• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۰

کد ۹۰ درصد اجرا شده بود. اما سیستم امنیتی ویکتور داشت مقاومت می‌کرد. یه فایروال عصبی جلوی تکمیل فرآیند رو گرفته بود. رها فهمید که برای شکستن این فایروال، به یه پردازنده‌ی کوانتومی زنده نیاز داره. به کسی که بتونه همزمان هم توی دنیای فیزیکی باشه و هم توی دنیای دیجیتال بجنگه.
به کیان نیاز داشتن.
رها فریاد زد:
_کیان! کیان ما به تو نیاز داریم! بیدار شو!
اما کیان توی بخش مراقبت‌های ویژه بود. اون نمی‌تونست بشنوه.
ناگهان، رها یاد حرف کیان افتاد:
_اگر روزی لازم شد من رو بیدار کنی، از فرکانس ۴۰ هرتز گاما استفاده کن. این فرکانس، کلید بیداری منه.
رها سریع روی کنسول فرعی تایپ کرد و دستور ارسال پالس صوتی ۴۰ هرتز به اسپیکرهای بخش ICU رو صادر کرد. صدای سوت بلندی توی کل ساختمان پیچید.
در بخش مراقبت‌های ویژه، مانیتورهای دور تخت کیان شروع به چشمک زدن کردن. مغز کیان که ماه‌ها در سکوت فرو رفته بود، ناگهان با یه شوک الکتریکی هدفمند بیدار شد.
کیان توی تخت یهو چشمانش رو باز کرد. نفس عمیقی کشید. بدنش درد می‌کرد، اما ذهنش... ذهنش مثل یه الماس شفاف و تیز بود. اون صدای رها رو نشنیده بود، اما فرکانس رو حس کرده بود. و فرکانس، پیام رو رسونده بود:
_وقتشه!!
کیان بدون اینکه منتظر پرستارها بمونه، سیم‌ها رو از بدنش کشید. با پاهای لرزون از تخت پایین اومد. به سمت ترمینال پزشکی رفت و انگشتاش رو روی کیبورد گذاشت. اون نمی‌تونست راه بیفته، ولی می‌تونست کد بزنه. و همین کافی بود‌.
توی سالن اصلی، رها دید که فایروال عصبی ناگهان ترک خورد. کیان از راه دور، مثل یه تک‌تیرانداز مجازی، نقطه ضعف سیستم رو پیدا کرده بود و تیر خلاص رو زده بود.
رها با خوشحالی فریاد زد:
_کیان! تو برگشتی!
صدای کیان از طریق اسپیکرهای سالن پخش شد. ضعیف، اما پر از غرور:
_من فقط داشتم استراحت می‌کردم رها. حالا... بیا تمومش کنیم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۱

تایمر روی مانیتور کنسول فرعی به ثانیه‌ی صفر رسید. رها نفسش رو حبس کرد و دکمه‌ی "اجرای نهایی" رو فشار داد. همزمان، آرش سپر طلایی‌اش رو مثل یه گنبد نامرئی دور همه کشید. نیلوفر با تمام وجودش پل شد و سارا رو به شبکه وصل کرد. و کیان... کیان از راه دور، آخرین خط کد ویروسی رو توی قلب سیستم نُوا تزریق کرد.
ناگهان، صدای وزوز مخرب دستگاه مرکزی قطع شد. جای اون رو یه سکوت مطلق گرفت که فقط برای چند ثانیه دوام آورد. بعد، یه نت موسیقیایی بلند، زلال و بی‌نهایت زیبا از دل دستگاه بلند شد. نتی که از جنس فرکانس عشق بود. از حوضچه‌ی مرکزی، به جای بخار سرد و مرگبار، یه ستون عظیم از نور طلایی-بنفش-آبی به سمت سقف سالن شلیک شد.
این نور، ترکیبی از سپر طلایی آرش، لنگر آبی سارا، پل بنفش نیلوفر و منطق سفید کیان بود. نور چنان شدید بود که دیوارهای بتنی سالن رو شفاف کرد. رها حس کرد که بدن فیزیکی‌اش داره ذوب میشه، اما نه به معنای مرگ. به معنای گسترش. او دیگر فقط در اتاق کنترل نبود. او در تک‌تک اتم‌های سالن، در تک‌تک سلول‌های بدن سوژه‌ها، و حتی در تک‌تک مدارهای الکترونیکی دستگاه حضور داشت.
ویکتور که پشت کنسول اصلی ایستاده بود، با وحشت عقب رفت. نور طلایی مثل موجی از آب گرم، او را در بر گرفت. او سعی کرد دستش را بالا بیاورد تا جلوی نور را بگیرد، اما دستش از نور رد شد. او دیگر یک مانع فیزیکی نبود؛ او فقط یک خاطره‌ی ترسناک بود که داشت در برابر حقیقتِ نور محو می‌شد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۲

اما این نور، هزینه‌ی سنگینی داشت. دستگاه مرکزی نُوا برای تحمل این حجم از انرژی همدلی طراحی نشده بود. آلارم‌های قرمز روی مانیتورها شروع به چشمک زدن کردن و صدای هشدار گوش‌خراشی پیچید:
"دمای هسته بحرانی! احتمال انفجار کوانتومی در ۳۰ ثانیه!"
رها با وحشت به مانیتور نگاه کرد. اگر دستگاه منفجر بشه، نه تنها اون‌ها، بلکه کل مجموعه و حتی شعاع ده کیلومتری اطراف نابود میشه. کیان از طریق اسپیکر فریاد زد:
_رها! سیستم داره اورلود میشه! کد داره کار می‌کنه ولی دستگاه نمی‌تونه تحمل کنه! باید سریعاً خروجی انرژی رو تخلیه کنیم!
آرش زیر بار سپر طلایی‌اش داشت له می‌شد. خون از بینی و گوش‌هاش جاری شده بود. با صدایی که از درد می‌لرزید گفت:
_رها... من دیگه نمی‌تونم نگه دارم...
نیلوفر هم که پل بود، رنگش مثل گچ سفید شده بود و ضربان قلبش روی مانیتور به شدت افت کرده بود. اون داشت جانش رو صرف پایدار نگه داشتن اتصال می‌کرد.
سارا که هنوز توی دنیای آگاهی بود، با صدایی ضعیف اما مصمم گفت:
_من لنگرم... ولی دارم غرق میشم... رها... تصمیم بگیر...
رها فهمید که دیگه وقت فکر کردن نیست. یا باید اجازه بده دستگاه منفجر بشه و همه بمیرن، یا باید مسیر انرژی رو تغییر بده و خودش رو به عنوان هدایت‌کننده قرار بده. این یعنی پذیرش خطر مرگ قطعی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۳

رها دستش رو روی کنسول گذاشت. اشک‌هاش بی‌صدا روی گونه‌هاش می‌لغزیدن. اون به دوربین ICU نگاه کرد. به چهره‌ی خسته اما مصمم کیان. به آرش که داشت جون می‌داد. به نیلوفر که داشت فداکاری می‌کرد. و به سارا که توی تاریکی گیر کرده بود.
_بچه‌ها...!!
رها با صدایی لرزون اما محکم از طریق میکروفون استخوانی گفت:
_اگر این کار جواب نده... اگر من نتونم انرژی رو هدایت کنم... می‌خوام بدونید که... که شما بهترین چیزهایی هستید که توی زندگیم اتفاق افتادن. شما خانواده‌ی من هستید.
آرش لبخند زد. لبخندی که توش هیچ ترسی نبود. _خانم دکتر... ما آماده‌ایم. هر چی بشه، ما با همیم.
نیلوفر توی ذهن رها زمزمه کرد:
_رها... نگران نباش. من آزاد شدم. تو هم آزاد باش.
سارا کلمه‌ی "باران" رو تکرار کرد. و کیان... کیان فقط سر تکون داد و گفت:
_من پشتیبانت هستم رها. تا آخرش.
رها نفس عمیقی کشید. این وداع نبود. این تأیید بود. تأیید اینکه اون‌ها دیگه از مرگ نمی‌ترسن. چون چیزی قوی‌تر از مرگ پیدا کرده بودن. عشق. اتحاد. و امید.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۴

رها چشمانش رو بست و کلید تعادل رو توی عمیق‌ترین لایه‌ی وجودش فعال کرد. گرمای طلایی مادرش مثل یه خورشید کوچک در سینه‌اش منفجر شد. اون دیگه سعی نکرد انرژی رو کنترل کنه. اون سعی کرد باهاش یکی بشه. اون سرنوشت رو پذیرفت. چه زندگی، چه مرگ. مهم نبود. مهم این بود که اون‌ها با هم بودن.
_کاویانی!
رها فریاد زد:
_دریچه‌های تخلیه‌ی اضطراری رو باز کن! من انرژی رو به سمت اون‌ها هدایت می‌کنم!
کاویانی که تا اون لحظه از ترس فلج شده بود، ناگهان به خودش اومد. اون فهمید که رها داره جانش رو وسط می‌ذاره. با تمام قدرتش اهرم‌های دریچه‌های تخلیه رو پایین کشید. جرقه‌های آبی رنگ از تابلو پرید و صدای مهیبی توی سالن پیچید.
رها دستاش رو روی کنسول گذاشت و تمام وجودش رو به جریان انرژی سپرد. اون دیگه رها شمس نبود. اون سیمرغ بود. موجودیتی که از اتحاد چهار روح متولد شده بود. اون درد رو حس کرد. ترس رو حس کرد. اما اون‌ها رو نپذیرفت. اون اون‌ها رو به نور تبدیل کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۵

صدای رباتیک سیستم اعلام کرد:
"شمارش معکوس انفجار: ۱۰... ۹... ۸..."
رها با هر عدد، انرژی بیشتری رو به سمت دریچه‌های تخلیه هدایت کرد. نور طلایی از بدنش ساطع شد و مثل رودخانه‌ای از جنس عشق، به سمت خروجی‌های اضطراری جاری شد.
"۷... ۶... ۵..."
آرش آخرین قطره‌ی انرژی‌اش رو به سپر اضافه کرد. نیلوفر با لبخندی آرام، پل رو محکم‌تر کرد. سارا لنگر رو ثابت نگه داشت. و کیان... کیان با انگشتانی که از درد بی‌حس شده بودن، کد نهایی رو اجرا کرد.
"۴... ۳... ۲..."
رها چشمانش رو باز کرد. توی مردمک‌هاش، نور طلایی می‌درخشید. اون آماده بود. آماده برای هر چیزی.
"۱..."
و بعد... سکوت.
نه سکوت انفجار. سکوت آرامش.
نور طلایی از دریچه‌های تخلیه خارج شد و به آسمان کویر رسید. دستگاه مرکزی خاموش شد. چراغ‌های قرمز خاموش شدن. و جای اون‌ها رو نور ملایم و طلایی گرفت.
آن‌ها زنده بودن. نه فقط جسمشان، بلکه روحشان.
سیمرغ در مرکز سالن محو شد، اما حضورش برای همیشه در قلب آن‌ها باقی ماند. آن‌ها فهمیدند که سیمرغ یک مقصد نیست؛ سیمرغ یک مسیر است. مسیری که با عشق، درد و اتحاد طی می‌شود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۶

سکوت سالن اصلی آزمایشگاه نُوا، سنگین‌ترین و در عین حال آرامش‌بخش‌ترین سکوتی بود که رها تا آن لحظه تجربه کرده بود. دیگر صدای آژیر نبود، دیگر صدای وزوز مخرب دستگاه مرکزی نبود، و حتی صدای نفس‌های وحشت‌زده‌ی سوژه‌ها هم جای خودش را به ریتمی منظم و حیاتی داده بود. نور طلایی سیمرغ حالا به یک مهتاب ملایم تبدیل شده بود که مثل یک پتوی نامرئی روی همه چیز کشیده شده بود.
رها از پشت کنسول فرعی بلند شد. پاهایش هنوز سست بودند و سرگیجه‌ی خفیفی داشت، اما اراده‌اش مثل فولاد آب‌دیده محکم بود. او اولین کسی بود که به سمت صندلی‌های فلزی رفت. آرش هنوز روی صندلی نشسته بود، اما بدنش دیگر منقبض و دردآلود نبود. چشمانش باز بود و به نقطه‌ای نامعلوم در سقف خیره شده بود، اما این بار نگاهش گیج و وحشت‌زده نبود. یک آرامش عمیق و کودکانه در مردمک‌هایش موج می‌زد. انگار برای اولین بار بعد از سال‌ها، واقعاً "می‌دید".
رها کنارش زانو زد و دست سردش را گرفت.
_آرش؟ آرش جان... صدای من رو می‌شنوی؟
آرش چند ثانیه طول کشید تا پردازش کند. بعد سرش را به آرامی چرخاند و به رها نگاه کرد. لبخندی زد. نه لبخند اجباری یا ترسیده‌ی قبلی. یک لبخند واقعی، گرم و آشنا. با صدایی که هنوز کمی خش‌دار بود اما لرزش نداشت گفت:
_خانم دکتر... بارون بند اومده. بوی خاک میاد.
رها اشک توی چشم‌هاش جمع شد. این یعنی او برگشته بود. نه فقط به هوشیاری فیزیکی، بلکه به خانه‌ی ذهنی خودش. او دیگه اسیر سایه‌ها نبود. او صاحب خاطراتش بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۷

کاویانی هنوز کنار تابلو برق زانو زده بود و به مانیتورهای خاموش شده‌ی دستگاه مرکزی خیره شده بود. صورتش خیس از اشک و عرق بود و دستانش می‌لرزیدند. او ده سال بود که در این جهنم زندگی کرده بود. ده سال بود که هر روز صبح با این امید بیدار می‌شد که شاید امروز بتواند کاری بکند، و هر شب با این یأس می‌خوابید که نتوانسته بود. اما حالا... حالا همه چیز تغییر کرده بود.
رها به سمت او رفت و دستش را روی شانه‌اش گذاشت.
_دکتر کاویانی... تموم شد. ما بردیم.
کاویانی سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز و متورم بود، اما برای اولین بار در تمام مدتی که رها او را می‌شناخت، آن سایه‌ی سنگین گناه و ترس از روی چهره‌اش پاک شده بود. او به رها نگاه کرد و با صدایی که از فرط احساسات می‌لرزید گفت:
_رها... من... من باورم نمیشه. اون دستگاه... اون هیولا... بالاخره ساکت شد.
او به سمت صندلی‌ها نگاه کرد. به آرش که لبخند می‌زد، به سارا که رنگش برگشته بود، و به نیلوفر که آرام خوابیده بود. کاویانی دستش را روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد:
_من فکر می‌کردم تنها راه نجاتشون، مرگه. فکر می‌کردم اگر نتونم آزادشون کنم، حداقل باید نگذارم بیشتر زجر بکشن. ولی تو... تو نشون دادی که نجات، یعنی درمان. یعنی عشق. من سال‌ها اشتباه کردم رها. ولی الان... الان برای اولین بار احساس می‌کنم انسانم.
رها لبخند زد و گفت:
_دیر نشده دکتر. شما هم بخشی از سیمرغ هستید. بدون شما، بدون اون لحظه‌ای که اهرم رو پایین کشیدید، ما اینجا نبودیم. شما قهرمانید.
کاویانی سرش را پایین انداخت و دوباره گریه کرد. اما این بار، اشک‌های شوق و رهایی بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۸

رها بعد از صحبت با کاویانی، به سراغ بررسی وضعیت جسمانی سوژه‌ها رفت. کیان از طریق اسپیکرهای سالن گزارش داد:
_رها، علائم حیاتی پایداره. دمای بدنشون داره به حالت نرمال برمی‌گرده. سطح کورتیزول و آدرنالین خونشون به شدت افت کرده. مغزشون داره از حالت بقا خارج میشه و وارد حالت ترمیم میشه.
آرش از نظر فیزیکی ضعیف بود اما آسیب دائمی ندیده بود. عضلاتش به خاطر انقباض‌های شدید درد گرفته بودند، اما با ماساژ و استراحت بهبود می‌یافتند. مهم‌تر از همه، امواج EEG او کاملاً منظم و سالم بود. هیچ ردی از آشوب یا فعالیت غیرعادی دیده نمی‌شد. سپر طلایی او نه تنها ذهنش را محافظت کرده بود، بلکه مانند یک باتری شارژر، سلول‌های عصبی‌اش را نیز تقویت کرده بود.
سارا هنوز بیهوش بود، اما این بیهوشی دیگر ناشی از شوک یا داروی ۷-بلاک نبود. این یک خواب عمیق و طبیعی بود. بدنش داشت تمام انرژی ذخیره شده را صرف ترمیم بافت‌های آسیب‌دیده و بازسازی سیناپس‌های قطع‌شده می‌کرد. مانیتورها نشان می‌دادند که مراحل خواب REM او فعال است. یعنی او داشت رویا می‌دید. رویاهایی که دیگر کابوس نبودند، بلکه رؤیاهای شفابخش بودند. لنگر "باران" هنوز در ناخودآگاهش فعال بود و او را در ساحل امن نگه داشته بود.
نیلوفر از نظر جسمانی بیشترین فشار را تحمل کرده بود. خونریزی بینی و گوش‌هایش بند آمده بود، اما پوستش هنوز رنگ‌پریده و سرد بود. ضربان قلبش ضعیف اما منظم بود. او مانند شمعی بود که تا آخرین قطره‌ی روغنش سوخته بود تا نور را روشن نگه دارد. رها با احتیاط نبضش را گرفت و پیشانی‌اش را لمس کرد. نیلوفر هنوز زنده بود، اما نیاز به مراقبت‌های ویژه و زمان زیادی برای بازیابی کامل داشت. او فداکاری کرده بود، و حالا نوبت آن‌ها بود که از او مراقبت کنند.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۱۹


صدای کیان دوباره از اسپیکرها پیچید، اما این بار با لحنی متفاوت. لحنی که ترکیبی از خستگی و پیروزی بود:
_رها... کار تموم شد. تمام فایل‌های صوتی محرمانه، مکالمات ویکتور و کاویانی، نقشه‌های پروژه آلتیا، و مستندات شکنجه‌های روانی... همه‌شون منتشر شدن. من اون‌ها رو به سرورهای تمام خبرگزاری‌های معتبر جهانی، سازمان ملل، و شبکه‌های اجتماعی فرستادم. رمزنگاری‌ها شکسته شدن و فایل‌ها غیرقابل حذف هستن.
رها نفس راحتی کشید. این همان بمبی بود که کیان قبل از کما ساخته بود. ویکتور فکر می‌کرد با شنود هدفون رها، همه چیز را کنترل کرده است. اما او نمی‌دانست که کیان، درایو اصلی را با یک ویروس هوشمند آلوده کرده بود. ویروسی که به محض اتصال به سرور مرکزی ویکتور، نه تنها مدارک را استخراج کرد، بلکه آن‌ها را به صورت خودکار و غیرقابل بازگشت در سراسر اینترنت پخش کرد.
_ویکتور دیگه نمی‌تونه این رو پنهان کنه.
کیان ادامه داد:
_دنیا الان داره می‌بینه که نُوا چی بوده. اونا دیگه نمی‌تونن ادعا کنن که داریم علم رو پیش می‌بریم. اونا رسوا شدن. تیم‌های بازرسی بین‌المللی همین الان دارن به سمت کویر حرکت می‌کنن. ما فقط باید تا رسیدن اون‌ها دووم بیاریم.
کاویانی که این حرف‌ها را می‌شنید، سرش را بالا آورد. چهره‌اش دیگه وحشت‌زده نبود. یک حس عدالت‌خواهی و رهایی در چشمانش دیده می‌شد.
_بالاخره... بالاخره حقیقت بیرون اومد. من سال‌ها سکوت کردم، ولی حالا... حالا صدای من هم توی اون فایل‌ها هست. اعترافات من، ترس‌های من... دنیا باید بدونه که حتی کسانی که داخل سیستم بودن، قربانی بودن.
رها دستش را روی شانه کاویانی فشرد و گفت:
_بله دکتر. صداي شما هم شنیده میشه. و این صدا، شروع یک عصر جدیده.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا