• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
Staff member
LV
3
 
Joined
Aug 6, 2024
Messages
1,342
Awards
5
سکه
8,496
احساس می‌کرد دستی در قفسه‌ی سینه‌اش فرو رفته و درحال فشردن قلبش است. در همین حال دست دیگری گلوی او را می‌فشارد و راه نفس کشیدنش را می‌بندد.
زانوانش توان تحملِ وزنش را نداشته و روی زمین می‌افتد، نیوان اما هوشیارتر از او، دخترک را از روی زمین بلند می‌کند.
حالا دسته‌ی سایرن‌ها درست در وسط میدان ایستاده بودند و نگاهِ حیرت‌زده‌ی نیلدا به روی دست‌های قفل‌شده در همِ ادوارد و آنتونیا بود.
قلبش نمی‌خواست باور کند که آنتونیا با پوزخندی پیروزمندانه در کنار ادواردِ او ایستاده و با هر نگاهش به او سیلی می‌زند. دهانش همچون ماهی باز و بسته میشد و تنها همین یک کلمه از میان آن خارج شد:
- اِدی... .
حتی کلمات نیز او را یاری نمی‌کردند، چطور می‌توانست این تصویر روبرو را باور کند؟ کسی که "عشق و همدم" خطابش می‌کرد چگونه توانسته بود با شخص دیگری به جشنِ عروسی‌شان بیاید؟
اکنون با خود فکر می‌کرد که تمام آن حرف‌ها و لحظات کِذبِ محض بودند و کم‌کم به حالت عادی باز‌می‌گشت، اما نه. احساس می‌کرد که ضربان قبلش در حال اوج گرفتن است و حتی نفس‌هایش نیز تند و پی‌درپی می‌شدند.
نیوان می‌دید که چگونه صورت نیلدا به سرخ شدن می‌رفت و قفسه‌ی سینه‌اش با سرعت بالا و پایین می‌شد. احساس کرد که باید به او نزدیک شود اما واکنش ناگهانیِ نیلدا که او را عقب راند باعث شد این فکر را از سرش بیرون کند، حالا می‌دید که چشمان دخترک نیز به رنگ طلایی در آمده بودند.
تنها نگرانی نیوان در این لحظه، بیرون آمدن گرگِ درون نیلدا بود.
صدای خنده‌های پی‌درپی آنتونیا همانند پُتک بر سر نیلدا کوبیده می‌شد و صدایِ نفرت‌انگیزش در گوش دخترک پیچید:
- اوه عزیزم، اون دیگه ادواردِ تو نیست.
پس از لحظه‌ای سکوت ادامه داد:
- در اصل هیچوقت نبوده!
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
Staff member
LV
3
 
Joined
Aug 6, 2024
Messages
1,342
Awards
5
سکه
8,496
خشمی که در وجودش درحال قلیان بود را نمی‌توانست مهار کند، اگر خودش را کنترل نمی‌کرد قطعا فاجعه رخ می‌داد.
اما چیز دیگری که هیزمِ زیر آتشِ خشمش شده بودند، تکه‌های فروریخته‌ی قلبش بود. دیگر توانِ کنترل خشمش را نداشت و می‌دید که بدنش درحال تغییر است. ناخن‌هایش در حال رشد بودند و پس از ثانیه‌ای پنجه‌هایی بُرنده و تیز پدید آمدند.
خاکستریِ چشم‌هایش برق می‌زدند و دندان‌های نیشِ مرگ‌بارش آماده‌ی دریدن هر موجود زنده‌ای بود.
ناگهان درد عجیبی در وجودش پیچید و روی زمین افتاد، صدای شکستن استخوان‌هایش و تغییر شکل دادن آنها چیزی بود که سکوتِ حاکم بر فضا را می‌شکست.
پس از چند ثانیه نیلدا در هیبت گرگی تماما سفید، در حالی که چشمان خاکستری‌اش همچنان برقِ خشم داشت جلوی آنها ایستاد.
تعجب و حیرتی که در وجود دیگران پدیدار شده بود این فرصت را به نیلدا می‌داد که بدون مداخله‌ی کسی، با تمام توانش به سمت آنتونیا حمله‌ور شود و زخم عمیقی را روی صورت دخترک به یادگار بگذارد.
به همراه پاشیده شدن خون، آنتونیا نیز از حمله‌ی ناگهانی نیلدا روی زمین افتاد و با ناباوری دستش را روی صورتش گذاشت. درد عظیمی در جمجمه‌اش می‌پیچید و اجازه‌ی هیچ حرکتی به او نمی‌داد.
در جلوی دیدگان متعجب مردم دهکده، نیلدا که اکنون گرگی سفید بود با تشویش و نگرانی‌ای که در دلش پدیدار شده، با تمام توانش به سمت جنگل دوید.
بلافاصله نیوان نیز پشت سر او شروع به دویدن کرد و پس از آن، ادوارد به خودش آمد و آنتونیا را از روی زمین بلند کرد.
آنتونیا از درد به خودش می‌پیچید و همزمان نفرت همچون پیچک به دور قلب او می‌پیچید.
***
نیلدا روی زمین افتاده بود، دانه‌های اشک بر صورتش میلغزیدند و در میان گیاهان ناپدید می‌شدند.
احساس می‌کرد ذره ذره به همراه اشک‌ها، قلبش نیز آب شده و از بین می‌رود.
در میان هق‌هق گریه‌هایش دستش را روی قلبش فشرد و از اعماق وجودش فریاد می‌زد، ناگهان اولین سیلی را به خودش زد و پس از آن بی‌وقفه ضربات سنگینی به خودش می‌زد.
نیوان درحالی که نفس‌نفس می‌زد به او رسید و هر دو دستش را گرفت و پایین آورد، آنقدری شوکه شده بود که کلمه‌ای از دهنش برای دلداری بیرون نمی‌آمد.
دخترک را در آغوش گرفت و با این کار به او اجازه داد دوباره و دوباره اشک بریزد.
 

Who has read this thread (Total: 4) View details

Top Bottom