احتمالاً آدمهای زیادی این کار رو نمیکنن؛ اما اگه قرار بود امروز توی نیویورک همدیگه رو ببینیم، بدون هیچ تردیدی سوار هواپیما میشدم.
وقتی تاکسی دور میزنه، دستهام رو روی صورتم میکشم. دارم تلاش میکنم از لحاظ ذهنی خودم رو متقاعد کنم که این کار کاملاً عادیه. دیوونگی نیست. تعهدی هم در کار نیست. ما دوستیم.
دوستها برای اینکه با هم وقت بگذرونن، از اون سر کشور با هواپیما میان.
صبر کن. ما دوستیم؟ ما حتی با هم ارتباطی هم نداریم؛ پس احتمالاً حتی نمیشه گفت آشناییم.
تاکسی داره وارد مسیر ورودی خونه میشه.
لعنتی، اینقدر عصبی نباش، کسلر!
ماشین میایسته. در عقب باز میشه.
باید دم در به استقبالش برم. اگه ازش خیلی دور باشم، موقعیت معذبکنندهای میشه.
وقتی فالن شروع میکنه از ماشین پیاده بشه، به سمت تاکسی میرم. لطفاً همون فالنی باش که سال پیش دیدم. دستگیره در رو میگیرم و در رو تا آخر باز میکنم.
سعی میکنم خونسرد رفتار کنم و عصبی به نظر نرسم. یا بدتر از اون، هیجانزده به نظر نیام. اونقدر رمان عاشقانه خوندم که میدونم دخترا از مردهایی خوششون میاد که یهکم بیاعتنا و سرد رفتار میکنن. یهجا خوندم به اینجور مردها میگن «مرد آلفا».
مثل یه عوضی رفتار کن، کسلر. فقط یهکم. میتونی انجامش بدی.
از ماشین پیاده میشه و وقتی این کار رو میکنه، انگار یکی از اون صحنههای فیلمهاست که همهچیز به حرکت آهسته درمیاد. البته نه مثل چیزی که من از حرکت آهسته تصور میکردم. این یکی خیلی ظریفتر و دلنشینتره. باد بلند میشه و چند تار مو روی صورتش میریزه. دستش رو بالا میاره تا موهاش رو از روی صورتش کنار بزنه و همون لحظه متوجه میشم که یک سال چقدر میتونه تفاوت ایجاد کنه.
فالن تغییر کرده. موهاش کوتاهتر شده. چتری گذاشته. یه تیشرت آستینکوتاه پوشیده؛ چیزی که خودش اعتراف کرده بود تا قبل از سال گذشته هیچوقت نمیپوشیده.
اعتمادبهنفس از سر تا نوک پاش موج میزنه.
این جذابترین چیزیه که تا حالا دیدهم.
وقتی به پشت سرش میرسم تا در ماشین رو براش ببندم، میگه:
ـ سلام.
به نظر میرسه از دیدنم خوشحاله و همین بهتنهایی باعث میشه من هم بهش لبخند بزنم.
پس این هم از خونسرد و بیاعتنا بودن!
وقتی نوبت به اون شخصیت مرد آلفایی میرسه که داشتم تمرین میکردم از خودم نشون بدم، حتی یک ثانیه هم نتونستم دوام بیارم.
نفسی رو که انگار تمام این یک سال حبس کرده بودم، بیرون میدم. یک قدم جلو میرم و فالن رو در صمیمانهترین آغوشی که تا حالا به کسی دادهم، در آغوش میگیرم. دستم رو پشت سرش میذارم و به خودم نزدیکش میکنم و عطر خنک و زمستونیش رو به درون ریههام میکشم.
اون هم بلافاصله دستهاش رو دورم حلقه میکنه و صورتش رو به شونهم میچسبونه. احساس میکنم آهی از سینهش بیرون میاد و همونطور در آغوش هم میمونیم تا وقتی که تاکسی با دندهعقب از مسیر ورودی خونه بیرون میره و پشت پیچ خیابون ناپدید میشه.
و حتی اون موقع هم از هم جدا نمیشیم.
دستهاش رو مشت کرده و پشت پیراهنم رو محکم چنگ زده. من هم سعی میکنم معلوم نشه که شاید یهکم زیادی شیفتهی مدل موی جدیدش شدهم.
موهاش نرمترن. صافترن. روشنترن.
تازه و دلنشینه و لعنتی، درد داره.
دوباره.
وقتی تاکسی دور میزنه، دستهام رو روی صورتم میکشم. دارم تلاش میکنم از لحاظ ذهنی خودم رو متقاعد کنم که این کار کاملاً عادیه. دیوونگی نیست. تعهدی هم در کار نیست. ما دوستیم.
دوستها برای اینکه با هم وقت بگذرونن، از اون سر کشور با هواپیما میان.
صبر کن. ما دوستیم؟ ما حتی با هم ارتباطی هم نداریم؛ پس احتمالاً حتی نمیشه گفت آشناییم.
تاکسی داره وارد مسیر ورودی خونه میشه.
لعنتی، اینقدر عصبی نباش، کسلر!
ماشین میایسته. در عقب باز میشه.
باید دم در به استقبالش برم. اگه ازش خیلی دور باشم، موقعیت معذبکنندهای میشه.
وقتی فالن شروع میکنه از ماشین پیاده بشه، به سمت تاکسی میرم. لطفاً همون فالنی باش که سال پیش دیدم. دستگیره در رو میگیرم و در رو تا آخر باز میکنم.
سعی میکنم خونسرد رفتار کنم و عصبی به نظر نرسم. یا بدتر از اون، هیجانزده به نظر نیام. اونقدر رمان عاشقانه خوندم که میدونم دخترا از مردهایی خوششون میاد که یهکم بیاعتنا و سرد رفتار میکنن. یهجا خوندم به اینجور مردها میگن «مرد آلفا».
مثل یه عوضی رفتار کن، کسلر. فقط یهکم. میتونی انجامش بدی.
از ماشین پیاده میشه و وقتی این کار رو میکنه، انگار یکی از اون صحنههای فیلمهاست که همهچیز به حرکت آهسته درمیاد. البته نه مثل چیزی که من از حرکت آهسته تصور میکردم. این یکی خیلی ظریفتر و دلنشینتره. باد بلند میشه و چند تار مو روی صورتش میریزه. دستش رو بالا میاره تا موهاش رو از روی صورتش کنار بزنه و همون لحظه متوجه میشم که یک سال چقدر میتونه تفاوت ایجاد کنه.
فالن تغییر کرده. موهاش کوتاهتر شده. چتری گذاشته. یه تیشرت آستینکوتاه پوشیده؛ چیزی که خودش اعتراف کرده بود تا قبل از سال گذشته هیچوقت نمیپوشیده.
اعتمادبهنفس از سر تا نوک پاش موج میزنه.
این جذابترین چیزیه که تا حالا دیدهم.
وقتی به پشت سرش میرسم تا در ماشین رو براش ببندم، میگه:
ـ سلام.
به نظر میرسه از دیدنم خوشحاله و همین بهتنهایی باعث میشه من هم بهش لبخند بزنم.
پس این هم از خونسرد و بیاعتنا بودن!
وقتی نوبت به اون شخصیت مرد آلفایی میرسه که داشتم تمرین میکردم از خودم نشون بدم، حتی یک ثانیه هم نتونستم دوام بیارم.
نفسی رو که انگار تمام این یک سال حبس کرده بودم، بیرون میدم. یک قدم جلو میرم و فالن رو در صمیمانهترین آغوشی که تا حالا به کسی دادهم، در آغوش میگیرم. دستم رو پشت سرش میذارم و به خودم نزدیکش میکنم و عطر خنک و زمستونیش رو به درون ریههام میکشم.
اون هم بلافاصله دستهاش رو دورم حلقه میکنه و صورتش رو به شونهم میچسبونه. احساس میکنم آهی از سینهش بیرون میاد و همونطور در آغوش هم میمونیم تا وقتی که تاکسی با دندهعقب از مسیر ورودی خونه بیرون میره و پشت پیچ خیابون ناپدید میشه.
و حتی اون موقع هم از هم جدا نمیشیم.
دستهاش رو مشت کرده و پشت پیراهنم رو محکم چنگ زده. من هم سعی میکنم معلوم نشه که شاید یهکم زیادی شیفتهی مدل موی جدیدش شدهم.
موهاش نرمترن. صافترن. روشنترن.
تازه و دلنشینه و لعنتی، درد داره.
دوباره.