• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۰

دانلود به ۹۰ درصد رسیده بود. فایل سوم پخش شد. این فایل نشون می‌داد که چطور نُوا از همین الان، قبل از تکمیل پروژه، از نشت‌های کوچک زمان برای منافع مالی استفاده می‌کرده.
صدای ویکتور:
_گزارش پیش‌بینی بازار بورس نیویورک و توکیو رو بفرستید. ما با استفاده از داده‌های کوانتومی سوژه‌ی شماره ۳ (کیان)، تونستیم نوسانات ۴۸ ساعت آینده رو با دقت ۹۹.۸ درصد پیش‌بینی کنیم. تمام دارایی‌های شرکت رو روی این سهام بخرید. تا پایان هفته، ما ۴۰ میلیارد دلار سود خالص خواهیم داشت. این پول، بودجه‌ی ساخت شتاب‌دهنده‌ی ذرات کوانتومی رو تامین می‌کنه.
کاویانی (در فایل صوتی) با انزجار گفت:
_شما دارید از مغز یه پسر جوان برای دزدیدن پول مردم استفاده می‌کنید؟ این جنایته!
ویکتور سرد جواب داد:
_این تکامله دکتر. پول، فقط یه ابزاره. و ما داریم تاریخ رو می‌خریم.
نوار پیشرفت دانلود به ۱۰۰ درصد رسید. کیان فریاد زد: _تموم شد! همه‌ی فایل‌ها دانلود شدن! رها، من دارم از سیستم خارج میشم!
اما درست همون لحظه، درهای فولادی اتاق سرور با صدای مهیبی باز شدن. چهار تا نگهبان مسلح با ماسک‌های ضدگاز وارد شدن و اسلحه‌هاشون رو به سمت رها و کاویانی گرفتن. پشت سرشون، ویکتور کراس با لبخندی پیروزمندانه وارد شد.
ویکتور با صدای آروم و ترسناک گفت:
_ممنون که زحمت دانلود رو کشیدید دکتر شمس و آقای کیان. حالا لطفاً درایو رو به من بدید. شما تله‌ی من رو فعال کردید، ولی فراموش کردید که من خودم، معمار این تله‌ام.
کیان توی دنیای فیزیکی یهو چشمانش رو باز کرد. عرق سرد از صورتش می‌ریخت. سریع درایو رو از لپ‌تاپ کشید و توی مشتش فشار داد. به رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش یه تصمیم دیوانه‌وار دیده می‌شد.
کیان آروم به رها گفت:
_رها... کلید تعادل رو فعال کن. من حواسشون رو پرت می‌کنم. تو فرار کن. فایل‌ها رو به دنیا برسون.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۱

کیان درایو رو توی مشتش فشار داده بود و با نفس‌نفس زدن به رها نگاه می‌کرد. ویکتور و نگهبان‌ها هنوز چند قدمی باهاشون فاصله داشتن، اما صدای قدم‌های سنگینشون روی کف فلزی سالن، مثل ضربان مرگ شنیده می‌شد.
ناگهان، صدای رباتیک و سردی از بلندگوهای سقفی پیچید که موهای تن رها رو سیخ کرد:
"هشدار. امواج عصبی غیرمجاز شناسایی شد. شروع پروتکل ردیابی عصبی. سوژه کیان کاویانی، شما در حال نقض قوانین سطح یک هستید. لطفاً همکاری کنید."
کیان با وحشت به مانیتور نگاه کرد. صفحه پر از کدهای قرمز چشمک‌زن شده بود و یه نقشه‌ی سه‌بعدی از مغز کیان رو نشون می‌داد که داشت با سرعت اسکن می‌شد.
_رها! هوش مصنوعی نُوا داره امواج مغزی من رو ردیابی می‌کنه! فهمیده که من از طریق رابط عصبی وارد سیستم شدم. داره اثر انگشت مغزی من رو ثبت می‌کنه تا بتونه من رو توی هر کجای شبکه‌ی داخلی پیدا کنه!
رها سریع درایو رو از دست کیان گرفت و توی جیب داخلی کتش قایم کرد.
_کیان، قطعش کن! سیم‌ها رو بکش!
کیان دست برد سمت الکترودهای روی شقیقه‌اش، اما قبل از اینکه بتونه اون‌ها رو جدا کنه، یه جرقه‌ی آبی رنگ از دستگاه پخش شد و کیان با درد فریاد کشید و دستش رو عقب کشید. دستش سوخته بود.
_نمی‌تونم! سیستم قفل شده! هوش مصنوعی داره از راه دور الکترودها رو کنترل می‌کنه. اگر الان به زور بکشم، جریان برق مستقیم میره توی مغزم!
ویکتور از پشت سر نگهبان‌ها با لبخندی پیروزمندانه جلو اومد و گفت:
_آقای کیان، تلاش بیهوده‌ست. هوش مصنوعی نُوا از الگوریتم‌های پیش‌بینی‌کننده استفاده می‌کنه. ما می‌دونستیم که شما سعی می‌کنید از طریق رابط عصبی وارد بشید. در واقع، ما در رو براتون باز گذاشتیم تا بتونیم امواج مغزی شما رو موقع هک کردن اسکن کنیم. حالا ما نه تنها فایل‌ها رو داریم، بلکه "نقشه‌ی مغز" شما رو هم داریم. شما دیگه یه انسان نیستید آقای کیان، شما یه کد باز هستید.
رها با خشم به ویکتور خیره شد و گفت:
_تو نمی‌تونی از مغز یه انسان دزدی کنی ویکتور! این جنایته!
ویکتور پوزخند زد:
_جنایت؟ دکتر شمس، این علمه. و علم، رحم نداره.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۲

قبل از اینکه رها بتونه واکنشی نشون بده، صدای وزوز بلندی از دستگاه رابط عصبی بلند شد. نورهای روی دستگاه از آبی به قرمز تند تغییر رنگ دادن.
کیان چشمانش رو از درد به هم فشار داد و دندان‌هاش رو به هم سایید.
_رها... دارن اتصال رو به زور قطع می‌کنن. دارن "پاکسازی عصبی" انجام میدن!
رها فریاد زد:
_پاکسازی عصبی؟ یعنی چی کیان؟!
کیان با صدایی که از درد می‌لرزید و بریده‌بریده بود گفت:
_یعنی... یعنی دارن سیناپس‌های من رو... با شوک الکتریکی می‌سوزونن... تا حافظه‌ی کوتاه‌مدتم رو پاک کنن... رها... فرار کن... درایو رو ببر...
ناگهان، یه صدای "تق" بلند و خشک توی اتاق سرور اکو شد. اتصال کیان به سیستم به طرز وحشیانه‌ای قطع شد. الکترودهای روی سر کیان با فشار زیاد از پوستش جدا شدن و چند قطره خون روی صورت رنگ‌پریده‌اش چکید.
مانیتور لپ‌تاپ یه صدای بوق ممتد و بلند داد و صفحه‌ی آبی مرگ ظاهر شد. تمام داده‌های دانلود شده، تمام فایل‌های صوتی، تمام مدارک پروژه آلتیا... برای یه لحظه توی هوا معلق موندن و بعد، کیان روی صندلی به سمت جلو پرتاب شد.
رها سریع جلو رفت و کیان رو قبل از اینکه به زمین بخوره گرفت. بدن کیان مثل یه تیکه چوب سفت و بی‌حرکت بود. چشمانش باز مونده بود، اما مردمک‌هاش به طرز غیرطبیعی‌ای گشاد شده بودن و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بودن.
_کیان! کیان! صدای من رو می‌شنوی؟!
رها صورتش رو نزدیک صورت کیان برد و با دست‌هاش گونه‌هاش رو نوازش کرد. اما هیچ واکنشی از اون ندید. فقط یه لرزش خفیف توی عضلات صورتش دیده می‌شد.
ویکتور با خونسردی کامل به نگهبان‌ها اشاره کرد: _سوژه رو ببرید بخش مراقبت‌های ویژه. اگر مرد، بدنش رو به آزمایشگاه بفرستید. ما به بافت مغزش برای کالیبره کردن دستگاه‌ها نیاز داریم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۳

رها با شنیدن حرف ویکتور، خون جلوی چشمانش رو گرفت. کیان رو محکم ب*غل کرد و با تمام قدرتش هلش داد عقب، بین خودش و نگهبان‌ها.
_بهش دست نزنید!
اما بدن کیان ناگهان شروع کرد به واکنش نشون دادن. مغزش که تحت فشار شدید پاکسازی عصبی قرار گرفته بود، حالا داشت با یه طوفان الکتریکی داخلی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.
کیان یهو روی زمین افتاد. پشت سرش به کف فلزی سالن برخورد کرد و صدای مهیبی ایجاد کرد. بلافاصله، بدنش شروع کرد به تکان‌های شدید و ریتمیک. تشنج. یه تشنج تونیک-کلونیک شدید.
دست‌ها و پاهایش با شدت به زمین می‌کوبیدن. سرش به چپ و راست پرتاب می‌شد. کف دهانش پر از کف سفید و خونی شد و صدای ناله‌های خفه و ترسناکی از گلوش خارج می‌شد که انگار از ته یه چاه تاریک می‌اومد. چشم‌هاش به عقب برگشته بود و فقط سفیدی‌شون دیده می‌شد.
_کیان! نه! نه!
رها فریاد می‌زد و سعی می‌کرد سر کیان رو با دستاش بگیره تا به زمین نخوره. زانوهاش رو روی زمین گذاشت و بدن کیان رو توی آغوش گرفت. اشک‌هاش با خون و کف دهان کیان قاطی شده بود.
_تو قول دادی کیان... تو قول دادی که با هم تمومش کنیم... نرو کیان... لطفاً نرو...!
کاویانی که گوشه‌ی سالن ایستاده بود و با وحشت صحنه رو تماشا می‌کرد، یهو به خودش اومد و به سمت کیان دوید.
_بذارید سرش رو به پهلو بچرخونیم! راه هوایی بسته نشه! زبونش رو گاز نگیره!
کاویانی و رها با هم کیان رو به پهلو چرخوندن. اما حتی این حرکت کوچیک هم نتونست لرزش‌های وحشتناک بدن کیان رو متوقف کنه. هر تکان، مثل یه ضربه‌ی چکش به قلب رها فرو می‌رفت.
ویکتور حتی یک قدم هم جلو نیومد. فقط با بی‌تفاوتی به ساعت مچی‌اش نگاه کرد و گفت:
_تشنج ناشی از شوک سیناپسی. کاملاً قابل پیش‌بینی بود. تیم پزشکی کجاست؟ چرا هنوز نرسیدن؟؟!
نگهبان‌ها با بی‌میلی عقب ایستاده بودن. حتی اون‌ها هم از دیدن این صحنه‌ی وحشتناک معذب شده بودن. کیان، باهوش‌ترین و منطقی‌ترین عضو گروه، حالا مثل یه عروسک خراب روی زمین می‌لرزید و جون می‌داد. رها دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. سرش رو روی سینه‌ی کیان گذاشت و هق‌هق کنان گریه کرد. صدای ضربان قلب کیان زیر گوشش نامنظم و ضعیف بود. این صدا، ترسناک‌ترین موسیقی‌ای بود که تا حالا شنیده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۴

بالاخره تیم پزشکی با برانکارد و تجهیزات احیا وارد سالن شدن. دکتر نادری، که صورتش از استرس عرق کرده بود، سریع بالای سر کیان رفت.
_تشنجش طول کشیده! آمپول دیازپام، سریع! فشار خونش داره می‌افته!
پرستارها با عجله دارو رو تزریق کردن. کم‌کم تکان‌های شدید کیان ضعیف‌تر شد و تبدیل به لرزش‌های ریز شد. نفس‌هاش هنوز بریده‌بریده و صدادار بود.
دکتر نادری با عجله گفت:
_بذاریدش روی برانکارد! باید سریع ببریمش ICU. مغزش ورم کرده. اگر تا ده دقیقه دیگه به دستگاه‌های پیشرفته وصل نشه، آسیب دائمی می‌بینه!
رها سعی کرد دست کیان رو بگیره و با برانکارد همراه بشه، اما یه نگهبان بازوی رها رو گرفت و محکم کشید. _خانم دکتر، شما حق همراهی ندارید. دستور مستقیم آقای کراسه.
رها با خشم دست نگهبان رو پس زد و به سمت ویکتور فریاد کشید:
_ویکتور تو داری یه انسان رو می‌کشی! اون فقط یه بچه‌ست! بذار من کنارش بمونم!
ویکتور آروم به سمت رها قدم برداشت و با صدایی که مثل یخ سرد بود گفت:
_دکتر شمس، شما فراموش کردید که جایگاهتون چیه. شما یه مهمونید که بیش از حد طولانی موندگاری کرده. کیان به خاطر حماقت خودش این وضعیت رو پیدا کرده. اگر شما هم همین مسیر رو برید، سرنوشتتون همین میشه. حالا لطفاً عقب بایستید و اجازه بدید کارمون رو انجام بدیم.
دو تا نگهبان دیگه جلو اومدن و بازوهای رها رو گرفتن. رها تقلا کرد، اما زورش به اون‌ها نمی‌رسید. مجبور بود فقط تماشا کنه که چطور برانکارد کیان رو به سمت درهای فولادی سالن می‌برن.
کیان روی برانکارد دراز کشیده بود. صورتش کبود و خونی بود و یه لوله‌ی تنفسی به زور توی گلوش فرو کرده بودن. اما درست قبل از اینکه درها بسته بشن، کیان یه حرکت کوچیک با انگشت دست راستش کرد. یه حرکت که فقط رها متوجهش شد.
سه بار ضربه به لبه‌ی برانکارد.
تق... تق... تق...
کد مورس برای حرف S. یا شاید فقط یه تیک عصبی بود. اما رها می‌دونست که کیان هیچ‌وقت کار بیهوده نمی‌کنه.
درهای فولادی با صدای مهیبی بسته شدن و کیان از دید رها ناپدید شد. رها روی زانوهاش افتاد و دستاش رو روی صورتش گذاشت. بوی خون و سوختگی هنوز توی بینی‌اش بود. کاویانی که کنار رها زانو زده بود، با صدایی لرزون گفت:
_رها... متأسفم. من... من نتونستم جلوش رو بگیرم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۵

رها سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش قرمز و پر از اشک بود، اما نگاهش دیگه غمگین نبود. یه خشم سرد و محاسبه‌گر توش موج می‌زد.
_متأسف نباش کاویانی. متأسف بودن فایده‌ای نداره. کیان... کیان نجاتمون داد. اون درایو رو نجات داد.
ویکتور که داشت به سمت در خروجی می‌رفت، ایستاد و برگشت:
_درایو؟ کدوم درایو دکتر شمس؟ درایوی که توی جیب شماست؟ فکر کردید می‌تونید اون رو از اینجا بیرون ببرید؟ تمام خروجی‌های این طبقه اسکن بیومتریک دارن. به محض اینکه شما با اون درایو از در رد بشید، آژیر فعال میشه و نگهبان‌ها شما رو تیربارون می‌کنن.
رها آروم بلند شد و دستش رو توی جیب کتش گذاشت. درایو اونجا بود. گرم و سفت.
_ویکتور... تو فقط فیزیک رو می‌فهمی. تو نمی‌دونی که کیان چی کار کرده. این درایو، فقط یه تیکه فلز نیست. این یه بمب ساعتیه.
ویکتور پوزخند زد:
_بمب ساعتی؟ چقدر دراماتیک. خب، ببینیم کی زودتر منفجر میشه. بمب، یا اعصاب تو. شما رو به اتاق بازداشت می‌برن دکتر شمس. شب خوش!
ویکتور از در خارج شد و نگهبان‌ها رها و کاویانی رو احاطه کردن.
وقتی داشتن رها رو به سمت آسانسور می‌بردن، رها توی ذهنش مرور می‌کرد. کیان، مهره‌ی کلیدی اون‌ها بود. اون تنها کسی بود که می‌تونست کدها رو بشکنه، سیستم‌ها رو هک کنه و زبان ماشین‌ها رو بفهمه. بدون کیان، اون‌ها کور بودن. اون‌ها نقشه نداشتن.
اما رها یاد ضربه‌های انگشت کیان روی برانکارد افتاد. تق... تق... تق...
کیان نمی‌مرد. کیان فقط داشت استراحت می‌کرد. و اون درایو... رها فهمید که کیان قبل از قطع اتصال، درایو رو با یه قفل بیومتریک قفل کرده بود. قفلی که فقط با اثر انگشت و امواج مغزی رها باز می‌شد. کیان همه چیز رو پیش‌بینی کرده بود. اون می‌دونست که ممکنه گیر بیفته، برای همین کلید رو به رها داده بود.
رها لبخند تلخی زد. ویکتور فکر می‌کرد مهره‌ی کلیدی رو از دست دادن. ولی نمی‌دونست که کیان، قبل از باختن، بازی رو تغییر داده بود.
_کاویانی!
رها آروم در گوش کاویانی زمزمه کرد:
_وقتی رسیدیم به اتاق بازداشت، باید یه کاری بکنیم. کیان بهمون یه سرنخ داده. ما هنوز توی بازی هستیم.
کاویانی با تعجب و ترس به رها نگاه کرد، اما سر تکون داد. اون دیگه اون مرد ترسوی قبلی نبود. اون هم مثل رها، چیزی برای از دست دادن نداشت.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۶

اتاق بازداشت، یه مکعب بتنی سرد و بدون پنجره در طبقه‌ی منفی چهار بود. فقط یه میز فلزی و دو تا صندلی داشت. نور لامپ مهتابی بالای سر، مدام سوسو می‌زد و صدای وزوزش مثل موریانه مغز رو می‌خورد. رها و کاویانی روبروی هم نشسته بودن. رها هنوز دستش رو توی جیب کتش نگه داشته بود تا مطمئن بشه درایو کیان امنه.
کاویانی سرش رو بین دستاش گرفته بود و با صدایی خفه و پر از استیصال گفت:
_رها... من نمی‌فهمم. چطور ویکتور دقیقاً همون لحظه‌ای رو می‌دونست که ما وارد سرور میشیم؟ چطور فهمید ما از نقطه کور ۱۲ ثانیه‌ای استفاده می‌کنیم؟ اون نقطه کور رو فقط من و تو و کیان می‌دونستیم.
رها با نگاهی سرد و تیز به کاویانی خیره شد. خشم مثل یه آتیش زیر خاکستر توی وجودش زبونه می‌کشید.
_دقیقاً کاویانی! فقط سه نفر. و کیان که الان توی کماست و من که تا پنج دقیقه پیش توی اتاق سرور بودم. پس فقط یه نتیجه‌گیری منطقی باقی می‌مونه: یکی از این سه نفر، یا کسی که به اطلاعات اون سه نفر دسترسی داشته، دهنش رو باز کرده. ما یه جاسوس توی تیم داریم.
کاویانی سرش رو بلند کرد و با وحشت به رها نگاه کرد:
_جاسوس؟ یعنی چی؟ یعنی یکی از بچه‌های خودمون داره به ویکتور اطلاعات میده؟ ولی کی؟ چرا؟؟
رها آروم بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی فضای تنگ اتاق.
_ویکتور آدمیه که برای هر حرکتش یه نقشه‌ی جایگزین داره، ولی این بار... این بار اون مثل یه شکارچی که دقیقاً می‌دونه طعمه‌اش از کدوم سوراخ رد میشه، تله گذاشته بود. اون حتی درهای طبقه‌ی منفی ۵ رو باز گذاشته بود تا ما وارد بشیم. اون می‌خواست کیان وارد سیستم بشه تا بتونه امواج مغزی‌اش رو اسکن کنه و پاکسازی عصبی رو انجام بده. ما نرفتیم که هک کنیم کاویانی... ما رفتیم که کیان رو به دست ویکتور تقدیم کنیم.
کاویانی رنگش مثل گچ سفید شد:
_یععنی... یعنی تمام این نقشه‌ی هک، یه تله بود که خودمون براش چیدیم؟
رها مشتش رو روی میز فلزی کوبید. صدای مهیبی توی اتاق پیچید.
_آره! و کسی که این تله رو فعال کرد، کسی بود که از برنامه‌ی ما خبر داشت. کسی که می‌دونست ما ساعت ۲ بامداد حرکت می‌کنیم. کسی که می‌دونست من کلید سطح ۵ رو دارم. ما باید پیداش کنیم کاویانی. قبل از اینکه ویکتور از این جاسوس برای ضربه‌ی بعدی استفاده کنه، باید پیداش کنیم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۷

کاویانی سعی کرد با منطق به ماجرا نگاه کنه، اما دستاش هنوز می‌لرزیدن.
_خب... بیا لیست رو مرور کنیم. دکتر نادری؟ اون فقط یه پزشکیه که دستورهای ویکتور رو اجرا می‌کنه. اون جرات نداره خیانت کنه. تکنسین‌ها؟ اونا حتی رمز عبورهای ساده رو هم بلد نیستن حفظ کنن، چطور می‌تونستن نقطه کور دوربین‌ها رو بدونن؟
رها با پوزخندی تلخ گفت:
_نادری رو دست‌کم نگیر کاویانی. اون آدمیه که هر شب با ویکتور توی دفترش جلسه‌ی محرمانه داره. و تکنسین‌ها... یادت هست سعید؟ همون تکنسینی که اول گفت صدا رو ضبط کرده و بعد گفت پاکش کرده؟
کاویانی با تعجب پرسید:
_سعید؟ ولی اون گفت فایل رو پاک کرده. تو خودت دیدی که پاک کرد.
رها سرش رو تکون داد:
_من دیدم که دکمه‌ی حذف رو فشار داد. ولی کی گفته که فایل اصلی روی گوشی‌اش بوده؟ شاید فایل رو قبلاً برای ویکتور فرستاده بوده و فقط یه کپی رو جلوی من پاک کرده تا اعتمادم رو جلب کنه. سعید ترسیده بود کاویانی. ترس، قوی‌ترین انگیزه برای خیانته.
کاویانی آهی کشید:
_شاید حق با تو باشه. ولی رها... یه نفر دیگه هم هست که از همه‌ی این جزئیات خبر داشت. کسی که نقشه‌ی نقطه کور رو طراحی کرد. کسی که کد لوپ دوربین‌ها رو نوشت.
رها ایستاد و مستقیم توی چشم‌های کاویانی خیره شد. سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. رها فهمید کاویانی داره به چی اشاره می‌کنه.
_داری به کیان شک می‌کنی کاویانی؟
کاویانی سریع دستاش رو تکون داد:
_نه! نه رها، من فقط... من دارم به همه شک می‌کنم. حتی به خودم. شاید ویکتور یه تراشه‌ی حافظه‌ی من رو دستکاری کرده و من بدون اینکه بدونم، اطلاعات رو لو دادم. من دیگه به هیچ‌کس اعتماد ندارم. حتی به ذهن خودم.
رها دستش رو روی شونه‌ی کاویانی گذاشت.
_کیان جونش رو داد تا این درایو رو نجات بده. اون خیانتکار نیست. ولی یه نفر توی این ساختمان هست که داره با خونِ ما با ویکتور معامله می‌کنه. و من پیداش می‌کنم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۸


درِ سنگین اتاق بازداشت با صدای جیرجیر باز شد. رها و کاویانی سریع عقب رفتن و گارد دفاعی گرفتن. اما نگهبان نبود. منشی جوان و بی‌روح مرکز، با یه سینی فلزی حاوی دو لیوان آب و چند قرص وارد شد. چهره‌اش مثل همیشه سنگی و بدون احساس بود، اما رها که روانشناس بود و به ریزترین تغییرات زبان بدن مسلط، یه چیز عجیب توی رفتار اون دید.
منشی سینی رو روی میز فلزی گذاشت. دستاش می‌لرزیدن. لرزش خفیف، اما برای رها کاملاً واضح بود. وقتی لیوان آب رو به سمت رها هل داد، نگاهش برای یه کسر ثانیه به جیب داخلی کت رها خیره شد. دقیقاً همون جایی که درایو کیان قایم شده بود.
منشی با صدایی خشک و بی‌روح گفت:
_آقای کراس دستور دادن داروهاتون رو بخورید. برای آرامش اعصاب.
رها لیوان رو برنداشت. به جای اون، با لحنی آروم اما نفوذناپذیر پرسید:
_اسمت چیه؟ تو چند وقته اینجا کار می‌کنی؟
منشی برای یه لحظه مکث کرد. انگار انتظار این سوال رو نداشت.
_الهه... الهه محمدی.
رها اخم کرد.
_ولی من تو رو توی لیست پرسنل ندیدم. کاویانی، تو این منشی رو می‌شناسی؟
کاویانی با تعجب به منشی نگاه کرد:
_نه... نه من نمی‌شناسمش. منشی قبلی ما یه مرد میانسال بود. تو کی استخدام شدی؟
منشی عقب‌عقب رفت. دستش ناخودآگاه رفت سمت ساعت مچی‌اش و یه دکمه‌ی ریز روی اون رو فشار داد. یه چراغ سبز خیلی ریز برای یک میلی‌ثانیه روی ساعت روشن و خاموش شد. رها این صحنه رو دید. قلبش تند زد. این یه ساعت معمولی نبود. این یه فرستنده‌ی سیگنال بود.
_داروهاتون رو بخورید.
منشی تکرار کرد و سریع به سمت در برگشت. وقتی داشت خارج می‌شد، پاش به پایه‌ی میز گیر کرد و سینی کمی کج شد. لیوان آب ریخت و روی میز پخش شد. منشی با عجله سعی کرد با دستمال خشکش کنه، اما توی این حین، یه شیء کوچیک و سیاه از آستینش لیز خورد و زیر میز فلزی افتاد.
منشی سریع شیء رو برداشت و توی جیبش قایم کرد، اما رها با دقت دید که اون شیء شبیه به یه فلش مموری یا یه دستگاه شنود بود. منشی بدون اینکه چیزی بگه، سریع از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش قفل کرد.
رها به کاویانی نگاه کرد. چشم‌هاش از هیجان و خشم می‌درخشید.
_دیدی کاویانی؟ اون جاسوسه. یا حداقل داره برای جاسوس کار می‌کنه. اون داشت چک می‌کرد ببینه درایو هنوز پیش منه یا نه. و اون ساعت... اون داشت موقعیت ما رو برای ویکتور مخابره می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۹۹

کاویانی با ترس گفت:
_رها، اون رفت. در هم قفله. ما گیر افتادیم. اگر ویکتور بفهمه ما شک کردیم، کارمون تمومه.
رها لبخند کجی زد و به سمت در رفت.
_کاویانی، یادت هست کیان قبل از اینکه بره توی کما، چی بهت یاد داد؟ گفت همه‌ی قفل‌های الکترومغناطیسی نُوا یه فرکانس رزونانس دارن. اگر فرکانس معکوسش رو پیدا کنی، قفل باز میشه.
کاویانی با تعجب پرسید:
_ولی ما دستگاهی نداریم که فرکانس معکوس تولید کنه!
رها گوشی موبایل شخصی‌اش رو درآورد. همون گوشی که اپلیکیشن رمزنگاری‌شده‌ی کیان روش بود. _کیان این اپلیکیشن رو فقط برای ارسال پیام ننوشت. اون یه تولیدکننده‌ی فرکانس صوتی هم توش گذاشت. بذار ببینم... فرکانس قفل این در ۲۴۰ هرتزه. اگر من صدای ۲۴۰ هرتز رو با فاز معکوس پخش کنم...
رها دکمه‌ی پخش رو زد. یه صدای سوت ممتد و گوش‌خراش از اسپیکر گوشی بلند شد. کاویانی دستاش رو روی گوش‌هاش گذاشت. بعد از ده ثانیه، صدای "تق" بلندی از قفل در شنیده شد و چراغ قرمز روی دستگیره به سبز تغییر کرد. در باز شد.
رها گوشی رو خاموش کرد و به کاویانی اشاره کرد:
_تو اینجا بمون و وانمود کن هنوز توی اتاقی. اگر نگهبان اومد، بگو من رفتم دستشویی. من باید اون منشی رو پیدا کنم.
رها از در خارج شد و در رو پشت سرش نیمه‌باز گذاشت. راهرو خلوت بود. اون منشی رو دید که داشت با عجله به سمت انتهای راهرو می‌رفت. رها بدون اینکه صدا تولید کنه، مثل یه سایه دنبالش افتاد.
منشی وارد یه راهروی فرعی شد که به بخش تأسیلات می‌رفت. رها فاصله‌اش رو حفظ کرد. ناگهان منشی ایستاد و برگشت. رها سریع پشت یه ستون بتنی قایم شد. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. منشی چند ثانیه به اطراف نگاه کرد و بعد به راهش ادامه داد.
تعقیب و گریز ادامه پیدا کرد. منشی از پله‌های اضطراری بالا رفت. رها هم دنبال شد. پاهایش از خستگی درد می‌کردن، اما آدرنالین اجازه نمی‌داد متوقف بشه. منشی وارد طبقه‌ی منفی دو شد. جایی که اتاق‌های شخصی پرسنل قرار داشت.
رها دید که منشی جلوی یه در ایستاد و کارت کشید. در باز شد و منشی وارد شد. رها آروم نزدیک شد و از لای درِ نیمه‌باز به داخل نگاه کرد. خون توی رگ‌هاش یخ بست.
منشی وارد اتاقِ خودِ رها شده بود!
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا