• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۰

اما درست وقتی که همه چیز داشت عالی پیش می‌رفت، یه اتفاق غیرمنتظره افتاد.
آرش که هنوز تحت تأثیر موفقیتش بود، خواست یه قدم جلوتر بره.
_خانم دکتر... می‌تونم یه چیز دیگه رو امتحان کنم؟ می‌خوام ببینم اگر بخوام محیط رو تغییر بدم، چی میشه.
رها کمی تردید کرد. این زود بود. ولی اشتیاق آرش رو دید و نتونست نه بگه.
_باشه. ولی خیلی آروم. فقط یه تغییر کوچیک. مثلاً رنگ دیوار.
آرش چشمانش رو بست. دوباره وارد اون راهرو شد. این بار روشن بود.
_دیوارها سفیدن. می‌خوام... می‌خوام آبی بشن.
تمرکز کرد. اما به جای آرامش، یه هیجان شدید و عجولانه توی وجودش ایجاد شد. می‌خواست ثابت کنه که می‌تونه.
_آبی شو! آبی شو!
ناگهان، رنگ دیوارها عوض شد. اما نه به آبی. به یه قرمزِ تند و خونین تبدیل شد.
آرش وحشت‌زده شد:
_نه! نه اینو نمی‌خواستم!
ترس برگشت. اما این بار شدیدتر. چون فکر می‌کرد کنترل رو از دست داده.
_برگرد! برگرد به سفید!
اما دیوارها شروع کردن به ذوب شدن. مثل موم داغ. و از توی اون قرمزی، دست‌هایی بیرون اومدن. دست‌های سیاه و بلند.
آرش فریاد زد: _کمک! خانم دکتر!
در دنیای واقعی، بدن آرش شروع کرد به لرزیدن شدید. ضربان قلبش به ۱۴۰ رسید. مانیتورها بوق هشدار زدن.
رها سریع دستش رو روی شونه‌ی آرش گذاشت و با صدایی محکم گفت:
_آرش! برگرد! به صدای من گوش بده! تو بیداری! تو توی اتاقی! دستت رو نگاه کن! پنج تا انگشت داری!
آرش نفس‌نفس می‌زد. چشم‌هاش بسته بود اما اشک از زیر پلک‌هاش می‌اومد.
_نمی‌تونم... گیر کردم... دارن منو می‌کشن...
رها با عجله گفت:
_تنفس کن! ۴--۸! الان! با من!
آرش سعی کرد. اما تنفسش بریده‌بریده بود.
رها دستش رو محکم‌تر فشار داد:
_آرش! به من اعتماد کن! من اینجام! تو تنها نیستی! برگرد!
بالاخره، بعد از چند ثانیه‌ی طولانی و وحشتناک، آرش یه نفس عمیق کشید. لرزش بدنش کم شد. ضربان قلبش شروع کرد به پایین اومدن.
چشمانش رو باز کرد. رنگش مثل گچ سفید شده بود و عرق سرد تمام صورتش رو پوشونده بود.
با صدایی لرزون گفت:
_ببخشید... من... من زیاده‌روی کردم.
رها آروم گفت: _اشکالی نداره آرش. این بخشی از یادگیریه. مهم اینه که برگشتی. و مهم‌تر اینه که فهمیدی چرا سقوط کردی.
آرش پرسید: _چرا؟
رها گفت: _چون عجله کردی. چون خواستی ثابت کنی. لوسید دریم و شیفتینگ، بازیِ قدرت نیست. بازیِ آرامشه. هر وقت بخوای چیزی رو به زور تغییر بدی، ذهن ناخودآگاهت مقاومت می‌کنه و ترس رو فعال می‌کنه. باید اجازه بدی تغییرات آروم و طبیعی بیان.
آرش سر تکون داد. درس سختی گرفته بود، اما درس مهمی بود.
_دیگه عجله نمی‌کنم. قول میدم.
رها لبخند زد: _می‌دونم. و من هم اینجا هستم تا هر وقت لازم بود، دستت رو بگیرم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۱

صدای بوق ممتد مانیتورها هنوز توی گوش رها زنگ می‌زد. آرش روی تخت افتاده بود، نفس‌نفس می‌زد و عرق سرد تمام صورت و گردنش رو پوشونده بود. چشمانش باز بود اما نگاهش خیره و گیج به سقف دوخته شده بود، انگار هنوز توی اون راهروی قرمز و خونین گیر کرده بود. دست‌هاش محکم لبه‌ی تخت رو فشار داده بودن و بند انگشتاش سفید شده بود.
رها سریع هدفون رو برداشت و کنار تخت نشست. دستش رو روی مچ دست آرش گذاشت تا نبضش رو چک کنه. تند و نامنظم بود.
_آرش؟ آرش جان، به من نگاه کن. تو اینجایی. توی اتاق ایزوله. ساعت ۱۱:۴۵ صبحه. هوای بیرون بارونیه. صدای تهویه رو می‌شنوی؟
آرش پلک زد. چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هاش روی صورت رها فوکوس کنه. نفس‌هاش هنوز بریده‌بریده بود.
_خ... خون... دیوارها... ذوب شدن...
رها با صدایی آروم ولی محکم گفت:
_نه آرش. اونجا فقط یه تصویر ذهنی بود. اینجا واقعیته. به دستت نگاه کن. پنج تا انگشت داری. به ساعت روی میز نگاه کن. ۱۱:۴۵. زمان داره جلو میره. تو بیداری.
آرش سرش رو چرخوند و به ساعت دیجیتال نگاه کرد. اعداد ثابت بودن. بعد به دست خودش نگاه کرد. پنج تا انگشت. لرزش دستش کم‌کم داشت بند می‌اومد.
_بیدارم... واقعاً بیدارم...!
رها یه لیوان آب خنک از روی میز برداشت و به دستش داد:
_اینو بخور. آروم و جرعه‌جرعه.
آرش لیوان رو با دو دست گرفت و آب رو خورد. وقتی لیوان رو پایین آورد، یه نفس عمیق کشید. این بار تنفسش کنترل شده بود. انگار تکنیک ۴-۷-۸ رو ناخودآگاه به یاد آورده بود.
_ببخشید خانم دکتر... من... من فکر کردم می‌تونم. فکر کردم چون یه بار موفق شدم، دفعه‌ی بعد هم راحت‌تره. ولی اشتباه کردم.
رها سر تکون داد:
_اشتباه نکردی آرش. تو تجربه کردی. و این تجربه، ارزشمندتر از صد تا موفقیتِ الکیه. حالا می‌دونی مرز کجاست. می‌دونی که عجله، دشمنِ ثباته.
آرش سرش رو پایین انداخت:
_ولی ترسیدم. وقتی دیدم دست‌ها اومدن بیرون... حس کردم دارم غرق میشم. مثل اون شب تصادف. مثل لحظه‌ای که فهمیدم نیلوفر...
صداش لرزید و قطع شد. رها سکوت کرد. اجازه داد احساساتش بیان بیرون. بعد آروم گفت:
_اون ترس، واقعی بود. ولی تو برگشتی. و این مهم‌ترین چیزه. تو امروز یاد گرفتی که حتی وقتی سقوط می‌کنی، می‌تونی خودت رو نجات بدی. این یعنی قدرت.
آرش سرش رو بلند کرد. توی چشم‌هاش هنوز ترس بود، اما یه جرقه‌ی امید هم دیده می‌شد.
_ پس من دیوونه نیستم؟
رها لبخند زد: _نه آرش. تو انسانی. و انسان‌ها گاهی سقوط می‌کنن. ولی انسان‌های قوی، یاد می‌گیرن چطور بلند بشن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۲

بعد از اینکه وضعیت آرش کاملاً پایدار شد و اون کمی استراحت کرد، رها به اتاق کنترل برگشت. در رو پشت سرش بست و پشت کنسول اصلی نشست. باید دقیقاً می‌فهمید چه اتفاقی توی مغز آرش افتاده بود.
داده‌های لحظه‌ی سقوط رو روی مانیتور بزرگ فراخوانی کرد. نمودارها پیچیده و درهم‌برهم بودن. رها زوم کرد روی بازه‌ی زمانی بین ۱۱:۴۲ تا ۱۱:۴.
چشمش به یه الگوی عجیب افتاد. درست قبل از اینکه ضربان قلب آرش بالا بره، یه جهش ناگهانی و بسیار کوتاه در فرکانس گاما (بالای ۴۰ هرتز) ثبت شده بود. این جهش فقط ۰.۳ ثانیه طول کشیده بود، اما انرژی‌اش معادل ده دقیقه فعالیت عادی مغز بود.
رها با تعجب زمزمه کرد:
_این غیرممکنه... مغز انسان نمی‌تونه همچین جهشی رو بدون آسیب تحمل کنه.
سپس فایل صوتی ضبط شده‌ی اتاق رو پلی کرد. صدای تنفس آرام آرش شنیده می‌شد. بعد صدای رها: _آبی شو! آبی شو!
و بعد... یه صدای جدید. یه صدای بم و کشیده که شبیه هیچ‌چیز نبود. نه صدای دستگاه، نه صدای محیط. شبیه صدای پارچه‌ی ضخیمی بود که به آرامی پاره میشه.
رها ولوم رو تا آخر بالا برد و دوباره گوش داد.
خررررچ...
این صدا دقیقاً همزمان با جهش گاما ثبت شده بود.
رها سردش شد. این صدا از کجا اومده بود؟ میکروفون‌های داخل اتاق فقط صداهای محیطی رو ضبط می‌کردن. اگر این صدا واقعی بود، یعنی یه منبع فیزیکی داشته. یا شاید... یه منبع غیرفیزیکی که توانسته روی تجهیزات تأثیر بذاره.
یادداشتی توی دفترچه‌اش نوشت:
"جهش گامای ۰.۳ ثانیه‌ای + صدای پارگی = ؟"
"آیا این صدای 'شکستن مرز' بود؟ یا صدای مقاومت ناخودآگاه؟"
در همین لحظه، در اتاق کنترل باز شد و کاویانی وارد شد. صورتش نگران بود.
_کتر شمس، چی شد؟ چرا بوق هشدار زد؟
رها بدون اینکه سرش رو برگردونه، به مانیتور اشاره کرد:
_آرش سقوط کرد. ولی برگشت. الان پایداره. ولی دکتر... یه چیزی توی داده‌ها هست که نمی‌تونم توضیح بدم.
کاویانی نزدیک اومد و به نمودارها نگاه کرد. وقتی جهش گاما رو دید، رنگش پرید.
_این... این الگوی "گسست کوانتومی"ـه. ما فقط توی شبیه‌سازی‌های کامپیوتری دیده بودیمش. نه توی مغز زنده.
رها برگشت و مستقیم تو چشم‌هاش نگاه کرد:
_یعنی چی؟ یعنی آرش واقعاً مرز رو شکست؟ یا مغزش داره فرومی‌پاشه؟
کاویانی مکث کرد. بعد با صدایی آروم گفت:
_هر دو ممکنه دکتر. هر دو.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۳

کاویانی صندلی کناری رو کشید و نشست. نگاهش به مانیتورها خیره بود، اما ذهنش جای دیگه‌ای بود.
_دکتر شمس، شما کار فوق‌العاده‌ای کردید. آرش امروز بیشتر از کل ماه‌های گذشته پیشرفت کرد. ولی...
رها ابروهاش رو بالا انداخت: _ولی؟
کاویانی عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید: _ولی اون جهش گاما... اون برای شرکت نُوا یه داده‌ی طلاییه. اونا منتظر چنین چیزی بودن. و من مطمئنم که ویکتور کراس الان داره این داده‌ها رو آنالیز می‌کنه.
رها اخم کرد:
_یعنی چی؟ یعنی می‌خواید از این استفاده کنید؟ آرش تازه داره یاد می‌گیره چطور کنترل کنه. شما نمی‌تونید اونو دوباره تحت فشار بذارید.
کاویانی سر تکون داد:
_من نمی‌خوام فشار بیارم. ولی نُوا بودجه‌ی مرحله‌ی بعد رو مشروط به "اثبات گسست" کرده. اگر نتونیم نشون بدیم که آرش واقعاً مرز رو لمس کرده، پروژه متوقف میشه. و اگر پروژه متوقف بشه، آرش رو به یه بیمارستان روانی معمولی منتقل می‌کنن. جایی که هیچ‌کس زبان شیفتینگ رو نمی‌فهمه.
رها خشکش زد. این یه تهدید پنهان بود. کاویانی داشت می‌گفت: "یا ما از آرش سوءاستفاده می‌کنیم، یا اون نابود میشه."
_پس پیشنهادتون چیه؟
کاویانی عینکش رو دوباره زد:
_ما باید این جهش رو تکرار کنیم. ولی این بار، کنترل‌شده. نه با عجله‌ی آرش، بلکه با هدایت ما. ما باید یه "محیط امن" براش بسازیم که بتونه اون گسست رو تجربه کنه، بدون اینکه بترسه.
رها با تردید پرسید:
_محیط امن؟ یعنی چی؟
کاویانی لبخند زد. یه لبخند که رها دوستش نداشت: _یعنی استفاده از دستگاه VR پیشرفته‌ی ما. ترکیب تحریک حسی با امواج تتا. ما بهش کمک می‌کنیم که اون مرز رو لمس کنه، ولی این بار، ما کنارش هستیم.
رها سکوت کرد. این پیشنهاد هم وسوسه‌کننده بود و هم خطرناک. از یه طرف، می‌تونست به آرش کمک کنه. از طرف دیگه، می‌تونست اونو تبدیل به یه ابزار آزمایشگاهی کنه.
_بذارید فکر کنم دکتر. باید با آرش صحبت کنم. تصمیم نهایی با اونه.
کاویانی سر تکون داد:
_طبیعیه. ولی یادتون باشه دکتر شمس... زمان علیه ماست.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۴

هنوز بحث تموم نشده بود که تلفن روی میز زنگ خورد. کاویانی گوشی رو برداشت. چهره‌اش فوراً تغییر کرد. رنگش پرید و دستش شروع کرد به لرزیدن.
_بله آقای کراس... بله... فهمیدم... ولی دکتر شمس معتقده که...
صدای ویکتور کراس از پشت خط شنیده نمی‌شد، اما لحن کاویانی همه چیز رو لو می‌داد. عذرخواهی می‌کرد. التماس می‌کرد.
_بله... حتماً... همین الان اجرا می‌کنم... متوجه‌م... خداحافظ.
گوشی رو گذاشت. دست‌هاش رو روی میز فشار داد و سرش رو پایین انداخت.
رها با نگرانی پرسید: _چی شد؟
کاویانی با صدایی لرزان گفت:
_ویکتور... اون داده‌های اولیه رو دیده. میگه جهش گاما "ناکافیه". میگه باید "پایدار" بشه. و دستور داده که دوز داروی تتا-لوک رو برای آرش دو برابر کنیم.
رها از جا بلند شد:
_دو برابر؟ دکتر، این خطرناکه! دوز فعلی هم باعث میشه آرش گیج بشه. دو برابر کردنش می‌تونه باعث تشنج یا حتی کما بشه!
کاویانی سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش خیس بود: _می‌دونم دکتر. می‌دونم. ولی اگه اجرا نکنم، بودجه قطع میشه. و می‌دونید چی میشه.
رها با عصبانیت گفت:
_پس شما حاضرید سلامت یه انسان رو فدای بودجه کنید؟
کاویانی فریاد زد:
_من مجبورم! شما نمی‌دونید چون تازه اومدید! من سال‌هاست که دارم با این هیولا می‌جنگم! هر روز یه تیکه از وجودم رو می‌فروشم تا بتونم حداقل یه ذره کنترل روی اوضاع داشته باشم! اگر بودجه قطع بشه، نه تنها آرش، بلکه سارا، کیان و نیلوفر هم نابود میشن!
سکوت سنگینی حاکم شد. رها برای اولین بار، درد واقعی کاویانی رو دید. اون یه آدم بد ذات نبود؛ اون یه آدم شکسته بود که توی یه سیستم فا*سد گیر کرده بود.
رها نفس عمیقی کشید. عصبانیتش جای خودش رو به یه تصمیم قاطع داد.
_باشه. دارو رو تزریق کنید. ولی من کنارش می‌مونم. و اگر کوچک‌ترین علامت خطر دیدم، خودم تزریق رو متوقف می‌کنم. مسئولیتش با من.
کاویانی با تعجب نگاهش کرد:
_شما... شما حاضرید این مسئولیت رو قبول کنید؟
رها سر تکون داد:
_بله. چون من به آرش قول دادم که کنارش باشم. و من به قولم عمل می‌کنم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۵

نیم ساعت بعد، پرستار بخش وارد اتاق آرش شد تا دوز جدید دارو رو تزریق کنه. آرش که از ماجرای جلسه‌ی رها و کاویانی بی‌خبر بود، با اعتماد کامل دستش رو دراز کرد.
رها کنار تخت ایستاده بود و با دقت فرآیند رو تماشا می‌کرد. وقتی پرستار سرنگ رو آماده کرد، رها دستش رو روی دست پرستار گذاشت.
_صبر کن.
پرستار تعجب کرد: «خانم دکتر؟»
رها رو به آرش کرد و با صدایی آروم ولی جدی گفت: _آرش، قبل از اینکه این دارو رو بزنی، باید یه چیزی رو بدونی. این دوز، بیشتر از دفعه‌ی قبلیه. ممکنه احساسات شدیدتری داشته باشی. ممکنه ترسناک باشه. حق داری که نه بگی.
آرش با تعجب نگاهش کرد: _بیشتر؟ چرا؟
رها توضیح داد:
_چون شرکت نُوا می‌خواد داده‌های بیشتری بگیره. و کاویانی مجبور شده قبول کنه. ولی من اینجام تا مراقبت باشم. اگر هر لحظه احساس کردی داری کنترل رو از دست میدی، فقط بگو "بس". من فوراً تزریق رو متوقف می‌کنم. قول میدم.
آرش به سرنگ نگاه کرد. بعد به چشم‌هاش رها. توی چشم‌های رها، صداقت و تعهد رو دید.
آروم گفت:
_خانم دکتر... من به شما اعتماد دارم. بیشتر از هر کسی توی این ساختمان. اگر شما بگید که می‌تونم تحمل کنم، من تحمل می‌کنم. چون می‌دونم که شما نمی‌ذارید آسیب ببینم.
رها لبخند زد. یه لبخند واقعی و گرم.
_ممنونم آرش. شجاع‌ترین مردی هستی که تا حالا دیدم.
پرستار تزریق رو انجام داد. مایع شفاف وارد رگ آرش شد.
رها دست آرش رو گرفت و گفت:
_حالا تنفس کن. ۴-۷-۸. من اینجام. تا آخرش کنارتم.
آرش چشمانش رو بست و شروع کرد به تنفس. رها هم کنارش نشست و با هر بازدم، انگشت‌هاش رو فشار داد تا بهش اطمینان بده.
در اون لحظه، رها فهمید که جنگ واقعی تازه شروع شده. جنگ بین علم و اخلاق. بین وظیفه و انسانیت. و او، توی وسط این میدان، ایستاده بود. نه به عنوان یه پژوهشگر، بلکه به عنوان یه محافظ.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۶

نیم ساعت از تزریق گذشته بود و داروی تتا-لوک داشت کارش رو انجام می‌داد. آرش توی یه حالت خلسه‌ی عمیق فرو رفته بود. تنفسش به قدری آروم و منظم بود که انگار اصلاً نفس نمی‌کشید. روی مانیتورها، امواج مغزی‌اش با ریتمی کند و هماهنگ، مثل امواج دریا توی یه شب آروم، بالا و پایین می‌رفت. رها کنار تخت نشسته بود و نبضش رو چک می‌کرد. همه چیز تحت کنترل به نظر می‌رسید.
اما آرامش زیاد دووم نیاورد.
ناگهان، صفحه‌ی نمایش بزرگ اتاق کنترل که خاموش بود، با یه نویز سفید روشن شد. تصویر شفاف و سرد ویکتور کراس ظاهر شد. این بار، اون توی کتابخانه‌ی همیشگی‌اش نبود. پشت سرش یه دیوار شیشه‌ای بود که نمای شبانه‌ی یه شهر بزرگ و بارونی رو نشون می‌داد.
رها سریع بلند شد و به سمت مانیتور رفت. ویکتور حتی سلام نکرد. مستقیم با اون صدای یخ‌زده‌اش شروع کرد:
_دکتر شمس. گزارش وضعیت سوژه شماره یک.
رها سعی کرد صداش نلرزه:
_آقای کراس. تزریق با موفقیت انجام شد. سوژه در حال حاضر در حالت تتای عمیق و پایدار قرار داره. هیچ علامت غیرطبیعی‌ای مشاهده نشده.
ویکتور سرش رو کمی کج کرد. نگاهش مثل اشعه لیزر از توی صفحه به رها خیره شد:
_خوشحالم که این رو می‌شنوم. ولی یه گزارش دیگه هم به دستم رسیده. گزارشی که میگه شما به سوژه قول دادید در صورت بروز خطر، تزریق رو متوقف کنید. درسته؟
رها خشکش زد. چطور فهمیده بود؟ مگه دوربین‌های اتاق کنترل خاموش نبودن؟
با مکث جواب داد:
_بله. این یه پروتکل ایمنی استاندارد برای جلوگیری از شوک روانی سوژه‌ست.
ویکتور پوزخند کجی زد. پوزخندی که هیچ عضله‌ی صورتش رو درگیر نکرد:
_پروتکل ایمنی؟ دکتر شمس، شما اینجا نیستید که پرستار بازی در بیارید. شما اینجا هستید تا داده جمع کنید. دلبستگی به "دارایی‌های" شرکت، نشانه‌ی ضعفه. و من از افراد ضعیف توی تیمم استفاده نمی‌کنم.
رها مشتهاش رو گره کرد:
_آرش یه دارایی نیست آقای کراس. اون یه انسانه. و اگر قراره این همکاری ادامه پیدا کنه، باید به پروتکل‌های اخلاقی احترام بذاریم.
ویکتور آروم از جاش بلند شد و به سمت دوربین اومد. صورتش کل صفحه رو پر کرد:
_اخلاق؟ اخلاق مفهومی‌یه که برای انسان‌های معمولی ساخته شده. ما داریم دروازه‌ی تکامل رو باز می‌کنیم دکتر. اگر شما نمی‌تونید با این دیدگاه کار کنید، بلیط پروازتون به تهران برای فردا صبح رزرو میشه. و البته... سوژه شماره یک هم به بخش مراقبت‌های ویژه‌ی یه آسایشگاه منتقل میشه. انتخاب با شماست. یا با ما هستید، یا علیه ما. موفق باشید.
صفحه یهو سیاه شد.
رها نفسش رو با فشار بیرون داد. دستاش می‌لرزیدن. اون فقط یه تهدید شغلی نبود؛ اون یه اعلام جنگ بود. ویکتور دقیقاً می‌دونست چطور باید اهرم فشار رو پیدا کنه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۷

ساعت از ۲ بامداد گذشته بود. رها نمی‌تونست بخوابه. تصویر ویکتور و صدای آروم و ترسناکش مدام توی سرش می‌چرخید. از اتاقش زد بیرون و به سمت اتاق استراحت پرسنل رفت. امیدوار بود یه فنجون قهوه بتونه ذهنش رو آروم کنه.
وقتی در رو باز کرد، دید تنها نیست. دکتر کاویانی پشت میز کوچیک نشسته بود و به فنجون قهوه‌ی سیاهش خیره شده بود. نور کم‌رمق لامپ روی موهای جوگندمی و چروک‌های عمیق پیشونیش افتاده بود. وقتی رها وارد شد، سرش رو بلند کرد و یه لبخند خسته زد.
_نمی‌تونستی بخوابی؟ بیا بشین. قهوه‌ش تلخه، ولی بیدارت می‌کنه.
رها نشست و فنجان رو برداشت. یه جرعه خورد. واقعاً تلخ بود. غلیظ و بدون شکر.
آروم گفت:
_دکتر کاویانی... ویکتور امروز باهام تماس گرفت.
دست کاویانی که داشت فنجان رو به سمت دهنش می‌برد، متوقف شد. رنگش پرید و فنجان رو آروم روی میز گذاشت.
_چی گفت؟
رها همه چیز رو تعریف کرد. از تهدید ویکتور گرفته تا حرفاش درباره‌ی "دارایی‌ها".
کاویانی وقتی حرفاش تموم شد، سرش رو بین دستهاش گرفت و موهاش رو کشید.
_بهت گفتم رها... بهت گفتم که اون شوخی نداره. ولی فکر نمی‌کردم انقدر زود سراغت بیاد.
رها با عصبانیت گفت:
_چطور می‌تونید با این آدم کار کنید دکتر؟ اون داره ما رو مجبور می‌کنه به آرش آسیب بزنیم! اون دارو... دوزش خیلی بالا بود. اگر من کنارش نبودم، ممکن بود آرش برای همیشه توی اون حالت خلسه گیر کنه.
کاویانی سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش قرمز بود. انگار ساعت‌ها بود که گریه کرده بود یا اصلاً نخوابیده بود.
_فکر می‌کنی من نمی‌دونم؟ فکر می‌کنی من خوابم راحت؟ رها، من ده سال پیش وقتی وارد این پروژه شدم، فکر می‌کردم داریم سرطان رو درمان می‌کنیم. فکر می‌کردم داریم به انسان‌ها کمک می‌کنیم از تروماهای ذهنی فرار کنن. ولی کم‌کم فهمیدم نُوا دنبال درمان نیست. نُوا دنبال "استخراج"ـه.
رها با تعجب پرسید: _استخراج؟ یعنی چی؟
کاویانی به در بسته‌ی اتاق استراحت نگاه کرد و صداش رو پایین آورد:
_اون‌ها فهمیدن که وقتی یه نفر با موفقیت شیفت می‌کنه، مغزش یه نوع انرژی کوانتومی تولید می‌کنه. انرژی‌ای که می‌تونه برای پردازش داده‌های فوق‌سریع، یا حتی پیش‌بینی آینده استفاده بشه. آرش، سارا، کیان... اون‌ها برای نُوا مثل یه معدن طلا هستن. و من... من فقط نگهبان این معدنم که اجازه نداره به معدنچیا دست بزنه.
رها با وحشت به کاویانی نگاه کرد. تلخی قهوه حالا توی گلویش حس می‌شد.
_پس ما داریم اون‌ها رو می‌دوشیم؟ مثل یه باتری؟
کاویانی تلخ خندید:
_دقیقاً. و بدتر از اون... هر بار که این کار رو می‌کنیم، یه تیکه از هویتشون پاک میشه. اون‌ها دارن فراموش می‌کنن کی هستن. و من... من هیچ قدرتی ندارم جلوش رو بگیرم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۸

رها از اتاق استراحت بیرون اومد، اما دیگه اون راهروی سفید و استریل رو مثل قبل نمی‌دید. حالا هر سایه‌ای که روی دیوار می‌افتاد، براش شکل یه هیولا رو داشت. هر صدای وزوز دستگاه‌ها، براش مثل صدای ناله‌ی سوژه‌های قبلی بود که هویتشون دزدیده شده بود.
به اتاقش برگشت و در رو قفل کرد. نشست روی تخت و به سقف خیره شد.
با خودش فکر کرد:
_من اومدم اینجا که درمانگر باشم. اومدم که به آرش کمک کنم سایه‌هاش رو بشکنه. ولی الان فهمیدم خودِ این آزمایشگاه، بزرگترین سایه‌ست. اگر من بمونم، دارم بهشون کمک می‌کنم. اگر برم، آرش و بقیه رو تنهامی‌ذارم.
بلند شد و به سمت کیفش رفت. زیپ کیفش رو باز کرد و دست برد توی جیب داخلی کتش. انگشتاش به یه چیز نرم و خشک برخورد کرد.
اون رو بیرون آورد.
گلبرگ بنفش.
همون گلبرگی که بعد از اولین شیفتینگ شخصی‌اش توی مشتش پیدا کرده بود. همون چیزی که آزمایشگاه گفته بود وجود خارجی نداره و فقط یه توهم بصری بوده.
رها گلبرگ رو زیر نور لامپ گرفت. رگبرگ‌هاش می‌درخشیدن. بوی خیلی ضعیفی می‌داد. بوی یه گل که توی هیچ کتاب گیاه‌شناسی‌ای ثبت نشده بود. بوی خاک یه دنیای دیگه.
_اگر این واقعی‌یه...
رها با خودش زمزمه کرد:
_پس مرزها واقعاً دارن نشت می‌کنن. نُوا داره دروازه رو باز می‌کنه، ولی نمی‌تونه کنترلش کنه. اون‌ها دارن یه طوفان رو دعوت می‌کنن.
یاد حرف کاویانی افتاد. *استخراج انرژی.*
اگر واقعیت این بود، پس چرا آرش اون سایه‌ها رو می‌دید؟ چرا سارا زخم‌هایی از دنیای دیگه می‌آورد؟
رها فهمید که نُوا فقط یه شرکت تکنولوژی نیست. اون‌ها دارن با چیزی بازی می‌کنن که قوانینش رو نمی‌فهمن. و آرش و بقیه سوژه‌ها، فقط موش‌های آزمایشگاهی نیستن؛ اون‌ها سپر بلای نُوا هستن.
تصمیمش رو گرفت. نمی‌تونست فرار کنه. باید می‌موند. اما این بار، نه به عنوان یه کارمند نُوا. به عنوان یه جاسوس از درون. باید مدارک جمع می‌کرد. باید راهی برای نجات اون‌ها پیدا می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۳۹

صبح روز بعد، رها به بهانه‌ی بررسی پرونده‌های فیزیکی قدیمی، به بایگانی زیرزمینی رفت. این اتاق معمولاً خالی بود و فقط بوی کاغذ کهنه و گرد و خاک می‌داد. قفسه‌های فلزی تا سقف پر از زونکن‌های خاکستری بودن.
رها دنبال پرونده‌ی اولیه‌ی آرش می‌گشت. می‌خواست ببینه قبل از ورود به نُوا، چه آزمایش‌هایی روش انجام شده. وقتی داشت زونکن‌های ردیف سوم رو جابه‌جا می‌کرد، یه کتاب قطور و قدیمی با عنوان "اصول الکتروانسفالوگرافی" از قفسه لیز خورد و افتاد روی زمین.
رها کتاب رو برداشت تا سر جاش بذاره. اما متوجه شد که کتاب باد کرده. انگار چیزی لای صفحاتش بود.
با احتیاط کتاب رو باز کرد. لای صفحه‌ی ۱۴۲، یه تکه کاغذ تا شده و زرد شده قرار داشت. دست‌خطش لرزان و عجول بود. انگار کسی زیر فشار و استرس شدید اون رو نوشته بود.
رها کاغذ رو باز کرد. نوشته بود:
"اگر این رو می‌خونی، یعنی تو هم شک کردی. به حرفاشون گوش نده. اون‌ها دنبال بیداری نیستن، دنبال برداشت محصول هستن. اتاق ۴۰۴ رو پیدا کن. حقیقت اونجاست. قبل از اینکه دیر بشه، قبل از اینکه پروتکل انهدام اجرا بشه. فراموش نکن: لنگر تو، خودت هستی، نه اون‌ها."
امضایی زیرش نبود. فقط یه تاریخ بود: سه سال پیش.
قلب رها شروع کرد به تند زدن. سه سال پیش... یعنی قبل از آرش، قبل از سارا. یه نفر دیگه اینجا بوده که فهمیده و سعی کرده هشدار بده.
"اتاق ۴۰۴".
رها سریع نقشه‌ی طبقات منفی رو که روی دیوار بایگانی نصب شده بود نگاه کرد. اتاق‌ها از ۱۰۱ تا ۳۹ شماره‌گذاری شده بودن. هیچ اتاق ۴۰۴‌ای وجود نداشت. یا حداقل، توی نقشه‌ی رسمی وجود نداشت.
کاغذ رو سریع توی جیبش گذاشت و کتاب رو سر جاش برگردوند. دستاش می‌لرزیدن. این یه سرنخ بود. یه سرنخ واقعی. نُوا داشت چیزی رو توی یه اتاق مخفی پنهان می‌کرد. و رها باید پیداش می‌کرد.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا