What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

در حال تایپ رمان جان نواز | رها آداباقری _ کاربر انجمن فرهنگی و هنری بوکینو

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #21
صدای نغمه چون گنجشکی شاد، با عجله در گوشی پیچید و بعد از چند جمله خداحافظی سریع که نشان از دغدغه‌های روزمره‌اش داشت، گفت:
- خدایا شکر! باشه دختر، فقط می‌خواستم خیالم راحت بشه. الان سر کارم، تا صدای صاحب‌کارم در نیومده برم… بعداً باهات تماس می‌گیرم.
این لفظ «صاحب‌کارم» مثل سایه‌ی همیشگی کار و تلاش بر دوش نغمه بود. همیشه آماده‌ی دویدن، همیشه نگران عقب‌ماندن، نغمه چون رودی جاری در دل این شهر پرهیاهو بود.
- راستی حوری؟ عجله باعث نمیشه خودمو بزنم به اون راه، کلک خبریه؟
جفت ابروهایم بالا پرید.
- خبر؟ نه جون حورآسا. چه خبری؟
صدایش کم و زیاد شد و خندید.
- برو خودتو سیاه کن دختر خوشگله! روزبه حوری حوری از دهنش نمیفته.
مثل خودش خندیدم.
- روزبه کارش گیره لپ گلی، تو که منو می‌شناسی.
لحظه‌ای صدایش رنگ و بویی از جدیت گرفت.
- آره ولی اونم می‌شناسم، اصلاً نگاهشو رو خودت دیدی؟... بله؟ اومدم چشم‌.
گوشی را بین انگشتانم فشردم.
- باید برم فعلاً مراقب خودت باش تا بعداً بازجویی‌‌تون می‌کنم.
بعد از قطع تماس نفس عمیقی کشیدم. از دست روحیه‌‌ی بازپرسی‌اش باید سر به بیابان می‌بردیم. من و روزبه؟ عمراً!
خیابان هنوز هم چون رودخانه‌ای خروشان از آدم‌ها و ماشین‌ها می‌گذشت؛ هر ماشین موجی بود و هر عابر، قطره‌ای در این اقیانوس بی‌کران. با دقت به راست و چپ نگاه کردم و با احتیاط چون قایقی کوچک که از میان امواج سهمگین می‌گذرد، از میان شلوغی نسبتاً زیاد خیابان گذشتم. صدای بوق ماشین‌ها شبیه به فریاد مرغان دریایی خشمگین در گوشم می‌پیچید و نور چراغ‌های خیابان کم‌کم جای نور خورشید را می‌گرفت و ستاره‌ها یکی‌یکی در پرده‌ی آبی تیره ظاهر می‌شدند. در حالی که قدم‌هایم را تندتر می‌کردم، در جواب صدای نغمه که انگار هنوز در گوشم می‌پیچید، گفتم:
- خدا پشت و همراهت نغمه، الحق که یدونه‌ای.
این «یدونه‌ای» فقط یک حرف معمولی نبود؛ بلکه فریادی بود از اعماق وجودم، فریاد تشکر از وجود لطیفی که در این دنیای پر از سنگلاخ چون گلی خود روئیده بود و سایه‌سار امید میشد. لبخند‌زنان فرهاد را مخاطب قرار دادم:
- عشق حورآسا کیه؟
ندیده، نیش بازش و آن چال گونه‌ی دلربایش را حس می‌کردم؛ همان چاله‌ای که تمام خستگی‌های روز را در خود فرو می‌برد. نیم‌نگاهی به نیم‌رخ صورتش انداختم؛ ل*ب‌های کوچکش به آرامی شروع به حرکت کردند، اما کلمات انگار در دهانش گیر کرده بودند. انگار هر حرف سنگی بود که باید با تمام توان از گلویش بیرون می‌کشید.
- ف... فک... ف...
کلمات شبیه به تپش‌های قلب یک پرنده‌ی کوچک در قفس سی*ن*ه، نامنظم و بریده‌بریده بیرون می‌آمدند. نفس عمیقی کشید و دو مرتبه تلاش کرد حرف بزند:
- فکر... ف...
هر «ف» که می‌گفت، شبیه به نفسی بود که با سختی کشیده میشد، انگار که هوا در ریه‌هایش زندانی شده بود. با لذت بدون این‌که حرفش را قطع کنم به تلاشش گوش سپردم. صورت کوچک و معصومش در نور کم‌جان خیابان، با چین کوچکی بر پیشانی‌اش غرق تمرکز بود.
- فکر... ک... کنم... من، منم.
کلمات آخر را با چنان زحمتی ادا کرد که انگار وزن تمام دنیا بر زبانش سنگینی می‌کرد. چهره‌ام را متعجب نشان دادم:
- فکر کنی؟ بابا دم شما گرم فرفری‌خان! باید مطمئن باشی!
و فرهاد خندید. خنده‌ای از ته دل که تمام صورت کوچکش را روشن کرد. برق خوشحالی مثل ستاره‌های کوچک در چشم‌های درشتش درخشید و گونه‌های استخوانی‌اش، از شرم و ذوق به سرخی دلنشینی گرایید. سرش را پایین انداخت و لبخندی شیطنت‌آمیز، گوشه‌ی لبش جا خوش کرد، انگار که تازه به رازی پی برده باشد.

***
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #22
کوچه تنگ و باریک بود. خانه‌ها چسبیده به هم انگار که از تنهایی هم می‌ترسیدند. بوی نم دیوارها با عطر تند غذاهای نیم‌سوزی که از پنجره‌های باز به بیرون می‌پیچید در هم آمیخته بود.
نور کم‌رنگ غروب به سختی از میان سیم‌های برق درهم‌تنیده و دود برخاسته از خانه‌ها عبور می‌کرد و کوچه را به رنگ خاکستری مات درآورده بود.
هر قدم صدای برخورد کفش‌هایم با آسفالت ترک‌خورده را در سکوت نسبی کوچه منعکس می‌کرد. دست در دست فرهاد که کیسه‌ی سبک ماکارونی و شیر را با آن غیرت ذاتی مردانه‌اش به دست گرفته بود و با چشم‌های گرد و کنجکاوش به اطراف نگاه می‌کرد به سمت خانه می‌رفتیم. لبخندی از سر عشق و قدردانی بر لبانم نشست؛ در این دنیای پر از چالش، او قهرمان کوچک من بود. اما ناگهان دورنمای هیبت شکم‌گنده‌ی شهروز، مردی میانسال با هیکلی افتاده و لباس‌های چروکیده و چرک، در افکارم نمایان شد. همان مردی که دیدنش حتی از دور، زهر کینه را در دلم می‌جوشاند. چهره‌ی چروکیده‌اش با دندان‌های زرد و نامرتبش که چون پنجه‌های آلوده به مواد در تاریکی چهره‌اش می‌درخشیدند. بوی تند عرق و سیگار از وجودش متصاعد میشد و نگاه شهوانی و تهدیدآمیزش حال هر کسی را به هم میزد. اخم‌هایم در هم رفت و زیرِ ل*ب زمزمه کردم:
- لعنت بهت خرمگس چاق! آخه الان وقت اومدنه؟!
با نزدیک شدنمان به خانه‌ی قدیمی و فرسوده‌ی آجر فروریخته که انگار سال‌ها فریاد سکوت سر داده بود، سعی کردم مثل همیشه او را نادیده بگیرم اما صدایش، مثل نیش زنبور مرا از مسیرم منحرف کرد:
- می‌بینم که اوضاع خوبه قناری! چقدر بار و بندیل گرفتی.
نیشخندی زد که بوی ناپاکی می‌داد و نشان از تباهی عمیقش داشت. سعی کردم بی‌توجه باشم و به دنبال کلید در، محتویات کوله‌ام را به هم ریختم و گشتم. کلیدی که مثلاً دریچه‌ی امن خانه‌ام بود.
دوباره صدایش، این بار با لحنی گزنده‌تر در گوشم پیچید:
- چطوری بچه؟ بهت سلام یاد ندادن؟
فرهاد که انگار ناخودآگاه خطر را حس کرده بود، پشت پاهایم پنهان شد. این بار دیگر نتوانستم سکوت کنم. با اخم و جدیت تمام رو به او کردم و غریدم:
- به هر کسی دلش بخواد سلام می‌کنه. مشکلی داری آقا‌شهروز؟
دوباره دندان‌های زردش را به نمایش گذاشت و نیشخندی زد که از صد فرسخی هم بوی ناپاکی می‌داد.
- جون شهروز! اصلاً تو فقط راه برو و صدا کن آقا شهروز، ببین من برات چیکار می‌کنم.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #23
نگاه بدجنسش این بار مستقیم به فرهاد دوخته شد و ادامه داد:
- منم که حرف بدی نزدم حوری جون! منتها میگن بچه رو باید از سن کم تربیت کرد.
اخم‌هایم که از قبل هم گره خورده بود، حالا بیشتر در هم فرو رفت و با لحنی تهدیدآمیز گفتم:
- اولاً حوری نه و خانم نجاتی! دوماً راهتو بکش و برو. از بساط شبونه خبری نیست.
قدمی نزدیک‌تر شد و با بدجنسی آشکاری انگشتش را گوشه‌ی لبش کشید:
- آخ خانم نجاتی... اومدی و نسازی! یک ساعت چشم به راهت اینجا یه لنگه پا تازه اونم چی؟ با این درد لامصب خماری وایسادم که بیای بگی برو؟ آقاجونت که خیلی بیشتر از تو مهمون‌نوازه. باز گلی به جمالش که با دو هزار دهنش بسته میشه...
ترس مثل ماری سرد در وجودم خزید.
- مگه از آخرین باری که قرضشو بهت پس دادم بازم ازت پول گرفته؟
خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه زوزه‌ی حیوانی وحشی بود.
- ساده‌ای ها! معلومه که گرفته... امشبم یه قول و قراری گذاشتیم با هم.
جدیتم را از دست ندادم. اگرچه دستانم شروع به لرزیدن کرده بود.
- بی‌خود!
دوباره سرخوشانه خندید، این بار بلندتر.
- دیگه بی‌خود و باخودش پای تو نیست! امشب باید به قول گفتنی یه محل رو شیرینی بارون کنم... تو هم برو خونه که شب خدمت می‌رسم.
با دستانی که از شدت ضعف اعصاب می‌لرزید کلید را در قفل در چرخاندم و با صدایی که سعی می‌کردم محکم باشد، گفتم:
- برو پی کارت.

***

موقعیتی که درش دست و پا می‌زدم را هیچ‌جوره درک نمی‌کردم. انگار در مردابی چسبناک فرو رفته بودم و هرچه بیشتر تقلا می‌کردم عمیق‌تر فرو می‌رفتم. دست لرزانم را به پیشانی‌ام بند زدم؛ عرق سردی روی شقیقه‌هایم نشسته بود.
- پول رو پس بده! همین الان.
با تمام توان سعی می‌کردم دستم به سمت و سوی پول گردنبند مادرم پیش نرود؛ آن پول برای فرهاد بود و بس. صدایم در آشپزخانه پیچید. صدایی که از شدت خشم و درد می‌لرزید، همچون سیم گیتاری که بیش از حد کشیده شده و در آستانه پاره شدن باشد. فریبرز با قدم‌های لرزان به سمتم برگشت. حرکاتش شبیه به عروسک خیمه شب‌بازی بود که نخ‌هایش در دست یک کودک بی‌حوصله قرار گرفته باشد. مردمک قیرگون چشمانش از سرخوشی کوفت و زهرماری که کشیده بود گشاد و براق شده بود. براق اما نه از فروغ زندگی، که از جلای مسموم غباری مرگ‌آور.
- چی داری میگی دختر؟ مگه پدرت رو نمی‌شناسی؟ اون پول مال ماست! دیگه لازم نیست زور بزنیم و بیخودی واسه دو هزار لاکردار دست و پا بزنیم.
صدایم بالاتر رفت. موج سرکشی شده بودم که به صخره می‌کوبد.
- اون پول مال اون نمک به حرومه.
ناخودآگاه صدایم رگه‌ای از بغض به خودش گرفت. بغضی که گلوی خشکیده‌ام را خراش می‌داد، انتظار نداشتم به عنوان یکدانه دخترش عشق نثارم کند اما این‌که در ازای چند قران پول معامله‌‌ام کند هم چیزی ورای تصوراتم بود. چانه‌ام لرزید.
- حالا دیگه کارت به جایی رسیده که داری دخترتو می‌فروشی؟! دِ آخه مگه منم فرش و سماور و دکورم که ببری دود کنی؟
دو دستم را به روی سرم گرفتم و فشار دادم. این‌بار با التماس نالیدم:
- محض رضای خدا، یه ذره به خودت بیا! کدوم پدری با دخترش این کارو می‌کنه؟ نمیگم نجاتمون بده، نمیگم خوب شو... ولی آخه... تو حتی یادت نیست یه روزی بهت می‌گفتم بابا!
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #24
پس از اتمام حرف‌هایم، سرخوشانه سکسکه‌ای کرد و ل*ب جنباند:
- آره... من باباتم... یا بهتره بگم بابات بودم. خوب شد گفتی بچه.
مشت‌هایم را گره کرده بودم. ناخن‌هایم در گوشت کف دستم فرو رفته بود اما دردم را حس نمی‌کردم.
- یه آدم غریبه به تو و اون غیرت پوچت شرف داره!
خنده‌ی عصبی کرد و حینی که سرش را تکان می‌داد، گفت:
- برو بابا!
قلبم فرو ریخت. بی توجه به لگدمال کردن احساسات زخم خورده‌ام حرفش را با نیشخندی کشنده ادامه داد:
- تو هم بی‌خودی شلوغش می‌کنی، اون مرد فقط دلش برای ما سوخته. خواسته کمکمون کنه. مگه بده سر و سامون بگیری؟ هم تو هم من!
دیگر نتوانستم تحمل کنم، صدایم بالاتر رفت. انگار آتشفشانی در سی*ن*ه‌ام فوران کرده بود.
- نکنه قول صیغه کردن اون خواهر بدترکیبشو بهت داده؟ آره دیگه حتماً قضیه همینه! آخه کی به جزٔ اون زن که کل تهرون می‌شناسنش، روش میشه سمت تو بیاد؟!
با قدم‌های بلند به سمتش رفتم و انگشت اشاره‌‌ام را سمتش نشانه گرفتم. انگشتم مثل نیزه‌ای تیز به سوی واقعیت تلخی نشانه رفته بود.
- این چرندیات و فکر این‌که من زن اون رفیق مفنگیت بشم رو از سرت بیرون کن پیرمرد!
با دست به میز سست و لغزنده‌ی آشپزخانه کوبید. صدای برخورد دستش با چوب لرزشی خفیف در تمام خانه انداخت؛ لرزشی که نه فقط میز که ستون‌های امنیت خیال خانه‌مان را هم به چالش می‌کشید. هنوز هم زورمند بود، مثل سالیان پیش هیکلی و چهارشانه نبود اما زورمند چرا.
- حرف مفت نزن دختره‌ی بی‌چشم و رو... الحق که مثل اون ننه‌ی نمک نشناستی! دِ آخه اگه من بخوام زن صیغه کنم مگه از توی الف‌بچه می‌ترسم؟ کوری؟! نمی‌بینی این زندگی کوفتی با وجود توی سرکش و منی که همین الانشم به فکر درد خماری‌ام زندگی بشو نیست؟ دختره‌ی نفهم!
اشک از چشمانم سرازیر شد. چشمانم مثل چشمه‌ای شور در کویر ناامیدی خشک نمی‌شدند.
- هر موقعیتی که توش گیر افتادیم مقصرش تویی! تویی که با اعتیادت داری این زندگی رو آتیش می‌زنی. تو شعله‌ی این جهنمی که خودت برامون ساختی. فهمیدی؟!
فریبرز که حالا کاملاً بی‌توجه بود و انگار کلماتم مثل حباب‌های صابون بی‌اثر از کنارش می‌گذشتند، با صدایی بلند گفت:
- باید محرم شهروز بشی، همین امشب... اصلاً خودم محرمتون می‌کنم. خوندن دوتا آیه که کاری نداره.
سعی کردم از جسمی که بوی گند دود می‌داد دور شوم، بویی که آمیزه‌ای از عرق، سیگار و تباهی بود. بوی پوسیدگی رویاها اما فریبرز با خشونت بازویم را گرفت. چنگالش مثل پنجه‌ی عقاب بر گوشت بازویم فرو رفت. درد از بازویم مثل ریشه‌های موذی گیاهی سمی به تمام تنم چنگ می‌انداخت.
- حوری دارم بهت هشدار میدم، اگه بخوای سرکشی کنی خودم می‌برمت!
صدای فریبرز مثل پتکی آهنین بر سرم فرود می‌آمد و حتی جمجمه‌ام را به درد می‌آورد. با زور مرا به سمت در آشپزخانه کشاند. انگار مرا شیء بی‌جانی می‌دید که باید به مقصد رسانده شود؛ نه یک انسان، نه یک دختر بلکه تنها یک کالا، یک تکه گوشت بی‌اراده.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #25
در همین لحظه، فرهاد کوچکم که تمام مدت در گوشه خانه کز کرده بود مثل گربه‌ی خیسی که از ترس به خود می‌لرزد با دیدن این صحنه ترس را کنار گذاشت. نگاهش به من افتاد که با تمام توان مقاومت می‌کردم. چشمان درشت و سیاه‌فامش را به تقلایم دوخت و در نگاهش دریچه‌ای به سوی معصومیت و شجاعتی پنهان بود. با تمام وجودش با قدم‌هایی لرزان مثل برگ کوچکی در مسیر طوفان به سمت فریبرز دوید و او را از پشت هل داد. این هل دادن شاید برای جثه‌ی کوچکش ناچیز اما در لحظه‌ای که تمام دنیا بر سرم آوار شده بود، شبیه به زلزله‌ای بود که ارکان قدرت فریبرز را می‌لرزاند. با لکنت به سختی کلمات را ادا کرد:
- و... ول... ولش کن! تن... تنهاش ب... بذار، و... وح... وحشی.
گویی فریاد نصفه و نیمه فرهاد مثل تیری از جنس نور در دل تاریک فریبرز نشست. با عصبانیت چرخید. صورتش از خشم برافروخته بود. شبیه به آتشی که ناگهان شعله‌ور می‌شود و هرچه در مسیرش هست را می‌سوزاند.
- چه غلطی کردی؟ تو چه زری زدی بچه؟
با تمام قدرتی که در آن حالت نعشگی داشت، سیلی محکمی به گوش فرهاد نواخت. صدای سیلی در سکوت آشپزخانه منفجر شد مثل شلیک گلوله‌ای که کابوس‌هایم را به واقعیت پیوند میزد. صورت فرهاد از سیلی سرخ شد؛ تن بی‌جان و استخوانی‌اش به زمین افتاد و با صدای بلند شروع به گریه کرد. گریه‌اش صدای کودکی معصوم بود که ناله‌ی روح زخم خورده‌اش طنین انداز میشد. با دیدن این صحنه از خود بی‌خود شدم. انگار روح از بدنم جدا شد و فقط خشمی بی‌حد و حصر جای آن را گرفت. رد ضربه فریبرز روی صورت رنگ پریده و معصومش مانده بود و کنار لبش نیز رد قرمزی پیدا بود. رد قرمزی که شبیه به امضای خونین بی‌عدالتی بود. با فریادی پر از جنون، فریادی که از اعماق وجودم، از جایی که تمام دردهایم انباشته شده بود، برمی‌خاست، به سمتش حمله کردم. دستم را به یقه پیراهن نخ‌نمایش انداختم و با تمام توان او را به عقب هل دادم. این هل دادن نه از قدرت فیزیکی که از فوران ناگهانی تمام خشم فروخورده‌ی سالیان بود، اما اویی که حالا خشمگین‌تر و قوی‌تر از همیشه بود مثل حیوانی درنده که زخمی شده و خطرناک‌تر شده است با گرفتن موهای بافته شده‌ی بلند و سیاهم مرا با خشونت روی زمین کشید. کشیدنی که نه فقط جسمم بلکه تمام وجودم را در خود می‌فشرد.
صدای کشیده شدن بدنم روی زمین، خش‌خش موکت شبیه به صدای سمفونی شوم شکست بود و همراه با فریادهای ترسیده‌ام صحنه را پر از وحشت کرد؛ وحشتی که مثل غباری سمی تمام فضا را فرا گرفته بود و نفس کشیدن را دشوار می‌کرد. درد ضربات پدرم مرا به یاد روزهایی انداخت که مادرم را کتک میزد.
هر ضربه، شبیه به جرقه‌ی خاطره‌ای دردناک بود که آتش گذشته را دوباره شعله‌ور می‌کرد. همان فریادها، همان خشونت و همان وحشت. سعی می‌کردم از ضربات جاخالی بدهم، مثل برگ کوچکی که در باد طوفانی می‌رقصد اما فریبرز مرا مثل عروسکی خیمه‌شب‌بازی به این طرف و آن طرف می‌کشید و دستش را روی تن و صورتم بلند می‌کرد.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #26
من فقط مهره‌ای بودم در بازی بی‌رحمانه‌ی او. با هر ضربه فریادی از درد و ناامیدی از گلویم بیرون می‌دادم. فریادی که پژواک تمام رنج‌هایم بود.
فرهاد با چشمانی پر از اشک و درد صحنه‌ی کتک خوردن مرا می‌دید. چشمانش آینه‌ی تمام زخم‌های پنهان خانه‌ی ما بود. دیگر نمی‌توانست تحمل کند. با تمام توانش از زمین بلند شد و دوباره به سمت فریبرز دوید. این بار با تمام قدرتش او را هل داد، هل دادنی که انگار تمام نیروی باقی‌مانده‌ی یک کودکی لگدمال‌شده در آن جمع شده بود.
چشمانم را بستم. خستگی مثل لحافی سنگین بر تمام وجودم افتاده بود. دیگر توانی برای مقاومت نداشتم. فقط منتظر بودم تا ضربات پی‌درپی‌اش تمام شود تا بتوانم بلند شوم و بروم برادر کوچکم را در آغوش بگیرم. آغوشی که تنها پناهگاه باقی‌مانده در این ویرانه بود.

***

دیر وقت بود؛ زمان مثل مایعی غلیظ در خانه می‌چکید و هر قطره‌اش سنگینی کابوسی بی‌پایان را حمل می‌کرد. کنار برادرم دراز کشیده بودم. درد تمام وجودم را فرا گرفته بود. دردی که از ضربات جسمی فراتر رفته و تا اعماق روحم چنگ انداخته بود اما به لطف مسکن‌های رنگارنگ آرام‌ترم. قرص‌هایی که تنها نقش مسکن موقتی واقعیت تلخ را بازی می‌کردند. در تاریکی که چشمانم را عادت داده است به اطراف خیره می‌شوم؛ تاریکی حالا بیشتر از نور برایم آشنا و پناهگاه بود. اتاقم وسایل زیادی ندارد. یک کمد قهوه‌ای‌رنگ که درهایش پر از خط و خش است، خطوطی که هرکدام یادگاری از زخم‌های پنهان این خانه بودند، چند پشتی رنگ و رو رفته، رنگ‌هایی که با زندگی ما، رفته‌رفته رنگ باخته بودند. یک قاب عکس از مادرم روی دیوار که تنها تصویر ثبات و آرامش در این هیاهو بود و کوله‌پشتی طرح لاک‌پشت‌های نینجای فرهاد در گوشه اتاق. هوا سنگین و خفه‌کننده است، انگار هوا هم از این همه سکوت و فریاد به بغض نشسته بود. گویی اکسیژن کافی برای نفس کشیدن وجود ندارد. هر نفس تلاشی برای زنده ماندن در مرداب زندگی بود.
در خواب و بیداری نه چندان عمیق فرو رفته‌ام که ناگهان احساس سنگینی نگاهی را روی خود حس می‌کنم. نگاهی که تاریکی را می‌شکافت و ستاره‌های کوچک امیدم را یکی‌یکی خاموش می‌کرد.
با درد پهلو به پهلو شدم و لحظه‌ای چشم باز کردم. شهروز را بالای سرم می‌بینم که با لبخندی که دندان‌های زرد و پوسیده‌اش را نمایان می‌کند، به من زل زده است. لبخندی که نه از سر محبت که از سر کراهت و هوس بود. شبیه به ماسکی که هیولا به چهره میزد. بوی تند عرق و سیگارش، بویی که آمیزه‌ای از تباهی و بی‌غیرتی بود، حالت تهوع به من می‌دهد.
جیغی از ته دل می‌کشم، جیغی که ریشه‌اش در اعماق ترس و انزجارم بود، جیغی که از فرط ترس در گلویم خفه می‌شود. صدا در گلویم مثل پرنده‌ای اسیر بال‌بال میزد و راه فرار نداشت. فرهاد با گریه از خواب می‌پرد. خون از بینی‌اش جاری شده و با آستین لباسش سعی می‌کند آن را پاک کند. تمام بدنش از ترس می‌لرزد، لرزشی که نشان از روحی زخم‌خورده در جسمی کوچک بود اما با این حال سعی می‌کند به من کمک کند. تلاش معصومانه‌ای که در برابر هیبت وحشت بی‌اثر به نظر می‌رسید.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #27
شهروز حضور فرهاد را نادیده می‌گیرد و به سمتم خم می‌شود. انگار فرهاد کوچکم تنها شبحی نامرئی در چشمان پر از هوس او بود.
دستان سنگین و چاقش را روی دستان بی‌جانم می‌گذارد و با صدایی مملو از نعشگی، صدایی که رگه‌هایی از شهوت بیماری را در خود داشت، همان‌طور که انتظار می‌رفت مثل هر شب با فریبرز پای بساط نشسته، با لحنی چندش زمزمه می‌کند:
- تو مال منی! یعنی فهمیدنش اینقدر سخته؟ تو زن من نشی، کی زن من بشه؟ من خیلی دوستت دارم دختر، عاشق اون موهای سیاهت، پوست مثل برفت و چشمای وحشیتم... من تو رو می‌خوام! من توی بی‌انصاف رو می‌خوام!
کلماتش مثل خزنده‌ای موذی بر پوست تنم می‌لغزید و تنفرم را بیشتر می‌کرد. دوباره جیغ می‌زنم و سعی می‌کنم دستانم را از چنگال شهروز رها کنم. چنگالی که شبیه به دام مرگ بود و هرچه بیشتر تقلا می‌کردم، بیشتر در آن فرو می‌رفتم. تمام بدنم خیس عرق سرد شده و احساس ضعف می‌کنم. ضعفی که از وحشت ریشه می‌گرفت و تمام توانم را می‌بلعید. صدایم به گوش فریبرز نمی‌رسد؛ حسی قوی می‌گوید که تقریباً از شدت مصرف مواد بیهوش شده است. پدری که حتی در لحظه‌ی خطر خود را در تاریکی اعتیادش پنهان کرده بود. فرهاد با تمام توان سعی می‌کند تن سنگین شهروز را از رویم بلند کند اما زورش نمی‌رسد. تلاش کوچکی که در برابر کوهی از خشونت بی‌نتیجه به نظر می‌رسید. لرزش بدنم بیشتر شده و هق‌هق گریه‌ام بلندتر می‌شود؛ هق‌هقی که نه تنها از غم بلکه از خشم و ناتوانی بود. در اوج ناامیدی نگاهم به عکس و نگاه براق مادرم می‌افتد. نگاهی که در آن تاریکی مثل فانوسی دوردست، نور امید را می‌تاباند. تصویری از زنی مهربان و قوی که همیشه حامی من بوده است. مادرم حتی در قاب عکس ستونی از قدرت بود که به آن تکیه می‌کردم. با دیدن تصویرش تمام قدرتم را جمع می‌کنم. با یک حرکت ناگهانی زانوهایم را جمع می‌کنم و شهروز را به عقب هل می‌دهم. هل دادنی که نه تنها از زانو و بازوهایم، که از تمام اراده‌ام سرچشمه می‌گرفت.
- برو گمشو بیرون حیوون!
همچون فنر از جایم بلند شدم و به هر زور و زحمتی که شده، شهروز را از اتاق بیرون و سریع در را قفل کردم. کلید را چرخاندم و با تمام وجود تحلیل رفته‌ام به در تکیه دادم. در حالا تنها سنگر باقی‌مانده‌ام بود، سنگیری که با تمام وجود به آن چسبیده بودم. شهروز از پشت در همچنان ابراز عشق می‌کند و با لحنی قلدرانه می‌گوید:
- به بابای مفنگیت کلی رشوه دادم بابت امشب، تو مال منی حورآسا! بالاخره مال من میشی پس منو سگ نکن! می‌دونی از هر چی بگذرم از حقم نمی‌گذرم.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #28
کلماتش مثل خنجرهای زهرآلود به قلبم فرو می‌رفتند، اما این بار دیگر توانستم دردش را تحمل کنم. بی‌توجه به اراجیفی که می‌بافد با دست‌های لرزان شروع به جمع کردن لباس‌های خودم و فرهاد می‌کنم. هر تکه لباس مثل تکه‌ای از گذشته‌ای بود که می‌خواستم از آن فرار کنم. وسایل ضروری را در یک ساک دستی می‌گذارم. ساکی که قرار بود تمام دنیای کوچک ما باشد. برای اطمینان یک‌ساعتی صبر کردم تا جنون شهروز از سرش بیفتد و بخوابد. هر دقیقه مثل ابدیت می‌گذشت. بعد با فرهاد و قاب عکس مادرم، آرام و بی‌صدا از خانه بیرون زدم. خروج ما از خانه شبیه به آغاز کوچ کبوترانی بود که از لانه‌ی سوخته‌ی خود می‌گریزند. فرهاد که هنوز می‌لرزد، دستم را محکم گرفته است، دست کوچکش پناهگاهی امن در دستان لرزان من بود؛ به امید یافتن پناهگاهی امن و دور از دسترس شهروز و فریبرز قدم در تاریکی کوچه می‌گذارم. نفسم را در سی*ن*ه حبس کردم. خیابان اصلی پشت سرم گم شده بود و کوچه‌ای که حالا تنها پناهگاهم بود، در سکوت وهم‌انگیزی فرو رفته بود؛ تاریک و بی‌نور، انگار که نور ماه هم از آن گریزان بود. هر قدم، لرزشی خفیف به جانم می‌انداخت، گویی زمین زیر پایم هم از وحشتی پنهان می‌لرزید.
بوی تند عرق و بوی کهنه‌ی سیگار، ترکیب غریبی از هراس و انزجار را در مشامم زنده می‌کرد؛ بویی که انگار از خود کوچه بلند میشد و خبر از تهدیدی قریب‌الوقوع می‌داد. ناگهان مچ دستم اسیر چنگالی می‌شود. چنگالی که از تاریکی بیرون آمد و تمام رویاهای کوچک ما را در هم شکست. هینی می‌کشم و تکان شدیدی می‌خورم. با جیغی به پشت سرم خیره می‌شوم و قهقهه شهروز بالا می‌رود. قهقهه‌ای که در گوش شب شبیه به صدای شوم شیطان بود.
- فکر کردی خرم بچه؟!
در حالی که دستم را به سمت خودش می‌کشید، ل*ب زد:
- نشئگی من از چیزی که می‌زنم نیست از خواستن توئه! به این زودیا نمی‌پره.
کلماتش مثل سم در رگ‌هایم می‌دوید و تمام وجودم را به حال تهوع می‌انداخت. فرهاد با مشت‌های کوچکش به کمر و پای شهروز ضربه وارد کرد و من جیغ‌زنان تهدیدش کردم:
- ببین مرتیکه این‌قدر جیغ می‌زنم که همه بیان بریزن سرت! ولم کن حیوون... ولم کن.
بی‌خیال شانه بالا می‌اندازد.
- گفته بودم یه محل رو شیرینی میدم یادته؟ فکر می‌کنی اهل محل خبر ندارن قراره محرم بشیم؟ بابا مردم و چه به دخالت تو دعوای زن و شوهری عروسک؟ بذار با خوبی و خوشی بریم سر زندگیمون و ملت رو بی‌خواب نکنیم.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #29
این کلمات مثل سیلی محکمی بود که بر صورتم می‌نشست و تمام واقعیت تلخ را به رخم می‌کشید. دستم را به شدت از چنگالش بیرون کشیدم؛ شهروز قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر میشد، سایه‌اش روی دیوار گلی کوچه مثل هیولایی کشیده و بلند می‌افتاد. چشمان خمارش با نگاهی نفوذی و سنگین مستقیماً به چشمان وحشت‌زده‌ام خیره بود. با جهش دوباره‌اش مچ دردناک دستم را اسیر کرد. نفهمیدم چه شد! آن‌قدر عقب جلو رفتیم که فرهاد به زمین افتاد و من آن‌قدر به قهقهه‌هایش که ناشی از قدرت کم و ضعیفم بود گوش دادم که تسلیم شده به گریه متوسل شدم و زانو زدم و هوای گرفته و خاکی را نفس کشیدم. هر نفس طعم خاک ناامیدی را می‌داد.
- ولم کن. مگه خودت خواهر مادر نداری آخه؟ یه جو مردونگیت تو وجودت نیست، مفت‌خور حیوون! از سنت خجالت بکش. هم‌سن و سال فریبرزی! عقل نداری؟ فکر کردی حتی اگه به زور نگهم داری می‌تونی کاری کنی تا همیشه پیشت بمونم؟ نمی‌تونی... به خدا نمی‌تونی. آخرش یه جوری فرار می‌کنم یا تهش سرتو زیر آب می‌کنم.
دومرتبه بلند خندید؛ خنده‌اش کم‌کم به تک‌خنده و سپس به لبخند و مکثی بی صدا تبدیل شد. روبه‌رویم نشست و با حالی حیران دست درون موهایش فرو کرد.
- من تقصیری ندارم دختر. سال‌ها پیش خاطرخواه زنی شدم که امروزه حتی دستم به دخترش نمی‌رسه...
حیرانی او، نه از سر پشیمانی که از سر ناتوانی در رسیدن به هوس‌هایش بود و حیرانی من، از سر جمله‌ی آخرش! لحنش مثل پتکی آهنین بود، بی‌رحم و بی‌پروا.
- مادرت... یادته چقدر اون روزا شیرین بود؟
اسم مادر مثل گدازه‌ای سوزان در رگ‌هایم دوید. خاطراتی که باید در عمق فراموشی دفن می‌شدند، با هر کلمه‌ی او زنده می‌شدند و گلویم را می‌فشردند.
- خفه شو... خفه شو.
صدایم از ته چاهی عمیق بیرون آمد لرزان اما قاطع. همان لحظه بود که فرهاد برادر کوچک اما پر از شجاعتم، با موهای درهم‌ریخته و شلوار جین خاکی‌اش که نشان از افتادنی ناگهانی داشت، دو‌مرتبه کنارم روی زمین افتاد. خانه‌ی کهنه انگار با افتادن او، خودش هم لرزید. با رنگ‌پریدگی مرگباری که به دلیل شوک و ترس بر چهره‌‌ام نشسته بود، به فرهاد و بعد به شهروز خیره شدم. لرزش خفیفی در تمام بدنم موج میزد اما نگاهم ثابت و محکم بود. قلبم بی‌تابانه در سی*ن*ه‌ام می‌کوبید اما این بار نه از ترس، بلکه از غضبی که مثل آتشی زیر خاکستر شعله‌ور شده بود. بی‌جان ل*ب زدم:
- این چرت و پرت پرونی به‌خاطر نشئگی یا خماری نیست. روانی شدی! دیگه کارت از دوا‌ و درمونم گذشته مرتیکه‌ی کثیف.
شهروز غرق در باتلاق گذشته و خیالاتی که همچون زالو به جانش چسبیده بودند، خنده‌ای سرد و نخ‌نما سر داد. چشمان خمارش گویی که دو مرداب گندیده باشند، به لرزش بی‌امان مردمک‌های من دوخته شد. همان‌طور که ماهی‌ای وحشت‌زده در تور صیاد دست‌ و پا می‌زند.
- وقتی که مادرت بچه‌ی فریبرز تو شکمش بود...
صدایش آرام‌آرام اوج می‌گرفت، مثل موجی سیاه که ساحل را می‌بلعد.
- بهش گفتم می‌خوامش،. گفتم نذار تو این خواستن بسوزم، خریت نکن نذار حیف بشی، نذار اون مرد حیفت کنه. فکر کردی همیشه همین قدر لجن بودم؟ دِ نه دِ... منم دل داشتم دختر، خوبم داشتم.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
263
Reaction score
1,088
Time online
1d 21h 29m
Points
138
Age
20
Location
زمزمه‌گاه
سکه
1,300
  • #30
هر جمله‌ی او، میخ داغی بود که به قلبم فرو می‌رفت و نگاه مرا که اکنون دیگر متعجب نبود بلکه مبهوت و گداخته بود، به اوج انزجار می‌رساند. خون در رگ‌هایم به جوش آمده بود، مثل گدازه‌ای در آستانه‌ی فوران آتشفشان.
- با وجود این‌که هربار جواب رد به سی*ن*ه‌ام زد، هربار این خواستن لگدمال شد، خوار و خفیف شد... دوستش داشتم ولی حالا...
با بیچارگی محض با صورتی که خطوط سال‌ها تباهی بر آن نقش بسته بود به صورتم خیره شد و ادامه داد:
- تو خیلی شبیه مادرتی. انگار حوا زنده شده!
خندید؛ خنده‌ای که جنون را به آغوش می‌کشید. صدایی که در گوشم زنگ میزد شبیه به شکستن شیشه‌های یک خانه‌ی متروک در شبی طوفانی.
- اون موقع یه دختربچه‌ی ۱۵ ساله‌ی زشت بودی!
آهی کشید، آهی که بوی تعفن گذشته می‌داد.
- ولی حالا... ببین با من بد تا نکن. خوب بهت می‌رسم، اصلاً... اصلاً هر چی تو بگی. دود و دم ترک می‌کنم و به سر و روم دست می‌کشم.
صورت زرد و بدبویش مثل ماسکی پوسیده از زمان نزدیک و نزدیک‌تر شد، تا آنجا که می‌توانستم بوی نفس‌های مرگ‌آلودش را حس کنم. تنها کاری که در آن لحظه‌ی فلج‌کننده از دستم برآمد، لمس سنگی نسبتاً درشت بود که مثل یک هدیه‌ی الهی درست کنار زانویم قرار داشت.
- حتی از حوا خواستنی‌تری.
با شنیدن دوباره‌ی اسم مادرم که حالا با لحن پلید او شنیده میشد، قلبم فشرده شد؛ نه فقط فشرده بلکه مچاله شد. مثل کاغذی که بی‌رحمانه در هم پیچیده می‌شود. به چه حقی این نام مقدس را مدام تکرار می‌کرد و آن را به نجاست می‌کشید؟
دومرتبه دستانم به سنگی در کنار دیوار خورد. سردی آن سنگ جرقه‌ای از عزم را در اعماق وجودم روشن کرد. مثل نور کبرینی که در تاریکی مطلق ناگهان شعله‌ور می‌شود. بدون کوچکترین تردیدی سنگ را بلند کردم. تمام قدرتی که در آن لحظه‌ی بحرانی در تک‌تک سلول‌های بدنم انباشته شده بود، به بازوهایم هجوم آورد و با تمام وجود آن را به پیشانی شهروز کوباندم.
ناله‌ای خفه از گلویش بیرون آمد. صدایی شبیه به شکستن استخوانی خشک و او چند قدم به عقب تلوتلو خورد. مثل عروسکی نخ‌نما که نخ‌هایش پاره شده باشند. این لحظه همان لحظه‌ی شکستن دیوار ترس بود؛ لحظه‌ی تولد یک اراده‌ی آهنین از دل وحشت. بدون اتلاف وقت و بی‌توجه به ناله‌های پی‌درپی‌ که در سکوت کوچه طنین‌انداز میشد، فرهاد را از روی زمین بلند کردم. دستان کوچکش را گرفتم و او را محکم در آغوش کشیدم، گویی تمام هستی‌ام را در آن آغوش جای داده بودم.
- بدو، بدو فرهاد!
فریاد زدم. صدایی که از حنجره‌ای زخم‌ خورده اما مصمم بیرون می‌آمد. کلید کهنه با صدای تق‌تق در قفل چرخید و ما به سرعت برق به سوی تاریکی بی‌انتهای کوچه دویدیم. هر قدم لرزشی جدید به خانه‌ی پشت سرمان می‌انداخت. گویی خانه نیز از این جدال نفس‌گیر خسته شده بود و می‌خواست ما را به بیرون پرتاب کند.
 

Who has read this thread (Total: 6) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom