• ⚙️دوستان عزیز، بوکینو همچنان در حال به‌روزرسانی‌ست! 🧡

    برای بهبود ظاهر و امکانات انجمن و آماده‌سازی فضایی بهتر برای همه‌ی شما بوکینویی‌های عزیز، در حال انجام تغییرات و به‌روزرسانی‌هایی هستیم. به همین دلیل، بخشی از قابلیت‌ها، استایل‌ها و امکانات انجمن موقتاً غیرفعال شده‌اند و ممکن است ظاهر فعلی انجمن با چیزی که قبلاً به آن عادت داشتید متفاوت باشد.

    از صبوری و همراهی همیشگی‌تون ممنونیم و امیدواریم به‌زودی با فضایی بهتر و امکاناتی جذاب‌تر در کنارتون باشیم! 🌱✨

    «بنیانگذار کل سایت - زینب»

در حال ترجمه ۹ نوامبر | کالین هوور | M O B I N A مترجم انجمن بوکینو

احتمالاً آدم‌های زیادی این کار رو نمی‌کنن؛ اما اگه قرار بود امروز توی نیویورک همدیگه رو ببینیم، بدون هیچ تردیدی سوار هواپیما می‌شدم.
وقتی تاکسی دور می‌زنه، دست‌هام رو روی صورتم می‌کشم. دارم تلاش می‌کنم از لحاظ ذهنی خودم رو متقاعد کنم که این کار کاملاً عادیه. دیوونگی نیست. تعهدی هم در کار نیست. ما دوستیم.
دوست‌ها برای این‌که با هم وقت بگذرونن، از اون سر کشور با هواپیما میان.
صبر کن. ما دوستیم؟ ما حتی با هم ارتباطی هم نداریم؛ پس احتمالاً حتی نمی‌شه گفت آشناییم.
تاکسی داره وارد مسیر ورودی خونه می‌شه.
لعنتی، این‌قدر عصبی نباش، کسلر!
ماشین می‌ایسته. در عقب باز می‌شه.
باید دم در به استقبالش برم. اگه ازش خیلی دور باشم، موقعیت معذب‌کننده‌ای می‌شه.
وقتی فالن شروع می‌کنه از ماشین پیاده بشه، به سمت تاکسی می‌رم. لطفاً همون فالنی باش که سال پیش دیدم. دستگیره در رو می‌گیرم و در رو تا آخر باز می‌کنم.
سعی می‌کنم خونسرد رفتار کنم و عصبی به نظر نرسم. یا بدتر از اون، هیجان‌زده به نظر نیام. اون‌قدر رمان عاشقانه خوندم که می‌دونم دخترا از مردهایی خوششون میاد که یه‌کم بی‌اعتنا و سرد رفتار می‌کنن. یه‌جا خوندم به این‌جور مردها می‌گن «مرد آلفا».
مثل یه عوضی رفتار کن، کسلر. فقط یه‌کم. می‌تونی انجامش بدی.
از ماشین پیاده می‌شه و وقتی این کار رو می‌کنه، انگار یکی از اون صحنه‌های فیلم‌هاست که همه‌چیز به حرکت آهسته درمیاد. البته نه مثل چیزی که من از حرکت آهسته تصور می‌کردم. این یکی خیلی ظریف‌تر و دل‌نشین‌تره. باد بلند می‌شه و چند تار مو روی صورتش می‌ریزه. دستش رو بالا میاره تا موهاش رو از روی صورتش کنار بزنه و همون لحظه متوجه می‌شم که یک سال چقدر می‌تونه تفاوت ایجاد کنه.
فالن تغییر کرده. موهاش کوتاه‌تر شده. چتری گذاشته. یه تی‌شرت آستین‌کوتاه پوشیده؛ چیزی که خودش اعتراف کرده بود تا قبل از سال گذشته هیچ‌وقت نمی‌پوشیده.
اعتمادبه‌نفس از سر تا نوک پاش موج می‌زنه.
این جذاب‌ترین چیزیه که تا حالا دیده‌م.
وقتی به پشت سرش می‌رسم تا در ماشین رو براش ببندم، می‌گه:
ـ سلام.
به نظر می‌رسه از دیدنم خوشحاله و همین به‌تنهایی باعث می‌شه من هم بهش لبخند بزنم.
پس این هم از خونسرد و بی‌اعتنا بودن!
وقتی نوبت به اون شخصیت مرد آلفایی می‌رسه که داشتم تمرین می‌کردم از خودم نشون بدم، حتی یک ثانیه هم نتونستم دوام بیارم.
نفسی رو که انگار تمام این یک سال حبس کرده بودم، بیرون می‌دم. یک قدم جلو می‌رم و فالن رو در صمیمانه‌ترین آغوشی که تا حالا به کسی داده‌م، در آغوش می‌گیرم. دستم رو پشت سرش می‌ذارم و به خودم نزدیکش می‌کنم و عطر خنک و زمستونیش رو به درون ریه‌هام می‌کشم.
اون هم بلافاصله دست‌هاش رو دورم حلقه می‌کنه و صورتش رو به شونه‌م می‌چسبونه. احساس می‌کنم آهی از سینه‌ش بیرون میاد و همون‌طور در آغوش هم می‌مونیم تا وقتی که تاکسی با دنده‌عقب از مسیر ورودی خونه بیرون می‌ره و پشت پیچ خیابون ناپدید می‌شه.
و حتی اون موقع هم از هم جدا نمی‌شیم.
دست‌هاش رو مشت کرده و پشت پیراهنم رو محکم چنگ زده. من هم سعی می‌کنم معلوم نشه که شاید یه‌کم زیادی شیفته‌ی مدل موی جدیدش شده‌م.
موهاش نرم‌ترن. صاف‌ترن. روشن‌ترن.
تازه و دل‌نشینه و لعنتی، درد داره.
دوباره.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
چرا فالن تنها کسیه که باعث می‌شه این‌طوری صورتم از درد جمع بشه؟ آهی کنار گردنم می‌کشه و من تقریباً هلش می‌دم عقب، چون لعنتی، این دیگه خیلی زیاده. مطمئن نیستم چی بیشتر اذیتم می‌کنه.
این حقیقت که به نظر می‌رسه داریم درست از همون‌جایی ادامه می‌دیم که پارسال متوقف شده بودیم، یا این حقیقت که اتفاقات پارسال تصادفی نبوده. اگه بخوام صادق باشم، یه‌جورایی فکر می‌کنم دومی درسته. چون سال گذشته جهنم بود؛ اینکه مجبور بودم هر لحظه از روز به فالن فکر کنم و ندونم که آیا اصلاً دوباره می‌بینمش یا نه و حالا که می‌دونم فالن به این نقشه‌ی احمقانه‌ی من برای سالی یک‌بار دیدن همدیگه پایبنده، می‌تونم یک سال طولانی و عذاب‌آور دیگه رو پیش‌بینی کنم.
من همین حالا هم از لحظه‌ای که فالن ترکم می‌کنه وحشت دارم، درحالی‌که اون تازه رسیده.
سرش رو از روی شونه‌م بلند می‌کنه و به صورتم نگاه می‌کنه. چتری‌هاش رو با دستم کنار می‌زنم تا صورتش رو بهتر ببینم. با وجود اینکه اوایل امروز پشت تلفن به نظر می‌رسید خیلی دستپاچه‌ست، الان کاملاً آروم به نظر می‌رسه.
ـ سلام، فالنِ رهگذر.
لبخندش حتی بزرگ‌تر هم می‌شه.
ـ سلام بنِ نویسنده. چرا انگار درد می‌کشی؟
سعی می‌کنم لبخند بزنم، اما مطمئنم حالت صورتم در حال حاضر چندان جذاب نیست.
ـ چون این‌که جلوی خودم رو بگیرم نبوسمت، واقعاً دردناکه.
می‌خنده.
ـ با این‌که خودم هم خیلی دلم می‌خواد ببوسمت، باید بهت هشدار بدم که بوسه‌ی سلام احتمالاً فقط نمره‌ی شیش می‌گیره.
من بهش قول نمره‌ی یازده رو داده بودم. پس باید صبر کنم.
ـ بیا بریم. بریم داخل تا بتونم بفهمم رنگ لباس زیرت چیه.
وقتی دستش رو می‌گیرم و به سمت خونه می‌برمش، با همون خنده‌ی آشنای همیشگیش می‌خنده. همین حالا هم می‌تونم بفهمم که هیچ دلیلی برای نگرانی ندارم. اون همون فالنیه که از پارسال به یاد دارم. شاید حتی یه‌کم بهتر.
خب... شاید این یعنی کلی دلیل برای نگرانی دارم.
«فالن»
وقتی بن گفت توی خونه‌ش همدیگه رو ببینیم، انتظار همچین چیزی رو نداشتم. کم‌وبیش انتظار یه آپارتمان رو داشتم، اما اینجا یه خونه‌ی دوطبقه‌ی نسبتاً مدرنه. یه خونه‌ی واقعی!
در ورودی رو پشت سرم می‌بنده و به سمت پله‌ها می‌ره. من هم پشت سرش راه می‌افتم.
می‌پرسه:
ـ چمدون نیاوردی؟
نمی‌خوام به این فکر کنم که درواقع قراره چقدر کم اینجا بمونم.
ـ امشب برمی‌گردم.
وسط قدم برداشتن می‌ایسته و به سمتم برمی‌گرده.
ـ امشب؟ حتی یه شب هم توی کالیفرنیا نمی‌مونی؟
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
سرم رو تکون می‌دم.
ـ نمی‌تونم. باید تا ساعت هشت صبح توی نیویورک باشم. پروازم امشب ساعت ده و نیمه.
بن با نگرانی می‌گه:
ـ پروازت بیشتر از پنج ساعت طول می‌کشه. با احتساب اختلاف زمانی، تازه بعد از ساعت شش صبح به خونه می‌رسی.
ـ توی هواپیما می‌خوابم.
ابروهاش در هم می‌ره و ل*ب‌هاش رو به هم فشار می‌ده.
ـ دوست ندارم مجبور باشی این‌طوری سفر کنی. باید زنگ می‌زدی. می‌تونستیم تاریخ رو عوض کنیم یا یه کاریش بکنیم.
ـ من شماره‌ت رو ندارم. گذشته از این، این کار کل ایده‌ی اصلی کتابت رو خراب می‌کرد. یا نهم نوامبر یا هیچی، یادت میاد؟
فکر می‌کنم شاید داره ل*ب‌ولچه‌ش رو آویزون می‌کنه، اما یادمه که خودِ اون بود که این قانون رو گذاشت.
ـ ببخشید که دیر کردم. هنوز شش ساعت وقت داریم تا مجبور بشم راهی فرودگاه بشم.
ـ پنج ساعت و نیم، درواقع.
این رو تصحیح می‌کنه و دوباره شروع می‌کنه از پله‌ها بالا رفتن. تمام مسیر تا اتاقش دنبالش می‌رم، اما حالا احساس می‌کنم از دستم ناراحته. می‌دونم احتمالاً راه‌هایی وجود داشت که مجبور نباشم همون روز برم و برگردم، اما راستش حتی مطمئن نبودم که بن واقعاً میاد یا نه. فکر می‌کردم احتمالاً اون همیشه با دوست‌دخترهای قلابیش قرارهای دیوونه‌وار و یهویی می‌ذاره و حتی من رو هم به یاد نمیاره.
تصورم این بود که اگه می‌تونستم چند ساعت بعد دوباره سوار هواپیما بشم و وانمود کنم اصلاً چنین اتفاقی نیفتاده، بابت این‌که باور کرده بودم اون میاد، خیلی از خودم خجالت نمی‌کشیدم. اما نه‌تنها اومده بود، بلکه دو ساعت بعد هم هنوز منتظرم مونده بود.
دو ساعت!
این واقعاً حس فوق‌العاده‌ای بهم می‌ده. احتمالاً خودم بعد از یک ساعت بی‌خیال می‌شدم و فکر می‌کردم طرف سر قرار نیومده و من رو قال گذاشته.
بن در رو باز می‌کنه و با اشاره ازم می‌خواد اول وارد بشم. وقتی وارد اتاقش می‌شم، بهم لبخند می‌زنه، اما لبخندش به نظرم زورکی میاد.
حق نداره از دستم ناراحت باشه. ما توافق کرده بودیم که امروز همدیگه رو ببینیم و خب، آره، من دیر کردم، اما بالاخره اومدم. یک‌دفعه برمی‌گردم و دست‌هام رو روی کمرم می‌ذارم، آماده‌ام از خودم دفاع کنم، اگه حتی یک کلمه‌ی دیگه درباره‌ی این‌که چقدر وقت کمی داریم به زبون بیاره.
در رو می‌بنده و بهش تکیه می‌ده، اما به‌جای این‌که دوباره بحث رو پیش بکشه، شروع می‌کنه با حرکات پا کفش‌هاش رو درآوردن. ناامیدی از چهره‌ش محو شده و راستش به نظر می‌رسه... نمی‌دونم... خوشحاله.
بعد از این‌که کفش‌هاش رو درمیاره، سریع به سمتم میاد و هلم می‌ده. وقتی به عقب می‌افتم، جیغی می‌کشم، اما قبل از این‌که فرصت کنم وحشت‌زده بشم، پشتم به نرمیِ یک ابر برخورد می‌کنه. یا شاید هم یک تخت. هرچی که هست، راحت‌ترین چیزیه که تا حالا روش دراز کشیدم.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
با لبخندی شیطنت‌آمیز روی ل*ب و برق خاصی توی چشم‌هاش، یک قدم به سمتم میاد.
می‌گه:
ـ بیا راحت باشیم. کلی حرف برای زدن داریم.
بین زانوهام می‌ایسته و یکی از پاهام رو بالا می‌آره تا کفشم رو دربیاره. کفش‌هام تختن و پاشنه ندارن، برای همین به‌راحتی از پام درمیارتش. به‌جای این‌که پام رو رها کنه، هم‌زمان با پایین آوردنش روی تخت، دستش رو به‌آرومی روی پام پایین می‌کشه.
فراموش کرده بودم کالیفرنیا چقدر گرمه. واقعاً باید پنکه رو روشن کنه.
اون یکی پام رو هم بالا میاره و کفشم رو به همون روش درمیاره. دستش رو با سرعتی عذاب‌آور روی پام پایین می‌کشه و تمام این مدت با لبخندی شیطنت‌آمیز نگاهم می‌کنه.
مگه ارتفاع اینجا با نیویورک فرق داره؟ خدایا، نفس کشیدن توی این اتاق چقدر سخته!
وقتی دیگه پابرهنه می‌شم، از کنارم رد می‌شه و بالای تخت می‌شینه.
ـ بیا اینجا.
روی شکم می‌چرخم و دراز می‌کشم.
اون هم به بالشی تکیه داده و سرش رو با دستش بالا نگه داشته. به بالش کناریش ضربه می‌زنه.
ـ گازت نمی‌گیرم.
وقتی چهاردست‌وپا به سمتش می‌رم، می‌گم:
ـ چه حیف!
روی بالش دراز می‌کشم و رو به روش قرار می‌گیرم.
ـ از وقتی با هم آشنا شدیم، نود درصد وقت‌هایی که با هم بودیم، روی تخت گذشته.
ـ که مشکلی نداره. عاشق موهاتم.
حرفش من رو حسابی به‌هم می‌ریزه، اما طوری لبخند می‌زنم که انگار هر روز این حرف رو می‌شنوم.
ـ چرا، ممنون!
برای لحظه‌ای ساکت می‌مونیم و به هم نگاه می‌کنیم و سعی می‌کنیم جزئیات چهره‌ی همدیگه رو دوباره به خاطر بسپاریم. داشتم کم‌کم قیافه‌ش رو فراموش می‌کردم، اما حالا که روبه‌روش هستم، انگار اصلاً ازش دور نشده بودم. حالا نسبت به پارسال کمتر شبیه یه نوجوان به نظر می‌رسه.
و همین باعث می‌شه با خودم فکر کنم که وقتی سال دیگه دوباره ببینمش، آیا دیگه کاملاً شبیه یه مرد شده؟ البته نه این‌که واقعاً تفاوتی بین یه مرد و یه پسر نوزده‌ساله وجود داشته باشه؛ چون در اصل هر دو یکی هستن.
ـ وقت زیادی نداریم. کلی سؤال دارم. باید یه کتاب بنویسم و تقریباً هیچی درباره‌ت نمی‌دونم.
دهنم رو باز می‌کنم تا باهاش بحث کنم، چون به نظر می‌رسه همه‌چیز رو درباره‌م می‌دونه. اما بعد دهنم رو محکم می‌بندم، چون فکر می‌کنم واقعاً چیز زیادی درباره‌م نمی‌دونه. ما فقط یک روز با هم وقت گذروندیم.
ـ امسال چیزی نوشتی؟
سرش رو تکون می‌ده.
ـ آره، نوشتم. امسال کسی رو بوسیدی؟
سرم رو تکون می‌دم.
ـ آره، بوسیدم. تو چی؟
شونه‌هاش رو بالا می‌اندازه.
ـ بوسیدی بن؟
سرش رو تکون می‌ده.
ـ چند نفر.
سعی می‌کنم نذارم این موضوع روی من تأثیر بذاره، اما دقیقاً چند نفر می‌شن «چند نفر»؟
ـ و همه‌شون رو با من مقایسه کردی؟
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
سرش رو تکون می‌ده.
ـ پارسال بهت گفتم، این اصلاً در حق بقیه‌ی زن‌ها منصفانه نیست. تو با هیچ‌کس قابل مقایسه نیستی.
خیلی خوشحالم که امروز اومدم. برام مهم نیست اگه یه هفته هم نخوابم؛ فقط برای شنیدن همین تعریف هم ارزشش رو داشت.
ـ اون مردهایی که قرار بود باهاشون بری چی؟ هر پنج تا قرار رو رفتی؟
اصلاحش می‌کنم:
ـ مرد، نه مردها. فقط یه نفر بود. تلاشمو کردم.
یه ابروش رو بالا می‌بره و منم فوراً می‌رم توی حالت دفاعی.
ـ بن، نمی‌تونی انتظار داشته باشی توی یه ایالت کاملاً جدید، خودم رو وارد دنیای قرار گذاشتن کنم، درحالی‌که قبلاً واقعاً هیچ‌وقت این کار رو نکردم. این چیزها زمان می‌بره. وقتی اون یه نفر رو بوسیدم، واقعاً به خودم افتخار می‌کردم. اون فکر می‌کرد به‌خاطر بوسه ذوق‌زده‌م، اما من فقط خوشحال بودم که تونستم یکی از تکالیفم رو خط بزنم.
می‌خنده.
ـ خب، فکر کنم همون یه نفر هم کافیه. ولی این یعنی تکلیف امسالت خیلی سخت‌تر شده.
ـ آره، خب، تکلیف تو هم همین‌طور. راستی، حالا که حرفش شد، می‌خوام یه مدرک از این کتابی که داری می‌نویسی ببینم. می‌خوام یه چیزی رو که درباره‌ی ما نوشتی بخونم.
فوراً جواب می‌ده:
ـ نه.
روی تخت نیم‌خیز می‌شم.
ـ چی؟ نه؟ نمی‌تونی بهم بگی امسال نوشتی و بعد حاضر نشی چیزی بهم نشون بدی تا حرفت رو ثابت کنی. یه چیزی بهم بده!
ـ دوست ندارم مردم چیزهایی رو که می‌نویسم بخونن.
می‌خندم.
ـ جدی؟ این مثل این می‌مونه که یه خواننده‌ی اپرا موقع اجرا از آواز خوندن امتناع کنه!
ـ اصلاً شبیه اون نیست. وقتی کارم تموم شد، می‌ذارم بخونیش.
ـ می‌خوای چهار سال منتظرم بذاری؟
وقتی سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون می‌ده، گوشه‌ی لبش بالا می‌ره و پوزخند می‌زنه.
با ناامیدی خودم رو روی بالش می‌اندازم.
ـ آه!
ـ همین الان واقعاً گفتی «آه»؟ با صدای بلند؟ به‌جای اینکه واقعاً آه بکشی؟
ـ چشم‌غره!
می‌خنده و خودش رو به من نزدیک‌تر می‌کنه. حالا من به بالا نگاه می‌کنم و اون به پایین نگاهم می‌کنه. این وضعیت می‌تونست خیلی هم خوب و عالی باشه، اگه طوری نگاهم نمی‌کرد که انگار داره دقیقاً نقشه می‌کشه چطور ل*ب‌هاش رو به ل*ب‌های من برسونه.
وقتی دستش روی خط فکم می‌لغزه، نفسم رو به درون می‌کشم.
آروم زمزمه می‌کنه:
ـ فالن، دلم برات تنگ شده بود. خیلی زیاد. و به جهنم اگه قرار باشه اعتراف به این موضوع ممنوع باشه، اما سعی کردم برای دو ثانیه هم که شده نقش اون مرد آلفای تمام‌عیار رو بازی کنم و اصلاً از پسش برنمیام. پس امروز خبری از بنِ آلفا نیست. ببخشید.
وای. نکنه اون...
آره، دقیقاً همونه.
چشم‌هام رو ریز می‌کنم و می‌گم:
ـ بن، تو داری... با کتاب مخ زنی می‌کنی؟
یه ابروش رو بالا می‌بره.
ـ مخ زنی با کتاب؟
ـ آره! وقتی یه پسر جذاب با یه دختر درباره‌ی کتاب حرف می‌زنه. یه جورایی مثل مخ زنیه، با این تفاوت که با صدای بلند انجام می‌شه و به‌جای مخ زدن، پای کتاب‌ها وسطه. البته اصلاً لازم نیست پیامکی هم در کار باشه. باشه، قبول، درواقع هیچ شباهتی به مخ زدن نداره، ولی توی ذهن خودم کاملاً منطقی به نظر می‌رسید!
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
از خنده به پشت روی تخت می‌افته. خودم رو بهش نزدیک‌تر می‌کنم و درحالی‌که روش خم می‌شم، دستم رو روی سینه‌ش می‌ذارم.
با لحنی اغواگرانه و شیطنت‌آمیز می‌گم:
ـ ادامه بده. بیشتر بهم بگو بن. کتاب الکترونیکی خوندی یا... .
انگشتم رو آروم روی سینه‌ش پایین می‌کشم.
ـ کتاب‌های جلدسخت؟
دست‌هاش رو پشت سرش می‌ذاره و یه نگاه ازخودراضی روی صورتش می‌شینه.
ـ اوه، آره، کتاب‌های جلدسخت بودن و نمی‌دونم برای شنیدن این یکی آماده‌ای یا نه، اما... من یه فهرست کتاب هم دارم که می‌خوام بخونم. باید ببینیش، فالن. خیلی بزرگه!
یه ناله از گلوم درمیاد، اما مطمئن نیستم که واقعاً دارم وانمود می‌کنم.
ـ حالا دیگه می‌دونم چه چیزی یه بوسه رو ارزشمند می‌کنه که توی کتاب نوشته بشه.
این رو می‌گه:
ـ پس آماده باش.
دوباره روی آرنجش بلند می‌شه و لبخندش محو می‌شه.
ـ اما جدی می‌گم. این علاقه‌ی زن‌ها به مردهای آلفا یه‌کم گیجم می‌کنه، چون من اصلاً شبیه مردهایی نیستم که تو درباره‌شون می‌خونی.
آره. تو بهتری.
ـ من هیچ‌وقت نمی‌تونم موتورسواری کنم یا فقط برای سرگرمی با یه مرد دیگه دعوا کنم. و با این‌که امسال بارها خیال‌پردازی کردم که با تو باشم، فکر نمی‌کنم بتونم حتی با قیافه‌ای جدی بهت بگم: «تو مال منی.» همیشه هم دلم می‌خواسته تتو داشته باشم، اما احتمالاً فقط یه تتوی کوچیک، چون محاله بتونم اون درد رو تحمل کنم. درمجموع، کتاب‌ها جالب بودن، اما درعین‌حال باعث شدن احساس کنم به‌شدت به‌اندازه‌ی کافی خوب نیستم.
مگه می‌شه جدی بگه؟
ـ بن، همه‌ی مردهای توی کتاب‌هایی که می‌خونم که این‌طوری نیستن!
سرش رو کج می‌کنه.
ـ اما اگه از خوندن درباره‌شون خوشت میاد، معلومه که از پسرهای بد خوشت میاد.
بهش می‌گم:
ـ راستش، این درست نیست. من از خوندن این جور کتاب‌ها لذت می‌برم، چون زندگیی که توشون توصیف می‌شه اصلاً شبیه زندگی خودم نیست. کاملاً با هر موقعیتی که ممکنه توی زندگی واقعی باهاش روبه‌رو بشم فرق داره؛ خدا رو شکر! اما خوندنشون سرگرمم می‌کنه.
بن می‌خنده.
ـ و اگه من و تو داشتیم با هم بودیم و تو بهم می‌گفتی که صاحب منی، رسماً می‌خزیدم بیرون، لباس‌هام رو می‌پوشیدم، از خونه‌ت می‌زدم بیرون و می‌رفتم توی حیاط جلوی خونه‌ت بالا می‌آوردم! پس اینکه از خوندن درباره‌ی این جور مردها خوشم میاد، به این معنی نیست که می‌خوام مردهای واقعی زندگیم هم همین‌طوری رفتار کنن.
لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زنه.
ـ می‌تونم نگهت دارم؟
حیف که فقط شوخی می‌کنه.
ـ تا پنج ساعت آینده، تماماً مال توام.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
من رو به پشت روی تخت می‌خوابونه.
ـ از اون پسری که بوسیدیش برام بگو.
یه‌جوری از کلمه‌ی «پسر» استفاده می‌کنه که انگار توهینی به اون طرفه. خوشم میاد. بنِ حسود بامزه‌ست.
ـ باید تمام جزئیات بوسه‌تون رو بدونم تا بتونم یه خط داستانی فرعی به کتابم اضافه کنم.
می‌پرسم:
ـ خط داستانی فرعی؟ یعنی از قبل یه طرح داستانی واقعی هم داری؟
حالت چهره‌ش ذره‌ای تغییر نمی‌کنه.
ـ خب، چطوری باهاش آشنا شدی؟
ـ سر تمرین.
ـ باهاش قرار گذاشتی؟
ـ دو بار.
ـ چرا فقط دو بار؟ چی شد؟
دلم می‌خواد دوباره با صدای بلند بگم «آه». واقعاً نمی‌خوام درباره‌ش حرف بزنم.
ـ چیزی ازش درنیومد. واقعاً باید درباره‌ش حرف بزنیم؟
ـ آره. اینم بخشی از توافقمون بود.
ناله‌ای می‌کنم.
ـ خیلی خب. اسمش کودی بود. بیست‌ویک سالشه. داشتیم برای یه نمایش واحد تست بازیگری می‌دادیم و گفت‌وگوی خوبی با هم داشتیم. ازم شماره‌م رو خواست و منم بهش دادم.
بن با ناراحتی می‌پرسه:
ـ شماره‌ت رو بهش دادی؟ پس چرا شماره‌ت رو به من نمی‌دی؟
ـ چون واقعاً از تو خوشم میاد. به‌هرحال، همون آخر هفته با هم رفتیم بیرون و چند بار همدیگه رو بوسیدیم. پسر خوبی بود. بامزه هم بود... .
بن قیافه‌ش رو درهم می‌کشه.
ـ از من بامزه‌تر؟
ـ شوخ‌طبعی تو با هیچ‌کس قابل مقایسه نیست بن. دیگه وسط حرفم نپر! خلاصه، قبول کردم برای بار دوم هم باهاش قرار بذارم. رفتیم خونه‌ش تا یه فیلم ببینیم. شروع کردیم به بوسیدن همدیگه و... من فقط... نتونستم ادامه بدم.
ـ نتونستی ادامه بدی؟ یعنی کلاً نتونستی؟ یا فقط نتونستی باهاش لا*س بزنی؟
نمی‌دونم کدوم عجیب‌تره؛ اینکه دارم با بن درباره‌ی لا*س زدن با یه پسر دیگه حرف می‌زنم، یا اینکه این‌قدر راحت می‌تونم با بن درباره‌ی لا*س زدن با یه پسر دیگه حرف بزنم.
البته تا همین‌جای کار. حالا دیگه فقط دلم می‌خواد خفه بشم و چیزی نگم.
ـ هیچ‌کدومش رو نتونستم. اون... .
چشم‌هام رو می‌بندم؛ نمی‌خوام دلیل واقعیی رو که باعث شد نتونم ادامه بدم بهش بگم. اما بنه. حرف زدن باهاش راحته.
ـ فرق داشت. باعث می‌شد احساس کنم... نمی‌دونم. انگار یه ایرادی دارم.
وقتی بن آب دهنش رو قورت می‌ده، می‌تونم حرکت گلوش رو ببینم.
با لحنی کوتاه و خشک می‌گه:
ـ توضیح بده.
از اینکه به نظر می‌رسه کمی ناراحته خوشم میاد؛ انگار واقعاً دلش نمی‌خواد درباره‌ی بوسیدن و ب*غل کردن من با یکی دیگه بشنوه. مخصوصاً از اینکه به نظر می‌رسه کمی حس محافظت از من داره، خوشم میاد.
فکر می‌کنم بن بیشتر از چیزی که خودش قبول داره، خصلت‌های یه مرد آلفا رو داره.
نفس سنگینی بیرون می‌دم و خودم رو برای گفتن حقیقتی آماده می‌کنم که درواقع نباید دلم بخواد باهاش در میون بذارم، اما به دلیلی دلم می‌خواد این کار رو بکنم.
ـ پارسال، وقتی لمسم کردی، باعث شدی احساس کنم... زیبا هستم. انگار هیچ زخمی نداشتم. یا... نه، منظورم این نبود. اشتباه گفتم. باعث شدی احساس کنم زخم‌هام بخشی از چیزیه که من رو زیبا می‌کنه و من هیچ‌وقت، حتی یک بار هم، چنین حسی نداشتم؛ حتی فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت بتونم همچین حسی داشته باشم.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
ـ خب، وقتی با کودی بودم، متوجه همه‌چیز می‌شدم. اینکه چطور فقط سمت راست صورتم رو لمس می‌کرد. چطور فقط سمت راست گردنم رو می‌بوسید. اینکه وقتی داشتیم همدیگه رو می‌بوسیدیم و ب*غل می‌کردیم، اصرار داشت چراغ‌ها خاموش باشن.
بن دوباره قیافه‌ای به خودش می‌گیره که انگار درد می‌کشه، اما این بار واقعاً خیلی خوب نقش بازی می‌کنه.
با زحمت کلمات رو از دهنش بیرون می‌ده و می‌گه:
ـ ادامه بده.
ـ اما من نتونستم. نمی‌خواستم اون ببینتش. خیلی خوب با این موضوع برخورد کرد و ازم نخواست ادامه بدیم و اگه بخوام صادق باشم، این یه‌کم ناراحتم کرد. یه جورایی دلم می‌خواست دلداریم بده و طوری رفتار کنه که انگار هنوز منو می‌خواد، اما به نظر می‌رسید از اینکه من جلوی ادامه‌ی کار رو گرفتم، یه‌کم خیالش راحت شده بود.
بن به پشت می‌چرخه و دست‌هاش رو روی صورتش بالا و پایین می‌کشه.
بعد از لحظه‌ای، دوباره به حالت قبلی برمی‌گرده و از بالا بهم نگاه می‌کنه.
ـ لطفاً دیگه هیچ‌وقت با اون عوضیِ لعنتی حرف نزن.
با شنیدن این حرف‌ها، موجی از گرمای غیرمنتظره‌ای توی وجودم می‌پیچه. شستش آروم روی خط فکم کشیده می‌شه و حالت چهره‌ش نشون می‌ده که کاملاً جدیه.
ـ نمی‌خواستی چی رو ببینه؟
گیجیی که توی صورتم می‌بینه، باعث می‌شه منظورش رو دقیق‌تر توضیح بده.
ـ گفتی: «نمی‌خواستم اون ببینتش.» اما اگه اون از قبل زخم‌هات رو دیده بود، منظورت چی بود؟
آب دهنم رو قورت می‌دم. دلم می‌خواد یه بالش روی صورتم بکشم و قایم بشم. باورم نمی‌شه متوجه این موضوع شده.
درواقع، فکر کنم همین کار رو بکنم و یه بالش روی صورتم بکشم.
وقتی سعی می‌کنم بالش رو بردارم، می‌گه:
ـ بس کن.
بالش رو دوباره زیر سرم می‌ذاره و نزدیک‌تر می‌شه.
ـ منم، فالن. خجالت نکش. بهم بگو منظورت چی بود.
نفس عمیقی می‌کشم، به این امید که هوای بیشتری که وارد ریه‌هام می‌شه، یه‌جوری بهم شجاعت بده تا جوابش رو بدم. بعد نفسم رو تا جایی که می‌تونم آروم بیرون می‌دم تا مجبور نباشم زود جواب بدم و بتونم این لحظه رو بیشتر به تأخیر بندازم.
بازوم رو روی چشم‌هام می‌ذارم و با سریع‌ترین حالتی که می‌تونم، می‌گم:
ـ سینه‌ی چپم.
منتظرم سؤال‌های بیشتری بپرسه یا وادارم کنه دستم رو از روی صورتم بردارم، اما این کار رو نمی‌کنه.
باورم نمی‌شه همین الان این رو بهش گفتم. تا حالا به هیچ‌کس نگفته بودم؛ حتی به امبر هم نه.
توی آتش‌سوزی، نه‌تنها بیشترِ نیمه‌ی چپ بدنم سوخت، بلکه انگار همون هم مجازات کافیی نبود؛ وقتی سعی کردن من رو از پنجره‌ی طبقه‌ی بالایی بیرون بکشن، آسیب هم دیدم.
خوشبختانه، از وقتی اون شب به خواب رفتم تا وقتی توی بیمارستان بیدار شدم، هیچ‌چیزی یادم نمیاد. اما زخم‌هام هر روز بهم یادآوری می‌کنن که چه اتفاقی افتاده.
و سینه‌ی چپم بیشترین آسیب رو از همه‌ی این اتفاق‌ها دیده.
من هم احمق نیستم. می‌دونم از نظر مردها، اندام باید زیبا و متقارن باشن، اما سینه های من این‌طوری نیستن.
دست بن رو روی مچم حس می‌کنم. بعد بازوم رو از روی صورتم کنار می‌کشه.
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
آروم کف دستش رو روی گونه‌م می‌ذاره.
ـ چرا اذیتت می‌کنه که کسی ببینتش؟ چون جاش زخم شده؟
سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون می‌دم، اما بعد سرم رو تکون می‌دم که یعنی نه.
ـ این خیلی خجالت‌آوره بن.
می‌گه:
ـ برای من که نیست. لعنتی، برای خودت هم نباید باشه. من قبلاً تو رو بدون پیراهن دیدم، یادته؟ اگه درست یادم باشه، منظره‌ی فوق‌العاده‌ای بود.
ـ تو منو بدون پیراهن دیدی، اما باید اونو ببینی تا بفهمی چی می‌گم.
بن فوراً روی آرنجش بلند می‌شه.
ـ باشه.
با ناباوری بهش خیره می‌شم.
ـ دعوت نامه نبود!
ـ اما من می‌خوام ببینمش.
سرم رو تکون می‌دم. حتی می‌خندم، چون عمراً بخوام همین‌طوری سینه‌م رو ببینه تا اون بتونه با دقت به زشتیش خیره بشه.
ـ می‌خوام حق مطلب رو توی کتاب ادا کنم و آسیب‌هایی که دیدی، چیزیه که باید درباره‌شون بنویسم. پس باید بذاری ببینمش. اسمش رو می‌ذاریم تحقیق.
حس می‌کنم حرفش مثل سیلی به قلبم می‌خوره.
ـ چی؟
صدام اون‌قدر می‌لرزه که انگار دارم گریه می‌کنم، ولی هنوز گریه‌م نگرفته.
ـ منظورت چیه که باید توی کتابت درباره‌شون بنویسی؟ تو واقعاً داری درباره‌ی زخم‌هام نمی‌نویسی، مگه نه؟
چهره‌ش پر از سردرگمی می‌شه.
ـ این بخشی از داستان توئه. معلومه که درباره‌ش می‌نویسم.
روی آرنج‌هام بلند می‌شم و چشم‌هام رو به سمتش تنگ می‌کنم.
ـ من می‌خواستم از روی من یه شخصیت خیالی بسازی و خوشگلم کنی بن. نمی‌تونی شخصیت اصلی داستانت رو به یه نمایش عجیب‌وغریب تبدیل کنی. هیچ‌کس نمی‌خواد خودش رو جای همچین شخصیتی بذاره. شخصیت‌های اصلی باید زیبا باشن و... .
بن فوراً خودش رو روی من می‌اندازه و دستش رو روی دهنم می‌ذاره. نفس عمیقی می‌کشه، انگار خودش رو برای دعوا آماده می‌کنه. بعد سریع نفسش رو بیرون می‌ده و فکش از شدت عصبانیت می‌پره.
ـ خوب به حرفم گوش کن.
دستش رو محکم روی دهنم نگه می‌داره تا نتونم وسط حرفش بپرم.
ـ عصبانیم می‌کنه که اجازه می‌دی یه چیز به این بی‌اهمیتی، بخش به این بزرگی از وجودت رو تعریف کنه. نمی‌تونم توی این کتاب خوشگلت کنم، چون این توهینه. توی لعنتی زیبایی. بامزه‌ای و تنها وقت‌هایی که کاملاً شیفته‌ت نیستم، همون لحظه‌هاییه که برای خودت دل می‌سوزونی. چون نمی‌دونم تا حالا متوجه این موضوع شدی یا نه، اما تو زنده‌ای فالن. و هر بار که توی آینه به خودت نگاه می‌کنی، حق نداری از چیزی که می‌بینی متنفر باشی. چون تو زنده موندی، درحالی‌که خیلی‌ها اون‌قدر خوش‌شانس نیستن که زنده بمونن. پس از این به بعد، هر وقت به زخم‌هات فکر می‌کنی، اجازه نداری ازشون دلخور باشی. باید بپذیریشون و باهاشون کنار بیای، چون خوش‌شانسی که هنوز روی این زمینی و می‌تونی زخم‌هات رو ببینی و هر مردی که بهش اجازه می‌دی زخم‌هات رو لمس کنه، بهتره بابت این امتیاز ازت تشکر کنه.
قفسه‌ی سینه‌م درد می‌کنه.
نمی‌تونم نفس بکشم.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
دستش رو از روی دهنم برمی‌داره و همین که این کار رو می‌کنه، با نفس‌نفس زدن هوا رو به ریه‌هام می‌کشم. چشم‌هام پر از اشک می‌شه و وقتی سعی می‌کنم جلوی ریختنشون رو بگیرم، نمی‌تونم جلوی لرزش بدنم رو بگیرم.
بن کاملاً روی من خم می‌شه و سرم رو بین دست‌هاش می‌گیره. ل*ب‌هاش رو به کنار سرم می‌چسبونه و بعد زمزمه می‌کنه:
ـ لیاقتش رو داری.
سرم رو تکون می‌دم، چون حق با اونه.
حق با اونه.
معلومه که حق با اونه. من زنده‌م و سالمم و آره، آتیش ردپاش رو روی پوستم به جا گذاشته، اما مهم‌ترین بخش‌های وجودم رو ازم نگرفته. نتونسته به چیزی که زیر این ظاهر قرار داره، دست پیدا کنه. پس چرا دارم با خودم طوری رفتار می‌کنم که انگار تونسته؟
باید دست از این کار با خودم بردارم.
ـ هیس... .
این رو زمزمه می‌کنه و با انگشت شستش اشک‌های روی گونه‌م رو پاک می‌کنه.
احساساتم حسابی به‌هم ریخته‌ن. خیلی عصبانیم که بن فکر کرده حق داره حتی این‌طوری باهام حرف بزنه، اما همین که باهام این‌طوری حرف زد، باعث شد قلبم آرزو کنه کاش ل*ب داشت تا می‌تونست ببوسش. از دست خودمم عصبانیم که این چند سال گذشته این‌قدر خودمحور بودم.
قبول، آتیش افتضاح بود. آره، آرزو می‌کنم کاش هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود. اما افتاد و من نمی‌تونم تغییرش بدم، پس باید باهاش کنار بیام.
دلم می‌خواد بخندم، چون انگار با حرف‌هایی که بن همین الان زد، باری از روی سینه‌م برداشته شده و بعد از سه سال، برای اولین بار دارم نفس می‌کشم.
سه سال.
همه‌چیز متفاوت به نظر می‌رسه. تازه‌تر. انگار هوا از انرژی می‌لرزه و مدام بهم یادآوری می‌کنه که چقدر خوش‌شانسم هنوز اینجام و دارم نفس می‌کشم.
پس دقیقاً همین کار رو می‌کنم. یه نفس عمیق می‌کشم و دست‌هام رو دورش حلقه می‌کنم و سرم رو توی گودی بین گردن و شونه‌ش فرو می‌برم.
زمزمه می‌کنم:
ـ ممنونم عوضی!
حس می‌کنم می‌خنده، برای همین دوباره روی بالش دراز می‌کشم و اجازه می‌دم اشک‌های بیشتری رو از صورتم پاک کنه. از بالا طوری نگاهم می‌کنه که انگار یه زیبای آشفته هستم و نمی‌خوام به خودم اجازه بدم حتی به این موضوع شک کنم.
چون واقعاً همین‌طورم. من یه آشفته‌ی زیبا و لعنتیم و بن خوش‌شانسه که همین الان روی منه.
دست‌هام رو روی سینه‌ش می‌ذارم و ضربان قلبش رو از پشت تیشرتش حس می‌کنم. قلب اون هم به تندی قلب من می‌تپه.
چشم تو چشم می‌شیم و سرش رو پایین میاره.
ـ فالن حسابی از هیجان به هم ریختم و دیگه نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم. الان می‌بوسمت و بابتش هم عذرخواهی نمی‌کنم.
سرم گیج می‌ره، حس می‌کنم بدنم توی هوا شناوره و نمی‌تونم دست‌هام رو تکون بدم. اما لازم هم نیست، چون بن دست‌هام رو بالای سرم می‌بره،منو می‌بوسه؛ از درون به بیرون، از اعماق وجودم.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: AVA
عقب
بالا