• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۰

نیلوفر توی یه اتاق سفید و خالی نشسته بود. هیچ پنجره‌ای نبود. هیچ دری نبود. فقط یه صندلی فلزی وسط اتاق. ویکتور روبروش نشسته بود. روی میز بینشون، یه دستگاه عجیب قرار داشت. شبیه به یه کلاه فلزی با الکترودهای زیاد.
ویکتور با صدایی آروم شروع کرد:
_نیلوفر... تو می‌دونی چرا اینجایی؟
نیلوفر سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش خاکستری و خالی بودن.
_می‌دونم. چون من دروازه‌ام. و تو می‌خوای دروازه رو باز کنی.
ویکتور لبخند زد. لبخندی که توش هیچ مهربونی نبود. _دروازه نه. "پل". تو پلی هستی بین ما و اون‌ها. و پل‌ها باید محکم باشن. نه نرم و احساساتی.
نیلوفر آروم گفت:
_من احساساتم رو حذف نکردم ویکتور. من فقط یاد گرفتم که اونا رو کنترل کنم. چیزی که تو هیچ‌وقت یاد نگرفتی.
ویکتور اخم کرد. دستگاه روی میز رو روشن کرد. الکترودها شروع به درخشیدن کردن.
_خواهیم دید. من می‌خوام ببینم توی عمیق‌ترین لایه‌ی ذهنت چی هست. می‌خوام ببینم که آیا واقعاً "کلید تعادل" رو داری. یا فقط یه توهم دخترانه‌ست.
نیلوفر چشمانش رو بست.
_تو نمی‌تونی با زور حقیقت رو پیدا کنی ویکتور. حقیقت، با عشق پیدا میشه. نه با شکنجه.
ویکتور دستگاه رو فعال کرد. یه صدای وزوز بلند توی اتاق پیچید. نیلوفر بدنش قوس برداشت و ناله کرد. اما لبخند زد. لبخندی که توش قدرت و آرامش بود.
_درد... درد فقط یه سیگنالِ اشتباهه ویکتور. من سیگنال رو تغییر میدم. به جای درد... عشق رو حس می‌کنم.
ویکتور با وحشت به دستگاه نگاه کرد. عقربه‌ها داشتن دیوانه‌وار می‌چرخیدن.
_این غیرممکنه! مغز انسان نمی‌تونه درد رو به عشق تبدیل کنه!
نیلوفر چشمانش رو باز کرد. چشم‌هاش حالا طلایی شده بودن.
_برای تو غیرممکنه ویکتور. چون تو فقط منطق داری. ولی من... من منطق و عشق رو با هم دارم. و این ترکیب، قوی‌تر از هر دستگاهیه.
دستگاه با یه صدای انفجار کوتاه خاموش شد. دود از داخلش بلند شد. ویکتور عقب رفت و با وحشت به نیلوفر نگاه کرد.
نیلوفر لبخند زد:
_گفتم که... تو نمی‌تونی با زور حقیقت رو پیدا کنی.
و توی همون لحظه، توی ذهن رها که توی دفتر ویکتور نشسته بود، صدای نیلوفر طنین‌انداز شد:
_رها... من خوبم. من قوی‌ترم از اون چیزی که فکر می‌کنن. و من دارم راه رو براتون باز می‌کنم. فقط صبر کنید. و یادتون نره... ما سیمرغ هستیم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۱

رها توی دفتر شیشه‌ای ویکتور کراس نشسته بود. اتاق سرد و بی‌روح بود، دقیقاً مثل صاحبش. ویکتور پشت میز فلزی‌اش ایستاده بود و به مانیتورهای بزرگی خیره شده بود که داده‌های مغزی نیلوفر رو نشون می‌دادن. نیلوفر توی سلول انفرادی بود، اما ذهنش هنوز داشت با دستگاه‌ها می‌جنگید.
ویکتور بدون اینکه برگرده، با صدایی که مثل تیغ برنده بود گفت:
_دکتر شمس، مقاومت نیلوفر ثابت کرد که پتانسیل سوژه‌ها بسیار فراتر از برآوردهای اولیه‌ست. اون دختر تونست دستگاه اسکن رو بسوزونه، فقط با قدرت ذهنش. این یعنی ما سال‌هاست که داریم با دستکش مخملی باهاشون رفتار می‌کنیم.
رها مشتهاش رو گره کرد و گفت:
_اون یه دختره آقای کراس، نه یه باتری! شما دارید جونش رو می‌گیرید.
ویکتور بالاخره برگشت. چشم‌هاش سرد و بی‌روح بودن.
_جون؟ ما اینجا دنبال حفظ جون نیستیم دکتر. ما دنبال تکاملیم. و تکامل، هزینه داره. دستور جدید صادر شد: "پروتکل انهدام" فعال میشه. نه برای نابودی اون‌ها، برای شکستن دیوارهای ذهنیشون. ما باید به زور اون‌ها رو وارد فاز نهایی کنیم.
رها از جاش بلند شد:
_پروتکل انهدام؟ اسمش روشه! شما می‌خواید هویتشون رو پاک کنید! من اجازه نمیدم.
ویکتور لبخند کجی زد و دکمه‌ای رو روی میز فشار داد. درهای دفتر باز شدن و دو تا نگهبان وارد شدن.
_شما اجازه ندارید دکتر شمس. شما فقط یه ناظرید. و از الان به بعد، ناظرِ اجرای دستور من خواهید بود. اگر همکاری نکنید، خودتون رو به سلول نیلوفر اضافه می‌کنم. انتخاب با شماست.
رها با خشم و استیصال به ویکتور نگاه کرد. می‌دونست که الان وقت جنگیدن نیست. باید زنده می‌موند تا بتونه نجاتشون بده. با صدایی لرزون ولی محکم گفت:
_باشه. من همکاری می‌کنم. ولی اگر یکی‌شون بمیره، مسئولیتش با شماست.
ویکتور پوزخند زد:
_مرگ فقط یه تغییر حالته دکتر. برید. آزمایش در عرض ده دقیقه شروع میشه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۲

سالن اصلی آزمایشگاه غیرقابل شناسایی شده بود. دستگاه مرکزی، همون سازه‌ی دایره‌ای شکل با بازوهای مکانیکی که رها توی نقشه‌ی طبقه‌ی منفی ۵ دیده بود، حالا فعال بود. مایع نقره‌ای رنگ توی حوضچه‌ی مرکزش با شدت می‌جوشید و بخار سردی تولید می‌کرد که کف سالن رو پوشونده بود. بوی فلز سوخته فضا رو پر کرده بود.
آرش، سارا و کیان رو با دستبندهای فلزی ضخیم به سه تا صندلی که دور تا دور دستگاه قرار داشتن، بسته بودن. کیان بیهوش بود، احتمالاً بهش داروی قوی تزریق کرده بودن. آرش و سارا بیدار بودن، اما چهره‌هاشون از ترس سفید شده بود.
رها مجبور بود پشت کنسول کنترل اصلی بشینه. تکنسین‌ها با لباس‌های محافظ دور تا دور سالن ایستاده بودن. ویکتور از بالای بالکن شیشه‌ای نظارت می‌کرد.
صدای ویکتور از بلندگوها پیچید:
_لتصال عصبی برقرار شد. شروع فاز نهایی. فرکانس پایه رو روی ۴ هرتز تنظیم کنید.
رها دستش رو روی دکمه‌های کنسول گذاشت. دستاش می‌لرزیدن. آرش از پشت شیشه‌ی محافظ به رها نگاه کرد. توی چشم‌هاش التماس بود.
_خانم دکتر... نکنید... لطفاً...
رها با صدایی که به سختی شنیده می‌شد زمزمه کرد: _متأسفم آرش... متأسفم...
و دکمه‌ی فعال‌سازی رو فشار داد.
یه صدای بم و لرزاننده مثل غرش یه حیوان درنده توی سالن پیچید. بازوهای مکانیکی دستگاه به سمت سر سوژه‌ها حرکت کردن و الکترودهای ضخیم رو به شقیقه‌هاشون متصل کردن. نور آبی کورکننده‌ای از حوضچه‌ی مرکزی ساطع شد. فاز نهایی شروع شده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۳

_فرکانس رو ببرید بالا
دستور ویکتور از بلندگو اومد.
_۱۰ هرتز... ۱۲ هرتز... ۲۰ هرتز!
تکنسین‌ها اهرم‌ها رو بالا دادن. صدای وزوز دستگاه از یه غرش به یه جیغ ممتد و گوش‌خراش تبدیل شد. رها حس کرد فشار هوا توی سالن داره زیاد میشه. انگار توی اعماق دریا بود و گوش‌هاش داشت تحت فشار می‌ترکید.
روی مانیتورهای EEG، خطوط سبز رنگ دیگه موج نبودن؛ تبدیل به زلزله شده بودن. امواج مغزی آرش و سارا با سرعتی باورنکردنی از تتا به گاما و حتی فرکانس‌های بالاتر پرش می‌کردن. این فرکانس‌ها برای مغز انسان کشنده بودن.
_آقای کراس!
رها فریاد زد تا صدای جیغ دستگاه رو بشکونه. _فرکانس داره از حد مجاز می‌گذره! سیناپس‌های مغزشون داره می‌سوزه! باید ولتاژ رو کم کنیم!
ویکتور از پشت شیشه بالکن فقط دستش رو تکون داد. _ادامه بدید دکتر. تا مرز فروپاشی.
هوا سنگین و چسبناک شده بود. رها حس می‌کرد افکار خودش هم دارن تار میشن. یه فشار وحشتناک روی قفسه‌ی سینه‌اش بود. این فقط یه آزمایش نبود؛ این یه شکنجه‌ی کوانتومی بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۴

آرش اولین کسی بود که واکنش نشون داد. بدنش روی صندلی شروع کرد به قوس برداشتن. دستبندهای فلزی به شدت به مچ دستاش فشار می‌آوردن. رگ‌های گردنش مثل طناب بیرون زده بودن و صورتش از درد به رنگ بنفش درآمده بود.
_آآآآآه! سرم! سرم داره منفجر میشه! خانم دکتر کمک! دارن مغزم رو می‌کشن!
فریادهای آرش توی سالن می‌پیچید و قلب رها رو تیکه تیکه می‌کرد.
سارا وضعیت بدتری داشت. اون حتی نمی‌تونست فریاد بزنه. فقط ناله‌های خفه‌ای از گلوش خارج می‌شد. خون از بینی و گوش‌هاش جاری شده بود و روی لباس سفیدش می‌ریخت. بدنش داشت به شدت می‌لرزید، مثل کسی که تشنج کرده باشه.
کیان که بیهوش بود، ناگهان چشمانش رو باز کرد. اما مردمک‌هاش کاملاً سفید شده بودن. اون داشت چیزی رو می‌دید که بقیه نمی‌دیدن. با صدایی که اصلاً مال خودش نبود، با لحنی ماشینی و چندلایه گفت:
_دروازه... باز شد... اون‌ها دارن میان...!!
رها با وحشت به خون‌هایی که از بدن سارا می‌ریخت نگاه کرد. این خون بنفش نبود، قرمز تیره بود، ولی بوی تعفن می‌داد. بدن‌هاشون داشت از درون فرو می‌پاشید. فشار امواج داشت بافت‌های فیزیکی مغزشون رو پاره می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۵

در اوج درد و وحشت، آرش یهو سرش رو بلند کرد. خون از گوشه‌ی لبش چک می‌کرد، اما چشمانش... چشمانش دیگه ترسیده نبودن. یه برق طلایی توشون دیده می‌شد.
آرش یاد حرف‌های رها افتاد.
"تو راننده‌ای آرش. تو کنترل داری."
آرش دندان‌هاش رو به هم فشار داد و چشمانش رو بست. توی ذهنش، اون سپر طلایی رو ساخت. نه یه سپر کوچیک. یه دیوار نورانی عظیم.
_نه...
آرش با صدایی که از ته گلو و با تلاش زیاد خارج شد غرید.
_من... اجازه نمیدم...
روی مانیتور EEG، یه اتفاق عجیب افتاد. امواج آشوبناک مغز آرش برای چند ثانیه منظم شدن. یه فرکانس طلایی و پایدار شروع کرد به هل دادنِ فرکانس مخرب دستگاه به عقب. آرش داشت با قدرت اراده‌اش، جلوی ورود امواج مخرب به قشر مغزش رو می‌گرفت.
ویکتور از بالکن با هیجان فریاد زد:
_فوق‌العاده‌ست! ببینید چطور داره مقاومت می‌کنه! ظرفیتش داره پر میشه! ولتاژ رو دو برابر کنید! بشکنیدش!
رها با عصبانیت فریاد زد:
_نه! اگر ولتاژ رو بالا ببرید می‌میره! آرش داره مقاومت می‌کنه، بذارید برگرده!
اما تکنسین‌ها دستور ویکتور رو اجرا کردن. اهرم‌ها تا آخر بالا رفتن. یه جرقه‌ی آبی بزرگ از الکترودهای سر آرش پرید و بوی سوختگی توی سالن پیچید. آرش یه جیغ بلند کشید و سرش روی سینه‌اش افتاد. سپر طلایی‌اش شکست.
رها با وحشت به مانیتور نگاه کرد. ضربان قلب آرش داشت به شدت افت می‌کرد.
_آرش! آرش!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۶

هنوز صدای جیغ آرش توی سالن می‌پیچید که نوبت به سارا رسید. سارا که از اول هم ضعیف‌تر از بقیه بود، نتونست حتی مثل آرش مقاومت کنه. بدنش روی صندلی فلزی افتاده بود و سرش به عقب پرتاب شده بود. چشمانش بسته بود، اما پلک‌هاش به شدت زیر هم حرکت می‌کردن. اون توی خواب بود. توی یه کابوس اجباری که دستگاه براش ساخته بود.
ناگهان، سارا شروع کرد به فریاد زدن. اما این فریاد، یه فریاد معمولی نبود. صدایی بود که از ته ریه‌های یه انسان در حال خفگی می‌اومد.
_نه! نذارید! آب... آب داره بالا میاد! اون‌ها دارن منو می‌کشن! خانم دکتر! کمک!
صدای سارا توی بلندگوهای سالن اکو می‌شد و موهای تن رها رو سیخ می‌کرد. سارا داشت توی همون رودخانه‌ی نقره‌ای غرق می‌شد. دستگاه با دستکاری امواج مغزی‌اش، حس خفگی و غرق شدن رو توی ذهنش بیدار کرده بود، در حالی که بدنش روی صندلی خشک بود.
رها با وحشت دید که کف دهان سارا پر از کف شده و خون از گوشه‌ی لبش جاری شده. دست‌هاش توی دستبندها بی‌اختیار تقلا می‌کردن، انگار داشت سعی می‌کرد یه چیزی رو که دور گلوش بود کنار بزنه.
_سارا! سارا جان! بیدار شو! تو توی آبی نیستی! تو اینجایی! به صدای من گوش بده!
رها فریاد زد و دستاش رو روی شیشه‌ی محافظ کوبید.
اما سارا نمی‌شنید. فرکانس دستگاه، مسیرهای شنوایی مغزش رو مسدود کرده بود. سارا فقط صدای غرش آب و خنده‌ی سایه‌ها رو می‌شنید. فریادهاش کم‌کم به ناله‌های خفه تبدیل شد و بدنش شروع کرد به لرزیدن‌های شدید و ریتمیک. تشنج. مغز سارا زیر بار این فشار الکتریکی و کوانتومی، داشت خاموش می‌شد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۷

رها دیگه نتونست تحمل کنه. اشک‌هاش روی صورتش ریخته بود، اما دستانش دیگه نمی‌لرزیدن. خشم، جای ترس رو گرفته بود. سریع پشت کنسول اصلی نشست و انگشتاش رو روی کیبورد لمسی گذاشت.
_دستور لغو فعال‌سازی. کد امنیتی: رها-۷-۳-۹. قطع جریان.
صفحه مانیتور قرمز شد و یه صدای بوق ممتد شنیده شد:
"دسترسی غیرمجاز. دستور نیازمند تأیید مدیر ارشد."
رها دندان‌هاش رو به هم فشار داد.
_لعنتی...
سریع وارد منوی فرعی شد و سعی کرد از طریق پورت‌های جانبی، ولتاژ خروجی ژنراتورها رو دستکاری کنه. خط کد نوشت، فایروال‌های امنیتی رو دور زد و سعی کرد یه باگ توی سیستم خنک‌کننده ایجاد کنه تا دستگاه مجبور بشه برای جلوگیری از ذوب شدن، خودش رو خاموش کنه.
_بیا... بیا لعنتی... قطع شو...
رها با سرعت نور تایپ می‌کرد. عرق از پیشونیش می‌ریخت و روی کیبورد می‌چکید. نوار پیشرفت دستکاری‌اش به ۸۰ درصد رسید. فقط یه قدم دیگه مونده بود تا ولتاژ رو به صفر برسونه.
اما ناگهان، صفحه مانیتور سیاه شد. یه پیام سفید رنگ وسط صفحه ظاهر شد:
"تلاش برای نفوذ شناسایی شد. کنسول قفل شد. نگهبانان، به اتاق کنترل مراجعه کنید."
ویکتور از توی بلندگو با صدایی آروم و تمسخرآمیز گفت:
_دکتر شمس، فکر کردید من نمی‌فهمم؟ شما روانشناسید، نه هکر. لطفاً دست از کیبورد بردارید و به کارتون ادامه بدید.
دو تا نگهبان مسلح وارد اتاق کنترل شدن و اسلحه‌هاشون رو به سمت رها گرفتن. رها با عصبانیت دستاش رو بالا برد، اما توی دلش یه نقشه‌ی دیگه چید. اون کنسول رو از دست داده بود، ولی هنوز راه‌های دیگه‌ای بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۸

رها با خشم از پشت کنسول بلند شد و به سمت کاویانی که گوشه‌ی اتاق کنترل ایستاده بود و مثل مجسمه خشکش زده بود، رفت. کاویانی رنگش مثل گچ سفید شده بود و دستاش رو محکم به هم فشار داده بود تا لرزششون رو پنهان کنه.
رها یقه‌ی پیراهن کاویانی رو گرفت و اون رو به سمت شیشه‌ی سالن هل داد.
_نگاه کن دکتر! نگاه کن! این همون چیزیه که تو سال‌ها براش سکوت کردی؟ این همون تکاملیه که ازش حرف می‌زدی؟ داری بچه‌ها رو جلوی چشمت می‌کشی!
کاویانی سعی کرد دست‌های رها رو از یقه‌اش باز کنه، اما زورش نمی‌رسید. با صدایی لرزون و ضعیف گفت: _رها... رها ول کن... من... من کاری از دستم برنمیاد. ویکتور سیستم رو قفل کرده. اگر من دخالت کنم، خودش مستقیم میاد و کار رو تموم می‌کنه. من فقط می‌خوام زمان بخرم...
رها با عصبانیت یقه‌اش رو رها کرد و کاویانی روی زمین افتاد.
_زمان بخری؟ برای چی؟ برای اینکه اون‌ها زنده بمونن؟ کاویانی، سارا داره غرق میشه! آرش بیهوشه! کیان... کیان داره با زبان ناظران حرف می‌زنه! زمان تموم شده دکتر! تو دیگه دیر کردی!
کاویانی روی زمین نشست و دستاش رو روی صورتش گذاشت. شونه‌هاش شروع کرد به لرزیدن. صدای هق‌هق گریه‌اش توی اتاق کنترل پیچید.
_من می‌دونم... من می‌دونم رها... ولی من ترسیدم... من از ویکتور می‌ترسم... اون یه انسان نیست... اون یه هیولاست...
رها با تحقیر و درد بهش نگاه کرد.
_ترس، بهانه‌ست کاویانی. تو هم مثل بقیه‌ی اون‌ها شدی. تو هم بخشی از ماشینی.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۶۹

کاویانی ناگهان سرش رو بلند کرد. اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد و عینکش رو که کج شده بود صاف کرد. یه تغییر عجیب توی نگاهش ایجاد شد. انگار مغزش برای محافظت از خودش در برابر این حجم از وحشت، یه مکانیزم دفاعی فعال کرده بود. مکانیزم انکار.
کاویانی بلند شد و به سمت مانیتورهای EEG رفت. با انگشت به خطوط آشوبناک و قرمز رنگ اشاره کرد و با صدایی که سعی می‌کرد علمی و محکم به نظر برسه گفت:
_نه رها... تو اشتباه می‌کنی. تو داری با عینک احساسات به قضیه نگاه می‌کنی. از نظر علمی... از نظر علمی این‌ها نشانه‌های مرگ نیست. این‌ها نشانه‌های "بازسازی عصبی-کوانتومی"ـه.
رها با ناباوری بهش نگاه کرد:
_چی داری میگی کاویانی؟ مغزشون داره می‌سوزه!!
کاویانی با هیجان کاذب ادامه داد:
_ببین! وقتی فرکانس از ۴۰ هرتز می‌گذره، سیناپس‌های قدیمی که مسئول ترس و خاطرات دردناک هستن، دارن سوخته میشن. این یه فرآیند "پالایش"ـه. دردشون واقعی‌ه، بله. ولی این درد، دردِ رشدِ یه ارگانیسم جدیده. مغزشون داره خودش رو با فرکانس آلتیا تطبیق میده. اگه الان ولتاژ رو کم کنیم، فرآیند نیمه‌کاره می‌مونه و اون‌ها برای همیشه توی یه حالت کاتاتونیک گیر می‌کنن. ما داریم نجاتشون میدیم رها! داریم تکمیلشون می‌کنیم!
رها حالش بهم خورد. کاویانی دیگه اون مرد ترسیده و پشیمون نبود. اون حالا کاملاً توی توهمات علمی‌اش غرق شده بود تا بتونه با عذاب وجدانش کنار بیاد. اون داشت قتل رو با کلمات پیچیده توجیه می‌کرد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا