• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

اسماء براتیان

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-28
نوشته‌ها
21
سکه
105
تو، همچو آن قهوه تلخی هستی ‌که برای بیدار بودنم به آن مستمندم، در آن موعد که در حال شکست خوردنم، تو رادع این پدیده ناخجسته می‌شوی، و تویی تک پدیده خجسته من.

پارتی از دلنوشته ناپدید اثر اسماء براتیان
 

NABAT

مدیر ارشد عمومی
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-10
نوشته‌ها
296
سکه
2,021
_تمامِ جانت بویِ روحش را میدهد درحالی که مدت‌هاست اورا در آغوش نگرفته‌ای؛ ضربانِ قلبت با ریتمِ نفس‌هایش به کار می‌افتد در حالی که تو حتی باری سرت را بر روی قلبش نفشرده‌ای و نفس‌هایش را احساس نکرده‌ای.لبخندهایت بویِ اورا میدهد درحالی که تو مدت‌هاست شمیمِ عطر یخ‌زده‌اش را نشنیده‌ای.. آری او در تو زندگی میکند درحالی که تو مدت‌هاست با او زندگی نکرده‌ای.

دلنوشته هِناس-{نبات‌نویس}
 

کاربر حذف شده 412

Guest
- اشک‌های بلورین تو وقتی بر زمین نژند قلب تو می‌ریزد، باعث رشد دانه‌‌‌ی امید می‌شود، که تو آن را سال‌ها قبل خاک کرده بودی!
پس بدان امید هرگز از قلب تو دور نخواهد گشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

arisky

کاربر بوکینویی
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-22
نوشته‌ها
15
سکه
262
ذهن‌ها عریان شدند زمانی که دست‌ها برای دعا بالا آمدند، اما چشم‌ها شهوت را پرستیدند.

پ.ن: برای کلمه‌ی شهوت نمیدونم ایا جمله مورد تایید قرار میگیره یا نه. بخاطر همین یک جمله‌ی جایگزین هم میفرستم^^

آن‌ها تا آخرین نفراتمان را کشتند، اما نمی‌دانستند که امید، آخرینی ندارد.
 

_elaheh_

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-31
نوشته‌ها
1
سکه
5
به او می‌گفتند گذشته را فراموش کند اما... مگر می‌توانست چیزی را که هر روز در آینه می‌بیند فراموش کند؟
گذشته‌ مقابل آینه ایستاده بود!
#الهه
 

AVA

[مدیریت ارشد دانشینو]
عضو کادر مدیریت
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-26
نوشته‌ها
1,732
سکه
10,963
من به نبودت عادت نکردم
تو شاید اصلا دلت هم تنگ نشه،
شاید حتی تو تنهاییات هم یاد من نیفتی...
ولی اتفاقا من از وقتی نیستی بیشتر باهات وقت می‌گذرونم،
تو خیالم!

#نوا_نویس
 

یاقوتِ نیلگون فام؛

کاربر بوکینویی
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-30
نوشته‌ها
991
سکه
5,309
گویی که تاریکی شب، همه‌‌ی زیبایی‌ و زشتی‌ها را همواره با ‌پریشان‌حالی بلعیده بود و همه‌چیز ‌در تاریکی محبوس شده بود. شب‌ زیبا بود، اما درک عمیق آن چیزی جز وحشت و حزن نبود... چه بسیار کسانی که در این تاریکی محض، بلعیده شده بودند و در عماق بی‌خبری فرو رفته بودند!
درواقع بی‌خبران در منجلابِ اذهان بی‌اساس خود گریبان‌گیر شده و چاره‌ای جز سازگاری ندارند... .
تکه‌‌ای از داستانکِ جرعه‌های سُلچود
 
آخرین ویرایش:

یاقوتِ نیلگون فام؛

کاربر بوکینویی
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-30
نوشته‌ها
991
سکه
5,309
مدت‌هاست رسم بر این‌ شده که آدم‌ها همچون بادی‌ می‌آیند تا برگ‌ درختان را با خود هم‌سفر کنند! آدم‌ها وقتی‌ می‌آیند که چیزی جز برگ‌های خشک بر روی‌ شاخه‌های خشکیده‌ات باقی نمانده و آن برگ‌ها را هم رهگذر می‌کنند. آدم‌ها می‌آیند تا تو را بیشتر در پیله‌ی غم‌ها و تنهایی‌هایت ماندگارتر کنند و این همان رسمِ روزگاریست‌ که سازش با تو کوک نیست! اما تو همچون درختی که ریشه‌ای با اراده‌‌ دارد در خاکی پاک جوانه خواهی زد و همانا همچون نوازنده‌‌ای سازت رو کوک می‌کنی... .
تکه‌ای از داستانک جرعه‌های سُلچود
 

mahban

کاربر نقره‌ای
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
2,019
سکه
34,189
بعد از تو به امید کدام بهار، پاییز را به زمستان رسانده و زمستان را تا بهار سر کنم؟
از کدام پنجره کوچ پرستو را نظاره‌گر شوم و با کدام پتو سرمای استخوان سوز نبودت را از خود دور کنم؟
به چه دل خوش کنم؟ به بهاری که دیگر هیچ‌وقت نمی‌آید یا پرستوی مرده پای تیر چراغ برق؟

بی‌تو، هوای دل من نیز پاییز است. همان قدر غمگین، دلگیر، سرد، بی‌روح و نفس‌گیر.


دلنوشته‌ی تنها؛ به وسعت من‌های بعداز تو | 《mahban》کاربر انجمن بوکینو
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا