• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۰

رها نفسش رو حبس کرد. از لای در نگاه می‌کرد. منشی با عجله به سمت تخت خواب رها رفت. بالش رو برداشت و شروع کرد به گشتن زیر تشک. بعد به سمت میز تحریر رفت و کشوها رو بیرون ریخت. دنبال چی می‌گشت؟ دنبال درایو؟ یا می‌خواست چیزی رو قایم کنه؟
ناگهان منشی ایستاد. به سمت هدفون استخوانی رها رفت که روی میز جا مونده بود. همون هدفونی که رها موقع هک کردن استفاده کرده بود و بعد از بیهوش شدن کیان، اون رو روی میز اتاقش گذاشته بود. منشی هدفون رو برداشت، پشتش رو باز کرد و یه چیپ بسیار ریز و نقره‌ای رنگ رو از جیبش درآورد و با دقت توی مدار هدفون جاسازی کرد. بعد هدفون رو سر جاش گذاشت.
رها فهمید. هدفون دیگه فقط یه دستگاه انتقال صدا نبود. اون تبدیل به یه فرستنده‌ی زنده شده بود. یه دستگاه شنود فوق‌پیشرفته که مستقیماً به شبکه‌ی ویکتور وصل می‌شد.
منشی کارش رو تموم کرد و سریع از اتاق خارج شد. رها پشت در قایم موند تا منشی کاملاً دور بشه. بعد یواشکی وارد اتاق خودش شد. در رو پشت سرش قفل کرد.
با دستان لرزون به سمت میز رفت و هدفون استخوانی رو برداشت. با یه پیچ‌گوشتی ظریف که توی جعبه‌ی ابزار کیان بود، پشت هدفون رو باز کرد. همون چیپ نقره‌ای رو دید. یه چراغ LED میکروسکوپی روش بود که به آرامی چشمک می‌زد. یعنی روشن بود. یعنی داشت ضبط می‌کرد.
رها هدفون رو روی میز کوبید. اشک از چشم‌هاش جاری شد. نه از غم، از خشم خالص.
_لعنتی... لعنتی...
رها زیر ل*ب گفت:
_اون‌ها همه چیز رو شنیدن. همه چیز رو!
کاویانی که یواشکی وارد اتاق شده بود، با وحشت به چیپ نگاه کرد:
_رها... این یعنی چی؟
رها با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت:
_یعنی ویکتور از اول می‌دونست. اون نقطه کور ۱۲ ثانیه‌ای رو می‌دونست. اون ساعت ۲ بامداد رو می‌دونست. اون حتی می‌دونست که کیان می‌خواد از رابط عصبی استفاده کنه. چون این هدفون... این هدفون توی اتاق من بود، ولی من موقع برنامه‌ریزی با کاویانی توی اتاق کنترل، داشتم باهاش حرف می‌زدم. ویکتور صدای من رو شنیده که دارم نقشه‌ی هک رو توضیح میدم!
کاویانی روی صندلی افتاد.
_پس... پس کیان بیهوده فداکاری نکرد؟
رها سرش رو تکون داد. اشک‌هاش روی گونه‌هاش می‌لغزیدن.
_نه کاویانی. کیان بیهوده فداکاری نکرد. چون ویکتور فکر می‌کنه همه چیز رو شنیده. ولی کیان می‌دونست که ویکتور جاسوس داره. برای همین کیان قبل از ورود به سیستم، یه درایو دوم ساخت. درایوی که توی جیب منه.
کاویانی با تعجب پرسید:
_یعنی چی؟ یعنی این درایو الکیه؟
رها لبخند تلخی زد و درایو رو از جیبش درآورد.
_نه. این درایو واقعی‌ه. ولی کیان توش یه ویروس خوابونده. ویروسی که به محض اتصال به سرور اصلی ویکتور، نه تنها فایل‌ها رو منتشر می‌کنه، بلکه کل سیستم عامل نُوا رو از راه دور فرمت می‌کنه. ویکتور فکر می‌کنه داره نقشه‌ی ما رو می‌دزد، ولی در واقع داره بمب رو خنثی می‌کنه، در حالی که بمب اصلی توی جیب منه.
رها درایو رو محکم توی مشتش فشار داد.
_ویکتور فکر می‌کنه با شنود، برنده شده. ولی اون نمی‌دونه که من و کیان، زبانِ سکوت رو هم بلدیم. جاسوسش رو پیدا کردیم. شنودش رو خنثی می‌کنیم. و حالا... حالا نوبت ماست که تله رو برای اون بکاریم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۱

رها هنوز داشت با خشم به چیپ جاسوسی توی هدفون خیره می‌شد که صدای آژیر کوتاه و تیزی توی راهروها پیچید. چراغ‌های راهرو از سفید به قرمز تغییر رنگ دادن و صدای قدم‌های سنگین و هماهنگ چندین جفت پوتین نظامی از لای درزهای در شنیده می‌شد. رها سریع هدفون رو توی جیبش قایم کرد و به سمت مانیتورهای اتاق کنترل دوید. کاویانی هم با ترس و لرز کنارش ایستاد.
روی مانیتور شماره ۴، تصویر راهروی طبقه‌ی منفی دو دیده می‌شد. چهار تا نگهبان مسلح با لباس‌های ضدشورش، نیلوفر رو از راهرو می‌آوردن. اما نیلوفر راه نمی‌رفت. دو تا از نگهبان‌ها بازوهاش رو گرفته بودن و پاهایش روی کف بتنی راهرو کشیده می‌شد. لباس سفید نخی‌اش پاره و خاکی شده بود و لکه‌های تیره‌ی خون روی سینه‌اش دیده می‌شد. سرش افتاده بود و موهای بلند و مشکی‌اش مثل یه پرده‌ی سیاه صورتش رو پوشونده بود.
رها دستاش رو مشت کرد و ناخن‌هاش توی کف دستش فرو رفت.
_ببین کاویانی... ببین باهاش چی کردن. اون فقط یه دختر بیست ساله‌ست. چرا باید اینقدر وحشیانه باهاش رفتار کنن؟
کاویانی عینکش رو برداشت و با دستمال عرق پیشونیش رو پاک کرد. صداش می‌لرزید:
_ویکتور... ویکتور توی بازجویی از تکنیک‌های شکستن روان استفاده می‌کنه. اون می‌خواد "من"ِ نیلوفر رو کاملاً خالی کنه تا فضای کافی برای ورود ناظران باز بشه. هر چی مقاومت بیشتر باشه، شکنجه‌ی روانی شدیدتره.
نیلوفر رو به زور جلوی در سلولش انداختن. یکی از نگهبان‌ها با لگد در رو باز کرد و مثل یه تیکه گوشت بی‌جون، نیلوفر رو به داخل پرتاب کرد. در با صدای مهیبی بسته و قفل شد. نیلوفر روی زمین افتاد و حتی تکون نخورد. فقط یه ناله‌ی خیلی ضعیف و کشیده از لای موهاش شنیده شد که توی سکوت راهرو می‌پیچید. رها از دیدن این صحنه حس کرد یه تیکه از قلبش کنده شده. اون دیگه نمی‌تونست فقط یه تماشاچی باشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۲

رها نمی‌تونست تحمل کنه. با استفاده از کلید سطح ۵ و یه کد دستکاری‌شده که کیان قبل از کما بهش داده بود، قفل الکترونیکی در سلول نیلوفر رو برای چند دقیقه باز کرد. در با صدای هیس باز شد و رها مثل یه سایه وارد سلول شد و در رو پشت سرش بست.
فضای داخل سلول بوی خون و ادرار می‌داد. نیلوفر گوشه‌ی سلول مچاله شده بود و دستاش رو محکم روی گوش‌هاش فشار داده بود. سرش رو به دیوار بتنی می‌کوبید. تق... تق... تق...
رها سریع جلو رفت و زانوهاش رو روی زمین گذاشت. دست‌های نیلوفر رو از گوش‌هاش جدا کرد. دست‌هاش یخ‌زده و کبود بودن.
_نیلوفر! نیلوفر جان، من اینجام. رها هستم. به من نگاه کن.
نیلوفر سرش رو بلند کرد. رها از دیدن صورتش نفسش بند اومد. خون از هر دو سوراخ بینی‌اش جاری شده بود و روی چانه‌اش خشک شده بود. اما ترسناک‌تر از خون، چشم‌هاش بودن. مردمک‌هاش به طرز غیرطبیعی‌ای گشاد شده بودن و رگ‌های خونی توی سفیدی چشم‌هاش پاره شده بودن. نگاهش خیره و وحشت‌زده به نقطه‌ی نامعلومی روی دیوار دوخته شده بود.
نیلوفر با صدایی که انگار از ته یه چاه تاریک و پر از اکو می‌اومد، زمزمه کرد:
_رها... صدای اون‌ها... صدای اون‌ها خیلی بلنده. دارن مغزم رو می‌جوان. دارن خاطراتم رو می‌خورن. مامانم... صدای مامانم رو می‌شنوم که داره جیغ می‌زنه... ولی مامانم مرده... چرا جیغ می‌زنه رها؟
رها اشک توی چشم‌هاش جمع شد. نیلوفر دچار یه "طوفان سیناپسی" شده بود. مغزش داشت زیر بار حجم عظیمی از اطلاعات و احساسات ناظران له می‌شد. رها پیشونیش رو به پیشونی نیلوفر چسبوند و کلید تعادل رو توی ذهنش فعال کرد. گرمای طلایی رو به سمت نیلوفر فرستاد.
_نیلوفر، به صدای من گوش بده. فقط به صدای من. اون‌ها واقعی نیستن. اون‌ها فقط نویز هستن. تو سپر داری. یادت هست؟ سپر بنفش. بسازش.
نیلوفر چند ثانیه طول کشید تا پردازش کنه. بعد آروم‌تر نفس کشید و لرزش بدنش کم شد. با صدایی ضعیف گفت:
_دیر شده رها... ویکتور... ویکتور دروازه رو باز کرده. اون دیگه دنبال شنود نیست. اون می‌خواد ما رو قربانی کنه. امشب... امشب همه‌مون می‌میریم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۳

قبل از اینکه رها بتونه جواب بده، صدای ویکتور از بلندگوی داخل سلول پیچید. صدایی سرد، بی‌رحم و کاملاً جدی:
_دکتر شمس، لطفاً از سلول سوژه شماره ۴ خارج شوید. زمان همدلی به پایان رسیده است.
رها با خشم به بلندگو نگاه کرد و فریاد زد:
_ویکتور! تو داری یه انسان رو می‌کشی! اون داره تحت فشار روانی له میشه! اگر الان دستگاه رو روشن کنی، مغزش برای همیشه می‌سوزه!
ویکتور با لحنی بی‌تفاوت جواب داد:
_مغز انسان یه سخت‌افزار قابل تعویضه دکتر. اما آگاهی... آگاهی ابدیه. من تصمیم نهایی رو گرفتم. پروژه آلتیا وارد فاز "حداکثری" میشه. ما دیگه به دنبال استخراج تدریجی انرژی نیستیم. ما دروازه رو با یه انفجار کوانتومی باز می‌کنیم. و سوژه‌ها سوخت این انفجار هستن.
کاویانی که از لای در نیمه‌باز وارد سلول شده بود، با وحشت گفت:
_انفجار کوانتومی؟ آقای کراس، این کار باعث فروپاشی بافت واقعیت توی شعاع ده کیلومتری میشه! کل مجموعه نابود میشه! خودتون هم می‌میرید!
ویکتور خندید. یه خنده‌ی کوتاه و ترسناک:
_دکتر کاویانی، شما هنوز درگیر مفاهیم اولیه‌ی بقای فیزیکی هستید. وقتی دروازه باز بشه، من و ناظران به لایه‌ی بالاتر منتقل میشیم. این بدن‌های فانی فقط یه پوسته‌ان. و پوسته‌ها قابل دور انداختن هستن. نگهبان‌ها، دکتر شمس و دکتر کاویانی رو به اتاق مشاهده ببرید. اون‌ها باید پایان تاریخ رو از نزدیک تماشا کنن.
در سلول باز شد و چهار تا نگهبان مسلح وارد شدن. رها فهمید که دیگه راه فراری نیست. ویکتور دیگه حتی تلاش نمی‌کرد که نقشه‌هاش رو پنهان کنه. اون به مرحله‌ای رسیده بود که فکر می‌کرد خدا شده و خدایان نیازی به پنهان‌کاری ندارن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۴

رها و کاویانی رو با زور به سالن اصلی طبقه‌ی منفی ۵ آوردن. این همون سالنی بود که رها توی نقشه‌ها دیده بود، اما حالا با چشم خودش می‌دید که چقدر وحشتناکه. وسط سالن، دستگاه اصلی قرار داشت. یه سازه‌ی دایره‌ای شکل به قطر ده متر، ساخته شده از فلز سیاه و براق که با کابل‌های ضخیم به دیوارها وصل شده بود. وسط دایره، یه حوضچه‌ی پر از مایع نقره‌ای رنگ بود که بدون هیچ منبع حرارتی، به شدت می‌جوشید و بخار سردی تولید می‌کرد.
دور تا دور دستگاه، چهار تا صندلی فلزی با کمربندهای ضخیم چرمی و الکترودهای متعدد قرار داشتن. آرش و سارا رو از قبل روی دو تا از صندلی‌ها بسته بودن. هر دو بیهوش بودن و سرم‌های ضخیمی به رگ دست‌هاشون وصل بود که مایع شفاف و درخشانی رو وارد خونشون می‌کرد. نگهبان‌ها نیلوفر رو کشون‌کشون آوردن و روی صندلی سوم بستن. نیلوفر حتی مقاومت نکرد. فقط سرش رو به عقب تکیه داد و به سقف خیره شد.
تکنسین‌ها با لباس‌های نقره‌ای رنگ ضد اشعه، دور دستگاه می‌چرخیدن و تنظیمات آخر رو انجام می‌دادن. بوی اوزون و فلز سوخته چنان غلیظ بود که رها احساس می‌کرد ریه‌هاش دارن می‌سوزن. صدای وزوز دستگاه از یه غرش ملایم به یه ارتعاش عمیق تبدیل شده بود که استخوان‌های رها رو به لرزه در می‌آورد.
کاویانی کنار رها ایستاده بود و اشک‌هاش بی‌صدا روی صورتش می‌ریخت.
_رها... این دستگاه... این دستگاه یه شتاب‌دهنده‌ی آگاهیه. وقتی روشن بشه، امواج مغزی سوژه‌ها رو با فرکانس رزونانس کوانتومی هماهنگ می‌کنه و بعد... بعد مثل یه فیوز می‌سوزونه تا یه جرقه‌ی بین‌بعدی ایجاد کنه.
رها دستش رو توی جیبش گذاشت و درایو کیان رو فشار داد.
_کاویانی... به من اعتماد کن. هر اتفاقی افتاد، فقط به من اعتماد کن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۵

ویکتور از اتاق مشاهده‌ی شیشه‌ای بالای سالن وارد شد. این بار با یه لباس خاص که پر از سنسورهای بیومتریک بود و یه کلاه فلزی عجیب روی سرش قرار داشت. اون می‌خواست خودش فرآیند انتقال رو هدایت کنه.
ویکتور پشت کنسول اصلی ایستاد و دستش رو روی یه اسکنر کف دست گذاشت. صدای رباتیک سیستم اعلام کرد: "هویت تأیید شد. مدیر ارشد. دسترسی نامحدود اعطا شد."
ویکتور رو به سالن کرد و با صدایی که از بلندگوها اکو می‌شد فریاد زد:
_خانم‌ها و آقایان! امروز ما شاهد پایان دوران انسان‌های معمولی و تولد نسل جدیدی از خدایان خواهیم بود! درد و رنج سوژه‌ها، بهای آزادی ماست. پروتکل انهدام... فعال!
دکمه‌ی قرمز بزرگی رو فشار داد.
ناگهان، تمام چراغ‌های سالن خاموش شدن و فقط نور آبی خیره‌کننده‌ای از حوضچه‌ی مرکزی ساطع شد. صدای آژیر ممتد و گوش‌خراشی شروع به نواختن کرد. درهای فولادی سالن با صدای قفل شدن مغناطیسی، مهر و موم شدن. هیچ راه فراری نبود.
بازوهای مکانیکی دستگاه به سمت سر سوژه‌ها حرکت کردن و الکترودهای ضخیم رو به شقیقه‌هاشون متصل کردن. آرش و سارا ناگهان چشمانشون رو باز کردن و شروع کردن به جیغ زدن. جیغ‌هایی که از ته ریه و پر از درد مطلق بود. نیلوفر فقط یه لبخند تلخ زد و چشمانش رو بست.
رها دید که امواج نور آبی دارن به سمت بدن سوژه‌ها حرکت می‌کنن. پوستشون شروع کرد به درخشیدن. این نقطه‌ی بی‌بازگشت بود. یا الان، یا هرگز.
رها به کاویانی نگاه کرد و فریاد زد:
_کاویانی! سیستم خنک‌کننده‌ی سمت چپ رو دستی قطع کن! من میرم سمت کنسول فرعی!
کاویانی با ترس اما با یه جرقه‌ی شجاعت سر تکون داد و به سمت تابلوهای برق دوید. رها هم با تمام سرعت به سمت کنسول فرعی که زیر میز ویکتور بود دوید. جنگ برای بقا، و جنگ برای نجات دنیا، رسماً شروع شده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۶

رها پشت کنسول فرعی زانو زد. دستاش عرق کرده بود و انگشتاش می‌لرزیدن، اما ذهنش مثل یه تیغ تیز و متمرکز بود. صدای آژیر و جیغ سوژه‌ها توی گوشش می‌پیچید، ولی اون همه چیز رو فیل*تر کرد و فقط روی کدهای روی مانیتور تمرکز کرد. کیان قبل از اینکه گیر بیفته، یه فایل متنی رمزنگاری‌شده به گوشی رها فرستاده بود. اسم فایل "LAST_SCRIPT.txt" بود.
رها فایل رو باز کرد. هزاران خط کد پیچیده و شاعرانه جلوی چشمش ظاهر شد. این فقط یه کد نبود؛ این یه نامه‌ی عاشقانه به واقعیت بود. کیان توی توضیحات اول فایل نوشته بود:
_رها، این کد برای هک کردن سیستم نیست. این کد برای "بازتعریف" سیستمه. من الگوریتم‌های درد رو با الگوریتم‌های عشق جایگزین کردم. وقتی اجرا بشه، دستگاه به جای استخراج انرژی، شروع به تزریق همدلی می‌کنه. ولی یه شرط داره: باید توسط چهار نفر همزمان و با یک فرکانس قلبی فعال بشه. اگر حتی یکی از ما تردید داشته باشه، کد کار نمی‌کنه."
رها نفس عمیقی کشید. اشک توی چشم‌هاش جمع شد. _کیان... تو حتی توی لحظه‌ی مرگ هم راه حل رو ساختی.
سریع شروع کرد به تایپ کردن. باید کد رو با شرایط فعلی دستگاه تطبیق می‌داد. فرکانس‌های تشدید شده بودن، ولتاژ بالا بود. رها باید ضرایب رو تغییر می‌داد بدون اینکه سیستم هشدار بده. انگشتاش روی کیبورد می‌رقصیدن. هر کلیک، یه قدم به سمت نجات بود.
کاویانی از اون طرف سالن فریاد زد:
_رها! سیستم خنک‌کننده قطع شد! دمای هسته داره به ۴۰۰ درجه میرسه! ویکتور داره متوجه میشه!
رها بدون اینکه سرش رو بلند کنه داد زد:
_کاویانی! دو دقیقه وقت بخر! فقط دو دقیقه! بعد از اون، یا تموم میشه یا نابود میشیم!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۷

رها کد رو آماده کرد، اما هنوز یه مشکل بزرگ داشت. کد نیاز به "فرکانس قلبی هماهنگ" داشت. یعنی ضربان قلب آرش، سارا، نیلوفر و خودش باید دقیقاً روی یه عدد سینک می‌شد. چطور ممکن بود؟ اون‌ها توی وضعیت‌های متفاوتی بودن. آرش و سارا زیر شوک درد بودن، نیلوفر نیمه‌جان بود و خودش پر از استرس.
رها سریع میکروفون استخوانی رو که هنوز دور گردنش بود فعال کرد. کانال خصوصی شبکه‌ی سیمرغ رو باز کرد. صدای وزوز دستگاه توی پس‌زمینه شنیده می‌شد، اما رها با صدایی آروم و محکم گفت:
_آرش... سارا... نیلوفر... صدای من رو می‌شنوید؟
سکوت. فقط صدای ناله‌های خفه.
رها دوباره گفت، این بار با لحنی که یادآور خونه‌ی شمالی و بارون بود:
_بچه‌ها... من اینجام. کلید تعادل رو حس می‌کنید؟ گرمای طلایی رو حس می‌کنید؟ ما باید الان با هم باشیم. نه با درد. با عشق. ضربان قلبتون رو با من هماهنگ کنید. دم... حبس... بازدم...
رها شروع کرد به تنفس ریتمیک. -۷-۸. توی ذهنش تصویر مادرش، تصویر باغ پرتقال، تصویر لبخند نیلوفر رو ساخت. سعی کرد ترس رو به امید تبدیل کنه.
ناگهان، یه لرزش خفیف توی کانال ذهنی حس کرد. سارا بود. ضربان قلبش داشت آروم می‌شد. بعد آرش. و در آخر، یه آرامش عمیق و عجیب از طرف نیلوفر اومد. نیلوفر دیگه درد رو حس نمی‌کرد. اون درد رو به نور تبدیل کرده بود.
رها لبخند زد.
_عالیه... عالی... حالا دکمه‌ی مجازی توی ذهنتون رو فشار بدید. همزمان با من. سه... دو... یک...
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۸

درست همون لحظه‌ای که رها دکمه‌ی Enter رو فشار داد، آرش توی صندلی فلزی یه تغییر عجیب کرد. جیغ‌هاش قطع شد. بدنش که داشت می‌لرزید، ناگهان ثابت شد. چشمانش رو باز کرد. اما این بار مردمک‌هاش سفید نبودن. یه نور طلایی ملایم توشون می‌درخشید.
آرش از طریق ارتباط ذهنی، صدای واضح و قدرتمندی رو توی سر رها انداخت:
_رها... من آمادم. سپر طلایی فعاله. دارم درد رو جذب می‌کنم و به انرژی مثبت تبدیل می‌کنم. بقیه رو به من بسپار.
آرش داشت نقش "سپر دفاعی" رو بازی می‌کرد. اون مثل یه باتری عظیم، ارتعاشات مخرب دستگاه رو جذب می‌کرد و قبل از اینکه به بقیه آسیب بزنه، تصفیه‌شون می‌کرد. روی مانیتور EEG آرش، امواج آشوبناک تبدیل به یه موج سینوسی کامل و زیبا شدن. این موج، حاملِ کدِ نجات بود.
ویکتور که تازه متوجه تغییرات شده بود، با وحشت فریاد زد:
_چی کار داری می‌کنی دکتر شمس؟ چرا پارامترها دارن تغییر می‌کنن؟ نگهبان‌ها! اون زن رو بکشید!
اما قبل از اینکه نگهبان‌ها بتونن حرکت کنن، رها فریاد زد:
_کاویانی! الان!
کاویانی که کنار تابلو برق ایستاده بود، با تمام قدرتش یه اهرم بزرگ رو پایین کشید. جرقه‌های آبی رنگ از تابلو پرید و کل روشنایی سالن برای چند ثانیه خاموش شد. توی اون تاریکی مطلق، تنها نور موجود، نور طلایی بود که از بدن سوژه‌ها و چشم‌های رها ساطع می‌شد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۰۹

تاریکی فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای رها مثل یه عمر گذشت. وقتی چراغ‌های اضطراری قرمز روشن شدن، دید که کد داره اجرا میشه. اما هنوز یه حلقه مفقوده بود. سارا. سارا به خاطر داروی -بلاک، ارتباط ذهنی‌اش قطع شده بود. اون نمی‌تونست توی شبکه شرکت کنه.
رها با وحشت فریاد زد:
_سارا متصل نیست! کد ناقص اجرا میشه!
ناگهان، صدای نیلوفر توی سر رها پیچید. صدایی که دیگه ضعیف و لرزون نبود. صدایی قوی، شفاف و پر از اقتدار:
_رها... نگران نباش. من پلی میشم. سارا جسمش قطع شده، ولی روحش هنوز اینجاست. من دارم آگاهیش رو از طریق خونش منتقل می‌کنم. ببین...
رها به مانیتور علائم حیاتی سارا نگاه کرد. ضربان قلب سارا داشت با ضربان قلب نیلوفر سینک می‌شد. نیلوفر داشت از قابلیت "هم‌دلی کوانتومی" استفاده می‌کرد. اون درد و آگاهی سارا رو از طریق میدان الکترومغناطیسی بین بدن‌هاشون منتقل می‌کرد. سارا توی دنیای فیزیکی بیهوش بود، اما توی دنیای آگاهی، دوباره به شبکه وصل شده بود.
نیلوفر ادامه داد:
_من دروازه‌ام رها. و امروز، دروازه رو به روی نور باز می‌کنم، نه تاریکی. بذارید جریان پیدا کنه.
رها اشک ریخت. نیلوفر داشت از خودش مایه می‌ذاشت. اون داشت هویت خودش رو به عنوان پل استفاده می‌کرد تا سارا رو نجات بده.
_نیلوفر... مراقب باش...!!
نیلوفر لبخند زد (حتی توی دنیای ذهن):
_من خوبم رها. من بالاخره آزاد شدم.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا