضربه برای خطر.
کیان سر تکون داد و چشمانش رو بست.
_شروع پروتکل ورود! شمارش معکوس از ده. همگام‌سازی با فرکانس ۴ هرتز.
رها به مانیتور نگاه کرد. امواج مغزی کیان با سرعتی باورنکردنی و کاملاً ارادی شروع به تغییر کردن کرد. برخلاف آرش و سارا که با احساسات و ترس‌هاشون دست‌وپنجه نرم می‌کردن، مغز کیان مثل یه کامپیوتر فوق‌سریع داشت دنده عوض می‌کرد.
آلفا... تتا... و حالا داشت وارد دلتا می‌شد، اما همزمان امواج گامای شدیدی هم توی قشر پیشانی‌اش فعال بود. یعنی بدنش خواب بود، اما ذهنش با سرعت نور بیدار!
رها با هیجان زمزمه کرد:
_باورنکردنیه... اون داره همزمان هم در خواب عمیقه و هم در اوج هوشیاری.
توی ذهن کیان، فضا کاملاً متفاوت بود. اون توی راهروی قصر ذهنی‌اش ایستاده بود. سنگ‌های مرمر سیاه و سفید زیر پاش حس می‌شدند. کاشی‌های فیروزه‌ای دیوارها می‌درخشیدن. اما این بار، کیان اجازه نداد ترس بهش غلبه کنه.
با خودش گفت:
_این محیط مالِ منه. من خالق اینجام.
ناگهان، همون "چشم" توی سقف گنبد ظاهر شد. یه چشم بزرگ، قرمز و بی‌پلک که داشت با خشم بهش نگاه می‌کرد.
کیان نترسید. سریع دست‌هاش رو آورد بالا و شروع کرد به مالیدن کف دست‌هاش به هم. *خش‌خش... خش‌خش...*
گرمای اصطکاک توی ذهنش پیچید. چشم قرمز شروع کرد به لرزیدن و محو شدن.
کیان فریاد زد:
_تو اینجا جایی نداری! من قوانین رو تعیین می‌کنم!
بعد سریع شروع کرد به چرخیدن دور خودش. فضا تار شد. رنگ‌ها قاطی شدن. و وقتی چرخشش تموم شد و وایساد...
توی دنیای واقعی، انگشت اشاره‌ی دست راست کیان، یک بار محکم به دسته‌ی مبل ضربه زد.
*تق.*
رها نفسش رو تو سینه حبس کرد و لبخند زد:
_رسید. اون پسر لعنتی واقعاً رسید.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۶۹

رها سریع دکمه‌ی میکروفون استخوانی که روی گلوی کیان چسبونده بود رو فعال کرد. این میکروفون ارتعاشات تارهای صوتی رو حتی وقتی شخص توی خلسه‌ست ضبط می‌کرد.
_کیان؟ صدای من رو می‌شنوی؟ کجایی؟؟
صدای کیان از بلندگوهای اتاق کنترل پخش شد. اما صداش اکو داشت و یه کمی رباتیک، انگار از توی یه تونل باد می‌اومد.
_شنیدم... دکتر... من توی DR هستم. اما... اما اینجا با چیزی که انتظار داشتم فرق داره.
رها با تعجب پرسید:
_منظورت چیه؟ مگه قرار نبود بری توی کتابخونه‌ی بی‌نهایت؟
کیان مکث کرد. صدای نفس‌هاش شنیده می‌شد:
_نه... من توی یه فضای باز هستم. آسمون... آسمون اینجا سیاهه، ولی پر از خطوط نئونی آبی و بنفشه. مثل یه شبکه‌ی عصبی غول‌پیکر که کل آسمون رو پوشونده. و زمین... زمین از شیشه‌ی سیاه و صیقلیه. من می‌تونم بازتاب خطوط آسمون رو توی زمین ببینم. انگار توی یه مکعب بی‌نهایت بزرگ گیر کردم.
رها سریع یادداشت برداشت. این توصیفات شبیه به "فضای سایبری" یا "نقشه‌ی کوانتومی" بود.
پرسید: _دما چطوره؟ حس بدنت چیه؟
کیان جواب داد:
_بدنم... بدنم سبک‌تره. جاذبه اینجا حدوداً ۰.۶ گرانه. یعنی ۴۰ درصد سبک‌تر از زمین. و دما ثابته. روی ۲ درجه سانتی‌گراد. هیچ بادی نمی‌وزه. هیچ صدایی نیست. فقط صدای من و صدای یه وزوز خیلی کم‌فرکانس که از زیر زمین میاد.
رها پرسید:
_اون چشم... اون چشم قرمز رو می‌بینی؟
کیان با صدایی آروم‌تر گفت:
_نه... ولی حسش می‌کنم. انگار از پشت خطوط نئونی آسمون داره نگاهم می‌کنه. ولی فعلاً جرات نمی‌کنه وارد بشه. چون من دارم با ریاضیات محیط رو کنترل می‌کنم. هر چیزی که اینجا هست، من معادله‌ش رو توی ذهنم حل کردم. اون نمی‌تونه وارد معادله‌ی من بشه.
رها لبخند زد. کیان واقعاً یه معمار بود. اون به جای جنگیدن با سایه‌ها، دیوارهای ریاضی دور خودش کشیده بود.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا