• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
با تکون دادن سرش کوتاه میاد، با این‌که می‌دونم واقعاً باهام موافق نیست. فقط از این‌که به یکی از معدود شغل‌های مرتبط با بازیگری که هنوز می‌تونم دنبالش کنم توهین کرده، احساس بدی داره.
لیوان خالی آبش رو می‌بره سمت دهنش و سرش رو اون‌قدر عقب می‌بره تا بتونه یه جرعه از آبِ باقی‌مونده بین یخ‌های در حال آب شدن بخوره.
ـ آب.
لیوانش رو توی هوا تکون می‌ده تا پیشخدمت سر تکون می‌ده و میاد دوباره پرش کنه.
دوباره چنگالم رو توی سالمون فرو می‌کنم؛ دیگه داغ نیست. امیدوارم زودتر غذای خودش رو تموم کنه؛ چون مطمئن نیستم بتونم بیشتر از این دیدار رو تحمل کنم. تنها چیزی که الان باعث می‌شه احساس آرامش کنم اینه‌که می‌دونم فردا همین موقع، اون‌طرف کشور و دور از اون خواهم بود. حتی اگه مجبور باشم آفتاب رو با برف عوض کنم!
می‌گه:
ـ برای اواسط ژانویه برنامه نچین،
و بحث رو عوض می‌کنه.
- لازمه برای یه هفته با پرواز برگردی لس‌آنجلس.
ـ چرا؟ ژانویه چه خبره؟
ـ بابات داره زن می‌گیره.
پشت گردنم رو فشار می‌دم و به پام نگاه می‌کنم.
ـ خدایا، منو بکش!
یه لحظه عذاب وجدان می‌گیرم؛ چون با این‌که واقعاً دلم می‌خواست یکی همین الان منو بکشه، منظورم این نبود که اون حرف رو با صدای بلند بزنم!
ـ فالن، نمی‌تونی بگی ازش خوشت میاد یا نه تا وقتی که ندیدیش.
می‌گم:
ـ لازم نیست ببینمش تا بدونم ازش خوشم نمیاد، بالاخره داره با تو ازدواج می‌کنه.
سعی می‌کنم حقیقت حرفم رو با یه لبخند طعنه‌آمیز قایم کنم؛ ولی مطمئنم می‌دونه تک‌تک حرف‌هایی که بهش می‌زنم رو واقعاً جدی می‌گم.
در جواب می‌گه:
ـ اگه یادت رفته، مادرت هم خودش انتخاب کرد با من ازدواج کنه و به نظر می‌رسه تو از اون کاملاً خوشت میاد.
این‌جا دیگه حرفی برای گفتن ندارم.
ـ این یکی رو خوب اومدی؛ ولی در دفاع از خودم باید بگم این پنجمین خواستگاریته از وقتی ده سالم بود.
تصحیح می‌کنه:
ـ ولی فقط سومین همسرمه!
بالاخره چنگالم رو توی سالمون فرو می‌کنم و یه لقمه می‌خورم.
با دهن پر می‌گم:
ـ تو باعث می‌شی دلم بخواد برای همیشه دور مردها رو خط بکشم.
می‌خنده.
ـ این نباید مشکلی باشه. تا حالا فقط یه بار دیدم که رفتی سر قرار، اونم بیشتر از دو سال پیش بود.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
لقمه‌ی سالمون رو با یک قورت بزرگ پایین می‌دم.
جداً؟ کجا بودم وقتی داشتن پدرهای درست‌وحسابی رو تقسیم می‌کردن؟
چرا من باید گیر همچین نفهمِ عوضیی می‌افتادم؟
با خودم فکر می‌کنم امروز سر ناهار چند بار دیگه قراره با حرف‌هاش گند بزنه. بهتره مراقب باشه؛ وگرنه لثه‌هاش هم قارچ پا می‌گیرن! واقعاً هیچ ایده‌ای نداره امروز چه روزیه. اگر می‌دونست، هیچ‌وقت همچین حرف بی‌ملاحظه‌ای نمی‌زد.
از درهم رفتن ناگهانی ابروهاش می‌فهمم که داره سعی می‌کنه برای حرفی که همین الان زده، یه عذرخواهی جور کنه. مطمئنم منظورش اون چیزی نبود که من برداشت کردم؛ ولی این باعث نمی‌شه دلم نخواد با حرف‌های خودم تلافی کنم.
دستم رو بالا می‌برم و موهام رو پشت گوش چپم می‌زنم و به این ترتیب جای زخم‌هام رو کاملاً در معرض دید قرار می‌دم، درحالی‌که مستقیم توی چشم‌هاش نگاه می‌کنم.
ـ خب، بابا. دیگه اون توجهی که قبلاً از طرف پسرا می‌گرفتم رو نمی‌گیرم. می‌دونی، قبل از این‌که این اتفاق بیفته.
دستم رو جلوی صورتم تکون می‌دم: اما همون لحظه از حرفی که از دهنم پرید پشیمون می‌شم.
چرا همیشه خودم رو تا سطح اون پایین میارم؟ من بهتر از اینم.
نگاهش روی گونه‌م می‌افته و بعد سریع به سمت میز می‌ره.
واقعاً پشیمون به نظر می‌رسه و با خودم فکر می‌کنم شاید بهتره این تلخی و کنایه رو کنار بذارم و یکم باهاش مهربون‌تر باشم.
اما قبل از این‌که حرف خوبی از دهنم دربیاد، مردی که در جایگاه پشت سر پدرم نشسته، شروع به بلند شدن می‌کنه و حواسم کاملاً پرت می‌شه. سعی می‌کنم قبل از این‌که برگرده، موهام رو دوباره جلوی صورتم بکشم؛ ولی دیگه دیر شده.
اون دوباره داره بهم خیره می‌شه.
همون لبخندی که قبلاً بهم زده بود هنوز روی صورتشه؛ اما این بار نگاهم رو ازش نمی‌دزدم. درواقع، وقتی به سمت میز ما میاد، چشم از چشم‌هاش برنمی‌دارم.
قبل از این‌که بتونم واکنشی نشون بدم، میاد و کنارم روی صندلی می‌شینه.
وای لعنتی. این دیگه داره چه کار می‌کنه؟
ـ ببخشید که دیر کردم، عزیزم.
این رو می‌گه و دستش رو دور شونه‌هام می‌اندازه.
همین الان منو «عزیزم» صدا زد.
این مرد غریبه همین الان دستش رو دور شونه‌هام انداخت و منو «عزیزم» صدا زد!
چه غلطی داره می‌کنه؟
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
نگاه کوتاهی به پدرم انداختم، فکر کردم اون در جریان این ماجراست؛ ولی اون به غریبه‌ی کنار من نگاه می‌کرد و حتی احتمالاً بیشتر از من گیج بود.
وقتی حس می‌کنم ل*ب‌هاش رو روی موهام می‌ذاره، زیر دستش بدنم سفت می‌شه.
زیر ل*ب می‌گه:
ـ لعنت به ترافیک لس‌آنجلس.
یه مرد غریبه همین الان ل*ب‌هاش رو روی موهام گذاشت.
این‌جا چه خبره؟
دستش رو از روی میز دراز می‌کنه تا با پدرم دست بده.
می‌گه:
ـ بن هستم. بنتن جیمز ک‍ِسلر. دوست‌پسر دخترتون.
دخترت... چی؟
پدرم متقابلاً باهاش دست می‌ده. کاملاً مطمئنم دهنم باز مونده، پس فوراً می‌بندمش. نمی‌خوام پدرم بدونه که هیچ ایده‌ای ندارم این پسر کیه. همچنین نمی‌خوام این بنتن فکر کنه فکم از تعجب افتاده؛ چون از توجهش خوشم میاد.
فقط این‌جوری نگاهش می‌کنم چون... خب... چون واضحه یه دیوونه‌ست.
دست پدرم رو ول می‌کنه و به پشتی نیمکت تکیه می‌ده. یه چشمک سریع بهم می‌زنه و به سمتم خم می‌شه، ل*ب‌هاش رو اون‌قدر به گوشم نزدیک می‌کنه که مستحق یه مشت خوردنه.
زمزمه می‌کنه:
ـ بذار همین‌طوری پیش بره.
عقب می‌کشه، در حالی که هنوز لبخند می‌زنه.
بذارم همین‌طوری پیش بره؟
این دیگه چیه؟ تکلیف کلاس بداهه‌پردازیشه؟
و بعد تازه می‌فهمم اون تمام مکالمه‌مون رو شنیده. حتماً داره وانمود می‌کنه دوست‌پسرمه تا به یه شکل عجیب پدرم رو حرص بده.
هوم. فکر کنم از دوست‌پسر فیک جدیدم خوشم میاد.
حالا که می‌دونم داره سر به سر پدرم می‌ذاره، با محبت بهش لبخند می‌زنم.
ـ فکر نمی‌کردم خودت رو برسونی.
خودم رو به بن نزدیک می‌کنم و به پدرم نگاه می‌کنم.
ـ عزیزم، خودت می‌دونی که می‌خواستم پدرت رو ببینم. تو به‌ندرت فرصت می‌کنی ببینیش. هیچ ترافیکی نمی‌تونست باعث بشه امروز نیام.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
به خاطر اون نیش و کنایه، یه لبخند از روی رضایت به دوست‌پسر فیک جدیدم می‌زنم. حتماً پدر خودش هم یه عوضی بوده؛ چون انگار دقیقاً می‌دونه چی باید بگه.
بن می‌گه:
ـ اوه، ببخشید.
و دوباره حواسش رو به پدرم می‌ده.
ـ متوجه اسمتون نشدم.
پدرم همین حالا هم با نارضایتی به بن نگاه می‌کنه. خدا، عاشقشم!
پدرم می‌گه:
ـ داناوان اونیل. حتماً قبلاً این اسم رو شنیدی. من ستاره‌ی... .
بن وسط حرفش می‌پره:
ـ نوچ. آشنا نیست.
بعد به من برمی‌گرده و چشمکی می‌زنه.
ـ ولی فالن این‌جا خیلی درباره‌تون برام تعریف کرده.
چونه‌م رو بین انگشت‌هاش می‌گیره و دوباره به پدرم نگاه می‌کنه.
ـ و حالا که صحبت از دخترمون شد، نظرتون درباره‌ی این‌که تا نیویورک بره چیه؟
دوباره به پایین، به من نگاه می‌کنه و اخم می‌کنه.
ـ نمی‌خوام کفشدوزکم راهی یه شهر دیگه بشه؛ ولی اگه این یعنی داره دنبال رویای خودش می‌ره، من اولین نفرم که مطمئن می‌شم سوار پروازش می‌شه!
کفشدوزک؟
بهتره شانس بیاره که دوست‌پسر فیکمه؛ چون به خاطر این لقب لوسش دلم می‌خواد یه مشتی نثارش کنم.
پدرم گلوش رو صاف می‌کنه؛ کاملاً معلومه که از مهمان جدید ناهارمون معذب شده.
ـ می‌تونم به چند تا رویایی فکر کنم که یه دختر هجده‌ساله باید دنبالشون بره؛ ولی برادوی یکی از اون‌ها نیست. مخصوصاً با توجه به حرفه‌ای که قبلاً داشته. از نظر من، برادوی یه قدم رو به عقبه.
بن روی صندلی جابه‌جا می‌شه. فکر کنم واقعاً بوی خیلی خوبی می‌ده.
خیلی وقته این‌قدر نزدیک یه پسر ننشستم، شاید بوی کاملاً معمولیی بده.
بن در جواب می‌گه:
ـ چه خوب که هجده سالشه. نظر والدین درباره‌ی کارهایی که می‌خواد با زندگی خودش بکنه، دیگه توی این مرحله چندان اهمیتی نداره.
می‌دونم فقط داره نقش بازی می‌کنه؛ ولی هیچ‌کس تا حالا این‌طوری ازم دفاع نکرده. باعث می‌شه احساس کنم ریه‌هام دارن از کار می‌افتن. ریه‌های احمق!
پدرم می‌گه:
ـ وقتی این نظر از طرف یه فرد حرفه‌ای و باتجربه در این صنعته، دیگه نظر نیست. این یه واقعیته. من اون‌قدر توی این حرفه بودم که بدونم کی باید کنار بکشه.
همون لحظه که بازوی بن دور شونه‌هام سفت می‌شه، سرم رو به سمت پدرم برمی‌گردونم.
بن می‌گه:
ـ کنار بکشه؟ واقعاً همین الان با صدای بلند گفتید که دخترتون باید کنار بکشه؟
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
خدای من، این وضعیت هم خیلی معذب‌کننده‌ست، هم فوق‌العاده. هیچ‌وقت ندیده بودم پدرم این‌طوری رفتار کنه. هیچ‌وقت ندیده بودم از کسی این‌قدر فوری بدش بیاد.
ـ گوش کن، بن.
با لحنی آکنده از انزجار ادامه می‌ده:
ـ فالن لازم نیست فقط چون تو از فکر داشتن یه «پارتنر موقت» توی ساحل شرقی هیجان‌زده‌ای، بذاره مزخرفات رو توی سرش فرو کنی.
اوه، خدای من. پدرم همین الان منو «پارتنر موقت» این پسر خطاب کرد؟ دهانم از شدت تعجب باز می‌مونه و اون ادامه می‌ده:
ـ دختر من باهوشه. قویه. قبول کرده که حرفه‌ای که تمام عمرش برای رسیدن بهش تلاش کرده، حالا که...
ـ دستش رو به سمت من تکون می‌ده.
ـ حالا که اون... .
نمی‌تونه جمله‌ی خودش رو تموم کنه و حالت پشیمانی صورتش رو می‌پوشونه. دقیقاً می‌دونم می‌خواست چی بگه. دو ساله که هر چیزی رو گفته جز همون حرف.
من فقط دو سال پیش یکی از سریع‌ترین بازیگران نوجوانِ در حال پیشرفت بودم، اما لحظه‌ای که آتش ظاهر و چهره‌ام رو از بین برد، استودیو قراردادم رو لغو کرد. فکر می‌کنم بیشتر از این‌که نزدیک بود دخترش رو توی آتش‌سوزی از دست بده متأسف باشه، برای این عزاداره که دیگه پدرِ یک بازیگر نیست.
بعد از این‌که قراردادم لغو شد، دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی احتمال بازیگری دوباره‌ی من حرف نزدیم. در واقع، ما دیگه تقریباً درباره‌ی هیچ‌چیز با هم حرف نمی‌زنیم.
اون از پدری که یک سال و نیم تمام روزهاش رو همراه من سر صحنه می‌گذروند، تبدیل شده به پدری که شاید ماهی یک بار می‌بینمش.
پس محاله بذارم حرفی رو که می‌خواست بگه، نصفه رها کنه.
دو ساله منتظرم بشنوم که اعتراف کنه دلیل این‌که دیگه حرفه‌ای ندارم، ظاهرمه. تا امروز، این فقط یه فرض ناگفته بوده. هیچ‌وقت درباره‌ی این‌که چرا دیگه بازی نمی‌کنم حرف نمی‌زنیم. فقط درباره‌ی این واقعیت حرف می‌زنیم که دیگه بازی نمی‌کنم.
و حالا که بحثش پیش اومده، بد هم نیست بشنوم که اعتراف کنه آتش‌سوزی را*ب*طه‌ی بین ما رو هم نابود کرد. حالا که دیگه مربی بازیگری و مدیر برنامه‌هام نیست، اصلاً نمی‌دونه چطور باید پدرم باشه.
چشم‌هام رو باریک می‌کنم و به سمتش نگاه می‌کنم.
ـ جمله‌ت رو تموم کن بابا.
سرش رو تکون می‌ده و سعی می‌کنه کلاً موضوع رو کنار بذاره. ابروهام رو بالا می‌برم و با نگاهم بهش می‌فهمونم که جرئت کنه و ادامه بده.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
ـ واقعاً می‌خوای همین الان این بحثو راه بندازی؟
با نگاهی به سمت بن، امیدوار بود بتونه از دوست‌پسر قلابیم به‌عنوان یه جور واسطه استفاده کنه.
ـ اتفاقاً، آره.
پدرم چشم‌هاش رو می‌بنده و یه آه سنگین می‌کشه. وقتی دوباره بازشون می‌کنه، به جلو خم می‌شه و دست‌هاش رو روی میز می‌ذاره.
ـ می‌دونی که من فکر می‌کنم خوشگلی، فالن. حرف‌هام رو تحریف نکن. این حرفه‌ست که استانداردهای سخت‌گیرانه‌تری از یه پدر داره و تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که قبولش کنیم. راستش فکر می‌کردم این رو قبول کرده بودیم.
این رو می‌گه و با گوشه‌ی چشم به سمت بن نگاه می‌کنه.
داخل گونه‌م رو گاز می‌گیرم تا جلوی خودم رو بگیرم و چیزی نگم که بعداً از گفتنش پشیمون بشم. من همیشه حقیقت رو می‌دونستم. همون بار اولی که خودم رو توی آینه‌ی بیمارستان دیدم، فهمیدم همه‌چی تموم شده. ولی این‌که بشنوم پدرم با صدای بلند اعتراف می‌کنه که اونم فکر می‌کنه باید دست از دنبال کردن رویاهام بکشم، بیشتر از چیزیه که آمادگی روبه‌رو شدن باهاش رو داشتم.
ـ واو... .
ـ بن زیر ل*ب می‌گه:
ـ این دیگه... .
به پدرم نگاه می‌کنه و با انزجار سرش رو تکون می‌ده.
ـ شما پدرش هستید!
اگه بهتر نمی‌دونستم، می‌گفتم حالت انزجار روی صورت بن واقعیه و فقط فیلم بازی نمی‌کنه.
ـ دقیقاً. من پدرشم. نه مادرش؛ مادری که هر مزخرفی رو که فکر می‌کنه حال دختر کوچولوش رو بهتر می‌کنه، به خوردش می‌ده. نیویورک و لس‌آنجلس پره از هزاران دختری که همون رویایی رو دنبال می‌کنن که فالن تمام عمرش دنبالش بوده. دخترایی که فوق‌العاده بااستعداد و به‌طرز استثنایی زیبائن. فالن می‌دونه که من معتقدم استعدادش از استعداد همه‌ی اون‌ها روی هم بیشتره، ولی خودش هم واقع‌بینه.
همه رویا دارن، ولی متأسفانه اون دیگه چیزایی که برای رسیدن به رویای خودش لازمه رو نداره. باید اینو قبول کنه، قبل از این‌که پولشو برای نقل‌مکان به اون سر کشور هدر بده؛ نقل‌مکانی که قرار نیست هیچ غلطی برای حرفه‌ش بکنه.
چشم‌هام رو می‌بندم. هرکی گفته حقیقت درد داره، زیادی خوش‌بین بوده. حقیقت یه عوضیِ به‌شدت دردناکه.
ـ بن می‌گه:
ـ یا مسیح... شما واقعاً باورنکردنی هستید!
پدرم جواب می‌ده:
ـ و شما هم واقع‌بین نیستید.
چشم‌هام رو باز می‌کنم و آروم به بازوی بن تلنگر می‌زنم تا بفهمه می‌خوام از این‌جا بزنم بیرون. دیگه نمی‌تونم اینو تحمل کنم.
بن تکون نمی‌خوره. در عوض، دستش رو از زیر میز رد می‌کنه و زانوم رو محکم می‌گیره و با این کار بهم می‌فهمونه که می‌خواد همون‌جا نشسته بمونم.
 

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
زیر لمسش، پام منقبض می‌شه؛ چون بدنم داره سیگنال‌های متناقضی به مغزم می‌فرسته. همین الان از دست پدرم خیلی عصبانیم. خیلی زیاد! ولی یه‌جوری با این غریبه‌ی کاملاً ناشناس احساس آرامش می‌کنم؛ غریبه‌ای که بدون هیچ دلیل مشخصی داره ازم دفاع می‌کنه. دلم می‌خواد جیغ بزنم، لبخند بزنم و گریه کنم؛ ولی بیشتر از همه فقط می‌خوام یه چیزی بخورم. چون الان واقعاً گرسنه‌ام و کاش یه سالمون گرم داشتم، لعنتی!
سعی می‌کنم پام رو شل کنم تا بن نفهمه چقدر منقبضم، ولی اون اولین پسریه که بعد از مدت‌ها واقعاً تماس فیزیکی باهام داشته. راستش رو بخوای، یه‌کم عجیبه.
بن می‌گه:
ـ بذارید یه چیزی ازتون بپرسم آقای اونیل. جانی کش شکاف کام داشت؟
پدرم ساکت می‌شه. منم ساکتم، به این امید که این سؤال بی‌ربط بن واقعاً یه منظور خاصی داشته باشه. داشت خیلی خوب پیش می‌رفت تا این‌که شروع کرد درباره‌ی خواننده‌های کانتری حرف زدن.
پدرم طوری به بن نگاه می‌کنه که انگار دیوونه شده.
ـ آخه یه خواننده‌ی کانتری چه ربطی به این بحث داره؟
بن سریع جواب می‌ده:
ـ به همه‌چی! و نه، نداشت. اما بازیگری که نقش اون رو توی فیلم «سر به راه» بازی کرد، یه جای زخم خیلی برجسته روی صورتش داره. واکین فینیکس اتفاقاً برای بازی در اون نقش نامزد اسکار هم شد.
وقتی می‌فهمم داره چه کار می‌کنه، ضربان قلبم تندتر می‌شه.
بن می‌پرسه:
ـ آیدی امین چی؟
پدرم چشم‌هاش رو از روی کلافگی می‌چرخونه؛ دیگه از این سری سؤال‌ها حوصله‌ش سر رفته.
ـ اون چی؟
ـ اون چشم تنبل نداشت. ولی بازیگری که نقشش رو بازی کرده، فورست ویتکر، داشت. جالب این‌جاست که اون هم نامزد اسکار بوده؛ حتی برنده‌ش هم شده.


پ.ن: شکاف کام ( شکاف کام (Cleft palate) یعنی سقف دهان فرد به‌طور کامل بسته و یکپارچه تشکیل نشده و در سقف دهان یک شکاف مادرزادی وجود داره.)
پ.ن۱: خواننده کانتری (خواننده‌ای که در سبک موسیقی سنتی و عامه‌پسند آمریکایی، با ریشه‌هایی در موسیقی محلی و روستایی، فعالیت می‌کنه.)
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
این اولین باره که می‌بینم یکی پدرم رو سر جاش می‌نشونه و با این‌که کل این مکالمه داره معذبم می‌کنه، اون‌قدر هم معذب نیستم که نتونم از این لحظه‌ی نادر و فوق‌العاده لذت ببرم.
پدرم، کاملاً بی‌تفاوت، به بن می‌گه:
ـ تبریک می‌گم. از بین میلیون‌ها شکست، فقط دو نمونه‌ی موفقیت رو مثال زدی.
سعی می‌کنم حرف‌های پدرم رو به خودم نگیرم، ولی سخته که این کار رو نکنم. می‌دونم دیگه این قضیه بیشتر تبدیل به یه زورآزمایی بین اون دوتا شده تا بحثی درباره‌ی من و اون. فقط واقعاً ناامیدکننده‌ست که اون ترجیح می‌ده توی بحث با یه غریبه‌ی تمام‌عیار برنده بشه تا این‌که از دختر خودش دفاع کنه.
ـ اگه دخترتون اون‌قدر که ادعا می‌کنید بااستعداده، مگه نمی‌خواید تشویقش کنید که از رویاهاش دست نکشه؟ چرا می‌خواید دنیا رو همون‌طوری ببینه که شما می‌بینید؟
پدرم بدنش رو سفت می‌کنه.
ـ و دقیقاً فکر می‌کنی من دنیا رو چطوری می‌بینم، آقای کسلر؟
بن بدون این‌‌که حتی لحظه‌ای تماس چشمیش رو با پدرم قطع کنه، به پشتی صندلیمون تکیه می‌ده.
ـ از پشت چشم‌های بسته‌ی یه عوضیِ متکبر.
سکوتی که بعدش حاکم می‌شه، درست مثل آرامش قبل از طوفانه. منتظرم یکیشون اولین مشت رو حواله‌ی اون یکی کنه، اما در عوض، پدرم دستش رو توی جیبش می‌بره و کیف پولش رو درمیاره. پول نقد رو روی میز می‌ذاره و بعد مستقیم به من نگاه می‌کنه.
ـ ممکنه صداقتم گاهی از حد بگذره؛ ولی اگه چیزی که ترجیح می‌دی بشنوی چرندیات باشه، پس این عوضی دقیقاً آدم مناسبی برای توئه.
از صندلی بیرون میاد و زیر ل*ب می‌گه:
ـ شرط می‌بندم مادرت عاشقشه.
از حرفش در خودم جمع می‌شم و دلم می‌خواد شدیداً یه توهین نثارش کنم. یه توهین خفن که غرورش رو برای چند روز هم که شده زخمی کنه. تنها مشکل اینه که هیچ حرفی نمی‌تونه مردی رو که ذره‌ای قلب نداره، زخمی کنه.
به‌جای این‌که وقتی از در بیرون می‌ره چیزی سرش داد بزنم، فقط در سکوت می‌شینم.
با دوست‌پسر فیکم.
این باید تحقیرآمیزترین و معذب‌کننده‌ترین لحظه‌ی کل زندگیم باشه.
همین که حس می‌کنم اولین قطره‌ی اشک داره از چشمم سرازیر می‌شه، بازوی بن رو کنار می‌زنم.
زمزمه می‌کنم:
ـ باید برم بیرون، لطفاً.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
از روی صندلی بلند شد و من سرم رو پایین می‌ندازم و بلند می‌شم و از کنارش می‌گذرم. وقتی دوباره به سمت سرویس بهداشتی می‌رم؛ جرئت نمی‌کنم برگردم و بهش نگاه کنم. این‌که احساس کرده لازم بوده وانمود کنه دوست‌پسرمه، به‌اندازه‌ی کافی خجالت‌آوره؛ ولی بعد من رفتم و بدترین دعوایی که تا حالا با پدرم داشتم رو درست جلوی اون راه انداختم.
اگه جای بنتن جیمز کسلر بودم، تا الان با خودم به‌طور فیک به هم زده بودم.
«بن»
سرم رو بین دست‌هام می‌گیرم و منتظر می‌مونم تا از سرویس بهداشتی برگرده.
درواقع، باید برم.
ولی نمی‌خوام برم.
حس می‌کنم با اون حرکت نمایشیی که همین الان جلوی پدرش درآوردم، روزش رو خراب کردم. هرچقدر هم سعی کردم ماهرانه رفتار کنم، نتونستم با ظرافت و بی‌سروصدایی مثل یه روباه وارد زندگی این دختر بشم. با ظرافت یه فیل پانزده‌هزار پوندی پریدم وسط زندگیش.
چرا حس کردم باید دخالت کنم؟ چرا فکر کردم خودش نمی‌تونه به‌تنهایی از پس پدرش بربیاد؟ احتمالاً الان از دستم حسابی عصبانیه و ما فقط نیم ساعته که داریم فیک دیت می‌کنیم.
دقیقاً به‌خاطر همینه که ترجیح می‌دم توی دنیای واقعی دوست‌دختر نداشته باشم. من حتی نمی‌تونم وانمود کنم بدون این‌که آخرش یه دعوا راه بندازم.
ولی همین الان براش یه بشقاب سالمون گرم سفارش دادم، پس شاید این بتونه یه کم از خرابکاریم رو جبران کنه.
بالاخره از سرویس بهداشتی بیرون میاد، ولی همون لحظه که می‌بینه من هنوز روی قسمت خودش از صندلی نشستم، مکث می‌کنه. سردرگمی روی صورتش کاملاً نشون می‌ده که مطمئن بوده تا وقتی برگرده سر میز، من دیگه رفتم.
باید رفته باشم. باید نیم ساعت پیش می‌رفتم.
می‌تونستم برم، باید می‌رفتم، بهتر بود می‌رفتم.
 
آخرین ویرایش:

M O B I N A

[مدیریت آزمایشی تالار ترجمه]
عضو کادر مدیریت
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026-08-15
نوشته‌ها
397
سکه
2,292
بلند می‌شم و با اشاره ازش می‌خوام که بشینه. مشکوکانه نگاهم می‌کنه و آروم می‌شینه سر جاش. دستم رو به سمت صندلیِ میز کناری دراز می‌کنم و لپ‌تاپم، بشقاب غذام و نوشیدنیم رو برمی‌دارم. همه‌شون رو روی میزش می‌ذارم و بعد روی همون صندلیی می‌شینم که چند دقیقه پیش پدر عوضیش روش نشسته بود.
به میز نگاه می‌کنه، احتمالاً با خودش فکر می‌کنه غذاش کجا رفته.
ـ سرد شده بود. به پیشخدمت گفتم یه بشقاب دیگه برات بیاره.
چشم‌هاش سریع به چشم‌هام بالا میاد؛ ولی سرش تکون نمی‌خوره. نه لبخندی می‌زنه، نه تشکر می‌کنه. فقط... خیره می‌شه.
یه گاز از برگرم می‌زنم و شروع می‌کنم به جویدن.
می‌دونم خجالتی نیست. از طرز حرف زدنش با پدرش می‌تونستم بفهمم که زبون‌دار و جسوره، برای همین الان یکم از سکوتش گیج شدم. لقمه‌م رو قورت می‌دم و یه جرعه از نوشابه‌م می‌خورم، و تمام این مدت در سکوت باهاش تماس چشمی برقرار می‌کنم. کاش می‌تونستم بگم دارم از نظر ذهنی یه عذرخواهی فوق‌العاده آماده می‌کنم؛ ولی این‌طور نیست. به نظر میاد ذهنم فقط روی یه چیز قفل شده، و این مسیر مستقیم به دو چیزی ختم می‌شه که حتی نباید الان بهشون فکر کنم.
ظاهرش.
می‌دونم. واقعاً مسخره‌م؛ ولی اگه قرار باشه همین‌جا بشینیم و به هم خیره بشیم، بد نبود اگه لباسش یه کم کمتر پوشیده بود، به‌جای این لباس آستین‌بلند که چیزی برای دیدن باقی نمی‌ذاره و همه‌چیز رو می‌سپره به تخیل. بیرون نزدیک هشتاد درجه‌ست. بهتره چیزی خیلی کمتر... شبیه لباس راهبه‌ها پوشیده باشه.
یه زوج که چند میز اون‌طرف‌تر نشسته بودن، بلند می‌شن و شروع می‌کنن از کنارمون به سمت خروجی رد شدن. متوجه می‌شم فالن سرش رو از اون‌ها برمی‌گردونه و می‌ذاره موهاش مثل یه سپر محافظ جلوی صورتش بریزه. حتی فکر نمی‌کنم خودش متوجه باشه که این کار رو می‌کنه. به نظر میاد این یه واکنش کاملاً طبیعیه براش که سعی کنه چیزی رو که خودش نقص می‌دونه، بپوشونه.
احتمالاً به همین خاطره که اون لباس آستین‌بلند رو پوشیده. لباس باعث می‌شه بقیه نتونن چیزی رو که زیرش هست ببینن.
و البته، همین فکر دوباره من رو به ظاهرش می‌کشونه. آیا اون قسمت‌ها هم جای زخم دارن؟ واقعاً چه مقدار از بدنش تحت تأثیر آتش‌سوزی قرار گرفته؟
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 11) مشاهده جزئیات

بالا