• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۰

ناگهان، صدای بوق کوتاهی از تبلت کیان شنیده شد.
_۲ دقیقه دیگه! لوپ داره تموم میشه!!
رها سریع گفت:
_خب بچه‌ها، تمرین تموم شد. حالا باید بریم سر جای‌هامون. کیان، مختصات نقاط فعال‌سازی رو بفرست به تبلت‌های شخصی‌مون.
کیان سریع دکمه‌ها رو زد و چهار تا دستگاه کوچیک از جیبش درآورد و به هر کدوم داد.
_این‌ها فرستنده‌های شخصی‌ان. وقتی من دستور بدم، فقط کافیه دکمه‌ی وسط رو فشار بدید. نیازی به تایپ یا حرف زدن نیست.
آرش دستگاه رو گرفت و محکم فشار داد:
_من آماده‌م خانم دکتر. دیگه نمی‌ترسم.
سارا دستگاه رو توی جیب پتوش گذاشت:
_منم آماده‌م. باران... باران...!!
نیلوفر دستگاه رو ب*غل کرد:
_من صدای شما رو می‌شنوم. حتی وقتی دوریم.
رها به تک‌تکشون نگاه کرد. توی چشم‌هاشون، دیگه ترس نبود. فقط عزم و اتحاد بود.
_بچه‌ها، فردا روز بزرگی‌ه. ولی امشب... امشب ما پیروز شدیم. چون همدیگه رو پیدا کردیم. و تا وقتی همدیگه رو داریم، هیچ تاریکی‌ای نمی‌تونه ما رو شکست بده.
کیان تبلتش رو خاموش کرد:
_۳۰ ثانیه! باید بریم!!
رها در اتاق تأسیلات رو باز کرد.
_بریدو مراقب باشید. یادتون نره... ما سیمرغ هستیم.
یکی‌یکی از در خارج شدن و توی تاریکی راهرو ناپدید شدن. رها آخرین نفر بود. قبل از اینکه در رو ببنده، به فضای خالی اتاق نگاه کرد. بوی روغن و زنگ‌زدگی هنوز بود، اما زیرش، بوی خاک نم‌خورده و یاس موندگار شده بود.
زمزمه کرد:
_مامان ما داریم می‌جنگیم. و این بار، با هم می‌جنگیم.
در رو بست و به سمت اتاق کنترل دوید. قلبش تند می‌زد، اما نه از ترس. از امید. امید به فردایی که توش سایه‌ها دیگه ترسناک نبودن. چون نورِ سیمرغ، تاریکی رو بلعیده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۱

ساعت ۵ صبح بود. رها توی اتاق کنترل نشسته بود و به مانیتورهای EEG خیره شده بود. داده‌های شب قبل رو بررسی می‌کرد. جلسه‌ی مخفیانه توی اتاق تأسیسات، از نظر فنی موفقیت‌آمیز بود، اما هزینه‌ی سنگینی داشت. نمودارهای مغزی هر چهار سوژه، افت شدید توی ناحیه‌ی پیشانی رو نشون می‌دادن. این ناحیه مسئول تصمیم‌گیری، تمرکز و کنترل احساساته. و الان، مثل باتری‌ای که تا صفر درصد تخلیه شده، تقریباً خاموش بود.
کاویانی با دو تا فنجون قهوه وارد شد. یه فنجون رو جلوی رها گذاشت و خودش هم نشست.
_صبح بخیر. یا شاید هم شب بخیر. دیگه نمی‌دونم ساعت چنده. وضعیتشون چطوره؟
رها فنجون رو برداشت و یه جرعه تلخ خورد. _خسته‌ان دکتر، خیلی خسته. نه خستگی جسمی، خستگی ذهنی. وقتی ذهن مجبور میشه همزمان سپر بسازه، تصویر بفرسته و احساسات رو فیل*تر کنه، انرژی‌ای مصرف می‌کنه که معادل سه روز بیداری مداومه. مغزشون الان مثل یه ماشینه که با باک خالی داره سربالایی میره.
کاویانی عینکش رو جابه‌جا کرد و به نمودارها خیره شد:
_پس ما نمی‌تونیم فردا کد رو اجرا کنیم. اگر توی این وضعیت دکمه‌ها رو بزنن، موج ناقص می‌شه و نتیجه فاجعه‌باره.
رها سر تکون داد:
_دقیقاً!! کیان هم همین رو میگه. اون دیشب قبل از خواب یه پیام فرستاد: "مغز ما مثل پردازنده‌ست. اگر اورکلاک نکنیم، می‌سوزه." حق با اونه. ما به حداقل ۴۸ ساعت زمان بازیابی نیاز داریم.
کاویانی اخم کرد:
_۴۸ ساعت؟ ویکتور فردا جلسه‌ی بازبینی داره. اگر ببینه سوژه‌ها توی حالت عادی نیستن، شک می‌کنه. و اگر شک کنه...
رها حرفش رو قطع کرد:
_می‌دونم دکتر. ولی بین "شک کردن ویکتور" و "سوختن مغز سوژه‌ها"، من دومی رو انتخاب نمی‌کنم. ما باید یه بهانه پیدا کنیم. مثلاً بگیم که داروهای جدید عوارض جانبی داشتن.
کاویانی چند ثانیه فکر کرد و بعد سر تکون داد:
_باشه. من گزارش پزشکی جعلی می‌نویسم. ولی رها... ۴۸ ساعت خیلی کمه. تو باید کاری کنی که زودتر بازیابی بشن.
رها به مانیتورها خیره شد. توی اتاق آرش، امواج مغزی‌اش آروم و سطحی بودن. سارا توی خواب بود. کیان بیدار بود ولی امواجش کُند و بی‌حال. و نیلوفر... نیلوفر توی یه حالت عجیب بود. نه خواب، نه بیدار. امواجش شبیه به مدیتیشن عمیق بودن.
_من کاری می‌کنم دکتر. ولی برای این کار، به کمک شما نیاز دارم. باید برنامه‌ی غذایی و دارویی‌شون رو تغییر بدیم. و باید یه فضای امن براشون بسازیم. جایی که بتونن بدون ترس استراحت کنن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۲

رها تصمیم گرفت اول سراغ کیان بره. بین همه‌ی سوژه‌ها، کیان بیشترین انرژی ذهنی رو مصرف کرده بود چون اون مسئول تحلیل و طراحی کد بود. وقتی وارد اتاقش شد، دید که کیان پشت میزش خوابش برده. سرش روی دسته‌ی کاغذهای پر از فرمول افتاده بود و عینکش کج شده بود. صورتش رنگ‌پریده بود و حلقه‌های تیره‌ی عمیقی زیر چشم‌هاش دیده می‌شد.
رها آروم کنارش نشست و دستش رو روی شونه‌اش گذاشت.
_کیان... بیدار شو!!
کیان با یه تکان ناگهانی بیدار شد. عینکش رو صاف کرد و به رها نگاه کرد. چشمانش خون‌آلود و خسته بودن.
_دکتر شمس... ساعت چنده؟ کد... کد هنوز آماده‌ست. فقط باید...
رها حرفش رو قطع کرد:
_کیان، کد صبر می‌کنه. مغز تو صبر نمی‌کنه. تو دیشب بیشترین بار پردازشی رو داشتی. الان مغزت مثل یه کامپیوتریه که CPU-اش روی ۱۰۰ درصد گیر کرده و فن‌هاش دارن جیغ می‌کشن.
کیان خواست اعتراض کنه، ولی بدنش خیانت کرد. دستش لرزید و خودکار از انگشتاش افتاد.
_من... من خوبم. فقط کمی...
رها دستش رو محکم گرفت:
_تو خوب نیستی کیان. و اشکالی نداره که خوب نباشی. تو انسانی، نه ماشین. حالا گوش بده. من می‌خوام یه برنامه‌ی بازیابی برات طراحی کنم. تغذیه، مدیتیشن و خواب. بدون استثناء.
کیان آهی کشید و سرش رو پایین انداخت.
_من عادت ندارم استراحت کنم دکتر. هر وقت استراحت می‌کنم، حس می‌کنم دارم وقت تلف می‌کنم. و وقت، تنها چیزیه که نداریم.
رها لبخند زد:
_اتفاقاً استراحت کردن، صرفه‌جویی در وقته. چون یه ذهن خسته، سه برابر بیشتر وقت لازم داره تا یه مسئله رو حل کنه. یه ذهن سرحال، توی ده دقیقه کاری رو می‌کنه که ذهن خسته توی سه ساعت انجام میده.
کیان کمی فکر کرد و بعد با اکراه سر تکون داد: _از نظر ریاضی... حق با شماست. بازدهی تابعی از انرژی در دسترسه. اگر انرژی صفر باشه، بازدهی هم صفره.
رها خندید:
_دیدی؟ حتی وقتی خسته‌ای هم ریاضی حرف می‌زنی. حالا بلند شو. بریم یه چیزی بخوریم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۳

رها با هماهنگی کاویانی، یه اتاق خالی توی بخش پرسنل رو به "اتاق بازیابی" تبدیل کرد. فرش نرم پهن کردن، چراغ‌های گرم گذاشتن و یه بوی ملایم اسطوخودوس و عسل توی فضا پخش کردن. صبحانه‌ی ویژه‌ای هم تدارک دید: میوه‌های تازه، مغزها گردو، بادام، فندق، عسل طبیعی، و چای سبز. غذاهایی که سرشار از امگا-۳ و آنتی‌اکسیدان هستن و برای بازسازی نورون‌های مغز عالی‌ان.
هر چهار سوژه رو با احتیاط و به صورت جداگانه به اتاق آوردن. وقتی همه دور سفره نشستن، رها توضیح داد:
_بچه‌ها، امروز و فردا، هیچ جلسه‌ی تمرینی نداریم. هیچ کدی اجرا نمیشه. فقط استراحت، تغذیه و یه مدیتیشن سبک گروهی. مغزتون نیاز به بازسازی داره.
آرش با ولع یه مشت گردو خورد:
_خانم دکتر، من دیشب خوابیدم ولی خوابم پر از فرمول بود! مغزم حتی توی خواب هم کار می‌کرد.
سارا چای سبزش رو نوشید و گفت:
_منم همین‌طور. خواب دیدم که توی یه اقیانوس از عدد شناورم. خیلی خسته‌کننده بود.
کیان لبخند تلخی زد:
_مغز وقتی عادت به پردازش زیاد بکنه، حتی توی خواب هم نمی‌تونه خاموش بشه. مثل ماشینی که موتورش داغ کرده و حتی وقتی سوییچ رو می‌بندی، هنوز فن‌هاش می‌چرخن.
نیلوفر که تا اون لحظه ساکت بود، دستش رو روی سفره گذاشت و گفت:
_پس باید یاد بگیریم چطور "خاموش" کنیم. نه با زور. با اجازه دادن.
رها سر تکون داد:
_دقیقاً نیلوفر. حالا می‌خوام یه مدیتیشن سبک گروهی انجام بدیم. نه برای فرستادن تصویر. نه برای ساختن سپر. فقط برای "بودن". فقط برای حس کردنِ نفس و زمین و غذا.
رها از همه خواست چشم‌هاشون رو ببندن.
_حالا فقط نفس بکشید. بو کنید. عسل رو مزه کنید. گرمای چای رو توی دستتون حس کنید. هیچ کاری نکنید. فقط باشید.
چند دقیقه سکوت. صدای جویدن و نوشیدن. صدای نفس‌های عمیق و آرام. کم‌کم، رنگ چهره‌هاشون از سفید به صورتی تبدیل شد. شونه‌هاشون پایین اومد. و برای اولین بار بعد از روزها، لبخندهای واقعی و بدون استرس روی صورت‌هاشون نشست.
آرش با دهان پر از بادوم زمزمه کرد:
_خانم دکتر... این بهترین جلسه‌ای بود که تا حالا داشتیم.
همه خندیدن. حتی کیان. خنده‌ای واقعی که از ته دل می‌اومد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۴

بعد از ظهر، وقتی سوژه‌ها توی اتاق بازیابی استراحت می‌کردن، رها و کیان به اتاق کنترل رفتن. کیان حالا سرحال‌تر بود و چشم‌هاش پشت عینک برق می‌زد. تبلتش رو روی میز گذاشت و نقشه‌ی دوربین‌های مداربسته رو باز کرد.
_دکتر شمس، دیشب وقتی داشتیم جلسه می‌کردیم، من یه چیزی کشف کردم. یه الگوی تکرارشونده توی سیستم دوربین‌ها.
رها کنارش نشست: _چه الگویی؟؟!
کیان زوم کرد روی نقشه:
_ببینید. دوربین‌های نُوا از یه پروتکل امنیتی چرخشی استفاده می‌کنن. هر ۱۷ دقیقه، یه "ریفرش" انجام میدن که توش تصاویر رو با سرور مرکزی همگام‌سازی می‌کنن. این ریفرش فقط ۳ ثانیه طول می‌کشه. توی این ۳ ثانیه، دوربین‌ها کور هستن.
رها با تعجب پرسید:
_یعنی هر ۱۷ دقیقه، ۳ ثانیه نقطه کور داریم؟»
کیان سر تکون داد:
_بله. ولی ۳ ثانیه خیلی کمه. برای جابه‌جایی آدم‌ها کافی نیست. ولی من یه راه دیگه پیدا کردم.
کیان روی نقشه یه نقطه‌ی قرمز علامت زد. دقیقاً وسط راهروی اصلی طبقه‌ی منفی سه.
_اینجا. تقاطع راهروی A و B. سه تا دوربین از سه زاویه مختلف این نقطه رو پوشش میدن. ولی زاویه‌ی دیدشون یه مثلث می‌سازه که وسطش یه فضای کوچیک وجود داره. یه دایره‌ی به شعاع ۴۰ سانتیمتر که هیچ دوربینی نمی‌بینه.
رها به نقشه خیره شد:
_۴۰ سانتیمتر؟ یعنی یه نفر اگه دقیقاً وسط وایسه و تکون نخوره، نامرئی میشه؟؟
کیان لبخند زد:
_دقیقاً. ولی فقط برای ۱۲ ثانیه. چون بعدش دوربین شماره ۷ چرخش می‌کنه و اون نقطه رو می‌بینه. ولی ۱۲ ثانیه کافیه که یه نفر از راهروی A به راهروی B بره، بدون اینکه دیده بشه.
رها با تحسین به کیان نگاه کرد:
_کیان... تو نابغه‌ای. این یعنی ما می‌تونیم بدون لو رفتن، بین بخش‌های مختلف رفت‌وآمد کنیم.
کیان تبلتش رو بست:
_بله. ولی فقط یه نفر در هر بار. و باید دقیقاً توی ثانیه‌ی درست حرکت کنه. من یه اپلیکیشن نوشتم که زمان دقیق نقطه کور رو روی ساعت هوشمند نشون میده. هر کدوم از ما یه ساعت داریم. وقتی ساعت ویبره زد، ۱۲ ثانیه وقت داریم.
رها ساعتی که کیان بهش داد رو بست. ساده و مشکی بود، اما زیر صفحه‌اش یه کد پیچیده در حال اجرا بود.
_پس حالا ما یه نقشه‌ی فرار داریم. نه فقط برای جلسه‌های مخفیانه. برای هر وقت که لازم باشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۵

عصر همون روز، رها جلسه‌ی کوتاهی با کیان و کاویانی داشت. کاویانی با چهره‌ای نگران وارد اتاق کنترل شد و گفت:
_ویکتور تماس گرفت. جلسه‌ی بازبینی رو به فردا عصر موکول کرده. گفته که می‌خواد "پیشرفت ملموس" ببینه. وگرنه بودجه‌ی مرحله‌ی بعد رو قطع می‌کنه.
رها نفس عمیقی کشید:
_پس ما تا فردا عصر وقت داریم. کیان، کد هدایت‌گر چقدر آماده‌ست؟
کیان تبلتش رو باز کرد:
_کد ۹۲ درصد آماده‌ست. فقط باید تست نهایی رو توی محیط واقعی انجام بدم. و برای این کار، به ۴ ساعت دسترسی بدون نظارت به سرور مرکزی نیاز دارم.
کاویانی سر تکون داد:
_من می‌تونم شیفت شب نگهبان‌ها رو جابه‌جا کنم. ساعت ۲ تا ۶ بامداد، طبقه‌ی سرورها خالیه. ولی رها... اگر ویکتور بفهمه که من دسترسی‌ها رو دستکاری کردم، این بار دیگه "بازنشستگی" در کار نیست. مستقیم حذف میشم.
رها دستش رو روی دست کاویانی گذاشت:
_دکتر، شما سال‌ها سکوت کردید. سال‌ها ترسیدید. ولی الان وقتشه که شجاع باشید. نه برای من. برای اون بچه‌هایی که دارن جونشون رو از دست میدن.
کاویانی لبخند تلخی زد:
_حق با شماست. من فردا شب دسترسی سرور رو برای کیان باز می‌کنم. شما هم جلسه‌ی بعدی شبکه‌ی سیمرغ رو برنامه‌ریزی کنید.
رها به نقشه‌ی نقطه کور دوربین‌ها نگاه کرد و گفت: _جلسه‌ی بعدی، فردا ساعت ۱ بعدازظهر. توی همون اتاق تأسیسات. ولی این بار، با برنامه‌ی دقیق. هر کدوم از ما ۱۲ ثانیه وقت داره از نقطه کور رد بشه. کیان اول میره، بعد آرش، بعد سارا، و آخر نیلوفر. من توی اتاق کنترل می‌مونم و مسیر رو هدایت می‌کنم.
کیان سر تکون داد:
_و من تا ساعت ۶ صبح، کد رو تست نهایی می‌کنم. اگر همه چیز درست کار کنه، فردا عصر می‌تونیم کد رو همزمان با جلسه‌ی ویکتور اجرا کنیم. وقتی ویکتور داره "پیشرفت" رو بررسی می‌کنه، ما دروازه رو هدایت می‌کنیم.
رها لبخند زد. لبخندی که توش استراتژی و امید بود. _عالیه. فردا روز بزرگی‌ه. ولی امشب... امشب استراحت می‌کنیم. چون جنگجوی خسته، جنگو نمی‌بره.
کاویانی بلند شد و به سمت در رفت. قبل از خروج برگشت و گفت:
_رها... من بهت اعتماد دارم. به همه‌تون اعتماد دارم. فقط... مراقب باشید. ویکتور خطرناک‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید.
رها سر تکون داد:
_می‌دونم دکتر. ولی ما هم قوی‌تر از اون چیزی هستیم که اون فکر می‌کنه.
و با این جمله، جلسه تموم شد. فردا، همه چیز تغییر می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۶

صبح روز بعد، وقتی رها وارد بخش سوژه‌ها شد، تغییر رو حس کرد. نه تغییر فیزیکی، تغییر در "انرژی". آرش داشت توی حیاط کوچک داخلی راه می‌رفت و به آسمون نگاه می‌کرد. سایه‌هاش هنوز بودن، اما دیگه مثل هیولا نبودن. مثل ابرهای تیره‌ای بودن که فقط باید از کنارشون رد میشد. سارا روی صندلی نشسته بود و داشت نقاشی می‌کشید. نقاشی‌اش یه قطره بارون بود که تبدیل به گل شده بود. کیان پشت میزش نشسته بود و با لبخندی محو به کدهاش نگاه می‌کرد. و نیلوفر... نیلوفر وسط اتاق نشسته بود و چشمانش بسته بود. اما چهره‌اش آرام بود. نه آرامشِ فرار، آرامشِ حضور.
رها کنار نیلوفر نشست و دستش رو گرفت.
_نیلوفر... حالت چطوره؟
نیلوفر چشمانش رو باز کرد. چشم‌هاش خاکستری و شفاف بودن. با صدایی آروم گفت:
_خوبم رها. بهتر از همیشه. چون می‌دونم که تنها نیستم. و می‌دونم که فردا... فردا همه چیز تموم میشه.
آرش نزدیک اومد و گفت:
_خانم دکتر، دیشب خواب دیدم. ولی این بار کابوس نبود. خواب دیدم که توی خونه‌ی شمالی‌ام. مامانم اونجا بود. ولی این بار، من نترسیدم. فقط بغلش کردم. و اون بهم گفت: "تو قوی‌تری از چیزی که فکر می‌کنی."
سارا نقاشی‌اش رو بالا آورد:
_من خواب دیدم که خونم قرمز شد. و رودخانه‌ی نقره‌ای خشک شد. و جای اون، یه باغ پر از گل‌های سفید دراومد. و من توی باغ راه می‌رفتم و گریه نمی‌کردم.
کیان تبلتش رو بست و گفت:
_من هم خواب دیدم. ولی خواب من ریاضی بود. معادله‌ای که سال‌ها بود حل نشده بود. و دیشب... دیشب حل شد. جوابش ساده بود. "عشق = تعادل". شاید عجیب باشه، ولی از نظر منطق کوانتومی، درست‌ترین جواب ممکنه.
رها به تک‌تکشون نگاه کرد. توی چشم‌هاشون، نوری دیده می‌شد که قبلاً نبود. نورِ کسی که دیگه منتظر نجات نیست. نورِ کسی که خودش نجات‌دهنده‌ست.
_بچه‌ها!!
رها با صدایی لرزون از احساس گفت:
_شما فوق‌العاده‌اید. شما ثابت کردید که حتی توی تاریک‌ترین زندان‌ها هم میشه نور پیدا کرد. و فردا... فردا ما این نور رو به کل دنیا نشون میدیم.
نیلوفر لبخند زد:
_نه فقط به دنیا رها. به خودمون. چون ما اولین کسانی هستیم که این نور رو دیدیم.
و توی همون لحظه، یه حس گرم و مطبوع توی قلب هر پنج نفر پیچید. حسِ "امید واقعی". نه امیدِ واهی. امیدی که از دلِ درد و رنج جوانه زده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۷

اما این امید، دوام زیادی نداشت. ساعت ۱۰ صبح، وقتی رها داشت گزارش جلسه‌ی شب قبل رو برای کاویانی می‌نوشت، تکنسین جوانی به نام "سعید" وارد اتاق کنترل شد. سعید یکی از اعضای تیم بود که همیشه مؤدب و ساکت بود. رها بهش اعتماد کامل داشت.
سعید با چهره‌ای نگران جلو اومد:
_خانم دکتر... ببخشید مزاحم میشم. ولی یه چیزی رو باید بگم.
رها سرش رو بلند کرد:
_چی شده سعید؟ مشکلی پیش اومده؟؟
سعید به در نگاه کرد و صداش رو پایین آورد:
_خانم دکتر... دیشب... دیشب وقتی شما و آقای کاویانی توی اتاق تأسیسات بودید... من تصادفی یه صدایی شنیدم. صدای شما رو شنیدم که داشتید درباره‌ی "شبکه سیمرغ" و "کد هدایت‌گر" حرف می‌زدید.
رهای خشکش زد. قلبش ایستاد.
_سعید... تو چی میگی؟ اون صداها... اون صداها نباید شنیده می‌شدن. اون اتاق عایق صوتیه.
سعید سرش رو پایین انداخت:
_می‌دونم خانم دکتر. ولی من... من یه دستگاه ضبط صوت شخصی دارم. و دیشب... دیشب داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای شما رو از لای در شنیدم. و ترسیدم. ترسیدم که نکنه شما دارید علیه پروژه توطئه می‌کنید. برای همین... برای همین صدا رو ضبط کردم.
رها با وحشت پرسید:
_ضبط کردی؟ یعنی چی؟ کجاست؟؟
سعید جیب کتش رو لمس کرد:
_اینجاست خانم دکتر. ولی... ولی من نمی‌خواستم به کسی بدم. فقط می‌خواستم مطمئن بشم که اشتباه نکردم. شما واقعاً دارید علیه ویکتور کار می‌کنید؟
رها بلند شد و مستقیم توی چشم‌های سعید نگاه کرد. توی چشم‌هاش، ترس و تردید دیده می‌شد. نه بدذاتی. فقط ترس.
_سعید... گوش کن. ما داریم علیه "ظلم" کار می‌کنیم. نه علیه علم. نه علیه پیشرفت. ما داریم جون انسان‌ها رو نجات میدیم. اگر این صدا رو به ویکتور بدی، اونا رو می‌کشن. فهمیدی؟
سعید رنگش پرید:
_ولی خانم دکتر... ویکتور گفته که هرگونه توطئه، برابر با خیانت به بشریته. گفته که ما داریم دنیا رو نابود می‌کنیم.
رها دستش رو روی شونه‌ی سعید گذاشت:
_ویکتور دروغ میگه سعید. اون داره از ترس تو سوءاستفاده می‌کنه. حالا انتخاب با توئه. یا این فایل رو پاک می‌کنی و با ما میشی. یا میدیش به ویکتور و شاهد مرگ دوستات میشی.
سعید چند ثانیه سکوت کرد. اشک توی چشم‌هاش جمع شد. بعد دست برد توی جیبش و گوشی‌اش رو درآورد. دکمه‌ی حذف رو فشار داد و نگه داشت.
_پاک شد خانم دکتر. من... من نمی‌تونم شاهد مرگ بقیه باشم. من با شما هستم.
رها نفس راحت کشید. اما ته دلش می‌دونست که این فقط شروع ماجراست. سعید ممکنه الان وفادار باشه، ولی ترس، دشمن خطرناکی‌ه. و ویکتور استادِ بازی با ترسه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۵۸

ظهر همون روز، وقتی رها داشت آماده می‌شد تا به اتاق تأسیسات بره، صدای آژیر بلندی توی کل طبقه پیچید. چراغ‌های قرمز شروع به چشمک زدن کردن.
صدای ویکتور کراس از بلندگوهای سقفی پخش شد. این بار، صدای سرد و ماشینی‌اش یه لرزش ترسناک و غیرانسانی داشت:
"هشدار امنیتی سطح یک. نفوذ غیرمجاز در بخش تأسیسات پشتی شناسایی شد. تمام خروجی‌ها قفل می‌شوند. پروتکل قرنطینه فعال شد."
رها خشکش زد.
_نه... نه ممکن نیست! سعید... سعید قول داده بود!
کاویانی با صورتی وحشت‌زده وارد اتاق کنترل شد: _رها! سعید رفت پیش ویکتور! فایل رو پس نداد! اون ترسید و فکر کرد اگر با ما باشه، خودش هم حذف میشه. برای همین همه چیز رو لو داد!
رها با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید:
_اون احمق! نمی‌فهمه که با لو دادن ما، خودش هم نابود میشه؟ ویکتور به هیچ‌کس رحم نمی‌کنه!
کیان از طریق ارتباط داخلی صداش رو فرستاد:
_دکتر شمس! ما گیر افتادیم! درهای اتاق تأسیسات قفل شدن! و ویکتور داره گاز اعصاب رو فعال می‌کنه! ما ۵ دقیقه وقت داریم قبل از اینکه هوشیاریمون رو از دست بدیم!
رها سریع به سمت در دوید. اما در قفل بود. کارت سطح ۵ رو زد. چراغ قرمز شد.
"دسترسی مسدود شد."
رها فریاد زد:
_ویکتور دسترسی من رو قطع کرده!
کاویانی سریع پشت کنسول نشست و انگشتاش رو روی کیبورد رقصوند:
_من سعی می‌کنم سیستم رو هک کنم! ولی زمان می‌بره! رها، باید یه راه دیگه پیدا کنی!
رها به دریچه‌ی تهویه بالای سرش نگاه کرد.
_کیان! دریچه‌ی تهویه‌ی اتاق تأسیسات رو باز کنید! ما از اونجا میایم!
صدای کیان با اضطراب اومد:
_دریچه خیلی کوچیکه! فقط نیلوفر و سارا می‌تونن رد بشن! آرش و من گیر می‌افتیم!
رها دندان‌هاش رو به هم فشار داد:
_نیلوفر و سارا رو بفرستید بیرون! آرش و کیان، سپرهای ذهنی رو فعال کنید! مقاومت کنید! من دارم میام!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پادت ۱۵۹

رها با کمک کاویانی تونست قفل دریچه‌ی تهویه رو باز کنه. خودش رو بالا کشید و توی مجرای تنگ و تاریک خزید. بوی گرد و غلاف و فلز داغ بینی‌اش رو می‌سوزوند. صدای آژیر توی مجرا اکو می‌شد و گوش‌هاش رو کر می‌کرد.
بعد از چند دقیقه خزیدن، به دریچه‌ی خروجی رسید. زیر پاش، اتاق تأسیسات بود. نیلوفر و سارا داشتن از دریچه بیرون میان. اما آرش و کیان هنوز توی اتاق بودن. گاز اعصاب داشت فضا رو پر می‌کرد. آرش روی زمین افتاده بود و داشت تشنج می‌کرد. کیان سعی می‌کرد اون رو بکشه بیرون، اما خودش هم گیج شده بود.
رها فریاد زد:
_نیلوفر! سارا! کمک کنید!!
نیلوفر و سارا برگشتن و سعی کردن آرش و کیان رو بیرون بکشن. اما ناگهان، درِ اتاق تأسیسات با صدای بلندی باز شد. چهار تا نگهبان مسلح وارد شدن. و پشت سرشون... ویکتور کراس. نه به صورت هولوگرام. به صورت فیزیکی.
ویکتور با لباس مشکی و چهره‌ای سنگی وارد شد. نگاهش مستقیم به نیلوفر دوخته شده بود.
_نیلوفر شمس!!
ویکتور با صدایی آروم ولی ترسناک گفت:
_تو کلیدی و کلیدها نباید آزاد باشن.
نگهبان‌ها جلو رفتن و نیلوفر رو گرفتن. نیلوفر مقاومت نکرد. فقط به رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش، ترس نبود. فقط غم. غمِ عمیق و قدیمی.
_رها... مراقب باش...!! اون‌ها دارن میان...
ویکتور اشاره کرد و نگهبان‌ها نیلوفر رو بردن. سارا جیغ کشید و خواست دنبالش بدوه، اما کیان دستش رو گرفت.
_سارا... نه. الان نه. ما باید زنده بمونیم.
رها از دریچه پایین پرید و به سمت ویکتور دوید: _ویکتور! ولش کن! اون فقط یه دختره! اون کلید نیست! اون انسانه!
ویکتور برگشت و به رها نگاه کرد. نگاهش مثل اشعه لیزر بود.
_دکتر شمس. شما هنوز نمی‌فهمید. اون دختر، آخرین تیکه‌ی پازلِ آلتیا است. بدون اون، پروژه شکست می‌خوره. و من اجازه نمیدم پروژه شکست بخوره.
بعد رو به نگهبان‌ها کرد:
_سوژه‌های باقی‌مانده رو به سلول‌های انفرادی ببرید. و دکتر شمس... شما رو به دفتر من می‌برم. ما باید صحبت کنیم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا