جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #41
شهاب نمی‌خواست حرفی بزند تا بلکه حس و حال و هوای عاشقانه‌شان به‌هم بریزد.
مینا از دور آن‌ها را می‌پایید تا بلکه بفهمد چه خبر شده است؟!
مهنا ل*ب‌هایش را گزید تا بغضی که تازه به دل او تازیانه کرده بود، نشکند. این همه خوشبختی در وجود او محال بود و محال... .
می‌گفتند:
- عشق به دردنخور و حسی پوچ و الکی است؛ اما همه‌ی آن‌ها دروغ بود. دروغی که انگار نه انگار آن حس شیرین را به زیبایی تجربه کنند؛ اما مهنا انگار حس شهاب را نسبت به خودش می‌توانست دریابد که حال شهاب چگونه است؟! شهاب با لبخندی که به آن زده بود، خیره‌ی عشق آتشین خود شده بود. باید حس خود را بگوید. باید اعتراف کند که به مهنا علاقه دارد. از همان دوازده‌سال‌سن، هرگاه به مهنا خیره میشد، انگار دنیایش را به او هدیه می‌دادند. دنیایی که فقط اسم‌اش مهنا بود و مهنا!
شیما با لبخند به آن دونفر خیره شده بود. خوشحال بود و خوشحال که ناگهان او را به یاد سهیل همسرش که عاشق‌اش بود، افتاد. آن‌هم لبخندهایش شباهت فراوانی به لبخندهای شهاب بود؛ ولی سهیل به یک‌باره کاخ آرزوهایش را تبدیل به ویرانی کرد.
همسری که به یک‌ شب، با زنی دیگر بیرون رفت و آمد بکند یا به نقل خوش بگذراند، به آن زن خیانت محسوب می‌گردید. در کل خیانت جرمی نابخشودنی بود که آیا خیانت هر مرد به زن جرم بخششی هم وجود داشت؟ این قانونی برای شیما بود که این موضوع را مُستَهلَک بداند. موضوعی که نابودشده به حساب بیاورد.
باری‌دیگر به مهنا و شهاب خیره ماند. هردو این‌بار می‌گفتند و می‌خندیدند. می‌توانست شعف مهنا را حس کند. حسی که مهنا در آن پنج‌سال در آن غرق شده بود. پنج‌سالی که از نظر شیما، نحس و شوم بود.
شیما، مهنا را در این پنج‌سال آدمی افسرده می‌نگریست. کسی را می‌دید که هیچ‌گاه به خاطر شهاب تغییر نکرده بود. نه ظواهرش را آراسته می‌کرد، نه درونش را که شاد نگه دارد. حال که مهنا را می‌دریابد، اکنون اوضاع حال کنونی او را می‌بیند. سرحال و قبراق! انگار گیاهی تازه در خاک گلدانی رشد کرده است و اکنون شاداب است.
مهنا با خنده گفت:
- واقعاً راست می‌گید پسرعمو؟
شهاب از خوشحالی مهنا، لبخندی زد و گفت:
- آره. امشب مامانم شما رو خونه‌مون دعوت کرده. امیدوارم امشب بیاید دخترعمو که منو خوشحال می‌کنید.
 
  • خفن
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #42
مهنا از خوشحالی، در پوست خود نمی‌گنجید. خوشحالی که تا این‌گونه به بدن او سرازیر نشده بود.
- باشه!
شهاب لبخندی زد و نگاهی به چشم‌های میشی‌رنگ‌اش کرد. این دختر را بیشتر از جان‌اش دوست داشت. حتی دنیایش را با این دختر عوض نمی‌کرد؛ حتی یک دانه ارزن!
از مهنا روی گرداند و خواست برود که صدایش را از پشت‌سرش شنید:
- پسرعمو، فردا با همدیگه عمل داریم. یادت که نرفته؟
شهاب از حرف مهنا که به او زد خوشحال گردید. با حس آن‌که قرار است با مهنا عمل جراحی انجام دهد، سر از پا نشناخت و به طرف مهنا برگشت. لبخندی گرم حواله‌ی مهنا کرد و با یک «باشه‌ای» اکتفا کرد و نیز از او دور شد.
مهنا هنوز نیش‌اش تا بناگوش باز بود. خوشحالی یعنی تا این‌ حد و این‌گونه؟
خودش خبر نداشت که قرار است زیادتر از حال کنونی‌اش، به او چیز‌هایی اعطاء گردد که تا کنون به او داده نشده است.
با حس دست کسی‌که روی شانه‌ی راست‌اش نهاده بود، به طرف‌اش برگشت که با شیما مواجه شد.
شیما با لبخند نظاره‌گر صورت شهلای مهنا شد.
- شعف تو رو از دور دیدم. شما دونفر، تَلازُم همدیگه بودید. سختی فراوونی رو کشیدید. اونم به خاطر عشقی که هردوتون به همدیگه دارید.
مهنا دست‌های گرمش را روی دستان شیما گذاشت و با لحنی که از آن نگرانی و مشوش مشهود بود، گفت:
- شیما، به نظرت شهاب عاشق منه یا عاشق سانیا؟
شیما خواست به مهنا بگوید که شهاب تو را دوست دارد نه سانیا را؛ اما جلوی خود را گرفت و به جای آن به مهنا امیدواری و دلگرمی داد:
- مهنا، نگران هیچی نباش. خدا اون‌قدر مهربونه که نمی‌ذاره دل بنده‌هاش هیچ آبی تکون بخوره.
از این حرف شیما، مهنا دل‌اش قرص‌ِقرص گردید و آن را در داخل بیمارستان در آغوش گرفت.
- خیلی ازت ممنونم شیمی جونم.
شیما با دست آزادش، به پشت کمر مهنا مشت زد که خنده‌ی مهنا سر گرفت.
در حینی‌که می‌خندید، مردی هم‌سن شهاب به طرف او قدم برمی‌داشت. شیما متوجه‌ی حضور آمدن او شد و در گوش مهنا، آهسته گفت:
- مهنا، پشت‌سرت! داره سمت تو میاد.
 
آخرین ویرایش:
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #43
مهنا با تعجب از آغوش شیما بیرون آمد و نیز به پشت‌سر خود بازگشت و به دکتری که در جلوی آن لبخند تصنعی در ل*ب‌هایش زده بود، خیره شد.
شیما سلام داد؛ ولی مهنا با کمی مکث کردن سلامی به آن مرد داد.
مرد هم در جواب‌شان فقط یک سلام و یک‌ سر تکان‌دادن اکتفا کرد و از کنار مهنا و شیما گذر کرد.
شیما با تعجب به رفتن مرد نگاه کرد و نیز به مهنا گفت:
- این دیگه کی بود؟
مهنا ناگهان پوزخندی زد و گفت:
- این به جای آقای اکبری اومده؟
شیما که از پوزخند مهنا شاخ در آورده بود، نگاه‌اش کرد و گفت:
- آره، فکر کنم. چرا پوزخند زدی؟
مهنا باری‌دیگر پوزخندی زد و گفت:
- معلوم بود خیلی مغروره! همچین غروری بهش دست داده بود که هرکی از راه می‌رسید، بهش احترام می‌ذاشت. انگار رییس‌جمهور مملکت بوده.
شیما به حرف مهنا خندید و مُشتی به بازوان مهنا زد.
- پس برای همین با سنگینی جوابشو دادی؟
مهنا نفس عمیقی کشید و دست شیما را کشید.
- بیا بریم که باید به بیمارها سری بزنیم.
شیما دوباره به او خندید و سری به طرفین تکان داد.
***
( فصل هفتم )
اواخر پاییز بود و آهسته‌آهسته داشت زمستان از راه می‌رسید. مهنا خود را در آینه نگاه کرد و نیز چادرش را آراسته کرد. امشب عمویش آن‌ها را به خانه‌شان دعوت کرده بود و این همه شعف را نمی‌شد از خودش پنهان کند. برای او فقط روبه‌رو شدن با شهاب بود و بس.
برایش تعجب داشت که چرا سانیا سه‌ماه صیغه‌ی شهاب شده بود؟ آخر سانیا می‌خواست به چه خواسته‌ای برسد؟نقشه‌اش برای او چه بود؟
از این فکرها نفس کلافه‌ای کشید و از اتاق‌اش خارج شد. مادرش با مهسا رفته بود و انگار خودش در خانه تنها مانده بود.
در خانه را گشود و سپس در آن را قفل کرد.
ناگهان دلشوره‌ای در درون او تازیانه کرد.
نمی‌دانست که این دلشوره از کجا و از چه قراری، به او سرایت کرده است.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #44
بی‌خیال دلشوره‌اش شد و در حیاط را باز کرد و آن را بست. سوار ماشین‌اش شد و آهنگی از ضبط خود پلی کرد.
- یه ساعتی که خوابه
یه یادگاری که لابه‌لای برگای کتابه
یه علامت سوْال هنوزم بی‌جوابه
برمی‌گردی یا نه؟
نزدیک؛ اما دورم تو این شب سرد
دنبال یه روزنه‌ی نورم
برمی‌گردی یا نه؟
عشق تو با من رفیقه مرحم زخم عمیقه
یاد تو هستم من امشب بیشتر یک‌دقیقه
نیستی و چشم انتظارم خیره به نور ستاره‌م
یاد تو هستم من امشب بیشتر یک‌دقیقه
فرشی به زیرپاته از برگای زرد و قرمز
فالی بیا بگیریم پای کتاب حافظ
دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
یارا، دریاب ما را
عشق تو با من رفیقه مرحم زخم عمیقه
یاد تو هستم من امشب بیشتر یک‌دقیقه
نیستی و چشم انتظارم خیره به نور ستاره‌م
یاد تو هستم من امشب بیشتر یک‌دقیقه

آهنگ را دوباره از ابتدا پلی کرد تا آن‌که به خانه‌ی عمو حَسنَش رسید. ضبط را خاموش کرد و در کنار جدولی، ماشینش را پارک کرد. از ماشین خود پیاده شد و در آن را با ریموت قفل کرد.
***
روی مبل نشسته بود و به شهاب خیره شده بود. دلش هم از شدت دلشوره به وحشت درد می‌کرد؛ ولی گویی که او بی‌اهمیت بود. شهاب نگاه فردی را روی خود حس کرد و سپس سرش را که بالا آورد، نگاه‌اش به نگاه مهنا تلاقی پیدا کرد. با خود فکر کرد که چرا مهنا امشب او را با حالی برافروخته می‌بیند؟
چرا مهنا با حالی خراب او را تماشا می‌کند؟ از نظر او حالش فراوان ناخوشایند بود. مهنا از شدت دلشوره سر از پا نمی‌شناخت. باید کمی اهتمام کند تا بلکه درد دلش را کسی نفهمد. این دلشوره، امانش را بریده بود و نمی‌توانست برخیزد تا به مادر و زن‌عموی خود یاری رساند. لبش را گزید و سرش را پایین افکند؛ اما شهاب هنوز نگاهش را از مهنا برنداشته بود و با چشم‌هایش داشت او را می‌کاوید.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #45
عمویش از جای خود برخاست و به سوی حیاط به راه افتاد. مهسا و شوهرش آقا مهدی داشتند با یکدیگر صحبت می‌کردند و حواس‌شان از شهاب و مهنا پرت بود. مهنا دردش دیگر برای او طاقت‌فرسا بود و انگاری که مانند یک سنگ در بدن او باشد، این درد را نمی‌توانست تحمل نماید. به یک‌باره از روی مبل برخاست و به چهره‌ای که از نظر ظاهری‌اش چیزی قابل معلوم نبود و از درون دردی در آن تازیانه کرده بود، به سوی دست‌شویی قدمی برداشت. همان که خودش را به دست‌شویی رساند، نخستین کاری که انجام داد، شستن چهره‌ی زیبایش بود؛ اما مهنا فقط دلش از شدت دلشوره درد می‌کرد و کاری از دست او برنمی‌آمد.
دوباره صورت خود را با آب شست. دل‌درد، توان را از او سلب کرده بود و نمی‌توانست کاری انجام بدهد. آب دهانش را فرو داد و به ستونی که به دیوار چسبیده شده بود، نشست و چشم‌های میشی‌رنگش را نیمه‌بسته بست. با همان چشم‌های نیمه‌بسته‌اش، گوشی‌اش را از داخل جیب مانتویش برداشت و شماره‌ی مهسا را از داخل مخاطبین‌اش پیدا کرد. شماره‌ی آن را گرفت و چشم انتظار ماند تا بلکه مهسا گوشی‌اش را بردارد؛ اما مهسا گوشی‌اش روی اعلان بی‌صدا گذاشته بود و صدای آن را نمی‌شنید.
مهنا وقتی متوجه‌ی بوق‌های فراوانی شد، ناامید گوشی خود را قطع کرد و به مادرش زنگ زد. خوش‌بختانه، مادرش سرش داخل گوشی بود و داشت پیج اینستایی را فالو می‌کرد که با دیدن شماره‌ی مهنا تعجب کرد و نگاهی به سالن پذیرایی انداخت.
مهنا آن‌جا نبود و فقط مهسا و شوهرش با شهاب نشسته بودند. مهنا باری‌دیگر به مادرش زنگ زد و این‌بار مادرش گوشی را برداشت و گفت:
- الو مهنا؟ الآن کجایی؟
مهنا با درد نالید:
- مامان، من توی دست‌شویی هستم. مامان، من از شدت دلشوره‌ی شدید دل‌درد گرفتم. هرچی به مهسا زنگ می‌زنم، انگار نه‌ انگار که من دارم بهش زنگ می‌زنم. تو رو خدا بیا نجاتم بده. نمی‌دونم چرا به خاطر دلشوره دل‌درد عجیب گرفتم.
مادرش هول شد و با شتاب گفت:
- همون‌جا باش تا من بیام.
گوشی را هم به روی مهنا قطع کرد و به طرف دست‌شویی حرکت کرد. در حینی‌که به راه می‌افتاد، سهیلا خانم گفت:
- کجا میری سیمین جان؟
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #46
سیمین خانم رویش نمی‌شد که زبان باز کند تا بلکه ماجرای مهنا را بگوید؛ اما باید اکنون مهنا را نجات بدهد.
لبخند تصنعی در لبانش زد و گفت:
- الآن میام سهیلا جان.
سهیلا خانم کمی به شک و دودلی ماند؛ ولی چشم‌هایش را کوچک کرد و نیز با شانه‌ای بالا داده، سرکی به غذاهای امشب کشید. فکر می‌کرد کارهای سیمین خانم به او چه مربوط است که خود را به فلاکت می‌انداخت؟!
سیمین خانم، ضربه‌ای به در دست‌شویی زد که مهنا سراسیمه خود را به در دست‌شویی رساند و سپس در آن را گشود که با مادرش مواجه شد.
مادرش نفس عمیقی کشید و با حالی مشوش، دخترش را نگریست.
مادرش به او گفت:
- مهنا، تو حالت خوبه دخترم؟
مهنا دست مادر خود را گرفت و نیز درحالی‌که از دست‌شویی خارج میشد، گفت:
- نه، می‌خوام برم خونه.
مادرش لبخندی زد و گفت:
- باشه؛ ولی تو که نمی‌خوای آبروی من رو ببری؟
او هم به مادرش خود لبخند زد و نیز گفت:
- نه؛ اما زود میام. این دل‌درد منو کشته!
سیمین خانم خندید و گفت:
- برو؛ ولی مواظب خودت باش!
گونه‌های سیمین خانم را بوسید و آهسته بدون آن‌که کسی بفهمد از خانه عمویش خارج شد.
سوار ماشین‌اش شد و به طرف بیمارستان حرکت کرد.
***
مهنا از داخل گوشی‌اش، آهنگی را پلی کرد.
- به دلم آرامش و حس میدی منو با خوبی زیادیت حرص میدی
تو مثه حادثه خبر نکرده یهو رسیدی
شدی همه دنیام بهونه شعرام ساده بگم حرفامو
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم قلباً دوست دارم
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم مثه قبلاً دوست دارم
محرم قلبم مرهم دردم
خودمونو سپردم به اون‌که نزدیک‌تره از رگ گردن
تقصیر من نیست که فاصله کم نیست
تو ساحل امنی تو پستی بلندیه موجای طوفانی دریا
شدی همه دنیام بهونه شعرام ساده بگم حرفامو
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم قلباً دوست دارم
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم مثه قبلاً دوست دارم

این آهنگ را دوست داشت و انگار خواننده می‌خواست برای او بخواند. نگاهی به صفحه‌ی گوشی‌اش انداخت. عکس خواننده‌ی محبوبش را به نمایش گذاشته شده بود.
آهنگ را باری‌دیگر پخش نمود و نیز گوشی‌اش را خاموش کرد. این آهنگ برای او تکرار نشدنی بود و مدام درحال پیش‌روی در آن بود و در گوش‌اش به انعکاس به صدا در می‌آمد.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #47
شهاب نگاهی به گوشی‌اش انداخت و نیز او همانند مهنا، همان آهنگ مورد علاقه‌ی مهنا را گذاشت.
- به دلم آرامش و حس میدی منو با خوبی زیادیت حرص میدی
تو مثه حادثه خبر نکرده یهو رسیدی
شدی همه دنیام بهونه شعرام ساده بگم حرفامو
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم قلباً دوست دارم
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم مثه قبلاً دوست دارم
محرم قلبم مرهم دردم
خودمونو سپردم به اون‌که نزدیک‌تره از رگ گردن
تقصیر من نیست که فاصله کم نیست
تو ساحل امنی تو پستی بلندیه موجای طوفانی دریا
شدی همه دنیام بهونه شعرام ساده بگم حرفامو
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم قلباً دوست دارم
دو کلوم حرف حساب باهات دارم آخه من دوست دارم
واقعاً دوست دارم مثه قبلاً دوست دارم

به عکس مهنا که در گوشی‌اش پنهان نموده بود، خیره شد. چه‌قدر آن دختر اخلاق او را موجب تغییر قرار داده بود و این را از همان ۱۲‌سالگی متوجه‌ی آن شده بود.
ای کاش برای رسیدن به مهنا، کمی تلاش می‌کرد؛ اما حیف که نمی‌شد تا کاری برای به‌دست‌آوردن‌اش بکند.
در اتاقش ناگهان باز شد و مادرش وارد اتاقش شد و درش را بست و روی صندلی کامپیوترش نشست.
دست‌هایش را در یکدیگر گره داد و راه حرف زدن را در پیش گرفت:
- تو از سانیا دخترعموت راضی هستی؟
از سؤال مادرش به شدت جا خورد. خودش؟ او از سانیا به طور فراوان نفرت داشت و نمی‌شد کاری برای آن کرد و باید آن را تحمل می‌کرد. هفته‌ی دیگر صیغه را باید باطل می‌کرد و این برایش خوشحالی بسیاری را در نتیجه داشت.
سرش را پایین افکند. باید راستش را می‌گفت.
- راستش، نه خوشم نمیاد.
سهیلا خانم ل*ب‌هایش را داخل دهان‌اش فرو داد و نیز نگاهی به شهاب انداخت. پسرش چه بدی را از سانیا به چشم‌هایش دیده بود که راضی به ازدواج با سانیا نمی‌شد؟ بی‌عقلی خودش موجب این وقوع شده بود یا از ابتدا پسرش او را نمی‌خواسته است؟ یا شاید او از قبل عاشق فرد دیگری بوده است؟
 
آخرین ویرایش:
  • خنده
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Nargess86

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-24
نوشته‌ها
194
پسندها
1,026
زمان آنلاین بودن
3d 6h 43m
امتیازها
88
محل سکونت
مشهد
سکه
1,040
  • #48
شهاب به سخن می‌آید و سرش را به خاطر حرفی که قرار است بزند، می‌افکند. خجالت او را وادار به همچین کاری کرده بود و نمی‌توانست از علاقه‌ی خود نسبت به مهنا، برای مادرش بازگو کند.
نفسی تازه کرد و گفت:
- می‌خوام صیغه رو باطل کنم. بین من و سانیا هیچی نبوده مامان، باور کن!
سهیلا خانم جلو آمد و دست شهاب را در دست‌هایش گرفت.
- عاشق یه نفری؟
شهاب به یک‌باره، از حرف مادرش جا خورد. انتظار چنین حرفی را از جانب مادرش نداشت.
ابروان مادرش به یک آن بالا رفت و لبخندی مرموز در لبانش جاخوش کرد.
- راستش رو بگو شهاب!
فکر می‌کرد در بازجویی آگاهی پلیس است که موجب بازخواست مادرش قرار گرفته است. به چهره‌ی مادرش خیره شد.
- آره.
حدس سهیلا خانم درست بود؛ اما با دیدن عکس فردی از صفحه‌ی گوشی شهاب، چشم‌هایش گرد شد. به شهاب خیره شد و با تردیدی که از چهره‌ی خود نمایان بود، به شهاب نگاه کرد و نیز گفت:
- به مهنا علاقه داری؟
شهاب از حرفی که مادرش به او زد، قلب‌اش سراسر به تپش در آمد و سپس به طور ناگهانی زبان‌اش لکنت گرفت:
- ن... نه، این‌طوری نیست.
دستش را روی شانه‌ی راست پسرش نهاد و نیز با لبخند گفت:
- چند وقته که دوستش داری؟
شهاب لبش را گزید و به این فکر کرد که افسوس صفحه‌ی گوشی خود را هرچه سریع‌تر خاموش می‌کرد تا بلکه مادرش از قضایای دل‌اش باخبر نشود؛ اما سهیلا خانم باهوش‌تر از آنی بود که فکرش را می‌کرد.
شهاب می‌خواست هرچه سریع‌تر از این قضیه را فیصله بدهد. وقت‌اش نبود و آن‌که هنوز آمادگی آن را نداشت که به مادرش از عشق خود نسبت به مهنا بازگو کند. به ظواهر مادر خود نگریست. اندامی لاغر مانندی داشت که به تازگی رژیم غذایی گرفته بود و خود را لاغر نموده بود.
لباس نیم‌آستین به رنگ یشمی به تن خود نهاده بود که عکس میکی‌موس را در وسط لباس یشمی‌رنگ بود. شلوار ورزشی سیاه‌گون به پاهایش نهاده بود. به چهره‌اش خیره شد.
صورتی گرد مانند، پوستی جوگندمی، ابروان کمانی، چشم‌هایی به رنگ مانند آبی دریا، ل*ب‌هایی متناسب و باریک.
 
  • خفن
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین