جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

ایده رمان به نظرتون جدید هست؟

  • اره اینطوریش رو تاحالا نخونده بودم.

    رای: 7 100.0%
  • خوب بود نسبتا.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #81
سریع از کنار پناه گذشت و از عمارت خارح شد و در فلزی را پشت سرش آهسته بست. با رفتن ریوند پناه در حیاط شمالی عمارت رامین تنها ماند. نفس عمیقی کشید و اطراف را دید، چقدر یکهو حیاط به آن شلوغی سوت و کور شده بود. حیاط بود و گل‌های آفتاب‌گردان و پروانه‌هایی که روی آن‌ها پرواز می‌کردند.
حوضی که آب کمی درونش بود و چمن‌هایی که زیر پاهایشان له و لورده شده‌اند. البته سوختگی هم شاملش میشد زیرا خطا های بی‌شمار پناه در کنترل جادویش چمن‌های بیچاره را جزغاله کرده بود. پناه از خستگی نای بحث کردن هم نداشت وگرنه قطعا بیشتر با ریوند و نیل‌رام صحبت می‌کرد. به جرات می‌توان گفت اگر عمارت چوبی بود تا کنون کلش با خاکستر یکی شده بود. از بس که خطا هایش به در و دیوار خورده بود. اثارش از سیاهی لکه‌ای دیوار ها کاملا هویدا است. بیچاره رامین که باید دیوار هایش را بشوید، البته اگر شسته شوند.
پناه بالاخره دست از تمرین برداشت و به سمت عمارت قدم برداشت. فقط می‌خواست بخوابد زیرا دیروز کاملا در عمارت مهیار اقامت داشتند و تمرین‌های سنگینی همچون مقاومت در باد سخت و کنترل اعصاب و تمرین تمرکز روی قطرات آبی که از کاسه‌ی یخ‌زده جدا می‌شدند را داشتند. بنابراین انتظار داشت امروز را استراحت کنند اما ریوند حسابی برایشان برنامه ریخته بود. انگار نه انگار که خودش هم آسیب دیده است.
در عمارت را گشود و لبش را از حرص گزید. بدتر از همه انتظارش از رامین بود. انتظار داشت رامین با آن اخلاق خوبش به آن دو آسان بگیرد اما زهی خیال باطل پناه بانو، زیرا رامین از مهیار هم سختگیرتر بود، آن‌قدری که از صبح خروس‌خوان بیدار شده و همه را بسیج کرده بود تا تمرین‌ها را شروع کنند.
همان‌طور که درون راهروی ورودی عمارت قدم برمی‌داشت به یاد جیغ و فریاد های اول صبحی نیل‌رام افتاد و خندید. چقدر از دست رامین حرصی شده بود اما آنکه خود را کنترل کرد و فحشی به او نداد، خب شاید نتیجه‌ی تمرین‌های سخت و طاقت فرسای مهیار بود. به نظرش آن مقاومت اعصاب در باد واقعا کارساز بوده است.
پس از گذشت از راهروی پنج متری درون عمارت به مطبخ در سمت راست و یک اتاقک بدون در و دیوار حائل در روبه‌روی مطبخ سمت چپ راهرو رسید. رامین گفته بود علاقه‌ای به شلوغی در محیط بسته ندارد برای همان عمارتش چیزی به نام سالن نداشت و صرفا مجبور بودند در زمان اقامت‌شان در آن اتاقک کوچک رو‌به‌روی مطبخ دور هم جمع شوند. خارج از آن فضای به شدت کم، کلا مبلی چیزی هم در کار نبود. رامین یک فرش زبیای ترنج را در مرکز آن اتاق پهن کرده بود و دور تا دورش را با قالیچه‌های کهنه پوشانده بود. چند پشتی قدیمی‌تر با رنگ فیروزه و قرمز هم به دیوار های کاهگلی تکیه داده بود تا صرفا برای تکیه دادن به دیوار راحت باشد و کمر و گردنش درد نگیرند. اتفاقا پناه این اتاق را خیلی دوست داشت، زیرا حال و هوای خانه‌ی قدیمی مادربزرگش را می‌داد. البته که به رامین چیزی نگفته بود مبادا که خوشش نیاید و گمان کند او را با یک زن سالمند یکی کرده است.
پناه کشان‌کشان از اتاق و مطبخ گذشت و دوباره وارد راهروی روبه‌رویش شد. در این راهرو چهار اتاق قرار داشت و شاید برایتان جالب باشد که بدانید اتاق‌ها واقعا معمولی نیستند. پناه همان‌طور که از جلوی اتاق اول می‌گذشت نگاهی اجمالی به درون آن انداخت. حقیقت این است که دیشب وقتی به اینجا آمدند آن‌قدر خسته بود که تنها درون اتاقی که رامین به آن اشاره کرده بود وارد شد و روی فرش گرم و نرم اتاق به خواب رفت.
صبج هم که رامین پدرشان را در آورده بود و اکنون تازه در ظهر وقت می‌کرد عمارت را ببیند. در اتاق باز بود و نیازی به فضولی پنهانی و عذاب وجدان نبود، چیز جالبی که شامل جذابیت اتاق‌ها می‌شود پنجره‌های سنتی رنگ‌رنگی هستند که کل دیوار رو به روی اتاق را در بر گرفته‌اند. پناه به اتاق دیگر سر زد، همه همین‌طور هستند. شانه‌ای بالا انداخت و زمزمه کرد:
- خب انگار رامین واقعا از پنجره های رنگی خیلی خوشش میاد.
وارد اتاق آخر راهرو که برای خودش بود شد و در را آهسته بست. به اتاق خالی نگاه کرد، نیل‌رام ترجیج داده بود در یک اتاق جدا بخوابد و خب شاید نیاز به حریم خصوصی داشت. صرفا نمیشد بد برداشت کرد مگر نه؟ پناه ذره‌ای برایش مهم نبود زیرا می‌دانست که نیل‌رام داشت از او دوری می‌کرد، این را به وضوح از رفتارهای امروز نیل‌رام و دیشبش احساس کرده بود. انگار پس از آن حرفی که در حیاط عمارت مهیار به او زد رفتارش تغییر کرده بود.
درون اتاق خالی از وسیله که تنها فرش قرمز درونش به چشم می‌خورد نشست و میان اتاق دراز کشید. انصافا فرش‌های رامین بسیار نرم و خوش خواب بودند. بالشتی قرمز رنگ از گوشه‌ی دیوار برداشت و زیر سرش گذاشت. خسته با چشم‌هایی که سوسو می‌زدند به سقف خیره شد، طرخ زیبای آسمان آبی و ابری، بالای سرش به چشم می‌خورد. رامین واقعا حس و حال خوبی را درون این عمارت پیاده کرده بود. سرش را چرخاند، شیشه‌های رنگی اتاق بخاطر نور مستقیم آفتاب حیاط عمارت، انعکاس زیبایی را روی فرش قرمز انداخته بودند. یک مربع آبی و بعد زرد، دیگری سبز و دیگری سفید... همچون دومینو می‌مانستند.
سکوت آرامش‌بخش عمارت و صدای کم و ملایم چهچه بلبل‌ها باعث شد چشم‌های پناه کم‌کم بلرزند، پلک‌هایش سقوط کردند و در کسری از ثانیه به خواب عمیقی فرو رفت. صدای خروپفش که بلند شد از اتاق کناری، نیل‌رام همان‌طور که به دیوار تکیه داد بود کلافه زمزمه کرد:
- باز داره خروپف می‌کنه! حتی جدا کردن اتاق هم مانع عذاب گوشام نمیشه.
خب انگار مشخص شد برای چه اتاق‌شان را جدا کرده بود. انگار خروپف‌های پناه بیشتر از آنچه پناه به آن اهمیت می‌داد باعث بدخوابی نیل‌رام شده بودند. خسته کنار دیوار اتاق دراز کشید و خیره به پنجره‌ای که نور آفتاب از آن عبور می‌کرد، سعی کرد افکارش را کنترل کند. خسته بود اما چرا هنوز هم حوصله‌ی فکر کردن به چرت و پرت های زندگی را داشت؟ واقعا چرا؟
خمیازه کشید و حواسش به یک کبوتر در پشت پنجره جلب شد. یک کبوتر که داشت دانه‌های گندم روی چمن‌ها را جمع می‌کرد. انگار بچه داشت زیرا جلوی سینه‌ی سفیدش زرد شده بود. کبوتر یکهو بال زد و رفت، پشت سرش یک جغد زیبا روی دیوار کوتاه عمارت رامین نشست. نیل‌رام آن جغدی که باعث ترس کبوتر شده بود را به خوبی می‌شناخت. بی‌کران بود که از پرواز صبح‌گاهی بازمی‌گشت. البته که الان ظهر بود!
خیره به چشم‌های بی‌نهایت بی‌کران ل*ب زد:
- بیا تو بی‌کران.
بی‌کران غرغری کرد و بال زد و به آسمان پیوست. پلک‌های نیل‌رام سنگین شده بودند و سرش حسابی درد می‌کرد. جادو واقعی نبود اگر بود... اکنون باید می‌توانست پس از تمرین چند ساعته حداقل یک قطره آب را جابه‌جا کند. چرا نمی‌توانست؟ کلافه خمیازه کشید که بی‌کران از در اتاق وارد شد. آهسته و پاورچین همچون یک شکارچی پیدایش شد و در را پشت سرش با جادو بست. هوهو کنان جلو آمد و با آن پاهای کوتاه و چننگال‌های زیرش درون آغوش نیل‌رام جای گرفت. لبخندی پهن روی ل*ب‌های دخترک نشست، دستش را تکان داد و روی پرهای زیبا و تمیز بی‌کران کشید. نرم و مخملی همچون پنبه می‌مانست. همان‌طور که چشم‌هایش را بست بی‌رمغ ل*ب زد:
- بوی خوبی میدی...
و خواب مهمان چشم‌های سوزناکش شد و دستش از روی بی‌کران سر خورد و افتاد. آشوزشت باهوش به خوبی می‌دانست نیل‌رام درگیر چیست، می‌دانست که افکارش در محور کدام موضوع می‌چرخند ولی کاری از دستش برنمی‌آمد، بنابراین کار نیل‌رام خوابید و سرش را درون پرهایش فرو کرد. یک چرت ظهرگاهی برای جغد‌ها شیرین‌تر از هر گوشت لذیذ و تازه‌ای بود.
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #82
فصل بیست و هفت

حدودا نزدیک به غروب خورشید است، آسمان نیلی رنگ و نارنجی شده و پرندگان دسته‌دسته به لانه‌هایشان می‌روند. آسمان روشن چند ساعت پیش، اکنون تیره شده و صدای جیرجیرک‌های نر که برای ماده هایشان آواز می‌خوانند به گوش می‌رسد. امشب هوا خیلی سرد است و می‌توان گفت چیز عجیبی نیست زیرا روز های پایانی سال و ماه آخر زمستان است.
ریوند دو ساعت پیش از مکانی نامعلوم بازگشت و در اتاق مهمان کمی استراحت کرد. اکنون پشت در اتاق نیل‌رام ایستاده است، در فکرش می‌گذرد که ممکن است نیل‌رام پس از بیدار کردنش توسط ریوند چه واکنشی نشان بدهد. آیا مثل صبحی که با رامین معقولانه رفتار کرد با ریوند هم همان رفتار را خواهد داشت؟ یا رامین برایش فرق می‌کرد؟
ریوند ناخواسته از فکر این موضوع اخمی رو صورتش نشست. یعنی چه که با او فرق داشت؟ با حرص مشتش را بالا آورد و به در کوبید. بنظرم اخلاق مزخرف نیل‌رام هم کم‌کم داشت روی ریوند پاک و معصوم تاثیر می‌گذاشت. وگرنه این پسر آرام و متین هیچگاه محکم به در نمی‌کوبید. صدای نسبتا بلندی در راهرو پیچید و پنج ثانیه گذشت، اما کسی از درون اتاق پاسخی نداد. ریوند دوباره به در فلزی کوبید، دوباره شش ثانیه گذشت و پاسخی نیامد. کلافه دستی درون موهایش فرو کرد، وارد شدن به اتاق یک مهربانو اصلا مناسب نبود چه بسا مه مجرد هم باشد. اما چطور باید او را بیدار می‌کرد؟ این پا و آن پا شد. دستش را درون جیب شلوار کتان مشکلی‌اش فرو کرد و با دست دیگرش کمی با دکمه‌های پیراهن ساطنی که پوشیده بود و رنگ زیبای آب یخی را داشت، کلنجار رفت. آخرش که چه؟
دل به دریا زد و در را آهسته گشود، چشم‌هایش را مضطرب فشرد و پس از آنکه وارد اتاق شد در را پشت سرش بست. نفس عمیق دیگری کشید، هنوز هیچی نشده ضربان قلبش بالا رفته بود و عرق شرم از شقیقه‌هایش می‌چکید. اما همه‌چیز را به خدایش سپرد و چشم‌هایش را کم‌کم باز کرد. امیدوار بود با صحنه‌ای بد رو‌به‌رو نشود اما خوشبختانه، خداراشکر که نیل‌رام در وضعیتی مناسب به سر می‌برد.
موهای برهنه‌اش که به رنگ سیاهی شب بودند اطراف فرش پخش شده و صورتش را پوشانده بودند. دهانش را تا انتها باز کرده بود، انگار که ممکن بود نفس کم بیاورد. ریوند نگاهش را از دهان دخترک گرفت و با لبخند محوی به صورتش، به چشم‌ها و ابرو‌های پر از آرامشش نگاه کرد. چقدر آرامش درون چهره‌اش وجود داشت که قبلا آن را ندیده بود. کاش همیشه همین‌طور آرام و دلنشین ‌می‌بود.
نیل‌رام تکانی خورد که ریوند یک لحظه دست و پایش را گم کرد. همان‌طور که صاف ایستاد بود رویش را سمت دیوار کرد. به گمان آنکه نیل‌رام بیدار شده بود داشت فکر می‌کرد چه پاسخی از حضورش در اتاق بدهد اما نه، نیل‌رام فقط بخاطر یک پشه تکان خورده بود و دوباره در خواب هفت پادشاه به سر‌ می‌برد.
ریوند کلافه دوبار پفی کشید، واقعا چرا خوابش آن‌قدر سنگین بود؟ ریوند دور تا دور اتاق را نگاه کرد، چیزی نبود که بتواند به واسطه‌ی آن نیل‌رام را تکان بدهد تا از خواب بیدار شود. لبش را گزید و دوباره نیل‌رام را بررسی کرد، این آرامش قرار بود تا کی برقرار باشد؟
با یک نفس عمیق و اضطرابی که از ضربان تند قلبش مشخص بود جلوتر رفت. نزدیک کمر نیل‌رام روی زانو هایش نشست و دست لرزانش را جلو برد. دستش به وضوح می‌لرزید، بیخیال پسر این‌ ادا اطوار ها ندارد که، فثقط یک صدا زدن ساده است. تو جلوی دیو های سپید ایستاده‌ای، او که تنها یک دختر است تازه به جادو هم مسلط نیست. ترس ندارد!
اما این افکار آرامش نکرد، دست خیس از عرقش را روی شانه‌ی نیل‌رام نهاد. پارچه‌ی ساطن صورتی کم‌رنگی که در بدن نیل‌رام خودنمایی می‌کرد زیر دستش لغزید و او را بیشتر مستاصل کرد. آهسته او را تکان داد و صدای مضطربش در اتاق طنین انداخت.
- نیل‌رام بانو. لطفا... ب... بیدار شو.
لرزش درون صدایش که در اتاق واضح طنین انداخت ساکت شد و خیره به نیل‌رام منتظر ماند تا بیدار شود. اما نه، نیل‌رام ذره‌ای تکان نخورد. انگار خواب این دختر سنگین‌تر از این حرف‌ها بود. به نظرم ضرب‌الثمل همه را آب می‌برد او را خواب مصداق بارز اوست. ریوند تا حدودی عصبی شده بود زیرا از فشار استرس و شرم داشت آب میشد. این‌بار محکم‌تر فشارش داد، شانه‌اش را می‌گویم.
- نیل‌رام بانو برخیز، باید برای تمرین آماده شوی.
نیل‌رام با صدای بلند و محکم ریوند و آن تکان‌هایی که همچون زلزله می‌مانستند چشم باز کرد و سریع در جایش نشست. با شوک به قیافه‌ی سرخ شده‌ی ریوند نگاه کرد و سر تا پایش را دید، با بهت پرسید:
- تو اینجا چی کار می‌کنی؟
اطراف را از نظر گذراند و بلندتر گفت:
- اونم توی اتاق من!
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #83
ریوند که شدیدا هول کرده بود، سریع از روی زمین برخاست و سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و دست‌های عرق کرده‌اش را درون جیب شلوارش فرو برد. نگاهش را به دیوار اتاق دوخت و سریع گفت:
- صدایت زدم بیدار نشدی. مجبور شدم وارد اتاقت شوم. غذا... غذا آماده است بیا چیزی بخور، بعد از آن باید تمرین کنی.
نفس کم آورد و پس از گفتن حرف‌هایش بلند نفس کشید، نیل‌رام که با چشم‌های ورقلمبیده او را نگاه می‌کرد از روی زمین برخاست، جلوی ریوند ایستاد و دست به سینه زد. حق به جانب با نگاهی موشکافانه به ریوندی که سعی داشت شکاف های دیوار را پیدا کند پرسید:
- می‌تونستی در بزنی. چرا باید بیای تو؟
ریوند ابرویش را از سر تعجب و فهمیدن منظور نیل‌رام بالا انداخت، مستقیم به مردمک‌های عسلی نیل‌رام خیره شد، حیران گفت:
- در مورد من چه فکر می‌کنید مهربانو؟ گمان می‌کنید در نزده‌ام و سر خود وارد شده‌ام؟
نیل‌رام متسمخر پوزخند زد و شانه‌اش را به نشان همین‌طور است بالا انداخت، سرش را کمی کج کرد و همان‌طور که به عرق‌های روی پیشانی ریوند نگاه می‌کرد پاسخ داد:
- همین‌طور فکر می‌کنم! از خدات بود بیای تو و من رو ببینی. لابد تو که اومدی دیدی وضعم بد نیست ناراحت شدی! اوخی.
ریوند کلافه دستی درون موهایش کشید، بیچاره آمد ثواب کند کباب شد. خشمگین موهایش را بهم ریخت و با حرص به سمت در قدم برداشت. همان‌طور که از کنار نیل‌رام می‌گذشت لبخندی عصبی زد و گفت:
- فکر هایت فاسدند، چطور رامین که بیدارت کرد قصد بدی نداشت، اکنون من قصد بدی دارم؟
نیل‌رام با این حرف ریوند تعجب کرد. اصلا چه ربطی به رامین داشت؟ خشمگین چرخید و با فریاد گفت:
- تو اومدی توی اتاقم اون‌وقت باقی‌کارم هستی؟
ریوند در جایش ایستاد، بلافاصله فریادی زد که تمام عمارت به خود لرزید:
- تو نیز بیا، کسی جلویت را نمی‌گیرد!
نیل‌رام بهت‌زده با دهانی باز و چشم‌هایی ساکن به پشت سر ریوند خیره ماند. شانه‌های پهن و عضله‌های قوی‌اش را از نظر گذراند که ریوند به سرعت نور در را گشود و از اتاق بیرون رفت. با صدای بسیار بلند بسته شدن در، نیل‌رام همچنان حیران به جای خالی ریوند خیره ماند، او وارد اتاقش شده بود تا بیداش کند. خودش به خوبی می‌دانست که خوابش سنگین است، او فقط خواست سر به سرش بگذارد ولی چرا آن‌قدر سرخ شده بود و عرق می‌ریخت؟
آن حرف... در گوش‌هایش اکو شد. تو نیز بیا، کسی جلویت را نمی‌گیرد! نیل‌رام دستش را روی قلبش نهاد، چرا آن‌قدر تند میزد؟ چه مرگش شده بود؟ لبش را گزید و لبخند محوی زد. می‌دانست موضوع چیست؛ می‌دانست! گونه‌هایش قرمز شده بودند و این را از روی داغی آن‌ها احساس می‌کرد. دستی بر گونه‌هایش زد محکم و متوالی و زمزمه کرد:
- آروم باش... آروم باش نیل‌رام.
سعی کرد حواس خودش را پرت کند. این پسر اگر در ایران کنونی زندگی می‌کرد روزی صد بار از عرق شرم آب میشد و در عرض یک هفته چیزی ازش نمی‌ماند از بس که در روابط با زن‌ها مشکل داشت. از این فکر خندید و به سمت یک آینه‌ی بلند و پهن که به دیوار کنار پنجره تکیه داده شده بود، رفت. جلوی آن ایستاد و خودش را بررسی کرد. موهایش شدیدا بهم ریخته بودند. خوب شد ریوند شلختگی‌اش را به رویش نیاورد! موهایش را که سروسامان داد لباسش را تکاند تا چروک‌هایش بیرون روند. لباسش را امروز صبح تغییر داده بود. شاید آن لباس‌های مدرن باعث شده بودند نتواند جادو کند. لباسش از ساطن صورتی رنگ روشن بود که از سینه تا کمر گلدوزی شده است، کمر به پایین با یک دامن کلوش دوخته شده است و میان کمر و دامن یک کمربند چرمی قرار دارد. انصافا این لباس را خیلی دوست داشت و از پوشیدن آن لذت می‌برد. البته که به هیچ‌وجه به روی خود نیاورده بود و حتی اعتراض کرده بود که چرا ریوند آن‌قدر کج صلیقه است.
در آینه به خودش یک لبخند محو زد، صورتش روشن شده بود و شاید بخاطر استراحت بعد از ظهرش بود. اما خوب می‌دانست که بخاطر چیز دیگریست؛ حرف ریوند. مطمئنم که حرف ریوند باعث شد آن‌قدر انرژی بگیرد. تو نیز بیا، کسی جلویت را نمی‌گیرد. این حرف خیلی چیز ها را لو می‌داد، خیلی چیز ها.
با سر و سامان دادن خودش از اتاق بیرون آمد و به سمت مطبخ قدم برداشت. با رسیدن به آشپزخانه و اتاقک رو به رویش رامین و ریوند را دید که روی زمین دور سفره نشسته بودند. ریوند با دیدن نیل‌رام چایی که می‌خورد در گلویش افتاد و سرفه کرد. رامین گیج به ریوند نگاه کرد، از شدت سرفه رو به سیاهی می‌رفت که رامین به دادش رسید. چند مشت محکم پشت گردنش کوبید تا حالش بهتر شد. نیل‌رام سعی کرد به روی خود نیاورد، انگار نه انگار که چیزی شده بود. اما عجیب است، چرا گارد دفاعی نیل‌رام پایین آمده بود؟ چرا مثل همیشه، مثل روز های اولش در پاسه بد دهانی نمی‌کرد؟ چرا ساز مخالف نمیزد؟
در آرامش کنار سفره نشست، درست رو‌به‌روی ریوند که در آن‌طرف سفره‌ی مربع نشسته بود. نگاهی به او انداخت، سر ریوند تا جایی که میشد پایین بود و داشت با پنیر گوسفند و نانی که رامین پخته بود کلنجار می‌رفت. نیل‌رام با این رفتار او اخم کرد، این چه رفتاری بود؟ پس از آن‌حرف چرا این‌چنین رفتار می‌کرد؟ خشمگین لبش را گزید و با حرص گفت:
- نمی‌تونی مثل آدم چایی بخوری اون‌وقت می‌خوای به من جادو یاد بدی؟
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #84
ریوند سرش را بالا آورد و به چشم‌های درخشان نیل‌رام خیره شد. خشمگین ل*ب زد:
- غذایت را بخور مهربانو کارهای زیادی برای انجام دادن داریم.
نیل‌رام صورتش را کج و کوله کرد و ادایش را در آورد که ریوند با بهت نگاهش کرد، چرا عنصرش قاطی شده بود؟ نکند سرش به سنگ خورده است؟ صدای باز شدن در اتاق دیگری از راهرو آمد و بعد پناه رویت شد. سلامی به همه کرد و کنار نیل‌رام رو‌به‌روی رامین نشست. رامین خوش‌رو چای را جلویش نهاد. نگاه نیل‌رام ناخواسته روی فنجان چای قفل شد، یک فنجان کمر باریک و نلبکی که بخار زیادی از درون آن بیرون می‌آمد. پناه نفس عمیقی کشید و با ذوق گفت:
- گل محمدی توشه!
رامین سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد و با لبخند گفت:
- به تازگی از غرب شوش به دستم رسیده است. با شادی میل فرمایید.
پناه که بسیار از عطر گل محمدی خوشش می‌آمد، شاداب لیوان را برداشت و بالا آورد، زیر دماغش نگه داشت و چشم‌هایش را بست، نفس عمیقی کشید و ل*ب زد:
- بهترین عطر دنیاست.
نیل‌رام سرش را پایین انداخت و در سکوت مشغول خوردن چای و پنیر و نانش شد. ریوند هم هر از گاهی به نیل‌رام نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت، در این بین فقط رامین و پناه با یکدیگر حرف می‌زدند و گاهی پناه ریز می‌خندید. پوزخند شکل بسته روی ل*ب‌های نیل‌ر‌‌ام کاملا نشان می‌داد که به خوبی می دانست در افکار پناه چه می‌گذرد!
ده دقیقه بعد ریوند همان‌طور که لیوان‌های چای و بشقاب‌ها را با آب درون کاسه‌ی بزرگی در مطبخ می‌شست با صدای بلندی گفت:
- نیل‌رام بانو باید برای تمرین دوباره به حیاط برویم، لطفا آماده شو.
نیل‌رام که کنار دیوار اتاقک رو‌به‌روی مطبخ نشسته بود و به حرف‌های پناه و رامین در مورد جادوی آتش گوش می‌داد، کلافه چشم در حدقه چرخاند و با صدای بلند گفت:
- قرار نیست تمرین کنم. دست از سرم بردار ریوند.
ریوند با شنیدن ایم حرف، آخرین لیوان را آب کشید و اخم کرد. از روی صندلی بلند شد و دست ‌ایش را با لباسش خشک کرد. به سمت نیل‌رام آمد و جلویش دست به سینه ایستاد. از بالا به دخترک زبان نفهم نگاه کرد و گفت:
- باید تمرین کنید، این‌چیزی نیست که تو بتوانی برایش تصمیم بگیری.
نیل‌رام اصلا از این‌حرف خوشش نیامد، پس سریع از روی زمین برخاست و با خشم جلوی ریوند قد علم کرد، فاصله‌ی زیادی نداشتند آن‌قدری به همدیگر نزدیک بودند که اگ کمی تکان می‌خوردند نوک دماغ هایشان هم دیگر را لمس می‌کرد. نیل‌رام با خشم گله‌مند گفت:
- فکر نکن چیزی بهت نمیگم یعنی باهات کنار اومدم!
ریوند لبخند کمرنگی روی ل*ب‌هایش نشاند، نگاه نیل‌رام ناخواسته روی ل*ب‌های پهن ریوند قفل شد. ل*ب‌هایش که حرکت کردند صدایش در نزدیک ترین حالت ممکن به گوش رسید:
- مجبور هستی که به حرف‌هایم گوش دهی مهربانو.
نیل‌رام با حرص نگاه را از ل*ب‌های ریوند گرفت و بالا تر آورد، ابرو های پهن و هفتی شکل ریوند که باعث جدیت دلنشینی درون چهره‌اش شده بود را کاووش کرد و با حرص گفت:
- کی گفته؟ هر وقت که بخوام می‌تونم بهت گوش ندم. ببینم کی می‌تونه بهم چیزی بگه!
ریوند نفس عمیقی کشید و سعی کرد پوست گندمی نیل‌رام با ترکیب موهای مشکی بهم ریخته‌اش حواس او را پرت نکند. ضربان قلبش بالا رفته بود و آن‌قدر محکم به سینه‌اش میزد که لحظه‌ای ترسید نکند بخاطر نزدیکی زیاد نیل‌رام صدای قلبش را بشنود. پس یک قدم عقب‌تر آمد و با تحکم خیره به نیل‌رام عصبانی گفت:
- همچون کودکان رفتار می‌کنی، دیو ها در پارسه فعال شده‌اند پس مجبور هستی که تمرین کنی تا به عنصرت کنترل داشته باشی. این یک اجبار است، اگر نیایی فردا خبری از غذا و آب نیست.
نیل‌رام بهت زده به ریوند خیره ماند، داشت چه می‌گفت؟ جدی بود؟ رامین از این حرف ریوند تکانی به خود داد و از روی زمین برخاست، کنار ریوند ایستاد و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد:
- واقعا لازم است آن‌قدر سخت بگیری؟
ریوند خشمگین روی از همه گرفت و به سمت در عمارت رفت، همان‌طور که از راهرو می‌گذشت بلند گفت:
- تا یک دقیقه‌ی دیگر اگر بیرون نبودی به تو قول می‌دهم سر حرفم بمانم.
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #85
صدای بسته شدن در که به گوش رسید رامین کلافه دست بر صورتش کشید و به نیل‌رام چشم دوخت. سعی کرد مهربامن باشد، جوری که نیل‌رام تحریک نشود.
- لطفا با ریوند دعوا نکن مهربانوی زیبا، او اگر روی لج بیافتد دیگر کسی حریفش نمی‌شود.
پناه دهانش را باز کرد، دستش را جلو آورد تا مانع رامین شود اما دیگر دیر شده بود. زیرا او ناخواسته حالت حماقت نیل‌رام را فعل کرده بود. نیل‌رام عصبانی از حرف رامین، صورتش را درهم کشید و فریاد زد:
- فکر می‌کنه کیه که این‌جوری با من رفتار می‌کنه؟ به جون خودم تا فردا هم اونجا وایسه پام رو از این در بیرون نمی‌ذارم. ببینم تا کی می‌خواد بهم گشنگی بده، مرتیکه احمق پررو.
رامین بیچاره حیران شاهد حرف‌های رکیک نیل‌رام بود و نمی‌توانست چیزی بگوید. نیل‌رام عصبانی از راهرو گذشت و وارد اتاقش شد و آن‌قدر در را محکم کوبید که کل عمارت مجدد به لرزه در آمد، آن‌قدری که از صدای مهیبش پرندگان به هوا پریدند و سر و صدا کردند. پناه سری از روی تاسف تکان داد و به دیوار تکیه زد، خونسرد گفت:
- خودت رو درگیر این دو تا نکن رامین. نیل‌رام و ریوند درست مثل همن.
رامین با دهانی باز کنار پناه نشست و گیج زمزمه کرد:
- تاکنون مهربانویی این‌چنین بی‌ادب ندیده بودم.
پناه ریز خندید ولی بعد سعی کرد نقشش را به عنوان یک دوست ایفا کند، پس خطاب به رامین که هنوز بهت‌زده بود گفت:
- اون تقصیری نداره، نیل‌رام از بچگی محبت ندیده که بخواد محبت رو جبران کنه.
رامین سرش را به سمت پناه چرخاند، منظورش چه بود؟ با کنجکاوی پرسید:
- محبت ندیده است؟ چطور ممکن است کودکی محبت نبیند؟
پناه آهی کشید و دستی روی انگشتر طلایش که طرح برگ انجیر داشت کشید. آن را پدرش برای تولد هجده سالگی‌اش خریده بود. آهسته زمزمه کرد:
- مادر و پدرش باهم مشکل دارن. ده سالی هست که دوستشم و تا یادمه هیچ‌وقت نبوده که باهم دعوا نداشته باشن.
رامین کاملا به سمت پناه چرخید، دستش را روی پشتی ترمه‌ی پشت سرش گذاشت و پرسید:
- به اجبار ازدواج کرده بودند؟ مادر و پدرش را می‌گویم.
صدایی از بیرون پنجره به گوش رسید، هر دو چرخیدند و به بیرون نگاه کردند، حیاط آرام و ساکن بود. پناه باز سرش را چرخاند و به انگشترش نگاه کرد، اما رامین متوجه‌ی چیزی شد. لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از آن چیز براق میان چمن‌ها گرفت. انگار یک تکه فلز میان چمن‌ها بود، شبیه یک برگ چمن حالت گرفته و درخشش کمی داشت. عجیب است که پناه متوجه‌ی آن نشد، شاید فکرش بیش از حد درگیر بود. مجدد به حرف آمد:
- نه عاشق هم بودن اما یکهو پدرش عوض شد. این‌طور که نیل‌رام برای من و آرزو تعریف می‌کرد وقتی اون به دنیا می‌اومده و مادرش حامله بوده، پدرش به مادرش خیانت می‌کنه و با یه زن خیلی جوون‌تر ازدواج می‌کنه. الان نیل‌رام هجده سالشه و میشه گفت هجده ساله که درگیر این موضوع هستن.
رامین لبش را از روی شرم گزید و متفکر زانویش را خم کرد و دست دیگرش را روی آن نهاد. نگاهش را به شال قرمز پناه داد و با لحنی گیج پرسید:
- چرا پدرش به مادرش خیانت کرد؟ آیا مادرش خیانت کرده بود؟
پناه ناخواسته پزوخند زد. چقدر افکارش ساده بودند. یعنی اگر زن اول خیانت کرده بود برایش منطقی به نظر می‌رسید که مرد هم خیانت کرده باشد... آه به کجا رسیده‌ایم؟ پناه لبش را با زبان خیس کرد و مغموم زمزمه گویان گفت:
- نه. بهونش این بود که مادر نیل‌رام قدیمیه و مذهبیه خشکه، برای همین یه زن تازه و بروز می‌خواسته. اما به خدا مادر نیل‌رام خیلی ساده و آرومه. بنده خدا هرگز از حرف‌های زشت اون مرد نفرت‌انگیز گله نمی‌کنه.
رامین گیج از اصطلاحات جدیدی که پناه به زبان می‌آورد؛ سرش را کج کرد و پرسید:
- مذهبی خشک دیگر چیست؟ بروز و تازه؟ چرا باید یک مهربانوی با ارزش را با تازه و جدید که القابی برای اشیاء هستند مقایسه کنید؟
پناه سرش با به نشانه‌ی بله موافق هستم تکان داد و غمگین خندید. سرش را بالا گرفت و با بغض به رامین خیره شد. صورت سبز و کشیده‌اش را از نظر گذراند و چشم‌های سیاه و بزرگش را بررسی کرد. ل*ب زد:
- آینده این‌طوریه رامین، مردهای ما این‌طوری شدن. زن‌هامونم عوض شدن. برای همین میگم پارسه چقدر قشنگه. پارسه... خارج از جادویی که داره فرهنگ غنی توش موج می‌زنه. توی آینده دین‌های زیادی میاد و یکیش اسلام هست، کامل‌ترین دین اما، افرادی افراطی رفتار می‌کنن و زن هاشون رو می‌زنن. به اسم دین کار هایی که خودشون دوست ندارن و به نفعشون نیست رو منع می‌کنن. بهونه پشت بهونه به اسم دین. اما به خدا قسم دین اسلام این‌طوری نیست رامین!
رامین کنجاو و اخم‌آلود با دقت تمام به حرف‌های پناه گوش می‌داد. گاهی سوال‌هایش از حرف‌های پناه آن‌قدر دقیق بودند که پناه واقعا از پاسخ دادن به آن‌ها لذت می‌برد. اینکه هم صحبتی پیدا کرده است، اینکه کسی به حرف‌هایش گوش می‌داد نیز بی‌تاثیر در آن‌همه لذت نبود. ده دقیقه گذشت تا آن‌که پناه داستان زندگی نیل‌رام را برای رامین تعریف کرد و رامین بالاخره دست‌هایش را درهم گره کرد و ناراحت گفت:
- می‌دانی پناه... به نظر من نیل‌رام حق دارد.
پناه لبخند گرمی زد و با لحنی متشکر از درک عمیق رامین زمزمه کرد:
- ممنون که درک می‌کنی...
زمزمه‌هایشان به گوشش نرسید زیرا آن‌تکه چمن فلزی ناپدید گشته بود. تکیه‌اش را از دیوار عمارت گرفت و با اخم و عذاب وجدان به آسمان نگاه کرد. او هیچ‌چیز نمی‌دانست اما... اما باز هم به آن دختر حق نمی‌داد این‌چنین رفتار کند. نه او نمی‌توانست به هر دلیلی این بی‌ادبی ها را تکرار کند و انتظار داشته باشد کسی به او چیزی نگوید. هر بار حماقت کند و... آهی کشید. ناامید زمزمه کرد:
- ریوند داری چه می‌کنی؟ صادق باش، با خودت صادق باش تو پشیمان شده‌ای.
سرش را پایین انداخت و به چمن‌های تازه‌ی زیر پایش خیره شد. اما نمی‌توانست از حرفش بازگردد، مگر میشد؟ نه زیرا او ریوند بود... .
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #86
فصل بیست و هشت

آن‌شب دیرتر از همیشه به صبح رسید. ریوند تا شب روی پشت بام عمارت رامین نشسته بود و به آسمان ابری نگاه می‌کرد. نیل‌رام نیز درون اتاقش با زانوانی ب*غل گرفته به خواب رفته بود و بی‌کران باز هم کنارش بود. خوبی بی‌کران آن بود که هر گاه نیل‌رام به او نیاز داشت ظاهر میشد. مثلا می‌دانست که وقتی ریوند سر شب در اتاق را زد تا نیل‌رام را بیدار کند، باید مخفی میشد!
صبح حوالی یک ساعت پس از طلوع آفتاب، رامین مشغول دانه ریختن برای کبوترهای شهر بود و داشت میان چمن‌های حیاطش دانه می‌پاشید. پناه همراهش قدم برمی‌داشت و سوال هایی از عنصر آتش، از شهر و از پارسه، کلا هرچیزی که می‌توانست از رامین بیچاره بپرسد را دریغ نمی‌کرد. البته که رامین هم خشنود جواب‌اش را می‌داد. از ظاهر خندان و روشنش مشخص بود که آن‌قدر ها هم از وضعیت ناراضی نبود.
زمان برخلاف دیشب زود گذشت و ظهر فرا رسید، بوی غذای جادویی در عمارت رامین بدجور پیچیده بود، جوری که هرکس وارد عمارت میشد، غرغر شکمش را نمی‌توانست کنترل کند. زیرا رامین برای آن ظهر قرمه سبزی با برنج زعفران آماده کرده بود. شکم نیل‌رام هم حصابی صدا می‌داد اما غرور و اقتدارش باعث شد همچنان نذارد گرسنگی پیروز میدان باشد. پس دامن لباسش را جلوی دماغش گرفت و روی زمین به شکم خوابید. سعی کرد آن بوی خوش طعم و لذیذ قرمه سبزی را انکار کند اما مگر میشد؟ مگر میشد به‌به و چه‌چه های پناه و ریوند را نشنید که در مورد غذا تعریف و تمجید می‌کردند و رامین خوشحال به خود افتخار می‌کرد؟
نیل‌رام خشمگین سرش را چرخاند و در همان حالت خمیده به حیاط نگاه کرد، کبوتر ها بازگشته و داشتند دانه می‌خوردند. نالان ل*ب زد:
- از همتون متنفرم!
دوباره سرش را میان دامنش قایم کرد و تا خود شب، درگیر این بود که قطعا می‌تواند بر گرسنگی غلبه کند و هرگز لازم نیست به ریوند و پناه شاید هم رامین آشپز این عمارت التماس کند تا یک تکه غذا به او بدهند. اما زهی خیال باطل، زیرا دو ساعت مانده به غروب آفتاب، معده و روده‌اش دیگر رحمی به همدیگر نمی‌کردند.
از درد معده‌ی شدید که همچون فرو رفتن سوزنی در مرکز شکمش می‌مانست، از روی زمین برخاست. با سر و صورتی عرق کرده و چشم‌هایی سرخ شده آب دهانش را قورت داد. درد امانش را بریده بود و در یک لحظه، با خود گفت واقعا این درد ارزشش را دارد؟ غرور ارزش این درد را داشت؟ نه نداشت!
پس دست از لجبازی برداشت و به سمت در اتاق راه افتاد، آن را آهسته باز کرد که صدای لولای در توی کل راهرو پیچید. نگران اطراف را بررسی کرد، خوشبختانه کسی در راهرو نبود، نیل‌رام با معده‌ درد شدید از اتاق بیرون آمد و به سختی همان‌طور که دولا شده و دلش را گرفته بود، به سمت مطبخ راه افتاد. در کمال حیرت آنجا هم کسی نبود و عمارت، در سکوت و آرامش به سر می‌برد. شانه‌اش را از سر آسودگی بالا انداخت، بهتر حداقل کسی نمی‌فهمید او غذا خورده است و این‌چنین می‌توانست بیشتر لجبازی کند. پس این‌بار با احتیاط وارد مطبخ شد و کمی خمره‌ها و سبد‌ها را زیر و رو کرد. در نهایت ذوق و شوق، یک قابلمه‌ی سفالی پر از برنج و خورشت دید.
احتمالا از غذای ظهرشان اضافه آماده بود که آن را درون یخچال سفالی گذاشته بودند. قابلمه را از توی یخچال که بیشتر شبیه یک گاوصندوق بود، بیرون آورد و در آن را بست. یخچال به کمک جادوی آب سرد شده بود پس هرچقدر هم باز می‌ماند گرم نمیشد ولی خب نیل‌رام که این را نمی‌دانست.
یک قاشق سفالی از توی سبد حصیری برداشت و پاورچین‌پاورچین به سمت انتهای راهرو رفت. قبل‌تر دیده بود که رامین برای کاری از پله‌ها بالا می‌رفت، چه کاری را نمی‌دانست اما در هر حال به یک‌جایی می‌رسید که ‌می‌توانست گفت از دید عموم پنهان بود. بهترین جا برای خوردن غذایی که نباید خورده شود!
قابلمه و قاشق به دست از پله‌های خشتی که ارتفاع هر کدام زیاد بود، بالا رفت. حدود چهل پله پشت سرهم آن هم در تاریکی که اگر آفتاب نبود مطمئنا زمین می‌خورد. با بالا آمدن از آخرین پله، نفس‌نفس زنان در فلزی که افقی روی سقف کار شده بود را باز کرد. با بالا آمدن از آن‌ها فهمید کجاست، بالای سقف عمارت رامین بود. اینجا پشت‌بام به حساب می‌آمد دیگر؟
اطراف را دید، منطره‌ی شهر از این بالا واقعا چیز دیگری بود. ذوق و شوقش را نمی‌توانست پنهان کند. به خصوص که آن‌قدر چهره‌ی بهت‌زده و خوشحالش آن را از صد فرسخی فریاد میزد. به سمت لبه‌ی سقف قدم برداشت، پشت عمارت رامین یک حیاط کوچک دیگر بود که مرغ‌هایش را آن‌جا در یک قفس نگه می‌داشت. صدای قدقد مرغ و خروسش واضح به گوش می‌رسید. روی لبه‌ی سقف نشست و پاهایش را با ذوق، همچون کودکان آویزان کرد. از ارتفاع نمی‌رتسید؟ خوشحال از دیدن منظره‌ی غروب و آسمان صورتی که کم‌کم به طیف قرمز نزدیک میشد، قابلمه‌ را در آغوشش گرفت، درش را کناری گذاشت و قاشق به دست شروع به خوردن غذا کرد. اولین لقمه را که در دهان خشک شده‌اش نهاد شکمش به قار و قور افتاد.
چشم‌هایش را با لذت بست، این آخرین درجه‌ی خوش طعمی یک غذا بود! بغض گلویش را گرفت، ناخواسته به یاد غذا های مادربزرگش افتاد. غذا های او با بقیه خیلی فرق داشت. بله فرق داشت. بغضش را به سختی فرو داد، بس کن دختر، اکنون به فکر گرسنگی‌ات باش. قاشق را دوباره درون قابلمه فرو کرد و سبزی و برنج را باهم درون دهانش چپاند. دست پخت رامین انصافا به دلش نشسته بود. برای خودش آشپزی به حساب می‌آمد. خوردن قرمه سبزی و برنج خوش طعم ایرانی در هوای نسبتا سرد و تماشای آسمان نزدیک غروب، واقعا دل‌پذیر بود. صدای کلاغ‌های باهوش و خوش خبر که در آسمان غروب پیچید، نیل‌رام قاشقش را برای بار دوازدهم پر کرد و در عمق دهانش فرو کرد. داشت از نهایت طعم غذا و هوای خوب امروز لذت می‌برد که صدایی از پشت سرش به گوش رسید:
- طعمش چطور است؟
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #87
شوکه هینی گفت که غذا در گلویش پرید و به سرفه افتاد. ریوند جلوتر آمد و محکم بر پشتش کوبید، دو تا سه بار تکرار کرد تا بالاخره حالش خوب شد. سرخ شده از سرفه‌های پی‌در‌پی سرش را چرخاند و پشت سرش را دید، ریوند با خنثی‌ترین چهره‌ی ممکن بالای سرش ایستاده بود.
به سستی آب دهانش را قورت داد، اکنون چه میشد؟ غرورش شکست، اقتدارش جلوی ریوند خورد شد و حالا تا آخرین لحظه‌ای که در پارسه حضور داشت این شکست را به رویش می‌آورد. مطمئن بود ریوند نمی‌گذارد حتی در خواب هم این لحظه و شکست غرورش را فراموش کند.
ریوند خونسرد کمی از نیل‌رام فاصله گرفت. شاید یک قدم و بعد، متقابلا مثل نیل‌رام روی لبه‌ی سقف نشست و پاهایش را آویزان کرد.
نیل‌رام از این کار تعجب کرد، ابرو هایش را بالا داد و با چشم‌های مشکوک بعه ریوند خیره ماند. در فکر ریوند چه می‌گذشت؟ ریوند لباس یخی‌اش را که همان پیراهن بعد از ظهری دیروز بود را صاف کرد، با تن صدایی آرام گفت:
- نوش جانت. طعم غذاهای رامین واقعا عالی‌ست.
نیل‌رام با این حرف ریوند بیشتر از پیش شوکه شد، داشت عادی رفتار می‌کرد؟ یعنی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد؟ با تردید به قابلمه چشم دوخت، یکهو فکری به سرش زد، نکند تعقیبش می‌کند؟ وگرنه چطور ممکن بود اینجا پیدایش شود؟ با خشم به ریوند نگاه کرد و عصبی گفت:
- تعقیبم می‌کنی؟
ریوند خنثی سرش را به چپ و راست تکان داد، با لحن خسته گفت:
- اکثر مواقع اینجا خلوت می‌کنم. زیرا عمارت رامین منظره‌ی زیبایی به شهر دارد.
نیل‌ر‌ام کمی فکر کرد و آهانی زیر ل*ب گفت، منطقی به نظر می‌آمد. ناخواسته دوباره زبان باز کرد.
- من... معده درد داشتم برای همین...
صبر کن، چرا داشت توضیح می‌داد؟ اصلا چه لزومی داشت برای ریوند بابت غذا خوردن پنهانی‌اش توضیح دهد؟ پس اخم کرد و حرفش را ادامه نداد. اما ریوند با لحن مهربانی که باز هم خستگی از آن می‌بارید گفت:
- اشبتاه از من بود مهربانو، نباید با غذا خوردن شما را تنبیه می‌کردم. من... خب تا به حال پیش نیامده بود کسی با من بحث کند و روی حرف‌هایم نه بیاورد. برای همان قدرت تصمیم‌گیری‌ام را از دست دادم. من... عذر‌می‌خواهم.
برای ریوند خیلی سخت بود که اشتباهش را بپذیرد و معذرت خواهی کند. برای نیل‌رام حتی تعجب‌بر‌انگیزتر بود که چطور ممکن است ریوند با آن‌همه قدرت و غرور بیاید و این‌چنین آرام و خونسرد از او معذرت خواهی کند. ناخواسته آهی کشید، این آه از سر آسودگی بود یا افسوس؟ قاشق را محکم تر گرفت و دوباره آن را با غذا پر کرد. با صدایی که مشخص بود گاردش کمتر شده است؛ جوری که دعوایی در صدایش حس نمی‌شد گفت:
- واقعا طعم خوبی داره.
غذا را درون دهانش گذاشت و به افق خیره شد. ریوند با این حرف سرش را سمت راست چرخاند، با حیرت به نیل‌رام چشم دوخت، به رویش نیاورد؟ معذرت‌خواهیش را به روی او نیاورد؟ گمان می‌کرد پس از معذرت خواهی تا آخرین روزی که اینجا است دستش می‌اندازد و از غرور بزرگ خودش و شکست حرف ریوند افتخار می‌کند. مطمئن بود این را در چشم همه فرو می‌کرد تا حتی یک لحظه هم فراموش‌شان نشود. اما... نیل‌رام اینکار را نکرد. لبخندی ناخواسته روی ل*ب‌های ریوند جای گرفت. نگاه از موهای برافروخته‌ی نیل‌رام که آرام به دستان باد تکان می‌خورد گرفت و به غروب دور دست داد، انعکاس زیبای نارنجی و قرمز غروب که در مردمک های سیاهش افتاده بودند، آهسته با لحنی سرشار از استرس گفت:
- چند شب دیگر عید است. می‌دانی؟ نوروز.
نیل‌رام سریع غذایش را قورت داد و با چشم‌هایی گشاد شده سر چرخاند، به ریوند و آن نگاه غروب‌مانندش خیره شد، بهت‌زده پرسید:
- نوروز؟ عید سال نو منظورته دیگه؟
ریوند به نشانه‌ی بله سرش را تکان داد و در ادامه گفت:
- شه‌بانو هر سال کل دوست‌ها را دور هم جمع می‌کند و یک مراسم بزرگ در عمارت من می‌گیرد. اکنون داشت دنبال پناه می‌گشت و خب... گفتم شاید بخواهی تو هم در میان جمع ما باشی.
شدیدا مردد بود، تک‌تک کلمات را که بیان می‌کرد، هر لحظه حسش می‌گفت ادامه نده، قلبش می‌گفت اکنون به سخره گرفته می‌شوی اما او ادامه داد. زیرا حسی از اعماق وجودش می‌گفت اشکالی ندارد، حسی از درون روح جادو گفت بگو و به او فرصت بده تا انتخاب کند. نیل‌رام با شنیدن حرف‌های ریوند اوهومی زیر ل*ب زمزمه کرد و دوباره به قابلمه چشم دوخت. قاشق دیگری پر کرد و گفت:
- چرا توی عمارت تو مهمونی می‌گیره؟
ریوند که سرتاسر وجودش از اضطراب و استرس بابت تمسخر و مخالفت شدید نیل‌رام از حضورش در مهمانی در هیاهوی بود، با این سوال نیل‌رام و آرامشی که در صورتش پایدار بود، بهت‌زده نگاهش را از پرنده‌ی روی درخت جلویشان گرفت و به نیل‌رام داد. لباس صورتی رنگ نیل‌رام درون بدنش واقعا زیبا می‌درخشید. پس گیج ل*ب زد:
- خب... نمی‌دانم. شاید چون حوصله ندارد عمارتش را تمیز کند.
نیل‌رام که انتظار این حرف را از ریوند نداشت، یکهو خندید. جوری که ردیف منظم دندان‌هایش نمایان شدند و این باعث شد دهان ریوند از تعجب باز شود. چقدر زیبا می‌خندید! قلبش ناگهان لرزید، یکهو احساس کرد ضربان قلبش نامعمول تند می‌زند. پس از آن نیز صدای ملایم نیل‌رام در گوشش اکو شد.
- مطنقی ترین دلیل ممکن همینه.
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
112
پسندها
884
زمان آنلاین بودن
1d 22m
امتیازها
143
سن
21
سکه
660
  • #88
خنده‌ی زیبا و واقعا نایابی بود، پس ریوند هم مطلقا او را همراهی کرد و خندید. نهایت سعیش این بود که نگذارد نیل‌رام بهت و شوک را درون چهره‌اش ببیند و گویی موفق بود. زیرا نیل‌رام به کل حواسش جای دیگری سیر می‌کرد. پس از خنده‌های زیبایش همان‌طور که قاشق دیگری می‌خورد، گفت:
- این غذا طعم غذای مادربزرگم رو میده.
ریوند لبخندش را روی صورت خود حفظ کرد و تکانی به خود داد، داشت سر صحبت را با کسی مثل ریوند باز می‌کرد؟ به حق چیز های ندیده! پاهایش را مضطرب تکان داد و مردد پرسید:
- کنار او احساس بهتری داشته‌ای تا نزد مادر و پدرت که همیشه در حال دعوا بوده‌اند، درست است؟
نیل‌رام چند بار پشت سرهم پلک زد و سکوت را ترجیح داد، سرش را کج کرد و کمی با خود فکر کرد، او از کجا خبر از دعوای مادر و پدرش داشت؟ مگر به او گفته بود! مشکوک دهان گشود و با چشم‌های ریز شده پرسید:
- از کجا می‌دونی مادر و پدرم باهم دعوا داشتن؟ تو...
لبش را با حرص گزید و خشمگین تن صدایش را بالاتر برد:
- پناه بهت گفته!
ریوند آهسته سرش را بالا و پایین کرد و با کمی تردید ل*ب زد:
- خب در واقع گوش ایستادم تا فهمیدم. می‌دانم که مادر و پدرت باهم دیگر مشکل دارند و دلیلش چیست. اما پناه در مورد مادربزرگت چیزی نگفت. برحسب آنکه در عمارت شه‌بانو چای نبات را طبق دستور مادربزرگت درست کردی و اکنون باز هم از مادربزرگت گفتی... این را حدس زده‌ام.
نیل‌رام که پاسخ ریوند را منطقی دید، اوهومی گفت. واقعا نیاز بود آن‌قدر ریوند برایش توضیح دهد؟ اما ممنونش بود که به فکرش اهمیت می‌‌داد و نمی‌گذاشت برای خودش تحلیل و خیال‌بافی کند. قاشق دیگری از غذایش خورد و همان‌طور که گوشت بره زیر دندان‌هایش له میشد گفت:
- اون مادربزرگ پدریم بود. مامان راضیه هرگز تا لحظه‌ی مرگش حرف دلش رو نزد اما همیشه توی چشم‌هاش می‌دیدم که از عذاب‌وجدان فرسوده شده و آخرشم بخاطر همین دق کرد.
آهی کشید و بغض درون گلویش را قورت داد. با افکاری درهم اشتهایش را از دست داد و با غذا بازی کرد، واقعا ممنون ریوند بود که در سکوت به حر‌ف‌هایش گوش داد و میانش سوال نپرسد. اینکه نگذاشت از گذشته باز گردد یک دنیا ارزش داشت. کمی بعد دوباره صدایش در آن محوطه‌ طنین انداخت انگار داشت با خودش حرف میزد.
- مامان راضیه پدرم رو مجبور کرده بود با مادرم ازدواج کنه چون با مادربزرگ مادریم دوست‌های صمیمی بودن. بابام خیلی حرف مادر و پدرش رو گوش می‌داد پس قبول کرده بود. ولی... ولی علاقه واقعا اهمیت زیادی توی زندگی داره. اخلاق های ریز و درشت همه مهم هستن. اینکه ندونی شریک زندگیت موقع غذا خوردن ملچ مولوچ می‌کنه یا نه مهمه، اینکه ندونی همسرت چقدر به عقایدش پایبنده مهمه. اینکه بدونی همسرت چقدر بهت احترام می‌ذاره مهم‌تر از همست.
برایم جالب بود، این حرف‌ها شنیدنش از نیل‌رامی که آن‌قدر خودخواه و از خود متشکر بود... عجیب به نظر می‌رسید. آه دیگری کشید و بخاطر کور شدن اشتهایش قابلمه را از آغوشش جدا کرد، آ« را کنار خود روی زمین میان خودش و ریوند گذاشت. اما قاشق را درون دست‌هایش نگه داشت و با آن کلنجار رفت، همان‌طور که با آن بازی می‌کرد به افق دوردست خیره شد. سکوت همچنان پابرجا بود که ادامه داد:
- مامان راضیه تموم این‌مدت خودش رو مقصر جنگ و دعوا های مادر و پدرم می‌دونست. اکثر مواقع خونه‌ی اون بودم. من... می‌دیدم که چطور شبا توی اتاقش گریه می‌کرد و پیش عکس بابابزرگم ناله می‌کرد.
لبخند دردناکی روی ل*ب‌هایش نشست، سرش را پایین انداخت و خیره به قاشق گفت:
- می‌دونی ریوند...
ریوند با صدا زده شدنش توسط نیل‌رام دوباره به خود لرزید، حواسش پرت اصطلاح عکس شده بود، اینکه چیست اما نیل‌رام او را به خودش معطوف کرد. چقدر زیبا ریوند را صدا میزد. بغضی که در گلویش جا خوش کرده بود، واضح به گوش رسید.
- مادربزرگم مادرم مامان ندا هرگز مامان راضیه رو بخاطر تصمیم و اجبارش سرزنش نکرد. اما دوستیشون از بین رفت. دیگه باهم رفت و آمد نکردن.
ریوند با خطاب قرار گرفته شدن توسط نیل‌رام، پلک زد و غمگین پرسید:
- برایم سوال است که چرا ازدواج را ساده گرفته بودند؟ واقعا به حرف دیگران باهم ازدواج کردند؟ برایم عجیب است زیرا ازدواج در پارسه کار مقدس و با ارزشی است.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 6) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین