جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #61
کمی بعد، وارد یک رستوران شیک و آرام می‌شویم. فضای داخلی با نورهای گرم و ملایم روشن شده و عطر ادویه‌های شرقی و غذاهای گریل‌شده در هوا پیچیده است. صدای آرام موسیقی پیانویی که از اسپیکرهای سقفی پخش می‌شود، فضا را دلنشین‌تر کرده.
چشمانم دور تا دور سالن را می‌کاود و تصویرهایش را در ذهنم نمایش می‌دهد. میزها با رومیزی‌های سفید پوشانده شده‌اند و روی هرکدام یک شمعدان کوچک با شعله‌ای لرزان قرار دارد. مهمانان، اکثراً در لباس‌های رسمی، مشغول گفت‌وگو یا غذا خوردن‌اند.
عرفان بی‌آن‌که مکث کند، به سمت یکی از میزهای گوشه‌ی سالن رفته‌است، جایی که از مرکز رستوران کمی فاصله دارد. پشت سرش حرکت می‌کنم. او و آدونیس کنار هم روی نیمکتی مخملی می‌نشینند و من نیز روی صندلی مقابل‌شان جا می‌گیرم. هنوز سرمای بیرون در تنم مانده و انگشتانم کمی یخ کرده‌اند. دستانم را در هم گره می‌کنم و روی میز می‌گذارم. عرفان با لحنی خونسرد اما جدی می‌پرسد:
-‌ تا الان بالا آوردی یا نه؟
چشمانم لحظه‌ای از تعجب گرد می‌شود. چند ثانیه سکوت می‌کنم، بعد آرام سر تکان می‌دهم.
-‌ نه.
در تصویرم او لبخندی محو زده و تکیه داده‌است.
خوبه.
هنوز نمی‌دانم این سؤال را از سر نگرانی پرسید یا چیزی دیگر. به این مرد، بسیار بیشتر از آدونیس شک کرده‌ام. شاید قضیه‌ی پرورشگاه را بتوانم کمی برای خود توجیه کنم، اما اتاق مارینا را هرگز. مردی حدوداً سی‌ساله با لباس فرم مرتب و دستمالی سفید بر روی ساعدش، نزدیک میز ما ایستاده‌است. لبخند مؤدبانه‌ای به ل*ب دارد و می‌گوید:
- سلام، خوش اومدید. چی براتون بیارم؟
-‌ سالاد می‌خوری؟ نمی‌خوام غذای چرب و سنگین برات سفارش بدم.
گویی عرفان با من است. لبخند محوی می‌زنم. آن‌قدر ضعف دارم که شک ندارم هرچه بیاورد تا تهش می‌خورم، اما مخالفتی نمی‌کنم. او رو به گارسون می‌کند:
-‌ سالاد سزار دارید؟
-‌ بله قربان.
-‌ یه سالاد بیارید و... .
آدونیس به نرمی اضافه می‌کند:
-‌ دوتا بیار لطفاً.
و عرفان بی‌اعتنا ادامه می‌دهد:
-‌ یه زرشک پلو با مرغ.
در تصویر آدونیس پوزخندی زده است و بازویش را روی میز گذاشته.
-‌ یه وقت رو دل نکنی آقا عرفان!
-‌ به من چه؟‌ خودت از این غذاها نمی‌خوری. فقط الکی بازو درآوردی.
آدونیس آرام می‌خندد، انگار که از حرفش خوشش آمده باشد.
-‌ لابد بازوهای تو رو باد کردن.
لحن‌شان شوخی‌وار است و مکالمه‌شان طولانی.
عرفان، با آن خونسردی ذاتی و آرامشش، گاهی نیشخندی گوشه‌ی لبش می‌نشیند، گاهی هم طعنه‌های آدونیس را بی‌اعتنا رد می‌کند. آدونیس اما جسورتر است، پرتحرک‌تر، با کلماتی که مثل تیغ‌های ظریف، میان جملاتش پنهان شده‌اند.
انگار فقط گوش هستم. در ظاهر، این تنها یک مکالمه‌ی معمولی بین دو دوست است، اما چیزی در آن هست که ناخودآگاه، حواسم را به خود جلب می‌کند.
در ذهنم، همه‌چیز درهم گره خورده است. مثل یک پازل که تکه‌هایش هنوز در جای درست قرار نگرفته‌اند. اما حس می‌کنم اگر معمای عرفان را حل کنم، تمام این قطعاتِ پراکنده خودبه‌خود کنار هم می‌نشینند. گویی عرفان، کلید همه‌چیز است.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #62
دقایقی می‌گذرد. صدای آرام مکالمات اطراف، برخورد ملایم قاشق‌ها با بشقاب‌ها و عطر دل‌انگیز غذاهایی که در فضا پیچیده‌اند، همه‌چیز را واقعی‌تر می‌کنند. انگار به زور، از آن لحظه‌ی گنگ و معلق بیرون کشیده شده‌ام.
سایه‌ای در تصویرم گذشته‌ام می‌بینم و لحظاتی بعد بعد، پیشخدمت با حرکتی حساب‌شده، بشقاب سالاد را مقابلم گذاشته‌است. ظرف سفید و درخشانی که با دقت تزئین شده است؛ برگ‌های تازه‌ی کاهو، تکه‌های مرغ گریل‌شده با آن رگه‌های طلایی اشتهابرانگیز، برش‌های نان و رشته‌های پنیری که در نور رستوران براق شده‌اند. قطرات سس روی مواد پخش شده و رنگ‌های سبز، طلایی و کرمی، بشقاب را شبیه اثری هنری کرده‌اند.
لبخند کم‌رنگی می‌زنم و آرام تشکر می‌کنم. چنگال را در دست می‌گیرم، اما هنوز مزه‌ای زیر زبانم احساس نمی‌کنم. با این حال، مجبورم همراهی کنم.
چشمم به بشقاب عرفان می‌افتد. زرشک‌های براق و یاقوتی، دانه‌دانه روی پلوی سفید و کره‌ای پخش شده‌اند. مرغ، با رنگی طلایی و لعابی غلیظ، کنار برنج جا خوش کرده است. عطر خوش آن، حتی از روی میز هم وسوسه‌برانگیز است. بی‌اختیار، گلوی خشکم را صاف می‌کنم.
نه، اشتهایم هنوز سر جایش نیست. اما این غذاها، هرکسی را قلقلک می‌دهند. نصف سالاد را می‌خورم اما حس می‌کنم کمی زیاد باشد. تا به الان که معده‌ام اذیت نکرده‌است و انگار واقعاً دارد همکاری می‌کند. سرم را بالا می‌گیرم و مانند همیشه منتظر گذر پنج ثانیه هستم که چنگال میان انگشتانم شل می‌شود. قلبم ضربه‌ای جا می‌ماند و بعد، با شدتی دوچندان شروع به تپیدن می‌کند. میخکوب می‌شوم.
در گوشه‌ترین صندلی رستوران، جایی که سایه‌ی دیوار بخشی از چهره‌اش را پوشانده، مردی آشنا نشسته است. نور گرم و ملایم لوسترها بر پوستش می‌تابد، اما هیچ گرمایی در نگاهش نیست. او بی‌صدا، همان‌جا نشسته و مرا می‌نگرد. چشمانش، با آن برقی که هرگز از یاد نبرده‌ام، عمیق و رازآلود، بر من قفل شده‌اند.
نفسم به شماره می‌افتد. زمان کش می‌آید، انگار دنیا به لحظه‌ای بی‌صدا و معلق شده باشد. انگشتانم روی میز خشکش می‌زند، دستانم را بی‌اختیار مشت می‌کنم، اما هیچ کاری ازم برنمی‌آید. انگار زمین زیر پایم دیگر محکم نیست، انگار این لحظه واقعی نیست، یا شاید بیش از حد واقعی‌ست.
مهمان او، زنی‌ست با موهایی بلند و صاف که به آرامی از روی شانه‌هایش پایین ریخته. ناگهان آن زن سر برمی‌گرداند. نگاهی گذرا و مرموز به من می‌اندازد، و بعد، لبخند می‌زند.
و او آشنا نیز... لبخند می‌زند. گلویم خشک می‌شود. هنوز نمی‌توانم تکان بخورم. فقط به او خیره‌ام. و او، ناگاه به همراه مهمانش از جا بلند می‌شود و به سمتم حرکت می‌کند. تمام حرکات‌شان را، به وضوح می‌بینم.
 
آخرین ویرایش:

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #63
از خواب با وحشتی ناگهانی می‌پرم. نفسم در سینه حبس شده و قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبد که انگار می‌خواهد از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بزند. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته و تنم می‌لرزد. چشم‌هایم را باز و بسته می‌کنم، سعی دارم در تاریکی اتاق به واقعیت چنگ بزنم. پنج ثانیه می‌گذرد و... چه شده؟ من... من در اتاقم هستم؟
به سرعت از جایم بلند می‌شوم و با دستی لرزان آباژور را روشن می‌کنم. نور زرد کمرنگش سایه‌های اتاق را روی دیوار می‌رقصاند، اما آرامشی به من نمی‌دهد. نگاهی به اطراف می‌اندازم، همه‌چیز همان‌طور است که بود. لباس‌های مارینا در گوشه‌ی اتاق پراکنده‌اند، لوازم آرایش روی زمین افتاده و هرج‌ومرجی که از ظهر باقی مانده هنوز سر جایش است. اما ظهر... ظهر چه شد؟
به خودم نگاه می‌کنم. لباسم همان لباس و شلوار سفید است، اما کاپشن آبی‌ام که مطمئنم با آن بیرون رفته بودم، روی زمین افتاده. دستم را به موهایم می‌کشم. کلاه هم ندارم.
من به قطع و یقین با آدونیس و عرفان ناهار خوردم، بعد... بعد امید را دیدم. امید، با همان لبخند آشنایش و زنی که کنارش بود.
اما بعد چه؟ بعد از این‌که آن‌ها به سمت میزمان آمدند، چه شد؟ انگار یک حفره‌ی سیاه در ذهنم دهان باز کرده و تمام آن خاطرات را بلعیده است. چرا چیزی یادم نمی‌آید؟
تیک‌تاک منظم ساعت دیواری در گوشم طنین می‌اندازد.
دو و نیم شب است. نفس عمیقی می‌کشم. سعی دارم خودم را آرام کنم. اما بدنم به لرزه افتاده است، دست‌هایم را در هم قلاب می‌کنم و انگشتانم را فشار می‌دهم تا لرزش‌شان را متوقف کنم. گلوی خشکم می‌سوزد. دهانم تلخ شده، انگار مدت‌هاست چیزی نخورده‌ام.
از ظهر تا حالا، چه بلایی سرم آمده؟ چگونه ناگهان از آن‌جا سر از اتاقم در آورده‌ام؟ با چشم‌هایی که هنوز از وحشت خیس‌اند، به در اتاق خیره می‌شوم. پنج ثانیه می‌گذرد، زیر در هیچ نوری دیده نمی‌شود. خانه کاملاً در تاریکی فرو رفته.
حتی اگر آن دو خواب باشند، حتی اگر تمام دنیا در سکوت شب مدفون شده باشد، من نمی‌توانم آرام بگیرم. تا زمانی که جواب پرسش‌هایم را نگیرم، خواب به چشمم نمی‌آید.
با قدم‌هایی سنگین به سمت در می‌روم، آن را آرام باز می‌کنم. هوای خنک شبانگاهی از سالن به صورتم می‌خورد، وارد سالن می‌شوم اما پس از پنج ثانیه، تصویر پیش رویم مرا در جا میخکوب می‌کند.
نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. منظره‌ای که مقابل خود می‌بینم، بدنم را سرد می‌کند. آدونیس روی مبل نشسته و کمی خم شده، نفس‌هایش تند و عمیق است. اما چیزی که مرا به وحشت می‌اندازد، ساعد خونی‌اش است.
خطوط عمیق و تازه‌ی زخم روی پوستش مثل شیارهای باز روی یک سطح شکننده، هولناک‌اند. خون گرم از بازویش پایین می‌چکد، قطره‌قطره روی پارچه‌ی مبل و زمین می‌ریزد. تیغ ریش‌تراشی کمی آن طرف‌تر افتاده و زیر نور ضعیف سالن می‌درخشد.
احساس می‌کنم که معده‌ام در خودش مچاله شده است.
با هراسی که در صدایم موج می‌زند، فریاد می‌زنم:
-‌ آدونیس! با خودت چی‌کار کردی؟
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #64
پنج ثانیه‌ها با استرسی مضاعف طی می‌شوند. آدونیس سرش را بالا آورده، نگاهش تار و بی‌حالت است، چشمانش برافروخته‌اند، انگار از دنیای دیگری آمده. ل*ب‌هایش اندکی باز شده‌اند، اما هنوز صدایی از آن‌ها خارج نمی‌شود. بالاخره، با صدایی خش‌دار و عصبی می‌گوید:
-‌ به تو مربوط نیست.
قلبم در سینه‌ام فرو می‌ریزد؛ اما تسلیم نمی‌شوم. جلوتر می‌روم، دستم را دراز می‌کنم که ساعدش را بگیرم. با لحنی تند می‌گویم:
-‌ این چه کاریه؟!
اما ناگهان دستش را بالا می‌آورد و مرا با خشونتی که انتظارش را نداشتم، به عقب هل می‌دهد. تعادلم را از دست می‌دهم و چند قدم عقب می‌روم. صدایش این بار پر از خشم و درماندگی است:
-‌ ازم فاصله بگیر!
و قبل از آن‌که بتوانم حرفی بزنم، متوجه می‌شوم که از جا برمی‌خیزد، سمت در می‌دود و از خانه بیرون می‌رود.
چند لحظه در شوک مطلق باقی می‌مانم. نفس در سینه‌ام حبس شده و هنوز سنگینی هل دادنش را روی بدنم حس می‌کنم.
همه‌چیز مثل صحنه‌ای از یک فیلم کند و بی‌صداست. نگاه خیره‌ام روی تیغ خون‌آلود روی زمین قفل شده، بوی آهن خون در هوا پیچیده و قطره‌های سرخ هنوز از لبه‌ی مبل چکه می‌کنند.
صدای باز شدن در اتاق عرفان مرا از جا می‌پراند. او با چهره‌ای خواب‌آلود، اما نگران، وارد سالن می‌شود. در تصویرم چشمانش نیمه‌بازند و موهایش به هم ریخته. با صدایی گرفته و خفه می‌پرسد:
-‌ چی شده؟
دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم، می‌خواهم قلبم را که دیوانه‌وار می‌تپد، آرام کنم. اما ل*ب‌هایم خشک‌اند، زبانم به کامم چسبیده، کلمات در گلویم گیر کرده‌اند. بالاخره، به سختی زمزمه می‌کنم:
-‌ آد... آدونیس رفت. دستش پر خون بود.
در پنج‌ثانیه بعد چشمان عرفان بازتر می‌شوند. لرزش خفیفی در صورتش پدیدار شده. به گمانم نگاهش بین من، مبل خونین، و تیغ روی زمین می‌چرخد. لحظه‌ای سکوت بین‌مان معلق می‌ماند.
اما سپس عرفان سریعاً به سمت در باز خانه می‌رود. می‌فهمم‌ که کاپشنش را از روی آویز لباس کنار در برمی‌دارد و به بیرون می‌رود. در آن لحظه، من در یک نقطه بی‌حرکت ایستاده‌ام و نمی‌دانم باید چه کار کنم. احساس می‌کنم دنیایم به هم ریخته است. سردرگم و گیج، هر لحظه در ذهنم این سوال می‌چرخد که چه کاری می‌توانم انجام دهم. چه چیزی می‌تواند کمک‌کننده باشد؟ باید مفید واقع شوم.
چشمم به کت چرم آدونیس که روی آویز لباس است می‌افتد. سریع به سمت آویز حرکت می‌کنم، دستی به کت می‌زنم، بی‌اختیار آن را برمی‌دارم. احساس می‌کنم که فقط همین یک کار درست است. این‌که خودم هیچ لباس گرمی به تن ندارم حتی ذره‌ای برایم مهم نیست. او در سرما تنها خواهد ماند. نباید در این شب سرد بدون پوشش مناسب باشد. بیرون می‌روم. زمین پوشیده از برف است و سرما همه‌جا را فرا گرفته.
با عجله، در حالی که شتابان از خانه بیرون می‌روم، در ذهنم تنها این فکر می‌چرخد که باید به او برسم. باید از او مراقبت کنم. هوای سرد صورت و دست‌هایم را می‌سوزاند.
به خیابان نگاه می‌کنم و پس از پنج ثانیه درست در سمت چپ خیابان، کمی آن‌طرف‌تر، عرفان و آدونیس را می‌بینم. به صدای بلند و خشمگین عرفان گوش می‌دهم که فضا را پر کرده است.
-‌ دوباره داری شروع می‌‌کنی نه؟
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #65
صدای عرفان است که در سکوت شب می‌پیچد و مرا به ایستادن وادار می‌کند. به عقب برمی‌گردم و به حیاط می‌روم. پشت دیوار حیاط می‌ایستم و به گوش دادن ادامه می‌دهم.
-‌ تو قرار بود تو کارهای من دخالت نکنی.
-‌ توو خونه‌ی منی! پس هر غلطی که می‌کنی باید توش دخالت کنم.
-‌ پس میرم تو خیابون بخوابم.
-‌ تو غلط می‌کنی! تو یادت رفته من کی‌ام؟
-‌ هیچ‌کدوم از کارهای من به تو مربوط نیست!
-‌ من روان‌پزشکتم، همه چیز تو به من مربوطه!
این جمله همچون ضربه‌ای سنگین به مغزم می‌خورد. روان‌پزشک؟ عرفان، روان‌پزشک است؟
چشمانم به برف زیر پایم قفل می‌شود. از برف‌های سفید و بی‌رحم، تنها چیزی که در ذهنم باقی می‌ماند، این سوال است که چرا این بدبختی‌ها بی‌خیال من نمی‌شوند؟
صدای دعوا ادامه می‌یابد، صدای فریادهای عرفان در پی آن که گویا به او دستور می‌دهد.
-‌ گوشیتو بده من‌.
-‌ نذار دست روت بلند کنم عرفان.
-‌ برو بابا!
لحظاتی سکوت برقرار می‌شود و سپس صدای عرفان به گوش می‌رسد:
-‌ این مزخرفا چیه واسش نوشتی؟
چه چیزی نوشته؟ برای چه کسی؟
-‌ دستتو با تیغ خط خطی می‌کنی؟ مگه بچه پونزده‌ساله‌ای؟
-‌ گوشیمو بده عرفان.
-‌ کدوم پیامتو دیده؟ دِ بهم بگو کدوم پیامتو دیده؟
-‌ گفتم گوشیمو بده.
-‌ لعنتی نمی‌خوادت! به چه زبونی بگه؟
-‌ گوشی کوفتیمو بده!
فریاد بلند آدونیس، لرزه‌ای در بدنم می‌اندازد. نمی‌توانم بیشتر از این تحمل کنم، دیگر نای ایستادن ندارم. با تردید به خودم تکانی می‌دهم و از پشت دیوار حیاط به سمت آن‌ها حرکت می‌کنم.
منتظر تعویض تصویر نمی‌مانم. از همان لحظه، فاصله‌ی ده متری‌ام با آن‌ها را با سرعت پر می‌کنم. صدای آدونیس در گوشم می‌پیچد:
-‌ تو چرا از خونه اومدی بیرون؟ ها؟
و من اضطرابم را پس می‌زنم. عرفان می‌گوید:
-‌ زورت فقط به این دختر بی‌نوا می‌رسه نه؟ پیوند برو داخل.
چشمانم تیز و گیج به صورتش خیره می‌شود. به وضوح می‌بینم که نمی‌خواهد چیزی از مکالمات‌شان بشنوم. مگر من چه کار می‌توانم کنم؟ هیچ چیزی جز صدای نفس‌هایم که در سکوت شب گم می‌شود، به گوش نمی‌رسد.
-‌ برو.
بدون درنگ، با دست به کت آدونیس اشاره می‌کنم.
-‌ آخه کتش... .
عرفان سریعاً آن را از دستم می‌گیرد و در دستانش می‌فشارد. نگاهم همچنان به آدونیس دوخته است. دستش که در خون غوطه‌ور است و خون از لای انگشتانش پایین می‌ریزد، قلبم را فشرده می‌کند.
-‌ دستش خونریزی داره.
اما عرفان با صدایی خشک و بی‌تفاوت می‌گوید:
-‌ الان میایم تو خونه پانسمانش می‌کنیم. تو فعلاً برو داخل.
می‌توانم ببینم که او اصلاً نمی‌خواهد من هیچ‌کدام از این مکالمات را بشنوم. حس می‌کنم که یک چیزی درونم فریاد می‌زند، اما نمی‌توانم جواب بدهم.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #66
به شدت نگران آدونیس‌ام اما، هیچ حرفی نمی‌زنم. نگاهم به او قفل شده و او هیچ عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دهد. در تصویرم صورتش در سایه‌ی چراغ خیابان گم شده، اخمی عمیق روی پیشانی‌اش نشسته و چشمانش بی‌هدف به سنگفرش‌های راهروی کنار خیابان، خیره مانده‌اند. انگار در دنیای دیگری سیر می‌کند، دنیایی که هیچ‌کس را در آن راه نمی‌دهد.
آهی عمیق می‌کشم، می‌خواهم این سنگینی را از روی قلبم بردارم، اما فایده‌ای ندارد. بالاخره به حرف می‌آیم:
-‌ زود بیاید.
هیچ‌کدام جوابی نمی‌دهند، عرفان همچنان جدی و عصبی‌ست، آدونیس نیز همچنان بسته و در خود فرورفته.
به سختی قلبم را از آن صحنه جدا می‌کنم. ریشه‌های نامرئیِ احساسم هنوز به آنجا گره خورده‌اند، اما باید برگردم. قدمی سنگین برمی‌دارم، سپس قدمی دیگر و با گام‌هایی مردد و آهسته از آن‌ها فاصله می‌گیرم.
به در خانه که می‌رسم، دوباره می‌ایستم. نمی‌توانم بروم. کنجکاوی و نگرانی مثل ماری دور تنم پیچیده‌اند.
پشت دیوار حیاط پنهان می‌شوم. گوش می‌سپارم، اما این‌بار به زبان روسی صحبت می‌کنند. پوزخندی تلخ روی لبانم می‌نشیند. همه‌چیز مدام از من فرار می‌کند. حتی کلمات‌شان، حتی رازهای‌شان، حتی حقیقت‌هایشان.
بی‌آن‌که بیشتر در آن هوای سرد معلق بمانم، وارد خانه می‌شوم. ذهنم به طرز وحشتناکی آشفته است. دست خونی آدونیس، حضور ناگهانی‌ام در اتاق و از همه عجیب‌تر، روانپزشک بودن عرفان لعنتی. خدایا! به کدام ساز این بازی برقصم؟ درگیری‌های ذهنی‌ام یک یا دو تا نیست. باید چند دیگر سنگ بر سینه بزنم؟
به زور با این‌جا ماندنم کنار آمده‌ام، حال چرا باید در این هاله‌ی ابهام خفه شوم؟ بس است! آن‌ها باید تمام حقایق را بگویند. من دیگر نمی‌خواهم در پهنا بمانم. اگر باز بخواهند بازی‌های پنهانی احمقانه‌شان را ادامه دهند، حتی لحظه‌ای در این خانه نخواهم ماند. چه به دل‌شان خوش بیاید و چه نه. اما آدونیس... .
نگاهم ناخودآگاه به محلی که چند دقیقه پیش نشسته بود، روی همان مبل کرمی تک‌نفره، سر می‌خورد. قطره‌های خون هنوز روی پارکت برق می‌زنند. تازه‌اند. قرمز و گرم.
زهرخندی بر لبانم می‌نشیند.
با سنگینی گام برمی‌دارم، به سمت آشپزخانه می‌روم و در یک کابیت را باز می‌کنم، پارچه‌ی کهنه‌ای که در آن قرار دارد را بیرون می‌کشم. به پذیرایی برمی‌گردم و زانو می‌زنم، پارچه را روی زمین می‌گذارم و آرام، قطره‌های خون را از روی چوب پارکت پاک می‌کنم. به ظاهر آرام‌ام اما در ذهنم غوغایی به پاست. آخر چرا این‌کار را با خودش کرد؟حرف‌های عرفان در گوشم چون صدایی دور و محو تکرار می‌شوند.
"کدوم پیامتو دیده؟ به چه زبونی بگه نمی‌خوادت؟"
پس او به خاطر معشوقش این‌گونه ساعدش را خط انداخته؟ معشوق؟
دستانم بی‌حرکت می‌شوند. چشمانم روی تصویر خون تازه‌ی او قفل شده است. زیرلب نجوا می‌کنم:
-‌ معشوقِ... آدونیس؟
انگار خودم هم باور ندارم. لبخندی تلخ به روی صورتم می‌نشیند. نه. این خنده‌دار است. به راستی خنده‌دار است!
پقی زیر خنده می‌زنم. قهقهه‌ای که بیشتر شبیه خنده‌ی خبیثانه‌ی تقدیر است. اما قهقهه‌ام زیاد طول نمی‌کشد.
یک آن، تصویرم تار می‌شود. قطره‌های داغ اشک، بی‌هوا گونه‌هایم را خیس می‌کنند. او عاشق است؟ خوش به حال معشوقش. خوش به حالش؟
نه! او که حتی عاشق‌اش نیست. آدونیس کف این‌ خانه را به خاطرش پر از خون می‌کند، اما او حتی عاشق‌اش نیست.
قهقهه‌هایم به زار تبدیل می‌شوند. صدای هق‌هقم در خانه‌ی تاریک می‌پیچد و آن پارچه‌ی کهنه‌ی لعنتی را با عصبانیت روی زمین پرت می‌کنم. اصلاً چه اهمیتی دارد؟
دقیقاً چه چیزی را دارم پاک می‌کنم؟
با یک حرکت از جایم بلند می‌شوم. اشک‌هایم را پاک می‌کنم، بینی‌ام را بالا می‌کشم. نفس عمیقی می‌گیرم، باید خودم را محکم‌تر از قبل نشان دهم. اما همان لحظه، در باز می‌شود.
با تعجب سر می‌چرخانم. پنج ثانیه. آدونیس و عرفا‌ن‌اند. آدونیسی با همان نگاه سرد و همان صورت همیشه درهم، کتش را در دست گرفته. آرام پیش می‌آید و روی مبل می‌نشیند. بی‌آن‌که نگاهش کنم آرام و کمی دورتر از او، روی مبل می‌نشینم. چیزی در وجودم فریاد می‌زند که به او نزدیک نشوم. حضور عرفان را دیگر حس نمی‌کنم. گویی سریعاً رفت. تصویر مقابلم کهنه‌ای است که کمی دورتر از مبل افتاده‌ است. آرام اما محتاطانه، ل*ب می‌گشایم:
-‌ درد داری؟
صدایش، زخم‌خورده و عصبی، فضای تاریک و ساکت خانه را می‌شکند:
-‌ باهام حرف نزن پیوند.
سر تکان می‌دهم و راحت قبول می‌کنم. همان لحظه، عرفان وارد سالن می‌شود. صدای کلید برق را می‌شنوم و پنج ثانیه بعد، نور تمام فضای خانه را پر کرده‌است. در دستان جناب روانپزشک، جعبه‌ی کمک‌های اولیه است. در تصویر بعدم، بی‌حرف کنار آدونیس زانو زده‌است.
حتی نمی‌خواهم ذره‌ای به آن دو نگاه کنم. سر به زیر می‌گیرم و تصاویر پارکت را، به چهره‌ی آن دو ترجیح می‌دهم. دقایقی می‌گذرد و فرصت خوبی برای کشیدن نقشه‌هایم پیدا کرده‌ام. نباید بی‌گدار به آب بزنم. آن دو در هر صورت هیچ به من نمی‌گویند. اگر بخواهم با رفتن به پیش پلیس تهدیدشان کنم، شاید کمی حساس‌تر از قبل برخورد کنند. شاید رفتارشان بیش از اندازه تند شود یا حتی محتاط‌تر شوند. چرا واقعاً در مقابل آن دو هیچ قدرتی ندارم؟
-‌ تموم شد.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #67
عرفان این را می‌گوید و صدای بسته شدن جعبه‌اش به گوشم می‌خورد. به آدونیس می‌نگرم، بی‌هیچ تشکری، بی‌هیچ حرفی، فقط ساعد پانسمان شده‌اش را نگاه می‌نگرد.
-‌ چرا هنوز این‌جا نشستی؟
عرفان این را به من می‌گوید. نگاهش چیزی در خود دارد، چیزی که درک نمی‌کنم. بلند می‌شوم، اما نمی‌توانم بی‌خیال تمام سؤال‌هایی شوم که مثل خوره به جانم افتاده‌اند.
-‌‌ به اندازه کافی خوابیدم. چطور سر از این‌جا در آوردم؟
آدونیس نگاهش را از مچ باندپیچی‌شده‌اش گرفته و یک‌راست به من زل زده‌است.
-‌ منظورت چیه؟
نگاهم از او جدا نمی‌شود.
-‌ تو رستوران بودیم ولی بعد از اون رو یادم نمیاد.
عرفان کمی مکث می‌کند و در تصویر بعدم ابروهایش را در هم کشیده است. می‌گوید:
-‌ چطور یادت نمیاد؟ اومدیم خونه، تازه نشستیم یه دور فیلم و فوتبال هم دیدیم.
آدونیس نیز اضافه می‌کند:
-‌ شب هم پیتزا سفارش دادیم.
گوشه‌ی ناخنم را میان دندان‌هایم می‌گیرم و آرام تکرار می‌کنم:
-‌ یعنی چی؟
و ناگهان، همه‌چیز برایم روشن می‌شود. این فراموشی، این سیاهی در حافظه‌ام، تقصیر آن قرص‌های لعنتی است که چند وقتی است نخورده‌ام.
-‌ بپوش آدونیس.
ابروهایم را در هم می‌کشم:
-‌ کجا؟
ناگاه متوجه می‌شوم که عرفان کمی به من نزدیک‌تر می‌شود. آن‌قدر آرام که فقط خودم بشنوم، زمزمه می‌کند:
-‌ میریم با ماشین یکم دور می‌زنیم. می‌بینی که... زیاد حالش جالب نیست.
نگاهم دوباره روی آدونیس می‌رود. نشسته است، اما نگاهش دیگر روی زخمش نیست. چیزی درونش دارد فوران می‌کند و دلم ناگاه از ترحم لبریز می‌شود. زمزمه‌کنان می‌گویم:
-‌ منم میام.
که عرفان سریعاً می‌گوید:
-‌ نه می‌بینی که چقدر عصبانیه... .
اما درست همان لحظه، صدای آدونیس رشته‌ی حرف‌هایمان را پاره می‌کند:
-‌ عرفان، گوشیم کجاست؟
عرفان، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای مکث کند، محکم و بی‌تفاوت جواب می‌دهد:
-‌ دست من.
در تصویر بعدم، آدونیس کمی به جلو خم شده و انگشتانش را در هم قفل کرده‌است. با لحنی که دیگر کمترین نشانی از خونسردی ندارد می‌گوید:
-‌ بدش بهم.
عرفان کمی سکوت می‌کند و بعد، خیلی آرام و محاسبه‌شده جواب می‌دهد:
-‌ تو اتاقمه، بعداً بهت میدمش. هر چند از همون اولم نباید بهت گوشی می‌دادم. بیا بریم.
آدونیس لحظه‌ای چیزی نمی‌گوید. تنش در اتاق موج می‌زند. پنج ثانیه‌‌ی بعد، چانه‌اش را بالا گرفته و با صدایی گرفته می‌پرسد:
-‌ کجا؟
عرفان کلافه نفسی می‌کشد:
-‌ بپوش می‌فهمی.
ادونیس نیز بالاخره قبول می‌کند. از جایش بلند می‌شود و کت را به تن می‌کند. من هنوز ایستاده‌ام. هنوز نمی‌فهمم چه خبر است. هنوز در گرداب سوالاتم دست‌وپا می‌زنم. عرفان در حالی که دستش را روی در می‌گذارد، رو به من می‌گوید:
-‌ ما زود میایم.
آدونیس سریع از خانه بیرون می‌زند، اما قبل از آن‌که عرفان هم به دنبالش برود، دهان باز می‌کنم و بی‌اختیار می‌گویم:
-‌ فقط... .
عرفان از حرکت می‌ایستد‌. نگاهم را به زمین می‌دوزم، از چیزی که می‌خواهم بگویم مطمئن نیستم، اما دلم می‌لرزد.
-‌ مراقبش باش.
لحظه‌ای سکوت می‌شود. به عرفان می‌نگرم، در تصویرم لبخند زده. تلخ می‌گوید:
-‌ همیشه بودم.
و با گفتن این جمله، در بسته می‌شود و خانه در سکوت فرو می‌رود.
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #68
نفسی عمیق می‌کشم. وسط پذیرایی ایستاده‌ام، ناخن‌هایم را می‌جوم و انگشتانم بی‌هدف روی ل*ب‌هایم می‌لغزند. هاله‌ای از اضطراب دورم را گرفته، گویی سایه‌ای نامرئی روی شانه‌هایم نشسته و مرا به زمین می‌فشارد. دستی به صورتم می‌کشم، گونه‌هایم داغ‌اند. در فضای نیمه‌تاریک خانه، حس عجیبی دارم؛ مثل کسی که در صحنه‌ی جنایتی ناپیدا ایستاده و نمی‌داند چه کرده.
با سنگینی پاهایم را به سمت اتاقم می‌کشم. اما درست وقتی می‌خواهم دستگیره را بگیرم، نگاهم به پله‌های باریک و چوبی طبقه‌ی بالا می‌افتد. همان مسیری که شاید مرا به جواب‌هایم برساند. به گوشی آدونیس. به حرف‌هایی که به معشوقش زده.
تردید لحظه‌ای در من رخنه می‌کند، اما فوراً در اتاقم را باز می‌کنم. کلید را از آن سمت بیرون می‌کشم و در را قفل می‌کنم. کلید را در جیب شلوارم می‌گذارم و کنار راه‌پله‌ها می‌ایستم.
بالای راه‌پله را دقیق می‌نگرم. خانه‌ی عرفان پر از جزئیات است، اما دوربینی در آن ندیده‌ام. انگار او هم به‌قدر کافی مطمئن است که نیازی به چشم‌های الکترونیکی ندارد. انگار که برای کنترل اوضاع، تنها چشمان خودش کافی است.
نفس عمیقی می‌کشم و اولین قدم را روی پله می‌گذارم. چوب کمی ناله می‌کند، اما در سکوت شب، صدایش در ذهنم چند برابر به گوش می‌رسد. به انتهای راه‌پله می‌رسم اما، کدام اتاق، اتاق عرفان است؟
نگاهم بین درها سرگردان می‌شود. در کدام اتاق تلفن آدونیس را گذاشته؟ اتاق کار یا اتاق خوابش؟ لحظه‌ای تردید دارم، اما در نهایت، دستگیره‌ی اتاقی که کنار اتاق کارش است را می‌چرخانم. در با کمترین صدا باز می‌شود. نور کم‌رمق چراغ خواب، سایه‌هایی کشیده را روی دیوارهای تیره انداخته است.
اولین چیزی که توجه‌ام را جلب می‌کند، تختخواب بزرگ و مشکین‌رنگ است. روتختی‌ها درهم پیچیده‌اند، چین‌های عمیق در ملحفه‌ها ردپای خوابی سنگین را نشان می‌دهند. بالش‌ها به‌هم ریخته، ملحفه‌ها کمی لغزیده‌اند، انگار کسی نیمه‌شب با آشفتگی از خواب برخاسته است. بوی عطر تلخ و سنگین عرفان در هوا شناور است. همین بو مالکیت عرفان بر این اتاق را اثبات کرد.
نگاهم از تخت می‌گذرد و روی گلدانی کشیده در کنار پنجره ثابت می‌شود. برگ‌های براقش نور اندک را بازتاب می‌دهند. همه‌چیز در این اتاق، در عین سادگی، حساب‌شده و با دقت چیده شده است. درست مثل خودش.
نفس عمیقی می‌کشم و جست‌وجو را شروع می‌کنم. اول از میز کشودار کنار تخت شروع می‌کنم. دستگیره‌ی سرد فلزی‌اش را می‌گیرم و آرام آن را به سمت خود می‌کشم. ثانیه‌ها را سپری می‌کنم و سپس، خشکم می‌زند.
داخل کشو پر از کاغذ است، کاغذهایی که رویشان با فونت‌های تیز و دقیق انگلیسی چیزی نوشته شده و منظم کنار هم چیده شده‌اند. اولین برگه را برمی‌دارم، خطوطش را از نظر می‌گذرانم، اما چیزی از آن نمی‌فهمم. فقط یک مشت عدد و کلمات ناآشنا.
کاغذها را سر جایشان می‌گذارم و کشو را کمی زیر و رو می‌کنم، در همین موقعیت‌هاست که زیرلب به بیماری مزخرف‌ام فحش می‌دهم. سرعت جست‌جویم نسبت به آدم‌های معمولی پنج برابر کندتر است. اما با این‌حال، هیچ اثری از گوشی آدونیس در این کشو نیست.
آهی می‌کشم و همان‌طور که کشو را دوباره مرتب می‌کنم، در تصویرم، ناگهان پوشه‌ای مقوایی به رنگ زرد نظرم را جلب می‌کند.
آرام آن را بیرون می‌کشم. عدد "۲۷۷" با فونتی درشت و مشخص روی جلدش نوشته شده‌است. آرام آن را برمی‌دارم و بازش می‌کنم، پنج ثانیه می‌گذرد. ابروهایم بی‌اختیار بالا می‌رود.
چشمان آدونیس در عکس بالای صفحه، به من خیره‌است. لباس سفیدی به تن دارد. رنگ‌پریده‌تر از همیشه، نگاهش سرد و عمیق‌و همان اخم همیشگی را نیز دارد. برگه‌های داخل پرونده را زیرورو می‌کنم. تمامشان به زبان روسی نوشته شده‌اند. کلماتی که درهم‌وبرهم جلوی چشمانم رژه می‌روند، خطوطی که برایم بی‌معنی‌اند.
مطمئنم اگر محتوای این پرونده را می‌دانستم الان در کل این بازی لعنتی پیروز بیرون می‌آمدم. تمام حقایقِ آشکار شده مرا در آغوش می‌گرفتند و این جنگ فکری‌ام نیز به پایان می‌رسید اما، هیچ‌چیز از آن نمی‌فهمم. دست‌هایم را مشت می‌کنم. این دیگر چه وضعیتی‌ست؟
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #69
پوشه را به‌دقت در کشو می‌گذارم و همه‌چیز را دوباره مرتب می‌کنم. نباید هیچ ردی از کنجکاوی من بماند اما هنوز گوشی آدونیس را پیدا نکرده‌ام. حتی به گمانم ربع ساعت گذشته باشد. چشمانم روی قفسه‌ی کتاب‌ها سر می‌خورد. چند کشوی کوچک در پایین آن است. شاید...
سریعاً از جایم بلند می‌شوم و به سمت کشوهای قفسه‌ی سفیدش می‌روم. اولین کشو را باز می‌کنم. واکس کفش، چندین شیشه‌ی عطر و خرده‌ریزهای دیگر، هیچ نشانی از گوشی نیست.
درش را می‌بندم و کشوی پایین‌تر را باز می‌کنم. پس از پنج ثانیه انبوهی از وسایل دیجیتال چشمانم را در بر می‌گیرند.
کلی بسته پر از فلش، CD و یک لپ‌تاپ به همراه کابل شارژرش.‌ به‌آهستگی آن را برمی‌دارم. وزنش را در دستانم حس می‌کنم. لحظه‌ای مردد می‌مانم اما بعد، با احتیاط صفحه‌اش را باز می‌کنم. پرده‌ی سیاه مانیتور، مثل چشمی خاموش، چیزی را بروز نمی‌دهد. انگشتم را روی دکمه‌ی پاور می‌گذارم و فشار می‌دهم. منتظر ثانیه‌ها می‌مانم.
اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
یک بار دیگر امتحان می‌کنم. دوباره و دوباره، اما لپ‌تاپ هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. گویی کاملاً خاموش است. یا شاید هم خراب. نه... احتمالاً فقط شارژ ندارد.
نفسی از سر کلافگی بیرون می‌فرستم. این همه کنجکاوی و حالا باید با یک صفحه‌ی خاموش روبه‌رو شوم؟ چشمم به کابل شارژ می‌افتد، تنها را‌ه‌حل موجود است اما زمان را در نظر می‌گیرم. عرفان گفت زود برمی‌گردند. وقت ندارم که دنبال پریز بگردم و شارژش کنم.
به ناچار، لپ‌تاپ را با همان دقتی که برداشته بودم، سرجایش می‌گذارم. لحظه‌ای دیگر به کشو خیره می‌مانم، به فلش‌ها، به CDهایی که شاید پر از اطلاعاتی باشند که می‌توانند همه چیز را روشن کنند. اما نه، نه الان. فعلاً ریسک بزرگی است.
قسمت پایینی قفسه‌ی کتاب‌هایش، سه ردیف کشو دارد که در هر ردیف دو کشو است. شاید گوشی آدونیس را در کشوی نزدیک در گذاشته باشد.
از جایم برمی‌خیزم و بی‌خیال ردیف وسط می‌شوم. در کشوی اول را باز می‌کنم و در کمال تعجبم، گوشی آیفون مشکی و بی‌قاب آدونیس به رویم چشمک می‌زند.
لبخندی به رنگ پیروزی بر لبم جان می‌گیرد و به سرعت گوشی را از داخل کشو برمی‌دارم. دکمه‌‌‌ی کنارش را فشار می‌دهم. صفحه‌ی قفلش، با پیش‌زمینه‌ی ساده‌ی مشکی و تاریخ و ساعت‌ نمایان می‌شود. باورم نمی‌شود ساعت سه و نیم باشد، آن‌ها که تازه ساعت سه رفته‌اند. باز زمان دارد جنگش را با من آغاز می‌کند.
انگشتم را بر صفحه می‌کشم و ضدخالی عظیم می‌خورم. قفل عددی‌اش را با چه باز کنم؟ با چکش؟ نکند باید گوشی را بر سرم بکوبم تا باز شود؟
د‌ِ پیوند معلوم است که قفل دارد! مگر عهد بوق است که کسی بر روی تلفنش قفل نگذارد؟
قفلش چهار رقمی است. حتی تاریخ تولدش را بلد نیستم که شانسم را امتحان کنم. اصلاً چند سالش است؟ بیست و شش؟ بیست و هشت؟ یا شاید هم سی و دو؟
 

Gemma

[گوینده انجمن]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-17
نوشته‌ها
93
پسندها
615
زمان آنلاین بودن
1d 3h 19m
امتیازها
63
سن
17
محل سکونت
منزل عشق!
سکه
1,374
  • #70
فکر چندانی نمی‌کنم و سال دو هزار را وارد می‌کنم. حتی نمی‌دانم با این تصویر بی‌جان، عددهای واردی‌ام را درست می‌زنم یا نه. گوشی در دستم می‌لرزد. اشتباه است.
با احمقی تمام ۱۲۳۴ را می‌زنم. باز می‌لرزد. عدد احمقانه‌ی بعدی‌ام چهار تا صفر است و باز، می‌لرزد‌. می‌خواهم پنجاه پنجاه را امتحان کنم که می‌بینم دیگر اعدادش مقابلم نیست. گوشی سی ثانیه قفل شده‌است.
مغزم می‌خواهد از عصبانیت گوشی را به دیوار بکوبد اما هشدارهای قلبم مانع می‌شوند. حال چه کنم؟ خودخوری؟ گریه؟ نکند باید فریاد بزنم؟
بی‌خیال گوشی می‌شوم و همان‌طور که قبلاً بود آن را سرجایش می‌گذارم. نباید بیشتر از این ریسک در این‌جا ماندن را به جان بخرم. نگاهی به اتاق می‌اندازم و در بین راه رفتن، مردد می‌مانم. سه کشوی دیگر را هنوز بررسی نکردم، اگر چیزهای جالب‌تری پیدا کنم چه؟
برای خود سری تکان می‌دهم و به سمت کشوی پایینی ردیف اول می‌روم، در آن را باز می‌کنم و نگاه خیره‌ام روی محتویات داخلش قفل می‌شود. چندین پوشه‌ی طبقه‌بندی‌شده، با دقتی وسواس‌گونه کنار هم قرار گرفته‌اند. شماره‌هایی روی لبه‌ی آن‌ها نوشته شده، گویی مجموعه‌ای از اسناد مهم را بایگانی کرده‌اند. دستم را دراز می‌کنم و یکی از پوشه‌ها را، بدون انتخاب خاصی، بیرون می‌کشم.
آن را باز می‌کنم و نگاهم به اولین صفحه می‌افتد. عکسی از مردی میانسال، با لبخندی پهن که تا بناگوش کشیده شده، در بالای صفحه چسبانده شده است. نگاهی خشک و بی‌روح دارد. زیر عکس، نامش نوشته شده: حسین عارفی. تاریخ تولدش ۱۳۶۳ است‌.
چشمانم روی نوشته‌های بعدی سر می‌خورد. کدملی و نام پدر، لیست بلندی از داروها، یادداشت‌های کوتاه و رسمی درباره‌ی وضعیتش… حس ناخوشایندی درونم شکل می‌گیرد.
نمی‌دانم به خواندن ادامه دهم یا نه. احساس می‌کنم بیش از حد در چیزی که نباید، دخالت کرده‌ام. با اکراه پوشه را می‌بندم و با احتیاط سر جایش می‌گذارم. اما هنوز دستم را عقب نکشیده‌ام که چیزی در میان انبوه پرونده‌ها توجهم را جلب می‌کند، یک پاکت.
پاکتی که بین پوشه‌ها مخفی شده‌است‌. چشمانم به آن قفل می‌شود. درنگ نمی‌کنم، آن را بیرون می‌کشم. حس تپش‌های سنگین قلبم را در سینه‌ام احساس می‌کنم.
ل*ب‌های خشکم را تر می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم. دعا می‌کنم که پاکت باز شده باشد. اگر بسته باشد، این یعنی باید انتخاب کنم، کنجکاوی یا عقل؟ انگشتانم آرام روی لبه‌ی پاکت سر می‌خورد.
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین