• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار
  • تصاویر لینک‌دار

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
لبخند زدم و پلک روی هم گذاشتم. لبخندی که تنها گوشه‌ای از حال درونم را نشان می‌داد‌.
- نه خیلی ولی... این شعر رو یادمه. آخه مامانمم برام می‌خوند، کلاً طبع شاعری تو وجودش بود و زیاد برام می‌خوند ولی این یکی خیلی پررنگه برام. یادمه وقتی بچه بودم و حوا هنوز سرحال بود قصه هم می‌گفت... یکیشون قصه‌ی شمس و مولانا بود. خیلی برام جذاب بود. بعدش که مریض شد... اون سرطان کوفتی، اون نحسی که دامن‌گیرش شد... .
پر غصه آه کشیدم. با صدایی که کم‌کم بی‌جان می‌شد زمزمه کردم. کلمات مثل برگ‌های خزان‌زده از لبانم فرو ریختند، رها و بی‌اختیار:
- سوی خانه‌ی خویش آمد عشق آن عاشق‌نواز، عشق دارد در تصور صورتی صورت‌گداز
خانه‌ی خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی، از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز
ذره‌ذره از وجودم عاشق خورشید توست، هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
خواب بر تن خسته‌ام غلبه کرد و صدایم قطع شد.
- دلم برای مامانم تنگ شده.
ثانیه‌ها پشت سر هم گذشتند و لحظه‌ی قبل از خوابیدنم صدایش را شنیدم. صدای بم او مثل بارانی ملایم بر دشت خشک ذهنم بارید و گویی در رگ‌هایم جاری شد، جاری شد و مرا با خود به سوی آرامشی غریب برد.
- ذره‌ذره از وجودم عاشق خورشید توست، هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
در سماع آفتاب این ذره‌ها چون صوفیان، ک.س نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز
اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر‌، پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو را
برتر از جمله سماع ما بود در اندرون، جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز
شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان، چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز
لحن آزاد در خواندن شعر آرام و عمیق بود. گویی خودش هم در آن ابیات غرق شده بود، غرق در دریای کلمات و احساسات. کلمات با ریتم صدایش، در فضای اتاق شناور شدند و سپس به آرامی محو گشتند. مثل بوی عطر گل یاس که در شب تابستان به مشام می‌رسد و از بین می‌رود اما خاطره‌اش باقی می‌ماند.

***
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
نور سفید نئونی سقف، مثل تیغی خاموش بر پوست می‌لغزید. هوا بوی الکل و اضطراب می‌داد. نغمه با سر و وضعی آشفته گوشه‌ی اتاق ایستاده بود، دستانش را چنان به هم فشرده بود که بند انگشتانش سفید شده و تار به تار موهایش به پیشانی براقش چسبیده بودند. روزبه آرام‌تر بود، اما پشت آن چهره‌ی ساکت، طوفانی از نگرانی می‌جوشید. آن دو انگار که بخواهند نیرویی از هم بگیرند، با نگرانی چشم در چشم هم دوخته بودند؛ سکوتی سنگین میانمان افتاده بود، انگار حتی تپش قلب‌ها هم از حرکت باز ایستاده بود.
هنوز صدای دکتر در گوشم می‌پیچید، مثل پژواکی گنگ که از عمق کابوس بیرون می‌آمد:
ـ شما تا به حال سابقه مشکلات کلیوی یا بیماری‌های مشابه در اعضای نزدیک خانواده‌ داشتین؟
دکتر مردی میان‌سال بود با موهای جوگندمی مرتب‌شده، پوستی تیره‌تر از معمول و خطوطی عمیق در کنار ل*ب که بیشتر از سنش از سال‌های طولانی کار در بیمارستان حکایت می‌کرد. عینکی باریک و قاب‌فلزی به چشم داشت؛ پشت آن شیشه‌ها نوری سرد و سنجشگر پنهان بود اما نگاهش بی‌رحمانه نبود، فقط دقیق و از جنس آگاهی.
لحظه‌ای چشمانم تار شدند. تمام روزهای بیماری حوا، با شدت تمام به ذهنم هجوم آوردند؛ بوی بیمارستان، صدای دستگاه‌ها، دست‌های بی‌رمقش روی ملحفه سفید. در میان آن هجوم تصاویر، بی‌اختیار زیر ل*ب زمزمه کردم:
ـ مادرم...
در همان لحظه انگار خون دوباره در مغزم جریان یافت، کلمات مثل خاکستر داغ از دهانم بیرون پریدند:
ـ ولی این که سرطان نیست؟
دکتر مکثی کرد. قلمی را که میان انگشتان بلند و باریکش می‌چرخاند، آرام روی میز گذاشت. نگاهی طولانی به پرونده‌ام انداخت و با لحنی که سعی داشت آرامش تزریق کند اما حقیقت را پنهان نمی‌کرد، گفت:
ـ سرطان که نمی‌شه گفت... باید ببینیم در ادامه چه تغییراتی در بدن شما رخ می‌ده. فعلاً چیزی که برامون مشخصه اینه که عملکرد کلیه‌ها، به‌صورت برگشت‌ناپذیر، کاهش پیدا کرده.
ل*ب‌هایم لرزید. برای لحظه‌ای خداروشکر کردم که فرهاد کوچکم را به بهانه‌ی شیرکاکائوی داغ، راهی بوفه‌ٔ فضای باز بیمارستان کرده بودم.
روزبه دست روی شانه‌ام گذاشت و محکم فشار داد. شاید اگر در موقعیت دیگری بودم با اخم و غیظ جوابش را می‌دادم، ولی حالا... میشد گفت به همدردی‌اش نیاز داشتم.
صدای شوکه‌اش را شنیدم:
ـ آقای دکتر ما باید چیکار کنیم؟
 
امضا : رها آداباقری

رها آداباقری

کاربر بوکینو
Top Poster Of Month
LV
0
 
Joined
Dec 6, 2024
Messages
262
سکه
1,295
انگار که من جواب روزبه را بدانم، پوزخند زدم. صدای خودم را به سختی شنیدم:
ـ یعنی قراره دیالیز بشم...
نمی‌دانم جمله‌ام سوالی بود یا تاکیدی، اما دکتر سر تکان داد.
صدای او آرام ولی قاطع، مثل حکمی بود که مسیر آینده‌ام را مشخص می‌کرد:
ـ بله دیالیز لازمه. چون کلیه‌ها توانایی خودشون رو برای دفع مواد زائد از دست دادن. این یعنی باید با دستگاه اون کار رو برای بدن شما انجام بدیم و هم‌زمان باید شما رو در لیست انتظار پیوند کلیه قرار بدیم.
با مکثی ریز، حین اینکه عینکش را روی بینی نسبتاً بزرگ و استخوانی‌اش تنظیم می‌کرد، ادامه داد:
ـ بعضی از این مشکلات ژنتیکی یا مادرزادی هستن؛ گاهی هم ناشی از فشار خون بالا، دیابت یا حتی واکنش بدن به بعضی داروها. در هر صورت، مسیر درمان فعلاً از همین‌جا شروع میشه.
دست راستش را روی میزی که به تختم متصل بود گذاشت، نوک انگشت‌هایش کمی لرزیدند؛ خستگی پزشک‌ سالخورده‌ای در حرکاتش بود که بارها چنین تشخیص‌هایی را اعلام کرده بود.
نگاهش سنگین بود اما در عمقش رگه‌ی روشنی از همدردی جریان داشت، از آن جنس که فقط کسی دارد که بارها شاهد شکستن روح بیمارانش بوده.
خواستم چیزی بگویم، اما گلوی خشک من فقط نفسی نیمه‌جان بیرون داد.
سکوتی کش‌دار میان ما پیچید و زمزمه کردم، انگار می‌خواستم خودم را قانع کنم:
ـ ولی حوا... مادر من سرطان داشت.
دکتر لبخند محوی زد، نگاهش برای لحظه‌ای از صلابت حرفه‌ای بیرون آمد.
ـ ببینید، این‌که مادر شما سرطان داشتن الزاماً به معنی ابتلای شما به همون بیماری نیست. ممکنه عامل زمینه‌ای مشترکی باعث آسیب کلیه‌ها در هر دوی شما شده باشه، اما در مورد شما خوشبختانه شواهدی از سرطان وجود نداره. فقط باید مراقب باشیم ببینیم کلیه‌ها چطور جواب میدن و بدن شما چه واکنش‌هایی نشون میده.
در چشمانم رطوبتی جوشید. حس می‌کردم زمین از زیر پایم می‌لغزد، همان‌طور که زمانی کنار تخت حوا حس کرده بودم.
تنها فرقش این بود که حالا نوبت من بود؛ من بودم که باید منتظر و شاید امیدوار باشم...

***
 
امضا : رها آداباقری

Who has read this thread (Total: 6) View details

Top Bottom