• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
کوچه در تاریکی مطلق فرو رفته بود. مثل دهان باز یک غول بی‌همتا اما این بار تاریکی دیگر ترسناک نبود؛ پناهگاهی بود، آغوشی امن برای فرارمان. صدای نفس‌نفس زدنم که حالا با هق‌هق‌های پنهان فرهاد در هم آمیخته بود و تپش‌های دیوانه‌وار قلبش را می‌شنیدم. سنگینی بیش از حد دو کیفی که با یک دست حمل می‌کردم، مثل باری از گذشته بر شانه‌هایم بود، اما من آن را به جان خریدم؛ هر سنگینی‌ای را برای آزادی. هنوز نگاه‌های سنگین شهروز را پشت سرمان حس می‌کردم، نگاه‌هایی که مثل قلاب‌های نامرئی به ما چسبیده بودند اما تصمیمم برای نجات خودم و فرهاد از هر ترسی قدرتمندتر بود، نیرویی که از عمق روحم سرچشمه می‌گرفت. ما می‌دویدیم، در تاریکی کوچه، به امید یافتن پناهگاهی امن‌تر، جایی که نور و آرامش را دوباره بیابیم. لرزش جسمم ادامه داشت اما حالا همراه با آن، حس غریبی از قدرت و اراده، مثل بذر مقاومت در دل خاک در من جوانه زده بود.

***

ساعت سه صبح، زمانی که شهر در خوابی عمیق فرو رفته و تنها سایه‌ها بر دیوارها می‌رقصند، من و فرهاد در خیابان‌های خالی و بی‌روح، چون برگ‌های پاییزی بر موج باد، سرگردان بودیم. ترس چون خنجری تیز در عمق وجودم لانه کرده و خستگی، طنابی شده بود که هر لحظه بیشتر گلویم را می‌فشرد. جای ضربات کتک فریبرز بر تنم چون نقشه‌ای دردناک حک شده بود؛ زخم‌هایی که دهن‌کجی می‌کردند. انگار که با هر قدمی که برمی‌داشتم، می‌خواستند فریاد بکشند. هر گامی که برمی‌داشتم دردی خفه و سوزان در تمام رگ‌هایم می‌پیچید. فرهاد کوچکم، دیگر نای راه رفتن نداشت. پاهایش مثل ساقه‌های ترد نیلوفر آبی، می‌لرزیدند و هر لحظه بیم آن می‌رفت که در این شب بی‌انتها فرو بریزد.
- حور... حور...
صدایش مثل زمزمه‌ی بادی خسته در گوشم پیچید. سر چرخاندم. انگار که تمام دنیا حول محور صدای او می‌چرخید. صورت رنگ‌پریده و ترسیده‌اش در نور کم‌فروغ تیر چراغ برق، چون ماه شکسته‌ای به نظر می‌رسید. با چشمان درشت و امیدوارش که فانوس‌های کوچکی در این تاریکی مطلق بودند و به من خیره شده بود.
- حور... آسا... خس، خسته‌... شد،شدم، دیگ... دیگه، نمی‌‌... نمی‌تونم.
نفس‌نفس‌ زدن‌هایش شبیه به فریاد کمک خواهی پرنده‌ای در قفس بود اما او باز هم با تمام توان ادامه داد:
- را... آ... راه، بر... برم.
لبخندی مصنوعی، ماسکی بود که بر چهره‌ام زدم، ماسکی که پشتش دریایی از درد پنهان بود.
- یکم دیگه تحمل کن فرهاد. الان می‌رسیم یه جایی که بتونیم استراحت کنیم.
صدایم را تا جایی که می‌توانستم، آرام و مهربان کردم. مثل لالایی‌ای برای یک کودک ترسیده.
کودکانه حرفم را باور کرد و سرش را با اطمینان تکان داد، معصومیتش دشنه‌ای بر قلبم بود. به لبه‌ی خیابان رسیدیم، مرزی میان رهایی و خطر. نگاهی به اطراف انداختم. خیابان مثل رودی خشکیده، خلوت بود و هیچ ماشین و حتی سایه‌ای دیده نمیشد.
- بیا فرهاد. باید از خیابون رد بشیم.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
همین که خواستیم قدم به آن رودخانه‌ی آسفالتی بگذاریم، فرهاد با وحشتی ناگهانی انگار که روحی را دیده باشد به سمت چپ اشاره کرد.
- مم... ماشین!
حیران چشمانم را به سمتی که اشاره می‌کرد، دوختم. هیولایی فلزی، یک ماشین با سرعت سرسام‌آوری مثل گلوله‌ای آتشین به سمتمان می‌آمد. چشمانم از ترس به اندازه‌ی دو کاسه‌ی خالی گشاد شدند. بدون لحظه‌ای تردید، فرهاد را پشت سرم پنهان کردم و خودم را سپر بلای او کردم. سدی که گویا قرار بود موجی از مرگ را بشکند. صدای جیغ فرهاد پرنده‌ی کوچکی که در دام افتاده بود، در گوشم پیچید. ماشین با غرش کرکننده‌اش همچون صاعقه‌ای در حال فرود به من نزدیک میشد و من گویی ریشه‌هایم در آسفالت فرو رفته باشند. پاهایم قدرت برداشتن کوچک‌ترین قدمی را هم نداشتند. ناچار چشمانم را بستم و با تمام وجود منتظر ضربه‌ی نهایی ماندم، ضربه‌ای که قرار بود پایان همه چیز باشد. صدای برخورد شدیدی شنیدم، شبیه به شکسته شدن استخوانی در اعماق تنم و دردی شدید همچون تیغی که در پهلویم فرو رفته باشد در سمت راست بدنم پیچید. آینه‌ی ب*غل ماشین درست مثل مشتی آهنین به شانه‌ام برخورد کرد و نیرویی عظیم، مرا چون پر کاهی در هوا به عقب پرتاب کرد. نقش بر زمین شدم‌. سرم با آسفالت سرد و خشن خیابان برخورد کرد و دردی جدید به دردهای تمام‌نشدنی‌ام اضافه شد. صدایی سوت‌مانند فریاد ارواح در سرم می‌پیچید. چشمانم سیاهی رفت. فرهاد تنها فانوس زندگی‌ام کنارم نشست و با تمام وجود گریه می‌کرد، گریه‌هایی که از اعماق قلب کوچکش برمی‌خاست.
- حور... آ، آسا! بلن... بلند، شو! ک... کم، کمک!
صدای ضعیف فرهاد در سکوت مرگ‌بار شب، گم شد. انگار که هرگز وجود نداشته باشد. هیچ‌کَس، هیچ سایه‌ای، در این خیابان متروک نبود که به کمکم بیاید. با آخرین رمق‌هایم که حالا شبیه به شعله‌ای رو به خاموشی بودند سعی کردم چشمانم را باز نگه دارم. سرم گیج می‌رفت، گویی که دنیای اطرافم در حال چرخش بود و نمی‌توانستم درست ببینم. درد شدیدی مدام در سرم می‌پیچید، انگار هزاران سوزن سوزان در آن فرو می‌کردند. شانه‌ام تیر می‌کشید و هر تکانی که فرهاد با دستان کوچکش به من می‌داد، دردم را دوچندان می‌کرد. با تمام توان سعی کردم تکان نخورم.
می‌خواستم آرام بگیرم اما درد نمی‌گذاشت. سعی کردم چشمانم را متمرکز کنم اما همه‌چیز تار و مبهم بود، شبیه به نقاشی‌ای آبرنگ که در آب پخش شده باشد. سرم منگ بود و صدایی سوت‌مانند چون زنگی کرکننده به‌طور مداوم در گوشم می‌پیچید. دلم می‌خواست های‌های گریه کنم، فریاد بزنم، تمام دردهایم را بیرون بریزم و از این رنج بی‌امان رها شوم اما حتی انرژی گریه کردن را هم نداشتم. اشک از گوشه‌ی چشمانم مثل رودی کوچک سرازیر شد و روی گونه‌ی داغ و خسته‌ام غلتید.
تصویر صورت فرهاد را دیدم که بالای سرم ایستاده بود و صورتش از اشک مثل گلبرگ‌های باران‌خورده سرخ شده بود و چشمانش، التماس می‌کردند؛ التماسی که از عمق روحش برمی‌خاست. چهره‌ی فرهاد مدام تار میشد و دوباره واضح میشد. لحظه‌ای قبل از این‌که چشمانم بسته شوند، نور خیره‌کننده‌ی یک ماشین چشمم را زد؛ نوری که در این تاریکی مطلق مانند یک شهاب‌سنگ امید پدیدار شد.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
ماشین درست جلویمان ترمز کرد. چشمانم روی آخرین تصویری که می‌دیدم ثابت ماند. کمی بعد کفش‌های براق و مشکی راننده و سیاهی مطلقی که مدام می‌خواستم ازش فرار کنم اما مرا به سوی خود می‌کشید. به سختی نیمه‌هوشیار ماندم. در برزخی میان بیداری و خواب پلک‌هایم سنگین شده بودند، گویی که دو تخته‌سنگ بر آن‌ها گذاشته باشند و به سختی می‌توانستم آن‌ها را باز نگه دارم. صدای گریه‌های فرهاد را می‌شنیدم که با التماس اسمم را صدا میزد. صدایی که در گوشم پژواک می‌کرد:
- حو، حور... آسا! حو، حور... آسا! ب... بل، بلند... شو! بخ... بخا، بخاطر... من.
دلم می‌خواست طبق خواسته‌ی برادرم بلند شوم، می‌خواستم تمام این درد را نادیده بگیرم. فرهادم را در آغوش بگیرم و به او اطمینان دهم که حالم خوب است و همه‌چیز درست خواهد شد اما بدنم یاری نمی‌کرد؛ فلج شده بود، شبیه به کالبدی بی‌جان. صدایی بم و پر آرامشی را شنیدم؛ صدایی که چون نسیمی خنک بر آتش وحشت فرهاد می‌نشست و به او اطمینان می‌داد همه‌چیز درست خواهد شد.
- آروم باش پسرجون، آروم. الان کمک می‌رسه.
چشمان متورمم سنگین‌تر شدند و این بار دیگر نمی‌توانستم آن‌ها را باز نگه دارم. سیاهی همه‌جا را فرا گرفت، سیاهی‌ای عمیق و بی‌انتها. در آخرین لحظات حس کردم کسی تنم را در آغوش گرفته و سرم تخت سینه‌ی پهنی جای گرفته است، در حالی که من به سوی بی‌خبری مطلق فرو می‌رفتم.

***

به سختی پلک‌های سنگینم را از هم باز کردم؛ پلک‌هایی که حالا انگار از سرب ساخته شده بودند و با هر تلاشی برای گشودنشان تمام جهان در برابر چشمانم به لرزه درمی‌آمد. نور اتاق مثل شمشیری برّان در چشمانم فرود می‌آمد و هزاران سوزن سوزان در سرم فرو می‌کرد. این نور نه‌تنها دیدگانم را می‌آزرد بلکه مغزم را نیز به رقص دردناکی وامی‌داشت. تمام بدنم کوفته بود، انگار که ساعت‌ها زیر آوار مشت و لگد مانده باشم. هر عضوی فریاد دردی جداگانه می‌کشید. بوی تند الکل و مواد ضدعفونی‌کننده مثل پتکی بر سر ریه‌هایم فرود آمد و در بینی‌ام پیچید؛ بویی که با هر دم و بازدم حالم را بدتر و تهوع‌آورتر می‌کرد. این بو گویی از اعماق بیمارستان‌ها و اتاق‌های عمل برمی‌خاست و تمام وجودم را در برمی‌گرفت. صداهای نامفهومی از اطراف می‌شنیدم؛ زمزمه‌هایی درهم و برهم، شبیه به زنبورهایی که در کندو وزوز می‌کنند اما هیچ‌کدام را نمی‌توانستم از هم تشخیص بدهم. کلمات همچون مهره‌های رهاشده از تسبیحی پاره در فضا پخش بودند و هیچ‌کدام مفهوم خاصی نداشتند. حس می‌کردم نگاهی سنگین و کنجکاوی بر صورتم خیره شده است؛ نگاهی که می‌توانستم سوزش آن را روی پوستم حس کنم. گویی هزاران چشم ناپیدا مرا زیر نظر گرفته بودند. سنگینی این نگاه از هر دردی بدتر بود و مرا به وحشتی پنهان فرو می‌برد.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
در این میان تنها چیزی که کمی آرامم می‌کرد، این بود که این‌بار درد و بی‌هوشی‌ام نه از ضربات فریبرز بلکه از تصادفی بود که برای نجات فرهاد به آن دچار شده بودم. این فکر چون شعله‌ای کوچک در تاریکی مطلق، کورسوی امیدی در دلم روشن می‌کرد.
از مغز استخوان تا نوک انگشتانم چونسرما را حس می‌کردم. نه سرمای بیرونی بلکه از عمق یک چاه تاریک درونم بالا می‌آمد و تمام وجودم را در خود می‌پیچید. سرمایی که تار و پود روحم را می‌لرزاند. شبیه شاخه‌های خشکیده‌ی درختی که در تندباد زمستانی بی‌امان تقلا می‌کنند و هر لحظه بیم آن می‌رود که از هم بپاشند، تکه‌تکه شوند. این لرزش نه فقط تنم را بلکه روحم را می‌خراشید. دلم کودکانه آغوشی امن را می‌خواست. پناهی گرم، مثل ب*غل مامان که یخبندان درونم را ذوب کند. کسی که تنم را در بر بگیرد و با گرمای حضورش، تمام این ترس و بی‌قراری را از ریشه‌ام بکند و بزداید. لرز کردم، جوری که دندان‌هایم با صدایی شبیه کوبش سنگ بر سنگ به یک‌دیگر برخورد کردند. در رویاهایم یا شاید در نیمه‌هشیاری‌ام تصویر مهربان مادرم در قاب چشمانم جان گرفت. ل*ب‌هایم بی‌صدا زمزمه کردند:
- مامان... ای کاش بودی... پتو می‌کشیدی روم. ای کاش دست‌های گرمت روی پیشونیم بود. دلم برای لالایی خوندنت تنگ شده مامان.
درست در همان لحظه گویی دعایم از عمق جان، ابرها را شکافته و به عرش رسیده باشد، سنگینی لطیفی روی بدنم احساس کردم. پتویی نرم و آشنا که بوی تمیزی می‌داد. آرام و آهسته روی تنم کشیده شد. لرزهایم که تا لحظاتی پیش بی‌امان در تاخت و تاز بودند پشیمان از بی‌رحمی خود کم‌کم فروکش کردند. گرمای ناگهانی مثل موجی ملایم از آرامش در رگ‌های یخ‌بسته‌ام جریان یافت. احساسی غریب همچون ب*و*سه‌ای شفابخش بر پیشانی تب‌دارم بر تمام وجودم نشست و در این میان، صدای آرام مردی که تقریباً واضح می‌شنیدم، شعری را زمزمه می‌کرد. کلمات مثل دانه‌های شبنم روی برگ‌های خشکیده‌ام می‌نشستند و جانم را تازه می‌کردند:
- سوی خانه‌ی خویش آمد عشق آن عاشق‌نواز
عشق دارد در تصور صورتی صورت‌گداز
خانه‌ی خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی
از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز
ذره‌ذره از وجودم عاشق خورشید توست
هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
صدای خنده‌ای کوتاه از سر ذوق در فضا پیچید. مرد با لحنی نرم که بیشتر به خودش می‌گفت تا به دیگری، زمزمه کرد «هیش...» و همچنان ادامه داد. گویی که شعر تنها راه ارتباط او با هستی بود:
- اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر
پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز
صدای مرد قطع شد. سکوتی سنگین و آشنا بر فضا حکم‌فرما شد و من انگار دلم نمی‌خواست آن شعرخوان سکوت کند.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
انگار نمی‌خواستم این رشته‌ی آرامش‌بخش پاره شود. با صدایی که شبیه به بسته شدن دری در فاصله‌ای دور بود و نشان از رفتن کسی می‌داد، دوباره سعی کردم چشمانم را بگشایم. این‌بار موفق‌تر بودم. پلک‌هایم که دیگر از سرب سنگین نبودند به آرامی کنار رفتند. ابتدا همه‌چیز تار بود. هاله‌ای مبهم از نور و سایه مثل نقاشی آبرنگی که رنگ‌هایش در هم آمیخته‌اند پیش چشمانم رقصیدند اما کم‌کم خطوط واضح‌تر شدند. رنگ‌ها جان گرفتند و تصاویر از دل مه برخاستند. اتاق بیمارستان بود. روی تختی سفید و وسوسه‌انگیز غرق شده بودم، با ملحفه‌هایی که بوی استریل تمیزی می‌دادند، بوی رهایی از آلودگی. دستگاه‌های مانیتورینگ با چشمک‌های سبز و قرمزشان ریتم زندگی‌ام را فریاد می‌زدند. سیم‌هایشان چون ریشه‌های درختی سر به زیر، به بدنم وصل شده بودند و هر ضربان قلبم را به تصویر می‌کشیدند. سمت چپم پنجره‌ای بود که نور ملایم صبحگاهی را همچون قاصدکی خجالتی به داخل می‌تاباند و سایه‌هایی رقصان و کشیده بر دیوار می‌انداخت. دستم را روی پتویی که رویم بود، مشت کردم. پتو نرم و لطیف بود‌. سرفه‌ای خشک از ته گلویم برخاست. دردی آتشین بی‌رحمانه در تمام بدنم پیچید. دردی که از عمق استخوان‌هایم تا تار و پود ماهیچه‌هایم می‌خزید و تمام وجودم را به آتش می‌کشید، انگار که هزاران سوزن داغ بر بدنم می‌کوبند. دلم می‌خواست گریه کنم، زار بزنم و تمام این درد و ترس خفه‌کننده را از جانم بیرون بریزم. صدای فرهاد را شنیدم. نزدیک اما کمی بلند و گوش‌خراش. صدایش با وجود لکنت همیشگی‌اش، لحنی جدی و قاطع گرفته بود، لحنی که از عمق جانش برمی‌خاست و برای محافظت از من می‌جنگید. انگار از چیزی دفاع می‌کرد.
- نخ... نخی، نخیر! او... اون، پر... پرن، پرنسس، افس... افسون، نی... نیس... نیست! خ... خواهر... من، منه.
صدای کوچکش مثل تلنگری آرام حواسم را سر جایش آورد. با چشمان نیمه‌بازم به دنبالش گشتم اما قبل از این‌که بتوانم برادر کوچکم را ببینم، نگاه خسته و پردردم، بی‌اختیار در یک جفت چشم دریایی و درشت آشنا قفل شد.
چشم‌هایی نافذ و گیرا به رنگ اعماق اقیانوس، که انگار نیروی جاذبه‌ای پنهان داشتند و مرا به عمق خود می‌کشیدند. چشم‌هایی که حس می‌کردم قبلاً جایی آن‌ها را دیده‌ام. در تار و پود خاطرات نزدیکم قد علم کرده بودند و مرا به وادی ناشناخته‌ای از گذشته می‌کشاندند. گذشته‌ای که تکه‌هایش هنوز مثل شیشه‌های شکسته در ذهنم پخش بود. در ذهنم به دنبال صاحب این چشم‌ها گشتم، انگار که در هزارتوی حافظه‌ام به دنبال نخ گمشده‌ای می‌دوم اما هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم و تنها گیجی و سردرگمی نصیبم می‌شد.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
در همان لحظه صدای باز شدن در سکوت نسبی اتاق را شکست. به سمت صدا برگشتم. نگاهی آشنا اما این‌بار با تفاوت عظیمی در سیاهی بی‌رمق چشمانم خیره شد. نگاهی سرد و بی‌تفاوت مثل یخ با رگه‌هایی از تعجب که در عمقش نهفته بود. مثل نوری کم‌سو در ته یک غار. مردمک‌هایم به سرعت بالا و پایین شدند، گویی که می‌خواستند هرچه سریع‌تر تصویر را پردازش کنند. مردی قدبلند و چهارشانه در چهارچوب در ظاهر شد. هیکل ورزیده‌اش همچون ستونی محکم به چهارچوب تکیه داده بود. چهره‌اش خستگی را فریاد می‌زد، خستگی‌ای که انگار سال‌ها در پس خطوط نه‌چندان کم پیشانی‌اش خانه کرده بود، مثل نقشه‌ای از تجربه‌های تلخ. خراشی آشنا، ردی کم‌رنگ اما واضح از شقیقه‌اش تا نوک چانه‌اش کشیده شده بود. زخمی قدیمی و کم رنگی که حاضرم قسم بخورم قبلاً جایی دیده بودمش، مثل نشانه‌ای پنهان از گذشته‌ای مشترک. یک زخم کهنه که به آرامی و محوی دهان باز کرده بود. مرد لباس نیمه‌رسمی پوشیده بود، کتش را با ژستی بی‌خیال روی ساعد دستش انداخته بود و با همان حالت دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود. انگار که تمام دنیا را به دوش می‌کشد و این ژست تنها راهی برای تحمل سنگینی آن بود. دختربچه‌ از کنار فرهاد بلند شد و با شور و شوقی کودکانه به سمت مرد دوید. مرد در یک حرکت سریع و آسان همچون پدری مهربان دختربچه را از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت. دختر با لحنی بامزه و معصومانه گفت:
- عمو آزاد، من هر چی میگم این پرنسس منه این پسره مو چشم سیاه فرفری اخموئه حرفمو قبول نمی‌کنه!
در یک جمله کل مشخصات فرهاد را به زبان آورده بود؛ ناخودآگاه طرح لبخندی کند ل*ب‌هایم را تکان داد و نگاهم به فرهادی که حالا شوکه شده به چشمان بازم خیره بود، دوخته شد. لبخندی که مزه‌ی تلخ و شیرین داشت.

***

چشم‌هایم آرام‌آرام باز شد. سقف سفید بی‌هیچ رد ابری مثل ذهنی که تازه از خوابی عمیق بیدار شده باشد، خالی و آرام. بوی گند ضدعفونی‌کننده مثل پتویی سنگین و نامرئی دور تنم پیچیده بود و صدای بوق ممتد دستگاهی کنار گوشم ریتم نامنظم قلبم را به رخ می‌کشید. «تیک... تیک... تیک...» یک ضربان الکترونیکی که گویی برای شمارش باقی‌مانده‌ی ثانیه‌هایم کوک شده بود. بیمارستان، این واژه طعم فلزی خاصی داشت. روی زبانم شبیه طعم گریه‌ی بی‌صدایی که در گلو گیر کرده باشد ولی این بار فرق داشت. حس و حالم بعد از بیداری و بررسی اطرافم بهتر بود. هرچند خیلی زود خوابم برده بود، خیلی زود دومرتبه با مسکن آرام شده بودم اما خیالم از جانب فرهادم با آن نگاه آشنا و مطمئن، راحت بود. انگار که در یک حباب امن فرو رفته بودم. یک پیله‌ی شیشه‌ای که دورم تنیده شده بود و صدای دنیای بیرون را مثل زمزمه‌ی باد در میان برگ‌ها، محو می‌کرد؛ صدای گنگ قدم‌هایی که روی سرامیک سرد بیمارستان می‌لغزیدند.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
سرم را به سختی چرخاندم، انگار گردنم از جنس چوب بلوط شده بود، خشک و سنگین و پر از مفاصل از کار افتاده. فرهادم را دیدم. سرش را روی لبه‌ی تختم گذاشته بود، پلک‌های خسته‌اش از زور خواب به هم چسبیده بودند و زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، انگار شب‌های زیادی را با بی‌قراری و انتظار سر کرده بود. لبخند محوی روی لبم نشست. مثل خط باریکی از نور در دل تاریکی. شباهت جزئی به کودکی فریبرز داشت، معصوم و نجیب بود اما با یک غم پنهان که فقط چشم‌های من توان دیدنش را داشت. غمی که در عمق نگاهش لانه کرده بود. یک سایه افتاد روی صورتش نه از پنجره که نور را به داخل هدایت کند، بلکه از قامت بلند یک مرد. چشم‌هایم را ریز کردم تا دیدم را واضح‌تر کنم، انگار که لنز دوربینم نیاز به فوکوس داشت. شاید قدش زیادی بلند بود. آن‌قدر که سقف اتاق را هم کوتاه می‌کرد. با شیرینی که در آغوشش به خواب رفته و چسبیده بود به سی*ن*ه‌اش، مثل یک قناری کوچک که در قفس امن سی*ن*ه‌ی یک درخت بزرگ پناه گرفته و موهای طلایی‌اش مثل هاله‌‌ای دور صورت کوچکش پخش شده بود و روی شانه‌اش به خواب رفته بود. آزاد، آن مرد به آرامی دست آزادش را گذاشت روی شانه‌ی فرهاد. بی‌صدا و باوقار. شانه‌های پسرک در خواب لرزید، انگار که یک نسیم سرد از کنارش رد شده باشد یا شاید خاطره‌ای ناگهانی او را به خود آورده بود. مردی که حال با نام آزاد می‌شناختم با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه‌ی برگ‌ها در باد بود تا حرف، انگار که نخواهد سکوت آرام خواب فرهاد را بشکند، گفت:
- واسه خودش مردیه.
به تایید حرفش سر تکان دادم. حس می‌کردم گردنم روغنی شده و راحت‌تر می‌چرخد. با عشق به حلقه‌های فر موهایش چشم دوختم، رشته‌های ابریشمی که با دقت بافته شده و درخششی ملایم داشتند، انگار نور کم‌سوی بیمارستان در آن‌ها منعکس می‌شد.
- داداشمه.
نگاهم کرد. آن نگاه و چشمان درشت آینه‌ای بود که می‌خواست عمق وجودم را بازتاب بدهد؛ نگاهی عمیق که می‌شد وزن سکوت آن را حس کرد، وزنی که از جنس سال‌ها تجربه و شاید اندوه بود.
- می‌دونم. وقتی بی‌هوش بودی، مدام می‌پرسید خواهرم کی بیدار می‌شه؟ یه اسمی هم می‌گفت…
مکث کرد و ابروهایش را به یکدیگر نزدیک کرد. انگار وسط فکر گم شد.
– نمی‌دونم، حوری می‌گفت یا حوا… درست نشنیدم.
نگاهش کردم. چشمان میشی‌اش ابهت زیادی به چهره‌ی مردانه‌اش بخشیده بود. مثل جنگل‌های کهن و تشنه‌ی درختانی که در عمقشان رازهای زیادی را پنهان کرده‌اند. هر رگه‌ی چشمانش انگار مسیر یک رودخانه‌ی خشک شده بود که به سوی دریایی ناشناخته می‌رفت. نفس عمیقی کشیدم، انگار می‌خواستم تمام هوای اتاق را بگیرم.
- گفتین وقت برای حرف زدن هست، ولی من باید با دوستم تماس بگیرم. هرچه زودتر از اینجا…
حرفم را قطع کرد. انگار که باد شاخه‌ای را به ناگهان بشکند یا شاید خواست نگذارد در دام اضطرابی تازه بیفتم.
- منم نگفتم زنگ نزن. فقط…
کمی فکر کرد و آهی کشید، آهی که از عمق یک خستگی کهنه برمی‌خاست، انگار باری سنگین را از دوشش برمی‌داشت.
- باید درباره جواب آزمایشت حرف بزنیم.
نگاه کنجکاوم را که دید ادامه داد:
– و همینطور درباره‌ی اون راننده‌ای که زد و فرار کرد… دستگیرش کردن.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
ابرو بالا انداختم. سوال مثل موجی در ذهنم بالا آمد و تمام سلول‌های مغزم را به تکاپو انداخت، مثل دانه‌های برف که در باد می‌رقصند.
- یعنی چی؟ آزمایش؟ کسی که باهاش تصادف کردم چی؟
صدایم از خشکی گلویم کمی خراشیده بود. شیرین را در آغوشش جا به جا کرد، انگار یک گنجینه مهم است که با ظرافت حمل می‌شود و گفت:
- یعنی این‌که بهتره صبر کنی تا دکترت بیاد. من اون‌قدرها وضعیتت رو بررسی نکردم که بتونم اون‌طور که باید توضیح بدم.
حس می‌کنم نادانی را از چهره‌ی ماتم خواند که دوباره تکرار کرد:
- بهتره خوده دکتر ارجمند بیاد. من هنوز پرونده‌‌ات رو کامل ندیدم.
جملاتش هضم نشده بود که ادامه داد:
- و درباره‌ی تصادف… یه پسر کم سال و جوون بوده. ظاهراً دور از چشم پدرش تند رفته… زیادی تند.
کمی مکث کردم. کلمات در گلویم چسبیده بودند، مثل شن ریزه‌هایی که راه آب را بسته باشند. پرسیدم:
- شما؟
درحالی که به سمت تنها کاناپه‌ی اتاق می‌رفت، کاناپه‌ای که انگار سال‌هاست منتظر نشسته، آرام گفت:
- من هم پزشک همین بیمارستانم. امشب شیفت نبودم اما خب قسمته دیگه، نمی‌دونستم قراره بازم شب رو اینجا صبح کنم.
صدای خسته‌اش لحن طنزی تلخ داشت، مثل قهوه‌ی سرد شده که مزه‌ی تلخی‌اش باقی مانده باشد. خجالت کشیدم. شرم مثل یک پرده‌ی نازک روی صورتم افتاد و گمانم به برجستگی گونه‌هایم رنگ بخشید. هنوز بابت کمکی که کرده بود تشکر نکرده بودم و سوال جوابش می‌کردم.
- من خیلی ممنونم. امشب اگه شما نبودین یا بی‌تفاوت رد می‌شدین معلوم نبود چه بلایی سر برادرم میومد! کمک بزرگی کردین.
با وسواس ملافه سفید را روی شیرین کشید، شبیه باغبان عاشقی که روی گلش ملافه می‌کشد تا از سرما حفظش کند، هر چین ملافه انگار نوازشی بود بر صورت کودک، نوازشی از جنس گرمای مادری.
- خب، بخوام صادق باشم فکر می‌کردم تشکرت از بابت نجات جون خودت باشه نه برادرت.
صاف ایستاد اما هنوز تنها پهنی شانه‌هایش در معرض دیدم بود. با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- امیدوارم زود خوب بشی و مواظبش باشی.
جمله‌اش مرا به فکر فرو برد، طبیعتاً سنگی که در آب راکد بیفتد، موجی هرچند کوچک ایجاد می‌کند. مگر چه مشکلی داشتم؟ این جمله بذر نگرانی را در دلم کاشت. ترجیح دادم از این مورد نگرانی‌ام گذر کنم.
- میگم، ببخشید؟
این‌بار با ملافه‌ی دیگری سمتم آمد. انگار که می‌خواست تمام دنیا را گرم کند یا شاید این تنها راه ابراز همدردی‌اش بود.
- راحت باش، بپرس.
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
انگشتانم را در هم پیچیدم، گره‌ای کور در دل تاریکی تلاش می‌کردم تا آرامش ظاهری‌ام را حفظ کنم. بازیگری شده بودم که نقش آرامش را بازی می‌کند. هر از گاهی نگاهم روی خراش صورتش دقیق میشد اما زود با چشم‌هایش غافلگیرم می‌کرد.
- هزینه‌ی بیمارستان چقدر میشه؟ شما در جریانید؟
جدیت چهره‌اش کوچکترین تغییری نکرد، مثل صخره‌ای که در برابر طوفان استوار می‌ماند و در حالی که بر خلاف انتظارم ملافه را روی فرهاد می‌کشید، گفت:
- هنوز فیش پرداختی رو چک نکردم.
مشت دستانم سفت‌تر شد. انگار که می‌خواستم تمام دنیا را در مشتم بگیرم، تمام این ناآرامی‌ها را.
- شما پرداخت کردین؟
دست به جیب با تمرکز بیشتری نگاهم کرد. نگاهش مثل پرتو‌ی نوری بود که مستقیم به قلبم می‌تابید؛ نافذ و بی‌پرده، انگار که می‌خواست تمام درونم را بخواند.
- اینجا تا تسویه نکنی یه بخیه هم برات نمی‌زنن دخترخانم.
لحن محکم و قاطعی داشت، ل*ب گزیدم. تلخی این جمله در دهانم پیچید، مثل طعم ناخوشایند اجبار، مثل تلخی دارویی که باید خورد.
- من الان...
همچنان در سکوت و با بی‌خیالی محض نگاهم می‌کرد، همچون مجسمه‌ای که از سنگ تراشیده شده باشد؛ نه لبخندی، نه اخمی، فقط یک سکوت سنگین، یک صبوری بی‌نهایت.
- من تا فردا هر چقدر که هزینه کردین رو بهتون بر می‌گردونم‌.
انگار که برایش ذره‌ای اهمیت نداشته باشد، سر تکان داد و با گفتن «سعی کن بخوابی» با قدم‌های محکم به سمت کاناپه رفت و کنار شیرینش جای گرفت. آرامشی غریب داشت، شبیه ساحلی که امواج دریا را به آرامی به آغوش می‌کشد. بی‌تفاوت به خروش اقیانوس. صدای «خش‌خش» جا‌به‌جا شدن و لباسش با هر تکان در سکوت اتاق می‌پیچید.
- ام میگم، من و شما... خب می‌خوام بابت اون دیدار اول هم ازتون عذر بخوام. فکر نکنید خودمو زدم به اون راه...
ولوم صدایم خود به خود پایین آمد.
- یادمه قبلاً هم همدیگه رو دیدیم و من...
نگاهم به سقف بود. به نقطه‌ی نامعلومی در وسعت سفیدی چشم دوخته بودم اما صدای بم و آرامش را خوب می‌شنیدم، خیلی واضح و رسا، مثل زمزمه‌ی یک رودخانه در دل شب که قصه‌هایی از اعماق زمین را بازگو می‌کند.
- مهم نیست.
همین؟ برایش ذره‌ای مهم نبود که آن روز در تئاتر چطور با قلدری و عصبانیت برخورد کرده بودم؟ انگار که اتفاقی نیفتاده، حس برگی را داشتم که از درخت افتاده و کسی به آن اعتنا نمی‌کند اما او این‌طور نبود.
- می‌فهمم حتما دلخور شدین ولی من اون روز بعد از اجرا عجله داشتم و هم این‌که...
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
حرفم را قطع کرد، مثل قیچی که رشته‌ی نخ را می‌برد، سریع و قاطع.
- قبلاً هم شنیده بودم روحیه هنرمندها خاصه، برخورد اون روز رو گذاشتم به حساب شوکی که از شکستن لیوان دچارش شدین.
مکثی کرد و ادامه داد:
- همه گاهی شوکه میشن و حق دارن بدخلقی کنن، طوری نیست.
در سکوت به جمله‌اش فکر کردم. جمله‌ای که همچون قطره‌ای آب در برکه‌ی ذهنم افتاد و موجی کوچک ایجاد کرد‌.
- به هر حال من معذرت می‌خوام. دلم نمی‌خواد. کسی از من خاطره‌ی بدی داشته باشه.
صدایش با تأخیر در گوشم نشست، پژواکی از دوردست‌ها، انگار که از ورای زمان می‌آمد.
- خاطره‌ی بد رو دقیق نمی‌دونم اما اینو می‌دونم برای برادرزاده‌ام دیدار با پرنسس افسون خاطره‌ای شیرینی رو تو ذهنش ثبت کرده.
برادرزاده‌اش، همان دختر مو طلایی دلبر که حال معصومانه به خواب رفته بود، مثل فرشته‌ای که از بهشت نازل شده باشد؛ معصومیتی بی‌بدیل چون اولین شکوفه‌های بهاری.
- دختر زیباییه.
ندیده تکان سرش را حدس می‌زدم، حرکتی نامرئی در فضا.
- همین‌طوره.
کنجکاوی بر خستگی‌ام غلبه کرد، شعله‌ای کوچک که در باد زبانه می‌کشد و نور بیشتری می‌طلبد.
- حتماً تا الان پدر و مادرش نگرانن. بی‌خودی شما رو هم اینجا معطل کردم.
صدای نفس‌هایش سکوت اتاق را می‌شکست. عمیق نفس می‌کشید و آرام.
- کسی نگرانش نمیشه.
تا خواستم سوالی بپرسم، پیش‌دستی کرد و گفت:
- شیرین با من زندگی می‌کنه، پس ذهنتو درگیرش نکن و در مورد معطلی هم مشکلی نیست. در هر صورت من صبح زود باید می‌اومدم اینجا و شیرین هم یکم دیگه می‌برمش‌.
چشمانم سنگین شدند. پلک‌هایم مثل پرده‌های سربی فرو افتادند و انگار که تمام نور دنیا در حال خاموش شدن بود.
- وقتی خواب بودم صدای شعر خوندن میومد.
انگار از جمله‌ی ناگهانی و بی‌ربطی که در جوابش به زبان آوردم تعجب کرده بود. ابروهایش بالا رفت.
- مگه هشیار بودین؟
 
امضا : رها آداباقری

Who has read this thread (Total: 6) View details

Top Bottom