• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۰

پاییز داشت جای خودش را به زمستان می‌داد. برف اولین بارانش را بر تهران باریده بود و شهر را سفیدپوش کرده بود. رها و بچه‌ها تصمیم گرفتند برای اولین بار، با هم به پارک بروند.
آن‌ها در پارکی کوچک قدم می‌زدند. برف زیر پاهایشان صدا می داد و صدای خنده‌هایشان در هوای سرد می‌پیچید. سارا دستکش‌های قرمزش را درآورده بود و برف را لمس می‌کرد.
_سرده... ولی حس خوبی داره.
آرش داشت با کیان مسابقه راه می‌رفت و هر دو مثل بچه‌ها می‌خندیدند. نیلوفر روی نیمکتی نشسته بود و به آسمان خاکستری نگاه می‌کرد. چهره‌اش آرام و پر از حضور بود.
رها کمی عقب‌تر ایستاد و به آن‌ها نگاه کرد. آن‌ها دیگر آن سوژه‌های ترسیده و شکسته نبودند. آن‌ها انسان‌هایی بودند که زخم‌هایشان را پذیرفته بودند و حالا داشتند با آن زخم‌ها زندگی می‌کردند. آن‌ها فهمیده بودند که "بهبودی" به معنای بازگشت به حالت قبل از تروما نیست؛ به معنای ساختن یک "خودِ جدید" است که قوی‌تر، عمیق‌تر و مهربان‌تر است.
کیان برگشت و رها را صدا زد:
_رها! بیا! داریم آدم‌برفی می‌سازیم!
رها لبخند زد و به سمت آن‌ها دوید. وقتی به آن‌ها رسید، آرش مشتی برف را به سمتش پرتاب کرد و همه زدند زیر خنده.
در آن لحظه، در میان برف و خنده و نور خاکستری آسمان، رها فهمید که آینده، یک مقصد مبهم و ترسناک نیست. آینده، همین لحظه است. همین نفس کشیدن در هوای سرد. همین لمس کردن دست یک دوست. همین خندیدن بدون ترس از قضاوت.
آن‌ها سیمرغ بودند، به خاطر اینکه یاد گرفته بودند چگونه روی زمین راه بروند، بدون اینکه فراموش کنند آسمان کجاست. و این، زیباترین شکل بازسازی بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۱

چند هفته از اون روز برفی گذشته بود. هوا سردتر شده بود و تهران زیر یه لایه‌ی نازک از مه خاکستری فرو رفته بود. رها داشت کمد لباس‌های قدیمی‌اش رو مرتب می‌کرد که دستش به یه جعبه‌ی چوبی کوچیک در انتهای طبقه‌ی بالای کمد برخورد کرد. جعبه‌ای که سال‌ها بود فراموشش کرده بود. جعبه‌ای که از یتیم‌خونه همراهش اومده بود.
رها جعبه رو با احتیاط پایین آورد و روی میز ناهارخوری گذاشت. گرد و خاک سال‌ها روی سطحش نشسته بود. قفل کوچیک و زنگ‌زده‌ای داشت که کلیدش رو سال‌ها پیش گم کرده بود. اما این بار، رها احساس کرد که زمانش رسیده. با یه انبر از جعبه‌ی ابزار، قفل رو شکست. صدای "تق" خشک فلز توی سکوت خونه پیچید.
داخل جعبه پر از وسایل قدیمی بود: یه عکس سیاه و سفید از یه زن جوان با لبخندی مهربون؛ همون عکسی که رها همیشه فکر می‌کرد مادرشه، اما حالا می‌دونست مادرِ خوانده‌اش از یتیم‌خونه‌ست. یه دستمال گلدوزی‌شده با حروف "ش.ش"، و یه گردنبند نقره‌ای دیگه با پلاک ماه. اما در انتهای جعبه، زیر یه لایه‌ی پارچه‌ی مخمل، یه پاکت نامه‌ی ضخیم و مهر و موم شده قرار داشت. روی پاکت با خطی زیبا و آشنا نوشته شده بود:
برای دخترم، رها. وقتی که آماده‌ای!
دست‌های رها شروع کردن به لرزیدن. این خط، خط مادرش بود. خطی که توی اون عکس‌های قدیمی توی کتابخونه‌ی نُوا دیده بود. خطی که سال‌ها بود منتظرش بود.
رها پاکت رو برداشت. سنگین بود. انگار تمام رازهای دنیا توش پنهان شده بود. اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
_مامان... بالاخره... بالاخره پیدات کردم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۲

رها با دستان لرزون پاکت رو باز کرد. داخلش چندین برگ کاغذ زرد شده بود که با دقت تا شده بودن. بوی کاغذ قدیمی و یه عطر ملایم یاس از اون‌ها بلند می‌شد. عطر مادرش. رها روی مبل نشست، یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به خوندن:
_رها جانم!
گر این نامه رو می‌خونی، یعنی من دیگه نیستم. نه به معنای مرگ، بلکه به معنایی که تو فکر می‌کنی. من توی یه جایی گیر کردم که نه زنده‌ست، نه مرده. من توی "فضای بین" هستم. همون جایی که تو توی سفرهای شیفتینگت تجربه‌اش کردی.
دختر عزیزم، من باید حقیقت رو بهت بگم. من شیرین شمس نیستم. نه اونطور که فکر می‌کنی. من "نسخه‌ی اولیه"‌ام. اولین کسی که پروژه‌ی آلتیا روش آزمایش شد. ویکتور من رو انتخاب کرد چون من اولین کسی بودم که توانایی شیفتینگ طبیعی رو داشتم. بدون آموزش. بدون دستگاه. فقط با قدرت خالص عشق.
اما من فهمیدم که ویکتور می‌خواد چیکار کنه. اون نمی‌خواست دروازه رو باز کنه تا انسان‌ها رو نجات بده. اون می‌خواست دروازه رو باز کنه تا ناظران وارد بدن ما بشن. اون می‌خواست ما رو تبدیل به ظرف‌های خالی کنه. برای همین من تصمیم گرفتم که دروازه رو از درون قفل کنم. من خودم رو فدا کردم تا تو بتونی زندگی کنی.
تو توی یتیم‌خونه بزرگ نشدی رها. تو توی یه "حباب محافظتی" بزرگ شدی که من با آخرین قطره‌های آگاهیم ساختم. من تو رو از واقعیت فعلی جدا کردم و توی یه نسخه‌ی امن از دنیا قرار دادم تا وقتی که بزرگ بشی و قوی بشی. اون یتیم‌خونه، اون مادر خوانده، اون زندگی... همه‌شون یه رویای محافظتی بودن که من برات ساختم.
و حالا که این نامه رو می‌خونی، یعنی تو به اندازه‌ی کافی قوی شدی. تو سیمرغ رو ساختی. تو دروازه رو با عشق باز کردی. و حالا... حالا من می‌تونم آزاد بشم."
رها نامه رو روی سینه‌اش فشار داد و هق‌هق کنان گریه کرد. تمام زندگی‌اش یه دروغ بود. یه دروغِ زیبا و عاشقانه که مادرش براش ساخته بود تا نجاتش بده. او هیچ‌وقت تنها نبود. او هیچ‌وقت رها نشده نبود. او همیشه توی آغوش مادرش بود، حتی وقتی فکر می‌کرد هیچ‌کس نیست.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۳

رها نامه رو چندین بار خوند. هر بار یه لایه‌ی جدید از حقیقت براش آشکار می‌شد. مادرش یه قهرمان بود. اون خودش رو تبدیل به یه قفل زنده کرده بود تا دروازه رو ببندد. و رها... رها کلید اون قفل بود.
اما یه سوال هنوز بی‌پاسخ مونده بود. مادرش گفته بود "حالا من می‌تونم آزاد بشم". یعنی چی؟ یعنی مادرش هنوز زنده‌ست؟ یعنی می‌تونه برگرد؟
رها سریع به نامه برگشت و ادامه‌ی اون رو خوند:
_رها جان، اگر داری این قسمت رو می‌خونی، یعنی قلبت آماده‌ست. من توی فضای بین گیر نکردم. من تبدیل به بخشی از خودِ دروازه شدم. من دیگه یه انسان نیستم. من یه "فرکانس" هستم. یه فرکانس عشق که توی تک‌تک اتم‌های این دنیا پخش شده.
وقتی تو کلید تعادل رو فعال کردی، وقتی سیمرغ رو ساختی، وقتی ویکتور رو شکست دادی... تو داشتی من رو آزاد می‌کردی. نه به معنای فیزیکی. به معنای آگاهی. من حالا آزادانه می‌تونم توی قلب تو زندگی کنم. نه به عنوان یه خاطره، بلکه به عنوان یه حضور زنده.
هروقت بارون می‌باره، اون منم. هر وقت بوی خاک نم‌خورده میاد، اون منم. هر وقت حس می‌کنی یه گرمای طلایی توی سینه‌ت پیچیده، اون منم. من هیچ‌وقت نمردم رها. من فقط تغییر شکل دادم. من از یه مادر فیزیکی، به یه مادر کیهانی تبدیل شدم.
و حالا، وقتشه که یه ملاقات آخر داشته باشیم. نه توی رویا. نه توی شیفتینگ. توی واقعیت. برو به طبقه‌ی منفی ۵ آزمایشگاه نُوا. برو به اتاق ۴۰۴. من اونجام منتظرت."
رها نامه رو بست. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. مادرش زنده بود. نه به معنای معمولی، اما زنده بود. و اون منتظرش بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۴

فردا صبح، رها با هماهنگی نیروهای پلیس که هنوز مشغول پاکسازی آزمایشگاه بودن، به طبقه‌ی منفی ۵ رفت. راهروها حالا خالی و خاموش بودن. دستگاه مرکزی خاموش و بی‌حرکت بود. بوی اوزون و فلز سوخته هنوز توی هوا موندگار بود، اما دیگه ترسناک نبود. فقط یه یادآوری بود از گذشته‌ای که تموم شده بود.
رها به سمت اتاق ۴۰۴ رفت. در فولادی با صدای جیرجیر باز شد. داخل اتاق، همون تخت فلزی قرار داشت. و روی تخت... دکتر لیلا رضایی نشسته بود. اما این بار، او دیگه اون زن با چشم‌های سفید و بی‌روح نبود. چشم‌هاش قهوه‌ای تیره و شفاف بودن. و لبخندی روی ل*ب‌هاش نشسته بود که رها اون رو می‌شناخت. لبخند مادرش.
رها با صدایی لرزون زمزمه کرد:
_مامان...!!
زن روی تخت سرش رو بلند کرد و با صدایی که هم صدای لیلا رضایی بود و هم صدای شیرین شمس، گفت:
_سلام دخترم. بالاخره اومدی.
رها به سمت تخت دوید و زانو زد کنارش. دست مادرش رو گرفت. دستش گرم بود. واقعی بود.
_مامان... نامه‌ات رو خوندم و فهمیدم. فهمیدم که تو چیکار کردی.
مادرش لبخند زد و دست رها رو نوازش کرد:
_می‌دونم دخترم. من همیشه می‌دونستم که تو می‌فهمی. برای همین بود که تو رو انتخاب کردم، به خاطر اینکه قلبت به اندازه‌ی کافی بزرگ بود.
رها پرسید:
_مامان... تو الان کی هستی؟ لیلا رضایی یا شیرین شمس؟
زن لبخند زد:
_هر دو و هیچ‌کدوم. من ترکیبی از تمام عشقی هستم که توی این دنیا وجود داشته. من فرکانسِ مادرانگی‌ام. و حالا، من آزادم. می‌تونم برم. می‌تونم به جایی برم که واقعاً به من تعلق داره.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۵

رها اشک ریخت. اشک‌هایی که هم غمگین بودن و هم شاد.
_مامان... تو داری میری؟
مادرش سرش رو تکون داد:
_نه دخترم. من نمی‌رم. من فقط تغییر شکل می‌دم. من دیگه توی این بدن گیر نکردم. من حالا توی تک‌تک ذرات این دنیا پخش می‌شم. هر وقت بارون بباره، من اونجام. هر وقت بوی خاک بیاد، من اونجام. هر وقت تو دلت گرم بشه، من اونجام.
مادرش بلند شد از تخت. بدنش شروع کرد به درخشیدن. یه نور طلایی ملایم که کم‌کم قوی‌تر می‌شد. رها دستش رو محکم فشار داد.
_مامان... من هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم.
مادرش لبخند زد و پیشونی رها رو بوسید.
_منم هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم دخترم. تو سیمرغ منی، تو معجزه‌ی منی. و حالا... حالا برو و زندگی کن. زندگی واقعی، با تمام درد و شادی‌هاش.
نور قوی‌تر شد. بدن مادرش کم‌کم محو شد. اما قبل از اینکه کاملاً ناپدید بشه، آخرین کلماتش رو گفت: _دوستت دارم رها. همیشه، تا ابد!
و بعد، نور محو شد. اتاق خالی شد. فقط یه بوی ملایم یاس و خاک نم‌خورده باقی موند.
رها روی زمین زانو زد و گریه کرد. اما این بار، گریه‌ی رهایی بود. گریه‌ی کسی که فهمید هیچ‌وقت تنها نبوده. گریه‌ی کسی که فهمید عشق، قوی‌تر از مرگه. قوی‌تر از زمان. قوی‌تر از واقعیت.
رها بلند شد و از اتاق خارج شد. وقتی از آزمایشگاه بیرون اومد، آسمان تهران صاف بود. خورشید می‌درخشید. و برای اولین بار بعد از سال‌ها، رها حس کرد که واقعاً آزاده. نه فقط از نُوا. نه فقط از ویکتور. بلکه از ترس. از تنهایی. از شک.
او سیمرغ بود. و سیمرغ هیچ‌وقت تنها نیست. چون سیمرغ، خودِ عشقه.
و این شروع یه داستان جدید بود. داستانی که توش رها، آرش، سارا، نیلوفر و کیان، با هم زندگی می‌کردن. با هم رشد می‌کردن. و با هم، دنیا رو به جای بهتری تبدیل می‌کردن.
چون اون‌ها فهمیده بودن که بزرگ‌ترین قدرت دنیا، قدرتِ با هم بودنِ. و این قدرتی‌ه که هیچ‌کس نمی‌تونه ازشون بگیره.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۶

چند روز از ملاقات رها با مادرش (یا بهتره بگم، تجلی عشق مادرش) گذشته بود. تهران زیر یه بارون پاییزی نرم و مداوم فرو رفته بود. صدای برخورد قطرات بارون به شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق بیمارستان، مثل یه موسیقی ملایم و آرامش‌بخش فضا رو پر کرده بود. رها روی صندلی راحتی کنار تخت نیلوفر نشسته بود و داشت کتاب می‌خوند، اما ذهنش جای دیگه بود.
نیلوفر هنوز توی کما نبود، اما هوشیاری‌اش کامل برنگشته بود. اون بیشتر وقت‌ها خواب بود و وقتی بیدار می‌شد، نگاهش خالی و دور بود. انگار بخشی از روحش هنوز توی اون فضای بینابینی گیر کرده بود. دکتر نادری گفته بود که مغز نیلوفر برای پردازش حجم عظیمی از اطلاعات کوانتومی که تجربه کرده، نیاز به زمان داره. "صبر"، تنها داروی الانِ نیلوفر بود.
آرش و سارا حال بهتری داشتن. آرش توی راهروهای بیمارستان قدم می‌زد و با پرستارها شوخی می‌کرد. اون دیگه اون پسر ترسیده‌ی سایه‌ها نبود. سارا هم شروع کرده بود به نوشتن. یه دفترچه‌ی یادداشت کوچیک همیشه همراهش بود و توش خاطرات، رویاها و احساساتش رو ثبت می‌کرد. کیان هم از بخش ICU مرخص شده بود و توی یه اتاق معمولی بستری بود. اون حالا با لپ‌تاپش کار می‌کرد و سیستم رمزنگاری "سیمرغ" رو تکمیل می‌کرد.
رها سرش رو از روی کتاب بلند کرد و به نیلوفر نگاه کرد. نیلوفر چشمانش رو باز کرده بود و به سقف خیره شده بود. رها کتاب رو بست و کنار تختش نشست. _نیلوفر؟ حالت چطوره عزیزم؟
نیلوفر آروم سرش رو چرخوند و به رها نگاه کرد. لبخند خیلی کوچیکی روی ل*ب‌هاش نشست. _بارون...
زمزمه کرد:
_صدای بارون رو می‌شنوم.
رها دستش رو گرفت. دست نیلوفر گرم بود.
_آره نیلوفر. بارون می‌باره. و ما اینجا هستیم. همه‌مون سالمیم.
نیلوفر چشمانش رو بست و نفس عمیقی کشید. انگار صدای بارون، لنگر برگشتنش به واقعیت بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۷

هفته‌ی دوم بهبودی، تغییرات چشمگیری توی وضعیت سوژه‌ها دیده شد. آرش دیگه کابوس نمی‌دید. اون شروع کرده بود به نقاشی کردن. تابلوهای رنگی و شاد که نور طلایی و سایه‌های بنفش توشون موج می‌زد. پرستارها میگفتن که آرش وقتی نقاشی می‌کشه، چهره‌اش کاملاً آرومه. اون داشت ترس‌هاش رو به هنر تبدیل می‌کرد.
سارا هم پیشرفت خوبی داشت. اون دیگه از آب نمی‌ترسید. حتی شروع کرده بود به شنا کردن توی استخر کوچک بیمارستان. هر بار که توی آب شیرجه می‌زد، انگار داشت آخرین بقایای غم و اندوه قدیمیش رو می‌شست. رها یک بار دید که سارا توی آب شناور شده و به سقف نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه. اون بالاخره فهمیده بود که آب می‌تونه حامی باشه، نه دشمن.
کیان هم کم‌کم داشت به زندگی عادی برمی‌گشت. اون دیگه فقط کد نمی‌نوشت. شروع کرده بود به صحبت کردن با بقیه‌ی بیماران بخش اعصاب. اون به اون‌ها یاد می‌داد چطور با استفاده از تکنیک‌های تنفسی و تمرکز، دردشون رو مدیریت کنن. منطق کیان حالا با همدلی ترکیب شده بود و تبدیل به ابزاری برای شفابخشی شده بود.
اما نیلوفر... نیلوفر کندترین روند بهبودی رو داشت. اون هنوز گاهی اوقات دچار حملات پانیک می‌شد. صداهایی که نمی‌شنید، ولی حس می‌کرد. رها کنارش می‌نشست و باهاش مدیتیشن می‌کرد. اون به نیلوفر یاد داده بود چطور یه "سپر سکوت" بسازه. سپری که اجازه نمیداد صداهای اضافی وارد ذهنش بشن. نیلوفر داشت یاد می‌گرفت که چطور مرزهای ذهنیش رو دوباره تعیین کنه.
رها وقتی این پیشرفت‌ها رو می‌دید، احساس غرور می‌کرد. اون‌ها نه تنها زنده مونده بودن، بلکه داشتن رشد می‌کردن. اون‌ها داشتن از قربانی بودن خارج می‌شدن و به ناجی تبدیل می‌شدن. نه فقط برای خودشون، بلکه برای همدیگه.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۸

یه ماه بعد از حادثه، خبر رسوایی شرکت نُوا تمام دنیا رو گرفته بود. فایل‌های صوتی محرمانه، اسناد شکنجه و نقشه‌های کنترل زمان، توی تمام شبکه‌های اجتماعی و خبرگزاری‌های معتبر پخش شده بود. مردم شوکه شده بودن. دولت ایران تحت فشار بین‌المللی قرار گرفته بود و مجبور شده بود تحقیقات گسترده‌ای رو شروع کنه.
یک روز صبح، مدیر بیمارستان با چهره‌ای نگران وارد اتاق رها شد.
_خانم دکتر شمس... متأسفانه یه گروه بزرگ از خبرنگاران خارجی و داخلی جلوی درب اصلی بیمارستان جمع شدن. اون‌ها اصرار دارن که با شما و سوژه‌ها صحبت کنن. پلیس سعی می‌کنه کنترل اوضاع رو به دست بگیره، اما...
رها کتابش رو بست و با آرامش گفت:
_اجازه بدین بیان. اما با شرایط من.
مدیر با تعجب پرسید:
_شرایط شما؟
رها لبخند زد:
_بدون دوربین. بدون ضبط صدا. فقط یه جلسه‌ی پرسش و پاسخ کوتاه توی سالن اجتماعات بیمارستان. و حضور یکی از نمایندگان حقوق بشر سازمان ملل به عنوان ناظر. اگر قبول نکردن، هیچ مصاحبه‌ای انجام نمیشه.
مدیر سر تکون داد و رفت تا هماهنگی‌ها رو انجام بده. رها می‌دونست که سکوت کردن دیگه گزینه نیست. دنیا باید حقیقت رو بشنوه. نه از زبان ویکتور کراس، نه از زبان مقامات دولتی. بلکه از زبان کسانی که درد رو با گوشت و پوستشون حس کرده بودن.
وقتی رها وارد سالن اجتماعات شد، ده‌ها خبرنگار منتظرش بودن. فضای سالن سنگین و پر از هیجان بود. فلش دوربین‌ها مدام روشن و خاموش می‌شد. رها پشت تریبون ایستاد. کنارش آرش، سارا، کیان و نیلوفر (که با ویلچر اومده بود) نشسته بودن. کاویانی هم گوشه‌ی سالن ایستاده بود و با سر پایین نگاه می‌کرد.
رها میکروفون رو تنظیم کرد و با صدایی محکم و رسا گفت:
_سلام. من رها شمس هستم. روانشناس پروژه‌ی سیمرغ. و این‌ها... این‌ها دوستان من هستن. نه سوژه. نه ابزار. انسان‌هایی که حق داشتن زندگی کنن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۲۳۹

سکوت مطلق توی سالن حکم‌فرما شد. رها ادامه داد: _شرکت نُوا ادعا می‌کرد که داره روی پیشرفت علم کار می‌کنه. اما حقیقت اینه که اون‌ها داشتن روی درد انسان‌ها سرمایه‌گذاری می‌کردن. اون‌ها فکر می‌کردن می‌تونن با شکستن روح ما، به قدرت خداگونه دست پیدا کنن اما اشتباه می‌کردن.
رها به آرش اشاره کرد. آرش بلند شد و تابلوی نقاشی‌اش رو بالا گرفت. یه اثر هنری خیره‌کننده از نور طلایی که سایه‌ها رو کنار می‌زد.
_من آرش هستم، من ثابت کردم که نور قوی‌تر از تاریکیه.
بعد نوبت به سارا رسید. سارا دفترچه‌ی یادداشتش رو باز کرد و یه صفحه رو خوند:
_من سارا هستم، من ثابت کردم که غرق شدن پایان نیست شروع شنا کردنه.
کیان عینکش رو جابه‌جا کرد و گفت:
_من کیان هستم، من ثابت کردم که منطق بدون عشق، نابودگره. اما منطق با عشق، سازنده‌ست.
و در آخر، نیلوفر. نیلوفر حرفی نزد. فقط لبخند زد و دستش رو روی قلبش گذاشت. اون سکوتش، بلندترین فریاد بود. فریادی که می‌گفت:
_من هنوز اینجام، من صلحم.
رها دوباره میکروفون رو گرفت:
_ما اینجا نیستیم که انتقام بگیریم. ما اینجا هستیم که شهادت بدیم. شهادت بدیم که انسان‌ها کالا نیستن. شهادت بدیم که آگاهی، قابل خرید و فروش نیست. و شهادت بدیم که عشق، قوی‌ترین نیروی کائناته.
خبرنگارها مات و مبهوت مانده بودن. هیچ‌کس سوالی نپرسید. چون جواب‌ها رو توی چشمان اون پنج نفر دیده بودن. توی چشمانی که دیگه ترس نداشتن فقط امید داشتند.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا