جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #51
دلیما یه ویرایش خیلی سنگین داشته. باید بگم ویرایشش، سخت‌ترین و طولانی‌ترین ویرایشی بود که انجام دادم. اصلاً نمی‌دونستم از پسش بر میام یا نه، ولی مثل این‌که خوب از پسش براومدم. خبر خوب اینه که پارت‌ها و قسمت‌های قبلی تغییر آن‌چنانی نکردن و فقط توصیفات‌شون بیشتر شده. در را*ب*طه با داستان قبل، یه بازنگری صورت گرفته و ادامه رمان، قرار نیست اون چیزی باشه که قبلاً خوندید. این پارت‌ و پارت‌های بعد، جدیدترین پارت‌های دلیما محسوب میشن. امیدوارم بابت این همه تأخیر عذرم رو پذیرا باشید و همچنان از خوندن دلیما، لذت ببرید.


چشمانم به‌آرامی باز می‌شوند، اما تاریکی مطلق اتاق، برای لحظه‌ای نفسم را در سی*ن*ه حبس می‌کند. قلبم کمی تندتر می‌زند. دستم را روی تخت می‌کشم، به‌دنبال چیزی آشنا، چیزی که این حس غریب را از بین ببرد. انگشتانم بالاخره دکمه‌ی آباژور صدفی را پیدا می‌کنند.
چند لحظه بعد، نور ملایمش اتاق را روشن می‌کند و از هجوم سنگین تاریکی می‌کاهد. نفس عمیقی می‌کشم، انگار که روشنایی، پناهی باشد در برابر ترس‌های بی‌دلیلم. دستم را بر سرم می‌گذارم. چیزی درونم می‌جوشد.
بلند می‌شوم. گام‌هایم کمی سست هستند، بدنم هنوز بیدار نشده است. درِ دستشویی کوچک اتاق را باز می‌کنم، چراغ را می‌زنم و بی‌درنگ در آینه‌ی طلایی خیره می‌شوم.
پنج ثانیه و شوکی عظیم. هیولایی در آینه‌ست که از تشخیص‌اش عاجزم. چشمانم، سرخِ سرخ. صورتم پف‌کرده، انگار که ساعات گذشته در نبردی خاموش شکست خورده‌ام. آب را با عجله باز می‌کنم، دستانم زیر جریانش می‌لغزند و بعد، صورتم را در آغوش گرمایش فرو می‌برم.
اما احساس بد، فروکش نمی‌کند. حالت تهوع، ناگهانی و سنگین.
آب را به‌سرعت می‌بندم، در دستشویی را تقریباً محکم می‌کوبم. نفسم به شماره افتاده است. دست‌هایم را روی شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، چطور این سرگیجه‌ی لعنتی را از خودم دور سازم؟ هوا… خفه است. بیش از حد گرم.
با حرکتی عصبی، خودم را به پنجره می‌رسانم و بدون فکر، آن را باز می‌کنم. ناگهان، هوای سرد به تنم خیمه می‌زند. پوست تنم مورمور می‌شود و نفس‌هایم لرزان‌تر. به همان سرعت که پنجره را باز کرده‌ام، دوباره آن را می‌بندم.
چیزی در آن کله‌پاچه بوده؟ نکند مسموم شده‌ام؟
با یادآوری پاسخ نگاهم به تصویر درهمم میخ می‌شود. نه این، چیزی دیگر است. چیزی که خیلی زودتر از انتظارم اثر کرده است. کمی جا خورده‌ام. انقدر سریع؟
از اتاق بیرون می‌روم و به سختی، هر پله را یکی‌یکی پشت سر می‌گذارم تا خود را به طبقه‌ی بالا برسانم. ضربان قلبم در گوشم می‌پیچد، نه از خستگی، بلکه از چیزی که نامش را حس ناآرامی می‌گذارم. شاید هم از همان کنجکاوی مهارناپذیری است که مثل خاری در ذهنم فرو رفته.
در سکوت راهرو می‌ایستم. نگاهم از روی درهای بسته سر می‌خورد. تعدادشان بیشتر از چیزی است که انتظار داشتم؛ چهار اتاق خواب. کدام‌یک متعلق به آدونیس است؟
نگاه سرگردانم در تاریکی راهرو، به دری نیمه‌باز می‌رسد. قهوه‌ای‌رنگ با لولایی که انگار از استفاده‌ی زیاد، دیگر توانایی بسته‌شدن کامل را از دست داده است. باید همین باشد. با تردید قدمی به جلو برمی‌دارم، انگشتانم را روی در می‌گذارم و آهسته می‌کوبم.
- اجازه هست بیام داخل؟
انتظار صدای بم و گوینده‌گونه‌ی آدونیس را دارم، اما صدای دیگری، با لحنی بی‌تفاوت و خالی از تعجب پاسخ می‌دهد:
- بله، بفرمایید.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #52
عرفان است. ضدحالی عظیم! کمی لبم را می‌جوم. کاش آدونیس بود. کمی دلخور، در را کامل باز می‌کنم و قدم به داخل می‌گذارم. پنج ثانیه طول می‌کشد تا چشمانم تصویر را تعویض کنند و ناگاه در شلوغی‌ اتاق، نگاهم گم شود.
اتاق بیشتر شبیه یک کارگاه طراحی است تا یک اتاق خواب. کف آن، پر از کاغذهای مچاله شده‌ای است که بی‌نظم روی هم ریخته‌اند، انگار که هرکدام‌شان یادگاری از طرحی شکست‌خورده‌اند. در انتهای اتاق، عرفان پشت یک میز شیب‌دار بزرگ نشسته، نوری از چراغ مطالعه کنارش، سایه‌ای کشیده بر روی دیوار انداخته است. طرحی پیچیده از یک مجتمع تجاری بزرگ، روی میز پهن شده.
کمی جلوتر می‌روم و با کنجکاوی به خطوط دقیق و مهندسی‌شده‌ی نقشه خیره می‌شوم. ابروهایم از پیچیدگی طرح درهم می‌رود. آرام می‌پرسم:
- کارت نقشه‌کشیه؟
عرفان سرش را از روی طرح بلند می‌کند، به گمانم دستی میان موهایش می‌کشد و می‌گوید:
- راستش کار اصلیم نیست. ولی خب، رشته‌ام معماری بوده. بعضی وقت‌ها یه طرح می‌کشم و می‌فروشم.
در نگاه کردن به تصویرم، دقت بیشتری می‌افزایم. جزئیات ظریف و ظرافت بی‌نظیر آن، تحسینم را برمی‌انگیزد.
- خیلی زیباست!
- این‌که فقط نمای بیرونیشه. داخلش رو هنوز کامل طراحی نکردم.
- معلومه استعدادشو داری.
- لطف داری.
کمی مکث می‌کند و بعد، با لحنی عادی اما کنجکاو می‌پرسد:
- خوب خوابیدی؟
دستی به بازوهایم می‌کشم، می‌خواهم از سرمایی که هنوز در تنم باقی مانده، هر چه زودتر رها شوم.
- تا حدودی.
اما دلیل اصلی آمدنم چیز دیگری‌ست. چیزی که باعث شد خودم را با تمام ضعف و بی‌حالی‌ام، تا اینجا بالا بکشانم. بالاخره بی‌مقدمه، به زبان می‌آورم:
- میگم... می‌دونید از کجا میشه قرص ورتیوکستین تهیه کرد؟
چند ثانیه سکوت برقرار می‌شود. عرفان کمی روی صندلی جابه‌جا می‌شود و با ابروهای بالا‌رفته می‌پرسد:
- قرص چیه؟
- ضد افسردگی.
به گمانم نگاه او برای لحظه‌ای تغییر می‌کند. شاید چیزی میان کنجکاوی و شاید اندکی نگرانی.
- تو تیمارستان از اونا بهت می‌دادن؟
از لحنش خوشم نمی‌آید. مستقیم در چشمانش نگاه نمی‌کنم و چیزی نمی‌گویم. او که سکوت مرا می‌بیند، خودش ادامه می‌دهد:
- مشکلی پیش میاد اگه نخوری؟
- نباید یهو مصرفش رو قطع کرد. عوارض شدیدی داره.
پنج ثانیه گذشته و حال عرفان نگاه دقیق‌تری به من می‌اندازد. انگار تازه متوجه رنگ پریدگی‌ام شده باشد.
- الان حالت بده؟
سرم را تکان می‌دهم. او بی‌درنگ از جایش بلند می‌شود، درحالی‌که بی‌خیالی معمولش را کنار گذاشته است.
- خب پس سریع میرم از داروخونه می‌گیرم.
هنوز چند قدمی برنداشته که انگار چیزی به ذهنش می‌رسد. کمی مکث می‌کند، به گمانم روی پاشنه‌ی پا می‌چرخد اما با تردید می‌پرسد:
- البته... تجویز پزشک می‌خواد، نه؟
نمی‌دانم چه جوابی بدهم. بی‌حوصله نگاهم را از او می‌دزدم. اما تصویر همان است که هست.
- آدونیس هم از این قرص‌ها مصرف می‌کنه؟
این بار بدون تأمل پاسخ می‌دهم:
- نمی‌دونم.
- بذار از خودش بپرسم.
و با این حرف، از کنارم عبور می‌کند. من اما، همچنان در جایم ایستاده‌ام، با حس عجیبی که در دلم پیچیده است.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #53
دیگر توان ایستادن ندارم. ضعف، مانند ماری خفته دور بدنم پیچیده است و هر لحظه حلقه‌هایش را محکم‌تر می‌کند. همان‌جا، روی کف اتاق، در میان انبوه کاغذهای مچاله‌شده و سایه‌های سنگینی که نور کم‌جان اتاق بر دیوار انداخته، فرو می‌ریزم.
پاهایم را در آغوش می‌گیرم. سرم را بر روی زانوهایم می‌گذارم، چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم لرزش تنم را نادیده بگیرم. حالت تهوع را جدی نمی‌گیرم. من قوی‌تر از این حرف‌ها بودم، یا شاید خودم را این‌گونه متقاعد می‌کردم. پیوندی چنان ضعیف، به درد فردایم نمی‌خورد. کجاست آن پیوند که مرگ را پشیزی حساب نمی‌کرد؟ حقیقت این است که من فقط می‌خواهم بمیرم، نه که به سختی و با زجر بمیرم. این دو فرق می‌کنند.
از پشت در نیمه‌باز، مکالماتی به گوشم می‌رسد. روسی؟ اخمی بر صورتم می‌نشیند. انقدر حرف‌هایشان سری است؟ انگار پلیس فدرالم که با رمزگشایی صحبت‌هایشان، حکم مجازاتی سنگین را برایشان امضا کنم. پوزخند تلخی می‌زنم. چه مضحک. آزار من حتی به یک مورچه نمی‌رسد. تنها زورم به خودم می‌چربد. این را خیلی وقت است فهمیده‌ام.
صدای باز شدن ناگهانی یک در، حواس مرا از افکار آشفته‌ام پرت می‌کند. گام‌های محکمی در سکوت اتاق طنین می‌اندازند و سپس، صدای بم و گرفته‌ی آدونیس، فضا را می‌شکافد:
- چت شده؟
چشمانم را باز نمی‌کنم، چیزی در درونم به این صدا واکنش نشان می‌دهد، چیزی شبیه آرامش، اما حتی ذره‌ای نگرانی در لحنش نیست. لحنش بیشتر شبیه طلبکارهاست.
- زنده‌ای؟!
طعنه‌اش مثل سیلی به صورتم می‌نشیند. این دیگر واقعاً بد بود. حتی سرم را بالا نمی‌آورم که نگاهش کنم. چشمان جنگلی و وحشی‌اش را نبینم بهتر است. آرام و خسته زمزمه می‌کنم:
- من قرصامو می‌خوام.
آدونیس بدون لحظه‌ای مکث، بی‌اعتنا و خشک پاسخ می‌دهد:
- این‌جا از اونا نداریم.
نفس لرزانی می‌کشم. پاهایم را محکم‌تر در آغوش می‌فشارم و به جای خیره شدن در چشمانش، نگاهم را به کاغذ مچاله‌ای که کنار پایم افتاده، می‌دوزم.
- تو مگه خودت از اونا نمی‌خوردی؟
صدای پوزخندش زیادی صریح است‌.
- من هر قرصی که بهم می‌دادنو میذاشتم زیر زبونم و تف می‌کردم بیرون که روزی به سرنوشت پر فتوح تو دچار نشم.
لبخندی تلخ و بی‌جان بر لبانم می‌نشیند. سری تکان می‌دهم و با نیشخند می‌گویم:
- خوش به حالت.
عرفان که تا آن لحظه ساکت بود، وارد مکالمه می‌شود:
- الان چه حسی داری؟
صدایم آرام‌تر از آن است که بخواهم خودم را قوی نشان دهم.
- حالت تهوع.
- بدترین حالت ترکش چیه؟
- تا حالا تجربه‌اش نکردم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #54
نفسم را به سختی بیرون می‌دهم و صدایم پایین‌تر می‌آید، به گمانم حرف زدن نیز از توانم خارج شده باشد:
- من قرصمو می‌خوام.
آدونیس بی‌حوصله و خسته پاسخ می‌دهد:
- گفتم که... این‌جا از این قرص‌ها نداریم.
لحظه‌ای سکوت. بعد صدای یاری‌دهنده‌ی عرفان را می‌شنوم:
- شاید بتونم براش جور کنم.
حس ناامیدی برای چند ثانیه از دلم بیرون می‌رود، اما هنوز چیزی نگفته‌ام که آدونیس محکم به او می‌توپد:
- تو مگه داروخونه‌ی سیّاری؟
و سپس با لحنی خشک و سرد می‌گوید:
- اگه می‌خوای بالا بیاری، بالا بیار.
نفسم در سینه‌ حبس می‌شود. یعنی اصلاً حالم برایش مهم نیست؟ یعنی هیچ چیز در را*ب*طه یا من برایش اهمیتی ندارد؟
- اینجا کسی به تو قرصی نمیده. اگر هم خیلی ناراحتی، قهر کن برو تو اتاقت.
عرفان با اعتراض می‌گوید:
-آدونیس! این چه طرز برخورده؟
اما آدونیس انگار اهمیتی نمی‌دهد. تنها چیزی که می‌گوید این است:
- دیگه منو سر این چیزهای مزخرف از خواب بیدار نکن.
و با همان بی‌تفاوتی، از اتاق بیرون می‌رود.
همچنان سرم را بالا نمی‌آورم. چشمانم هنوز به همان کاغذ مچاله خیره مانده‌اند اما به واسطه‌ی اشک، حتی دیگر نمی‌توانم خطوط درهمش را واضح ببینم. مهی غلیظ در برابر نگاه چشمان بیمارم نشسته است. عرفان کمی مکث می‌کند. بعد، با صدایی آرام و نرم می‌پرسد:
- دوست داری بری بیرون، یکم هوا بخوری؟
نفسی عمیق می‌کشم، اما گویی هوایی برای پر کردن ریه‌هایم باقی نمانده.
- نه، میرم تو اتاقم.
با ضعف، خودم را از روی زمین بلند می‌کنم. قدم‌هایم سست است و پاهایم آن‌قدر سنگین که انگار چند کیلو وزنه به آن‌ها وصل‌اند.
- می‌خوای برات قرص ضدتهوع بیارم؟
نزدیک در ایستاده‌ام. لحظه‌ای مکث می‌کنم، انگشتانم را بر روی قاب چوبی در فشار می‌دهم. بغضی که از لحظاتی پیش در گلویم خفته بود، حالا راه خود را به سطح آورده است. با صدایی لرزان و آرام، زمزمه می‌کنم:
- من هیچی از هیچ‌کس نمی‌خوام.
و قبل از آنکه بتواند جوابی بدهد، از اتاق خارج می‌شوم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #55
من برایش مهم نیستم. من برایش مهم نیستم. انقدر این جمله را تکرار کردم تا بتوانم آن را در حافظه، احساسات، ناخودآگاه و هر کوفت دیگری حک کنم.
باید در استخوان‌هایم، در جریان خونم، در عمق روحم حک شود. شاید اگر بارها و بارها این جمله را بگویم، دیگر توقعی از او در دلم وجود نداشته باشد. دیگر قلبم از نزدیکی‌های گاه و بی‌گاهش نلرزد.
از راهرو می‌گذرم، اما گویی پاهایم روی زمین نیستند. بدنم بی‌حس شده، ذهنم میان درد و بی‌تفاوتی در نوسان است. باید ناراحت باشم یا عصبانی؟ نکند باید جلویش زانو زده و التماس کنم؟ من برایش مهم نیستم. به همین سادگی!
چشم‌هایم می‌سوزند، اما نمی‌گذارم اشکی فرو بریزد. گریه کردن چه فایده‌ای دارد؟ مگر می‌توانم احساساتش را تغییر دهم؟ مگر می‌توانم قلبش را از سینه جدا کنم و بگویم عاشقم شو، فوراً و سریعاً!
چه به حق خودت جفا کرده‌ای پیوند‌! دستم را روی دیوار می‌گذارم، انگشتانم را روی سطح سرد آن فشار می‌دهم. درد مثل موج‌های وحشی درونم می‌تازد.
راه‌پله‌های طولانی، تاریک به نظر می‌رسند. به سختی از آن‌ها پایین می‌‌روم. فقط می‌خواهم به اتاقم برسم.
دستم روی دستگیره می‌نشیند. ضربان تند قلبم را در نوک انگشتانم حس می‌کنم.
من هیچی از هیچ‌کس نمی‌خوام.
صدای خودم هنوز در سرم می‌پیچد. اما دروغ گفتم. من می‌خواستم. می‌خواستم حتی برای یک لحظه، نگرانی را در صدایش ببینم. می‌خواستم صدایش بلرزد وقتی نامم را می‌گوید. با نگرانی بگوید پیوند چه شده و مانند پروانه دور سرم بچرخد. می‌خواستم که… مرا ببیند.
اما او دید؟ نه. الحق که راست می‌گفت، به راستی ساده‌ام!
در را باز می‌کنم، وارد اتاق می‌شوم و آن را پشت سرم محکم می‌بندم. پشتم را به در تکیه می‌دهم و آرام و بی‌صدا در همان‌‌جا، برای چندمین‌بار در زندگی‌ام، می‌میرم.
***
خورشید با بی‌رحمی از لابه‌لای پرده‌ی نیمه‌باز فیروزه‌ای به درون اتاق می‌تابد، دیروز بالاخره تمام شد. طلوع خورشید گذر دیروز را اثبات کرد. طولانی‌ترین روز زندگی‌ام بود یا شاید نیز، طولانی‌ترین کابوس عمرم.
به سختی از تخت جدا می‌شوم. بدنم هنوز خسته است و ذهنم سنگین. چشم‌هایم را می‌مالم و به سمت دستشویی می‌روم. آب سرد را کف دستانم جمع می‌کنم و صورتم را می‌شویم. امید دارم که احساس تازگی کنم، اما نمی‌کنم. تنها چیزی که می‌ماند، سرمایی گذراست که به سرعت جای خود را به خستگی می‌دهد.
چشم‌هایم را در آینه نگاه می‌کنم. رد حلقه‌های تیره زیرشان گواهی بر کم‌خوابی‌ام است. دیشب بارها از خواب پریده‌ام. کابوس‌های مداوم، امانم را بریده‌ بودند. در تمام آن‌ها می‌مردم. یک‌بار به دست خودم، و بارها به دست دیگران.
نفس عمیقی می‌کشم و از اتاق بیرون می‌روم. خانه در سکوتی نسبی فرو رفته است. بوی چای و نان تازه در هوا پیچیده. با قدم‌هایی آهسته، به سمت آشپزخانه می‌روم.
آدونیس و عرفان پشت میز نشسته‌اند، هر دو مشغول خوردن صبحانه. با صدایی آرام، انگار که مطمئن نباشم مراحمم یا مزاحم، زمزمه می‌کنم:
-‌ صبح بخیر.
و هر دو تقریباً هم‌زمان جوابم را می‌دهند، اما واکنش‌شان کاملاً متفاوت است. عرفان با لحنی گرم و آدونیس؟ بی‌حوصله. انگار که فقط از سر اجبار باشد.
روی صندلی مقابل عرفان می‌نشینم. تنم هنوز سنگین است، بی‌حالی از تمام حرکاتم هویداست. صدای برخورد لیوان چای عرفان با میز را می‌شنوم. می‌گوید:
-‌ حالت بهتره؟
و پیش از آن‌که جواب بدهم، آدونیس از جایش بلند می‌شود. به گمانم حضور من بهانه‌ای برای ترک میز بود. از گوشه‌ی چشم، در آن ثانیه‌ها، متوجه می‌شوم که بشقابش را در سینک ظرف‌شویی می‌گذارد. با حالتی عصبی به عرفان می‌گوید:
-‌ تو هم از دیروز سر ما رو خوردی!
و با شنیدن صدای ظرف‌ها و شیر آب، متوجه می‌شوم که در حال ظرف شستن است‌.
-‌ مسئولیت این دختر با ماست، آدونیس. شاید تو چندان مسئولیت‌پذیر نباشی، اما حداقل من این‌جا مسئولم.
حرف‌هایش، چیزی درونم را قلقلک می‌دهد. اخمی بر صورتم می‌نشیند و قبل از آن‌که آدونیس جوابی بدهد، آرام اما محکم می‌گویم:
-‌ چرا شما باید مسئولیت منو گردن بگیرید؟ کسی که منو آورده این‌جا، آدونیسه.
لحظه‌ای سکوت بین ما حاکم می‌شود، سکوتی که آدونیس با قهقهه‌ای تلخ و بی‌روح می‌شکند.
- آدونیس حتی خودشم گردن نمی‌گیره.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #56
این را آدونیس می‌گوید. لحنش تلخ‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم. اما دیگر برایم اهمیتی ندارد. دیشب پیوند، خانه‌ها سوزانده و پیراهن‌ها پاره کرده است. دیگر نامش معشوق احمق نیست. بی‌آن‌که به چشمان عرفان نگاه کنم، ل*ب می‌زنم:
-‌ حالم بهتره، ولی... کابوس‌هام شروع شدن.
نگاهم را به کیک شکلاتی روی میز قفل می‌کنم. از آن تصویرهاست که دوست دارم ثانیه‌ها بر روی‌شان ثابت بمانم.
-‌ تمام این قضیه‌ی قرص ضدافسردگی، به خاطر همون مشکلاتیه که نمی‌خوای بهشون اشاره کنی؟
شانه‌ای بالا می‌اندازم.
-‌ تا حدودی.
و به گمانم شیرینی کیک را حتی از روی تصویرش نیز احساس می‌کنم.
-‌ تنها قرصی نبود که مصرف می‌کردی، درسته؟
نفسم را آهسته بیرون می‌دهم. سوال‌هایش زیادی دقیق و هدفمندند. انگار برای‌شان تمرین کرده باشد.
-‌ دقیقاً چیا مصرف می‌کردی؟
ل*ب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و سکوت می‌کنم. برخی چیزها گفتنی نیستند، برخی زخم‌ها را که نباید از نو باز کرد؛ اما متاسفانه عرفان دست‌بردار نیست.
-‌ ببین، پیوند... تا حالا ما بهت آسیبی رسوندیم؟
چشم‌هایم بالا می‌آیند و نگاهش را می‌قاپند. می‌گذارم قشنگ پنج ثانیه‌ای خرج‌شان شود تا تمام منظور قلبم را به واسطه‌ی چشمانم برسانم. منظورش از «ما»، خودش و آدونیس است؟ آدونیس حتی نمی‌داند چه آسیب‌هایی به قلبم زده. از لحاظ روحی، له و لورده‌ام. آسیبِ چه؟
اما با تمام این‌ها، آهسته و به سختی می‌گویم:
-‌ نه.
دوست دارم این مکالمه ادامه پیدا کند تا ببینم به چه‌ها می‌رسم. گویی همین جواب را می‌خواست.
-‌ پس به ما اعتماد کن.
لحنی دارد که انگار هیچ راهی جز قبول کردن باقی نمی‌گذارد.
-‌ ما فقط قصدمون کمک کردنه. تا این‌جا کمکت کردیم، باز هم بدون هیچ چشم‌داشتی بهت کمک می‌کنیم.
مکثی می‌کند و بعد، با تأکید اضافه می‌کند:
-‌ اما برای اين‌که کمکمون واقعاً مفید باشه، باید یه سری چیزهای مهم رو بدونیم.
پیش از آن‌که فرصتی برای جواب دادن پیدا کنم، آدونیس با حرکتی ناگهانی ظرف‌های شسته‌شده را در آب‌چکان می‌گذارد. صدای برخورشان در سکوت آشپزخانه می‌پیچد.
با لحنی خسته و آزرده‌ای می‌گوید:
-‌ انقدر تو نقش کوفتیت فرو نرو.
و بدون این‌که منتظر پاسخی باشد، از آشپزخانه بیرون می‌رود. منظورش که بود؟ من یا عرفان؟
-‌ با من بود؟
عرفان آهی می‌کشد و با لحنی آرام اما خسته می‌گوید:
-‌ اون رو بی‌خیال شو.
دستم را روی میز می‌گذارم، به فنجان چای نیمه‌خورده‌ی عرفان نگاه می‌کنم و چیزی درونم، به من می‌گوید که برخی جاها، زیادی اشکال دارند.
-‌ دوست داری در موردش حرف بزنیم؟
لبم را محکم گاز می‌گیرم و سرم را به علامت منفی تکان می‌دهم.
-‌ نیاز به یه کم استراحت بیشتر دارم.
و عرفان با مهربانی می‌گوید:
-‌ البته.
دستم را دراز می‌کنم و تکه کیک شکلاتی را از روی میز برمی‌دارم. هنوز کامل از جا بلند نشده‌ام که صدای عرفان دوباره به گوشم می‌رسد:
-‌ اگه دوست داری، برای ناهار میریم بیرون. هم حال تو عوض میشه و هم حال آدونیس‌.
لحظه‌ای در چارچوب در مکث می‌کنم. پایم نیمه‌راه، میان رفتن و نرفتن معلق می‌ماند. نمی‌دانم که آیا واقعاً این پیشنهاد را می‌خواهم یا نه. اما صدای خودم، آرام و خسته، بی‌آن‌که واقعاً تصمیم گرفته باشم، زمزمه می‌کند:
-‌ باشه.
و از سوالات بی‌شمار او، فرار می‌کنم. حالا می‌فهمم چرا آدونیس همیشه از پاسخ دادن به سوالات اجتناب می‌کند.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #57
در اتاق را از پشت سر می‌بندم. دستی به شکمم می‌کشم و چشمانم را می‌بندم. هم حالت تهوع دارم و هم احساس گشنگی می‌کنم. دو تا از مزخرف‌ترین حس‌های دنیا در یک قاب.
تکه کیک دستم را مهمان معده‌ام می‌کند. امیدوارم حالت تهوع‌ام بدتر نشود. اندکی به غذا نیاز دارم. با نگاه به شکمم می‌گویم:
- لطفاً! تو رو خدا یکم همکاری کن!
چند دقیقه می‌گذرد. شاید هم بیشتر. خودم را روی تخت رها نکرده‌ام، اما مانند زنده‌ای مرده‌نما، روی صندلی کنار پنجره افتاده‌ام.
حالت تهوع‌ام کمتر شده، اما هنوز قطع نشده‌است. گاهی از پنجره به بیرون خیره می‌شوم، گاهی به سقف. گاهی هم دستم را روی بازوهایم می‌کشم تا بتوانم سرمایی را که از درونم می‌خزد، بیرون برانم. اما بیهوده است.
محله‌ی عرفان، را از پشت پنجره کامل رصد کرده‌ام. زیادی سوت و کور به نظر می‌رسد. در بین این همه دقایق، تنها در سه تصویرم انسان دیده‌ام. ساختمان‌های بلند و معماری‌های سنگ‌نما، باعث نشده جمعیت انسان‌های بیرون بیشتر شود. ناگاه حواسم تیز می‌شود. متوجه‌ی چیزی در تصویرم شده‌ام. به پنجره نزدیک‌تر می‌شوم و منتظر می‌مانم.
برف مانند قطره آب یخ‌زده و بی‌پناهی، از آسمان فرو می‌ریزد. آهی می‌کشم و از پنجره فاصله می‌گیرم. چندان از برف خوشم نمی‌آید.
فضای اتاق، زیادی سنگین است. سرم را بالا می‌‌آورم و در تصویرها دنبال رد پایی از دوربین‌ها می‌گردم. اما دوربینی نیست. افکارم در را*ب*طه با این اتاق، نیاز به بازنگری دارند.
بررسی می‌کنم در را قفل کردم یا نه، که قفل است. نفسی عمیق می‌وشم و کاوش را آغاز می‌کنم.
مسیر اول کاوشم، کشوهای میز آرایش صدفی است. در کشوی اول را باز می‌کنم. لوازم آرایشی با نظم درخشانی درونش چیده شده‌اند. برای لحظه‌ای، فقط نگاه‌شان می‌کنم. زندگی‌ای که از آن‌ها تراوش می‌کند، با حس و حال مرده‌ای که در این اتاق زندگی می‌کند کاملاً در تضاد است.
کشوی دوم را باز می‌کنم و مجبورم ناز و کرشمه‌ی ثانیه‌ها را تحمل کنم. سبدی که در آن کلی نخ و سوزن است و در کنار سبد، یک سالنامه‌ی مشکی می‌بینم.
سالنامه را بر‌می‌دارم و ورق می‌زنم. پنج ثانیه صبر، صفحه اول خالی‌ست. پنج ثانیه دوم، صفحه‌ی بعد خالی. سوم، باز خالی و چهارم... نه اگر این‌طور باشد تا ابد طول می‌کشد. شاید صفحات وسط پر شده باشند. شاید هم آخر.
صفحه‌ی آخر را باز می‌کنم، بررسی یک سالنامه‌ی ۳۶۵ صفحه‌ای، برای چشمانم بیشتر از ساعت‌ها طول می‌کشد.
از سالنامه ناامید می‌شوم و به جلدش نگاه می‌کنم. سال ۱۴۰۰ با فونتی بزرگ و طلایی‌رنگ، بر روی جلد مشکی‌اش خودنمایی می‌کند.
در کشوی دوم را می‌بندم. کاوش آن هم با این چشمان، همان آب در هاون کوبیدن است. اما کار دیگری ندارم. به همین منوال، کشوی عسلی کنار تخت را بررسی می‌کنم. چیزی جز یک اتوی مو و یک جعبه‌ی عینک آفتابی در آن نیست.
به سمت کمد لباس‌ها روانه می‌شوم و با باز کردن کمد، هوش از سرم می‌رود. بسیار بزرگ و پر لباس است. ردیفی از لباس‌های آویخته، هرکدام در طیفی از رنگ‌های ملایم و چشم‌نواز، منظم کنار هم قرار گرفته‌اند. انگشتانم را روی پارچه‌ها می‌کشم. نرم، گران‌قیمت، بی‌نقص. نه برای کسی مثل من.
جنگم را با کمد اتاق مارینا آغاز می‌کنم. شال‌هایی با انواع و اقسام رنگ‌بندی. تنوع مدل‌های مانتوهایش، از تنوع یک مانتوفروشی نیز بالاتر به نظر می‌رسد. شال‌ها در کشوی اول، لباس‌های زیر در کشوی دوم، شلوارها در کشوی سوم، لباس‌های خانگی در کشوی چهارم و لباس‌های مجلسی در کشوی آخر جا خوش کرده بودند.
مجموعه‌ی کاملی داشت و در کمال تعجب، بیش از نود درصد لباس‌ها، چه مانتو و چه خانگی هنوز اتکت داشتند. نو، دست‌نخورده، پوشیده نشده. حتی یکی از لباس‌ها نیز به خاطر شست‌شوی زیاد رنگ و رویش نرفته‌است.
انگار مارینا اینجا زندگی نکرده، انگار هیچ‌کدام از آن‌ها را حتی تن نکرده‌است. انگار مارینا، چیزی جز یک نام نیست.
لباس‌ دستم را بر روی تخت می‌اندازم و با سرعتی شبیه به دویدن در کشو را باز می‌کنم. یکی از رژلب‌ها را برمی‌دارم و درش را باز می‌کنم. کاملاً استفاده نشده به نظر می‌رسد.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #58
یک کرمی شبیه به کرم‌پودر را برمی‌دارم. درش سفت است. این هم باز نشده. ضربان قلبم بالا می‌رود و با وجود همان ضعف ثانیه‌ای لعنتی، تک‌تک آن لوازم‌های آرایشی را چک می‌کنم. برس‌های آرایش‌اش، از موهای من نیز تمیزترند. خط چشمی که در دستم است را تقریباً در کشو پرت می‌کنم.
هیچ‌چیز در این‌جا درست نیست. اگر مارینا همسر عرفان بوده، اصلا‌ً چرا باید اتاقی جدا داشته باشد؟ اگر هم این‌جا اتاق مشترک‌شان بوده پس چرا هیچ آثاری از لوازم عرفان نیست؟
اگر در این خانه کلی خاطرات رنگارنگ رقم زده‌اند چرا حتی در یکی از این رژلب‌های کوفتی سرخ باز نشده‌است؟ حتی لباس‌هایی که در کمد است هنوز بوی نویی می‌دهند. به نظر نمیاد مدت زیادی از خریدن‌شان گذشته باشد. به جد مطمئنم در یک دروغ به سر می‌برم.
با صدای تقه‌ای از در از جا می‌پرم.
- می‌خوایم بریم بیرون. زود آماده شو!
آدونیس است. چشمانم را می‌بندم و آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم. کمی طول می‌کشد تا زبانم همراهی کند.
- باشه.
- عرفان میگه هر چی دوست داشتی از تو کمد مارینا بردار. نیم ساعت دیگه می‌زنیم بیرون.
کمد مارینا یا کمد من؟ گمان نکنم مارینایی وجود داشته باشد. اتاق شدیداً به هم ریخته است گویی بمبی ساعتی در آن ترکیده باشد. لباس‌ها همه‌جا ریخته‌اند‌. بر روی تخت، زمین، صندلی، حتی آباژور. بر روی میز کلی لوازم آرایش ریخته و بعضی نیز بر روی زمین افتاده‌اند. حتی متوجه‌ی گذر زمان نیز نشده‌ام. آهی می‌کشم و سعی می‌کنم با باز‌ی‌شان همراهی کنم. خودم تک‌تک گره‌های این داستان لعنتی را باز می‌کنم.
نباید کنترل این بازی انقدر برای‌شان راحت به نظر بیاید. خودم تغییراتی را در ساختارش ایجاد می‌کنم. کاپشنی آبی‌رنگ از کمد برمی‌دارم. تمام لباس‌ها را انقدر وارسی کرده‌ام که جای‌شان را از بر شده‌ام. پیراهنی یقه اسکی سفید، شلواری سفید، کلاهی سفید و کاپشنی آبی.
جلوی آینه می‌روم و موهای فر و بلندم را دست‌نخورده می‌گذارم و کلاه بافتی سفید را سرم می‌کنم. با تردید یکی از آن رژلب‌های سرخ را برمی‌دارم.
تصویر مقابلم، پیوند بی‌حرکت در آینه‌ است. با لباس‌هایی که شاید برای مارینا باشند. شاید. خیلی کم رژلب را بر لبم می‌کشم. پنج ثانیه‌. خوب است، تقریباً خوب پیش رفته‌ام. چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم با حس ل*ب‌هایم رژلب بر آن‌ها بزنم. چشمانم را باز می‌کنم و پنج ثانیه صبر. در جایم خشکم می‌زند. خوب زده‌ام اما، چنین پیوندی تا به الان ندیده‌ام.
رژلب را سرجایش می‌گذارم و ریمل را برمی‌دارم. زدن آن، ساده‌تر از رژلب زدن است. فکرش را نمی‌کردم مژه‌هایم انقدر بلند باشند. به پیوندی که در آینه می‌بینم لبخند می‌زنم. به گمانم، تغییرات مثبتی ایجاد کرده‌ام.
اتاق را همان‌طور به هم ریخته رها می‌کنم و از آن خارج می‌شوم. عرفان و آدونیس روی مبل‌هاس کرمی‌رنگ نشسته‌اند و آرام روسی حرف می‌زنند.
صدای‌شان نمی‌زنم اما تصویر بعدم، یکم هول‌زده‌ام می‌کند. خیرگی‌شان، کمی معذب‌کننده‌تر از آنی بود که انتظارش را داشتم. آرام می‌گویم:
- آماد‌ه‌ام.
پنج ثانیه. آدونیس، با ابرویی بالا داده و حالتی بین تعجب و خرسندی، کمی لم داده و نگاهم می‌کند.
- خوب شدی.
ضربانم بالا می‌رود اما به قلبم ناسزا می‌گویم. همین دیشب تصميمات مهم را گرفته‌ایم قلب، این‌طور نکوب. اما کت چرم مشکی‌ای که پوشیده است، یکم زیادی به او می‌آید. البته نه، چنین چیزی نیست.
پنج ثانیه. عرفان هنوز نگاهش را برنداشته، ولی هیچ حسی در چهره‌اش خوانده نمی‌شود. از آن نگاه‌های سرد و تحلیل‌گر که انگار از تمام لایه‌های ظاهری می‌گذرد.
- همون‌طور که مارینا ست می‌کرد، این‌ها رو ست کردی.
در دل پوزخند می‌زنم. شکم به یقین تبدیل می‌شود. جداً آقا عرفان؟ خودم با دست تمام اتکت‌های‌شان را جدا کرده‌ام. کاش قبل از آن که دروغت را شرح دهی، به آن کمی فکر می‌کردی.
- بریم.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #59
آدونیس این را می‌گوید و سپس صدای جیرجیر مبل را می‌شنوم. سریعاً بدون گفتن هیچ حرفی به اتاق برمی‌گردم و نیم‌بوت‌های مشکی‌ای که جای‌شان گذاشتم را برمی‌دارم. یک نگاه به سطل آشغال کنار تخت می‌اندازم.
اتکت‌هایی که درون‌شان جا خوش کرده‌اند متعلق به لباس‌هایی‌اند که مارینا همیشه آن‌ها را با هم ست می‌کرد. چه زیبا و غم‌انگیز! چه حیف شد که مارینا این‌جا نیست که لباس‌های اتکت‌دارش را دوباره بپوشد و با هم ست‌شان کند. چه دلم به حال عرفان طفلک می‌سوزد.
پوزخندم را از لبم پاک می‌کنم و دوباره باز می‌گردم. اثری از عرفان و آدونیس نیست و در خانه باز است. نیم‌بوت‌ها را می‌پوشم و از خانه بیرون می‌روم. هوای سرد به صورتم می‌خورد. برف هنوز آرام و بی‌وقفه می‌بارد و کف پیاده‌رو و خیابان‌ها را با پیراهنی سفید مزین کرده‌است.
از پیاده‌روی عرفان و آدونیس، گویی قرار است پیاده تا جای موردنظرشان برویم. خود را به آن دو می‌رسانم و کنار عرفان قدم برمی‌دارم. نوبت این است با نقش جدیدم آشنای‌شان کنم. شرمنده می‌گویم:
- ببخشید بابت این لباس‌ها. اگه می‌دونستم این‌طوری یاد مارینا رو برات زنده می‌کنه هیچ‌وقت نمی‌پوشیدم‌شون.
عرفان کمی می‌خندد و می‌گوید:
- نه بابا مشکلی نیست!
و می‌خواهم بحث مارینا را باز کنم که صدای آدونیس مانعم می‌شود.
-‌ واقعاً قدم زدن تو چنین هوایی لذت‌بخشه، عرفان؟
‌-‌ ای بابا آدونیس، تو که بچه‌ی ناف مسکویی! می‌دونی چنین دمایی در مقابل هوای زمستون‌های مسکو هیچی نیست.
آدونیس پوفی می‌کشد.
-‌ یکی از دلایلی که از مسکو متنفرم، همینه.
سرم را کمی کج می‌کنم و به او در گذر ثانیه‌ها نگاه می‌کنم.
-‌ برای همین این‌جایی؟
-‌ مسکو خونمه. هر کاری کنم نمی‌تونم ازش فرار کنم.
کلماتش وزنی دارند که نمی‌توانم نادیده بگیرم.
چند قدم دیگر در سکوت راه می‌رویم. خیابان خلوت‌تر از چیزی‌ست که انتظارش را داشتم. نگاه چشمان بیمارم را به عرفان می‌دهم.
-‌ خونه‌ی شما تهرانه؟
چند لحظه طول می‌کشد تا جواب بدهد.
-‌ راستش... من گیلانی‌ام. خونه‌ای که بهش تعلق دارم، تو گیلانه. تقریباً هر سال میرم اون‌جا به مامان و بابام سر می‌زنم.
حرفش مرا به فکر فرو می‌برد. خاطره‌ای مبهم در ذهنم جرقه می‌زند، چیزی که هنوز وضوح ندارد. می‌گویم:
-‌ من مامانم گیلانی بود.
-‌ به به! پس همشهری محسوب می‌شیم.
لبخند کمرنگی می‌زنم.
-‌ خود گیلان نه، شهر ماسوله.
عرفان کمی مکث می‌کند و سپس می‌پرسد:
-‌ اسم و فامیل مامانت چیه؟
برای لحظه‌ای مردد می‌شوم، اما در نهایت آرام می‌گویم:
-‌ پریچهر محمدی گیلانی.
-‌ محمدی گیلانی‌ها تبار بزرگی دارن. پس تو رو چرا داخل پرورشگاه بهزیستی نگه می‌داشتن؟ تو که این همه فامیل داشتی.
قدم‌هایم لحظه‌ای از حرکت بازمی‌ماند. چیزی درونم یخ می‌زند. از جا می‌ایستم و به عرفان خیره می‌شوم.
-‌ تو از کجا می‌دونی من تو پرورشگاه بزرگ شدم؟
هر دوی‌شان برمی‌گردند. عرفان همچنان در مضحک‌ترین شکل ممکن لبخند می‌زند.
-‌ آدونیس بهم گفت.
در تصویرم، نگاهم آرام آرام سمت آدونیس کشیده می‌شود.
-‌ آدونیس این مسئله رو نمی‌دونست.
سکوتی سنگین بین‌مان می‌افتد. صدای قدم‌های عابری که از خیابان آن‌سوتر می‌گذرد، به طرز عجیبی بلند به نظر می‌رسد. عرفان اما، گمان نکنم حتی پلک هم بزند.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #60
- من می‌دونستم.
صدای آدونیس است. سرشار از جدیت، ادعا و همچنین اعتماد به‌نفسی که کهکشان را پایین می‌کشد.
یک قدم جلوتر می‌روم و کمی سرم را به سمتش کج می‌کنم.
- دقیقاً از کجا؟
کمی مکث می‌کند، انگار به عمد. در تصویر بعدم انگشت‌هایش را در جیبش مستور کرده‌است.
- یکی از پرسنل آسایشگاه بهم گفته بود.
ضربان قلبم کمی تندتر می‌شود، اما روی خودم مسلط می‌مانم. نگاه سردم را به او می‌دوزم.
- دقیقاً اسمش چی بود؟ چون بازم هر کسی اون‌جا اینو نمی‌دونست.
پنج ثانیه می‌گذرد و لبخندی از سر تمسخر روی لبش نقش گرفته‌است.
- احساس زرنگی می‌کنی نه؟
با لحنی جدی و بدون لحظه‌ای مکث، می‌گویم:
- فقط اسمشو بگو.
- قطعاً می‌شناسیش!
خودم را کنترل می‌کنم که تنشی در صدایم نیفتد.
-‌ من تمام کارکن‌های رو می‌شناسم.
پنج ثانیه بعد در حالی که نیشخندی بر لبش است، انگشت اشاره‌اش را مثل کسی که راز مهمی را برملا می‌کند، بالا برده.
-‌ امیر زمانی. برات آشنا نیست؟
تصویرهای مربوط به او در ذهنم گذر می‌کنند. همان مرد عسلی‌رنگی که از موهایم تعریف کرد و مرا همراه خودش به آشپزخانه برد. او را می‌شناسم؛ اما نه در آن حد.
- همون پسره که وقتی اومده بودی تو اتاق من، تو کل تیمارستان پیوند گفتنش پیچیده بود. همون عاشق و دلباخته‌ت.
عاشق و دلباخته؟ چطور چنین حرفی را به من نسبت می‌دهد؟ این حرفش را پای حسادت بذارم یا مضحکه‌گویی که با آن بتواند عرفان را از شر بدترین خطای لفظی عمرش رها سازد؟
زمزمه‌وار می‌گویم:
-‌ من اون پرستار رو زیاد نمی‌شناختم.
اما او آرام می‌خندد و می‌گوید:
-‌ الان می‌شناسی.
عرفان که تا آن لحظه ساکت مانده بود، بالاخره نفسش را بیرون می‌دهد. صدایش آرام اما کمی سنگین‌تر از قبل است.
-‌ نمی‌خواستم حساسیتی از من تو دلت ایجاد بشه.
صدای پایی به گوشم می‌خورد به همراه صدای‌ بی‌حوصله‌ای که می‌گوید:
-‌ بس کن عرفان! به این یه چی بگی سریع پاچه می‌گیره. بذار بریم یه چی کوفت کنیم و برگردیم خونه. البته اگه سر راه برگشت یهو نگه تو اسم بیماری منو از کجا می‌دونستی.
لبخند نصفه‌ونیمه‌ای روی لبم نقش می‌بندد، دیگر به این بازی‌های کلامی‌اش اهمیتی نمی‌دهم. ذهنم هنوز درگیر نامی‌ست که چند لحظه پیش شنیدم. امیر زمانی...
عرفان نیز حرکت کرده‌است. به اجبار خود را با آن دو همراه می‌کنم. قانع نشدم، به هیچ وجه من‌الوجوه. اما، انتظار نداشتم آدونیس بتواند به این راحتی بحثی چنان بزرگ را با گره کور همراهش، به این شکل ببندد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین