جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #11
نیوان ابتدا دلیلِ رفتار او را درک نکرد اما ثانیه‌‌ای بعد بوی حسادت را از او استشمام کرد. نمی‌دانست سایرنِ زیبا و بالغی چون او چرا باید حسادت بِوَرزد اما این را می‌دانست که حسادت او کار دستشان خواهد داد.
دیگر توجهی به او نکرد، نیلدا هم با شنیدن کلمه‌ "دورگه" نه تنها از فضای عروسی دور شده بود بلکه استرس عجیبی در سراسر بدنش رفت و آمد می‌کرد.
برایش مهم نبود که چشمانِ سیاهِ ادوارد به دنبال آن مرواریدِ سفید در حال گردش است، مهم این بود که ۳ شبِ دیگر زنده بماند.
او تاکنون همانند یک فرزند انسان زندگی کرده بود، نه مزه‌ی خون را چشیده بود و نه با گرگ‌ها به تمرینات ورزشی پرداخته بود. او اجازه‌ی این کارها را نداشت؛ باید در هجده‌سالگی خودش را ثابت می‌کرد.
با تکان‌های ریزی به خود آمد و فهمید که نیوان چندباری او را صدا زده‌است، با شرمندگی و صدای آرام گفت:
- متاسفم نفهمیدم چی گفتی.
نیوان با لبخند کمرنگی به صورت دلنشین او چشم دوخت و پاسخ داد:
- گفتم وقت شامه.
نیلدا سری تکان داد و بی‌توجه به ادوارد با نیوان همراه شد. نیوان حامیِ او در این دهکده بود، همیشه به او همانند برادر خود نگاه کرده و به او تکیه کرده بود.

***

دومین روز از "سه روزی که باید نیلدا زنده می‌ماند" گذشته بود و امروز نیلدا هجده ساله می‌شد.
لباس‌هایش را در دست گرفته بود و به منظورِ حمام‌کردن به سمت دریاچه به راه افتاده بود؛ مردم دهکده با سایرن توافق کرده بودند که گوشه‌ای از دریاچه را مخصوص این‌کار قرار دهند و کسی به آنجا وارد نشود.
دخترک همانطور که به سمت دریاچه می‌رفت انتهای دامنش روی چمن‌ها کشیده می‌شد و او حتی به خود زحمت نمی‌داد که با دست دامنش را بالا بگیرد.
حتی دلش نمی‌خواست به حمام برود و اگر اصرار مادرش نبود این‌کار را نمی‌کرد؛ از صبح که چشمانش را باز کرده بود دلش می‌خواست که مرده باشد!
چراکه مردن در تنهایی بهتر از تحقیر شدن و مردن پیش چشمِ همه است؛ تولدهای دیگر افراد را به یاد داشت. همه چیز خیلی ساده و در کلبه‌های خودشان برگزار می‌شد.
اما این‌بار فرق داشت؛ او یک دورگه بود و امشب نیز ماهِ کامل!
نیلدا از اولین چالش امروزش جان سالم به در برده بود ولی در دلش حتی ذره‌ای امید نداشت که بعد از هجده‌سالگی را ببیند!
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #12
در همین فکرها بود که به دریاچه رسید، بازتاب نور خورشید از دریاچه باعث شد برای چند لحظه چشمانش را ببندد؛ سپس لباس‌هایی که با خود آورده بود را کنارِ درخت گذاشت و پس از درآوردن لباس‌هایش به داخل دریاچه رفت.
دمای معتدلِ آب باعث می‌شد روحش جلا یابد و دلش بخواهد ساعت‌ها آنجا بماند؛ چشمانش را بست و سرش را زیر آب برد. چند دقیقه‌ای مشغول حمام‌کردن بود که صدای آواز ریزی پرده‌ی گوشش را نوازش کرد.
این‌بار با خشم و عصبانیتی مشهود به طرف صدا برگشت و چهره‌ی مغرور آنتونیا را در دید که به آرامی جلو می‌آید.
او با لوندی همانطور شناکنان جلو می‌آمد و موهای طلایی‌اش روی آب پخش شده بود. نیلدا در دل اعتراف کرد که موهای طلاییِ او بی‌نهایت به پوست سفیدش می‌آید.
به چشمانِ آبی او نگریست و رد شیطنت را در آن دید. آنتونیا حالا در یک قدمیِ نیلدا ایستاده بود و با همان پوزخندِ آزاردهنده‌اش گفت:
- امیدوار بودم مرده باشی.
نیلدا شکسته شدنِ چیزی را در زیر قفسه‌ی سینه‌اش احساس کرد و ناخودآگاه پلکی زد، نمی‌دانست چرا یک‌نفر باید آرزوی مرگ او را داشته باشد.
در این لحظه با خود اندیشید که سایرن‌ها بی‌رحم‌ترین موجودات زمین هستند!
دهانش را برای زدن حرفی باز کرد که آنتونیا اجازه نداد و زودتر گفت:
- امشب همه جمع میشن، حتی ما!
سپس همانطور که به او پشت می‌کرد و دور می‌شد ادامه داد:
- هیچکس نمی‌خواد جون دادنِ یه دورگه رو از دست بده!
صدای قهقه‌اش در فضا پیچید و باعث شد نیلدا به خود بلرزد، دیگر نمی‌توانست جلوی گریه‌اش را بگیرد. بغضش با صدای هق‌هق بلندی ترکید و مرواریدهای کوچک و درخشان اشک‌هایش در میان آب دریاچه گم‌ می‌شدند.
پس از چند دقیقه از آب خارج شد، چشمانش می‌سوخت و بینی و گونه‌هایش سرخ شده بود؛ هر بار که گریه می‌کرد همین می‌شد.
با کرختی لباس‌هایش را پوشید و به طرف خانه رفت.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #13
به محض ورودش به کلبه مادرش را دید که با آرامش حلقه‌ای از گل درست می‌کند، به سمتش رفت و بوسه‌ای روی گونه‌اش زد. با لبخند به صورت دلنشین مادرش نگاه کرد و به چشمانِ قهوه‌ای روشنش که سراسر آرامش بود، چشم دوخت. نیلدا شباهت زیادی به مادرش داشت.
کنار مادرش نشست و گفت:
- این چیه؟
مادرش درحالی که به حلقه‌ی کامل گل‌ها نگاه می‌کرد لبخندی زد و به دخترش چشم دوخت:
- تاجِ گل، برای تولدت.
سپس لبخندش را پررنگ‌تر کرد و به آرامی آن را روی موهای خیسِ نیلدا گذاشت. در دلش طوفان بود و ظاهرش این را نشان نمی‌داد، او خون‌آشامِ قوی‌ای بود نباید برای چنین موضوعی ضعف نشان می‌داد.
درحالی که از جا بلند می‌شد ادامه داد:
- من مطمئنم تو از پسش برمیای، تو دختر منی!
در همین حال مردی با هیکلی ورزیده و چشمان طوسی رنگی وارد شد، درحالی که می‌خندید دست در موهای مشکی رنگش کشید و گفت:
- هِی خانوم اون دختر منم هست!
لبخند نیلدا تبدیل به خنده‌ی شیرینی شد، همیشه این صمیمیت پدر و مادرش را دوست داشت. دلش می‌خواست او و ادوارد نیز همینقدر عاشق و مهربان باشند.
از وقتی که به خانه بازگشته بود با همان تاجِ گلِ روی سرش جلوی درب کلبه نشسته بود، خیره به آسمان بود و انگار که روحش جای دیگری بود. هرچه از روشنی هوا کاسته می‌شد تشویش و نگرانی در او بیشتر می‌شد.
او دید که خورشید به پشت کوه‌ها رفت و رنگ نارنجی زیبایی با نیلی ترکیب می‌شد و حالا آسمان به رنگ آبی کبود درآمده و ستاره‌ها یکی پس از دیگری نمایان می‌شدند.
و در دلِ این دریای پرشور قرصِ ماهِ کامل، پادشاهی می‌کرد.
پدر و مادرش از کلبه خارج شدند و او مجبور بود با آنها همراه شود، به سمت محلی که از پیش تعیین شده بود می‌رفتند. اولین روز تبدیل شدنِ نیوان را به خاطر داشت.
یک قانون وجود داشت که وقتی یکی از گرگینه‌ها برای اولین‌بار تبدیل به گرگ‌ می‌شد هیچ فردی در نزدیکی او نباشد؛ اما نیلدا آن را زیر پا گذاشته بود و پشت یکی از درخت‌ها پنهان شده بود.
او دید که چگونه نیوان از درد به روی زمین افتاد و صدای شکستن استخوان‌های او و تغییر شکل دادنش، مو بر تنش سیخ کرد. اما ایستاد تا ببیند که نیوان در نهایت چه شکلی می‌شد.
در آخر او یک گرگ با ابهت شد که سیاهیِ خزهایش به شب طعنه می‌زد و دو تیله‌ی اقیانوسی رنگش چنان برق می‌زد که نیلدا دلش می‌خواست تا صبح او را تماشا کند.
صدای هلهله‌ی مردم باعث شد او از فکر کردن دست بکشد و شلو‌غ‌بازارِ پیش رویش چشم بدوزد، اگر تبدیل شدن او را از پادرنمی‌آورد قطعا استرس امانش را می‌برید!
پدرش او را در آغوش کشید و گفت:
- نگران نباش، تو از پسش برمیای.
مادرش نیز پیشانی او را بوسید و تنهایش گذاشت؛ آرام‌آرام به سمت محوطه‌ی دایره‌ای شکل قدم برمی‌داشت. مردم دورتادور او جمع شده بودند و سایرن‌ها نیز مشتاقانه به او نگاه می‌کردند.
در همین حین چشمش به نیوان افتاد که با لبخند دلگرم کننده‌ای به او نگاه می‌کند.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #14
اما هرچه در میان جمعیت چشم چرخاند ادوارد را ندید. ماه درست در وسط آسمان بود و دیگر هیچ صدایی از کسی در نمی‌آمد و تنها صدای وزش باد بود که به گوش می‌رسید.
مشعل‌های اطراف یک‌باره خاموش شدند و نور ماه باعثِ روشنایی بود، نیلدا درست در مرکز دایره ایستاده بود و حسی عجیب در بدنش داشت.
چیزی انگار درونش بود که اجازه‌ی بیرون رفتن می‌خواست، چیزی که اگر بیرون نمی‌آمد او را می‌کشت.
نگاهی به ماه انداخت و در دل به خدا التماس می‌کرد! ناگهان دردی عجیب در سراسر بدنش پیچید و باعث شد روی زمین بی‌افتد. سرش محکم با زمین برخورد کرد و برای چند ثانیه‌ای چشمانش سیاهی رفت. انگار سلول‌های بدنش قصد داشتند شکل دیگری به او بدهند.
تمامِ دردی که در بدنش بود به ‌یک‌باره درون پاهایش رفته و انگار که استخوان‌ها توانِ تحمل نداشته باشند، می‌شکستند!
با شکستن اولین استخوان فریادی کشید و از درد درون خودش جمع شد، استخوان‌ها می‌شکستند و همزمان شکلِ دیگری می‌گرفتند.
علاوه بر دردِ شکستن استخوان‌ها گمان می‌کرد که درون کوره‌ای از آتش است. احساس می‌کرد که پاهایش در حال عوض شدن هستند، انگشتان آنها کشیده‌تر می‌شد و طول ساق پا و ران‌هایش نیز بیشتر می‌شد.
دستانش نیز کشیده‌تر شده و ناخن‌هایش شروع به رشد کرده بودند؛ غیرقابل تحمل‌ترین دردش شکسته شدنِ جمجه‌اش بود. دیگر چیزی جز دردِ زجرآور جمجه‌اش احساس نمی‌کرد.
و ثانیه‌ای بعد در عالم سیاهی فرو رفت. انگار قلبش از حرکت افتاده بود اما طولی نکشید که دوباره شروع به تپیدن کرد اما آهسته‌تر از هر زمانی.
گویی خون‌آشامِ درونش نیز بیدار شده بود! نیلدا هم‌اکنون بدنش ترکیبی از خون‌آشام و گرگینه بود.
او در اولین تبدیلش به گرگِ کامل نرسیده بود بلکه همانند آنها خز داشت و پوزه‌ای دراز نیز احساس می‌کرد.
دلش نمی‌خواست خودش را ببیند اما می‌شنید که مردم زمزمه می‌کنند:
- اوه اون مشکیه!
- اون یه گرگِ کامل نشد!
- معلومه که کامل نیست، اون دورگه‌است!
در میان صداها توانست صدای آنتونیا را تشخیص دهد که می‌گفت:
- اون بازم نمرد!
همانطور که روی زمین افتاده بود، گوشه‌ی پوزه‌اش همانند یک پوزخند بالا رفت. دیگر دردی در بدنش احساس نمی‌کرد و حالا فقط قدرت بود.
از جا برخواست که برخی از مردم چند قدمی عقب‌تر رفتند، چشمانش را از هم گشود. می‌توانست احساس کند که بینایی‌اش قوی‌تر شده!
صدای مادرش به گوشش رسید:
- اوه خدای من چشماشو!
او هم‌اکنون چشمانش به رنگ طوسی در آمده بود، درست مثل پدرش. او در پوسته‌ی گرگش کاملا شبیه به پدرش بود با همان ابهت و حتی مشخص نبود که او یک ماده‌ گرگ است.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #15
از جمعیت کاسته می‌شد و جز پدر و مادرش و نیوان فردِ دیگری در آن نزدیکی نبود. او هم‌اکنون به حالت عادی بازمی‌گشت.
دوباره همان درد‌ها را کشید اما این‌بار قابل تحمل بود چراکه او خودش را به همه ثابت کرد و حالا هم عضوی از قبیله‌ی گرگ‌ها بود و هم یک خون‌آشام.
به حالت یک جنین در خودش جمع شده بود، نیوان درحالی که یک پیراهن به دست داشت جلو آمد و آن را روی دخترک انداخت. بلافاصله پدر و مادرش نیز رسیدند و بعد از لبخندی که به نیوان زدند، نیلدا را به خانه برگرداندند.

ایالات متحده آمریکا_۲۰۲۴
نیلدا خیره در چشمان مشکی رنگ ادوارد بود و روزهای گذشته را با خود مرور می‌کرد؛ چند دقیقه‌ای بود که به او خیره بود و چیزی نمی‌گفت. تا اینکه ادوارد بالاخره سکوتِ میانشان را شکست و گفت:
- نمی‌خوای بلند شی؟
نیلدا تازه موقعیتش را درک کرد که هنوز روی زمین نشسته و در حال جمع کردنِ تیوپ رنگ‌روغن‌هاست. آخرین تیوپ را برداشت و از جا برخواست. دلش نمی‌خواست اهمیتی به او بدهد، اما همان دل می‌خواست که در آغوشش بجهد.
سعی کرد به خودش مسلط باشد؛ به طرف صندوق رفت و خریدهایش را حساب کرد. نمی‌خواست توجهی به ادوارد نشان دهد اما این سوال که "چرا اینجاست؟" او را آزار میداد.
از مغازه خارج شد که بازوی‌ لاغرش اسیر دست ادوارد شد. بلافاصله با آرام‌ترین لحن ممکن به حرف آمد:
- وایسا باهات کار دارم.
نیلدا اخم‌هایش را درهم کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- من خیلی وقته با تو کاری ندارم.
سرِ چند عابرِ پیاده به طرف آنها چرخید و نگاه‌های متعجب آنها باعث شد صورت نیلدا از خجالت سرخ شود، سپس با خشونت بازوی‌اش را از دست ادوارد خارج کرد.
همانطور که به راهش ادامه می‌داد شنید که ادوارد گفت:
- اگه می‌خوای حرفامو بشنوی امشب بیا به کافه‌ی کنار خونه‌ت.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #16
***

روی تختش نشسته بود و به خیابان چشم دوخته بود، ستاره‌ها در آسمان می‌درخشیدند و تلفن همراهش ساعت دَه را نشان می‌داد.
از صبح که ادوارد را دیده بود با ذهنی درگیر در این‌سو و آن‌سوی خانه می‌چرخید و حتی دستش به کشیدنِ نقاشی نمی‌رفت.
احساسات متفاوتی همزمان به او حمله کرده بودند و سردرد شدیدی را متحمل شده بود، خسته و کلافه به نظر می‌رسید. نمی‌‌دانست باید چه کند.
نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و کلافه دستش را حائل سرش کرد، زیر ل*ب گفت:
- چقدر تغییر کرده بود.
در دل با خود می‌اندیشید که او از قبل هم جذاب‌تر شده اما صد حیف که دیگر تعلقی به نیلدا ندارد. دیدارش باعث شده بود قلب نیلدا دوباره بلرزد و تمام فکر و خیالاتی که در ذهن داشت دود شود و به هوا رود.
نیلدا با خود عهد کرده بود که او را فراموش کند؛ فکر می‌‌کرد که توانسته. اما اکنون تصویر آن دو گوی مشکی رنگ از جلوی دیدگانش محو نمی‌شد.
انگار کسی نشسته بود و هربار قلبش را با دست می‌فشرد که اینگونه با فکر به ادوارد دردِ عظیمی را در سینه‌اش احساس می‌کرد.
دلش می‌خواست گریه کند، اما خیلی وقت بود که برای کسی اشکی نریخته و نمیخواست این‌کار را بکند.
اصلا برای چه باید گریه می‌کرد؟ مگر ادوارد کم به او بدی کرده که حالا بنشیند و برایش زانوی غم ب*غل بگیرد؟ زانوهایش را خیلی وقت پیش به ب*غل گرفته بود و حالا وقت آن بود که ایستادگی کند.
اما با آتشِ عشقی که هنوز قلبش را می‌سوزاند چه می‌کرد؟ دست چپش را روی پایش گذاشت و از جا بلند شد. کمی هوای آزاد می‌خواست. پنجره را باز کرد و هوا را با تمام وجودش بلعید، آخر این دوگانگی احساس دیوانه‌اش می‌کرد.
پس از چند دقیقه پنجره را بست و تصمیم گرفت که برای ملاقات با ادوارد برود.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #17
درب چوبی کمد را از هم گشود و شلوار و کراپ مشکی رنگی را بیرون کشید و پوشید، موهای مواج خرمایی رنگش را شانه زد و یک طرف صورتش ریخت. رژی بر روی لبش زد و در آخر کت چرمش را پوشید و بعد از برداشتن جعبه‌ی فلزی سیگار و فندک مشکی رنگش، از خانه خارج شد.
از راهروی طویل و عریضِ ساختمان عبور کرد و وارد آسانسور شد. پس از خروج از ساختمان هوای سرد پاییزی صورتش را نوازش کرد. به طرفِ چپ ساختمان رفت و پس از دقایقی پیاده‌روی به کافه‌ی مدنظرش رسید.
درب شیشه‌ای را بازکرد و وارد شد. گرمای مطبوعی در جریان بود و بوی قهوه و سیگار در فضا پیچیده بود؛ با چشم دنبال ادوارد می‌گشت که او را روی یک صندلی مقابل پنجره دید. درست در سمت چپش.
او را برانداز کرد، کت بلند مشکی رنگش تنها چیزی بود که دید، آهسته به سمت او رفت. متحویات معده‌اش می‌جوشید! دلش می‌خواست فوراً برگردد.
یک لحظه ایستاد اما دوباره به راهش ادامه داد. ادوارد به احترام او از جابرخواست و صندلی چوبی را عقب کشید تا بنشیند. همین رفتارهایش بود که نمی‌گذاشت نیلدا از او متنفر باشد!
نیلدا روی صندلی نشست، موهایش را با دست مرتب کرد و دستانش را روی میز گذاشت و در هم قفل کرد. با نگاهش درحال رصد کردنِ آسمانِ مشکی و بی‌انتهای چشمان ادوارد بود.
ناگهان چشمانش را بست و خنده‌ی کوتاهی کرد، زیر ل*ب گفت:
- من چطور از توی چشمات نفهمیدم اون عشق نیست.
مردمک چشم ادوارد تنگ شد، تعجب کرده بود. فکر نمی‌کرد نیلدا بخواهد از گذشته گِله کند. دهانش همانند ماهی باز و بسته می‌شد اما هیچ کلمه‌ای برای پاسخ پیدا نمی‌کرد. چه باید می‌گفت؟
نیلدا با پوزخندی زهرآگین گفت:
- هوس بود! بد باهام بازی کردی ادوارد.
عرقِ شرم بر پیشانی پسرک نشسته بود، سنگینی نگاهی را روی خود حس می‌کرد اما این کم اهمیت‌ترین موضوع پیش روی‌اش بود.
بلاخره کلمات از دهن ادوارد خارج شدند:
- اما من دوستت داشتم.
نیلدا پوزخند صداداری زد و جعبه‌ی فلزی سیگارش را از جیبش درآورد. آن‌ را همانند کتاب باز کرد و از بین ردیف سیگارهایی که با یک کِش ثابت شده بودند؛ یکی را بیرون کشید و مابین لبانش گذاشت.
دست در جیبش فرو برد که فندکش را بیرون بکشد اما ادوارد شمعِ کوچکی که روی میز بود را برداشت و به طرف سیگار او برد. نیلدا دست چپش را بالا آورد تا حرارت شمع خاموش نشود. لبه‌ی سیگار قرمز شده بود که نیلدا پُکی زد و ادوارد شمع را روی میز برگرداند.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #18
نیلدا با حفظ همان پوزخند، دود سیگار را بیرون می‌فرستاد. حالا کمی آرام شده بود و دیگر معده‌اش نمی‌جوشید. اما قلبش هنوز درحال فشرده شدن بود.
مجدد به چشمان ادوارد خیره شد و گفت:
- دیگه هیچی برام مهم نیست.
دروغ محض بود، او هنوز هم خالصانه و عاشقانه این پسر را می‌پرستید. هنوز هم در گوشه و کنار نه، در کل قلبش عشق او بود. پس از این حرف انگار که نفس کشیدن برایش سخت بود؛ قلبش فریاد می‌زد که هنوز دوستش دارد اما زبانش چیز دیگری گفت. صدای ادوارد او را به خودش آورد:
- من برای چیزِ دیگه‌ای اینجام.
نیلدا فرو ریختنِ چیزی را در قلبش احساس کرد؛ ادوارد بلد بود دل بشکند. حتی اگر دخترک را دوست داشت باز هم بلد بود زخم زبان بزند. نیلدا خودش را جمع و جور کرد و با حالتی سوالی به او خیره شد.
تردید را در صورت ادوارد دید، پسرک نمی‌دانست که باید بگوید یا نه. در این لحظه از آمدنش پشیمان شده بود، آمدنش به اینجا در شأن یک رئیس نبود؛ اما بالاخره کاری بود که خودش کرده.
مجبور بود از او کمک بخواهد حتی به قیمت شکستن غرورش، دستش را با کلافگی درون موهای مشکی رنگش کشید و سپس نفسِ حبس شده‌اش را بیرون فرستاد و گفت:
-آنتونیا برگشته.
نیلدا ته‌مانده‌ی سیگار را در دستش فشار داد و با حرص گفت:
-خب خوش به حالِ تو.
چشمان ادوارد درشت‌تر شد و با تعجبی که در تک‌تک اجزای صورتش هویدا بود گفت:
-این‌بار فرق داره.
نیوان که تاکنون نظاره‌گر آنها بود از روی صندلی‌اش بلند شد و با قدم‌هایی آهسته نزدیک آمد، وقتی حرفِ سایرن‌ها به میان بود برایش اهمیتی نداشت که نیلدا از حضور او بی‌خبر است.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #19
مکزیک_1841

نور خورشید، زمین را لمس می‌کرد و زیبایی جنگل را دوچندان. نیلدا از شبِ گذشته مقابل پنجره نشسته بود و تنها به یک نقطه نگاه می‌کرد.
یادآوری دردهای ناشی از اولین تبدیلش یک‌طرف و نبودِ ادوارد طرف دیگر؛ ندیدن معشوقش به همان اندازه روی دلش سنگینی می‌کرد.
دلش نمی‌خواست از کلبه خارج شود، اگر مردم او را به سُخره می‌گرفتند چه؟ او که خبر نداشت پس از تبدیلش چه شکل و شمایلی پیدا کرده. از طرفی نمی‌توانست همینطور در خانه بنشیند.
بالاخره دل به دریا زد و از کلبه خارج شد، هوای تازه را با تمام وجود استشمام کرد و لحظه‌ای چشمانش را بست. سپس به آرامی پلک‌هایش را گشود و به راه افتاد.
می‌بایست ادوارد را ملاقات کرده و دلیلِ نبودنش را جویا شود، از بین کلبه‌ها عبور می‌کرد و نگاهِ تحسین‌برانگیز مردم را می‌دید.
احساس خوبی داشت، انگار که یک گل در دلش شکوفا شده بود. از کلبه‌های خون‌آشام‌ها گذشته بود و حالا دیگر در بین قبیله‌ی گرگینه‌ها بود؛ و چقدر خوب که او متعلق به هر دو گروه بود.
با چشمانش دنبال نیوان گشت و بالاخره او را دید که به طرف رودخانه می‌رود، شروع به دویدن کرد و به وضوح دید که سرعتش خیلی بیشتر شده، قدرت‌های ماورایی‌اش به سراغش آمده بودند.
نتوانست سرعتش را کنترل کند و محکم با نیوان برخورد کرد و هر دو روی زمین افتادند. نیلدا بلافاصله بلند شد و خجالت‌زده در چشمان اقیانوسی نیوان خیره شد و گفت:
- معذرت می‌خوام دست خودم نبود.
نیوان خنده‌ی دلنشینی کرد و دستش را به سوی دخترک دراز کرد:
- حداقل بلندم کن.
نیلدا لبخندی به او زد و دستش را گرفت تا از جا بلند شود. پس از ایستادن نیوان در مقابلش دست او را رها کرد و گفت:
- ادوارد رو ندیدی؟
هرچه پروانه از لمسِ دستان دخترک در دلِ نیوان پَر گرفته بود با این سوالِ نیلدا دود شد و در میان هوا غیب شد.
ابروان مشکی رنگش با اخم غلیظی مزّین شد و با لحن تلخی گفت:
- نه.
نیلدا از واکنش او متعجب شد و به تکان دادن سرش اکتفا کرد. نیوان ثانیه‌ای بعد به یادآورد که نیلدا در ابتدا رفیقش است و باید به او کمک کند.
 

Elaheh_A

[مدیریت ارشد خدماتینو+مدیر تالار نقد+نویسنده]
کادر مدیریت بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-06
نوشته‌ها
1,184
پسندها
5,547
زمان آنلاین بودن
9d 1h 9m
امتیازها
233
سکه
7,696
  • #20
نیلدا قهوه‌ای چشمانش را در جنگل می‌چرخاند تا شاید ردی از ادوارد پیدا کند، سرانجام به همراه نیوان تا نزدیکیِ رودخانه رفتند.
از دور ادوارد را دیدند که رو به روی آب نشسته و نسیم به آرامی پیراهن سفید رنگش را تکان می‌دهد؛ کمی بعد صدای خنده‌اش در فضا پیچید و حس تعجب و کنجکاوی را در دخترک بیدار کرد.
پا تند کرده و به سمت او دوید، درست در یک قدمی او بود که متوقف شد. انگار آب رودخانه تکانی خورد اما نیلدا چیز بیشتری را ندید.
پس از اینکه مطمئن شد چیزی را ندیده، با اخم به ادوارد رو کرده و دست به سینه ایستاد. نیوان اما جلوتر نیامد تا مزاحم صحبت آن‌ها نشود. لیکن صدای آن‌ها را می‌شنید؛ این شنواییِ ماورایی دست خودش نبود.
ادورد انگار که جاخورده باشد؛ ابتدا نگاهی به آب انداخت و سپس از جا برخواست. دستان سفید رنگ دخترک را در دست گرفت و با لحنی سرشار از شرمندگی زمزمه کرد:
- متاسفم.
نیلدا امروز خیالِ صبوری کردن را نداشت، با صدایی که سعی می‌کرد اوج نگیرد عصبانیتش را بروز داد:
- تاسفِ تو به چه دردِ من میخوره؟
و همان لحظه به چشمان مشکیِ پسر چشم دوخت و در دل اعتراف کرد که چقدر چشمانِ مشکی‌اش به پوست سفیدش می‌آید. اما اکنون وقت قند آب کردن نبود؛ دوباره تمام خشمش را جمع کرد و دستانش را از حصار دستان ادوارد آزاد کرد. سپس ادامه داد:
- میخوام بدونم لحظه‌ای که بهت نیاز داشتم کجا بودی.
همانطور که در مقابلش ایستاده بود با لحنی تهدیدآمیز ادامه‌ی سخنانش را از بر گرفت:
- امیدوارم دلیل قانع کننده‌ای داشته باشی.
ادوارد با چشم‌های نگرانش به او خیره شده بود و در دل به دنبال یک دروغِ قانع‌کننده می‌گشت اما نمی‌دانست چگونه نبودنش را توجیه کند تا اینکه گفت‌:
- عشقم من تحمل دیدنِ درد کشیدن تو رو نداشتم.
نیلدا پوزخندی زد و چشمانش را در حدقه چرخاند؛ این یعنی قانع نشده بود. ادوارد دست راستش را بالا کشید و موهای خرمایی رنگ دخترک را نوازش کرد. نور خورشید باعث می‌شد همانند طلا بدرخشند. پسرک کمی نزدیک‌تر آمد و لبانش را روی پیشانی او گذاشت.
و سپس زیر ل*ب گفت:
- باور کن تموم شب آروم و قرار نداشتم.
صورت دخترک را با دو دستش قاب گرفت و ادامه داد:
- ولی الان خوشحالم که سالمی.
همین یک بوسه نیلدا را فریب داد و تمام اخم و خشمش تبدیل به لبخند شد.
ادوارد صورت او را رها کرد، خم شد و از روی زمین چیزی را برداشت. یک سنگ زینتی که ریسمان کُلفتی از میانش رد شده بود را در دست داشت.
آن‌ را مقابل صورت نیلدا گرفت و به آرامی به سمت گردنش برد، پس از چرخیدنِ نیلدا، ادوارد گردنبند را تنظیم کرد و سپس آن را گِره زد.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین