جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

ایده رمان به نظرتون جدید هست؟

  • اره اینطوریش رو تاحالا نخونده بودم.

    رای: 7 100.0%
  • خوب بود نسبتا.

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
116
پسندها
893
زمان آنلاین بودن
1d 27m
امتیازها
143
سن
21
سکه
680
  • #91
نیل‌رام تنها سرش را تکان داد و چیزی نگفت اما ریوند دستش را بیشتر به کمر نیل‌رام فشرد و او را وادار کرد تا راه بیافتد. هر دو سمت مبل‌ها رفتند و نشستند، ریوند کنار نیل‌رام جای گرفت و پاهایش را روی هم گرداند، دستش را سمت مهیار دراز کرد و گفت:
- مهیار لطفا کمی آب برایم بریز، اکنون از تشنگی می‌میرم.
نیل‌رام در سکوت شاهد کار هایشان بود و برایش سوال پیش آمد که پناه کجاست؟ نه صدایی از اتاق ها می‌آمد و نه در اطراف سالن خبری از پناه بود. برای همین آهسته سرش را سوی ریوند کج کرد و پرسید:
- پناه کجاست؟
شه‌بانو زودتر از ریوند که داشت آب می‌نوشید پاسخش را داد. همان‌طور که روی میز چوبی ریوند دستمال خیس می‌کشید گفت:
- دارد با رامین تمرین می‌کند. قرار شد تا موقع غذا بازگردند.
نیل‌رام آهانی گفت و مستاصل به شه‌بانو و مهیار نگاه کرد که هر دو خونسرد بودند و داشتند کار خودشان را می‌کردند. استرس زیادی داشت که این‌چنین جلویشان حضور پیدا کند اما خوشبختانه آن‌ها واکنشی بابت مسخره کردنش نداشتند. نفسش را آسوده بیرون داد و گفت:
- ریوند گفت برای نوروز باید کارها رو بکنیم. خونه تکونی و از این حرف‌ها دیگه؟
ریوند همان‌طور که به مبل تکیه داده بود؛ با نگاهی پر از مهبت به نیم‌رخ نیل‌رام خیره شد. داشت راه می‌افتاد... واقعا از این حال خوب نیل‌رام خوشحال بود. شه‌بانو صاف ایستاد که کمرش تقی صدا داد. خسته کمرش را مالید و گفت:
- من کار‌ها را با جادو انجام داده‌ام. تنها می‌ماند تدارک غذا های عید و خرید لوازم سفره‌ی هفت شین. وای ریوند!
نگاه نگرانش را از نیل‌رام گرفت و به ریوند داد، بلندتر فریاد زد:
- لوازم آتش بازی چه شد؟ رامین فراموش نکند که به خدا قسم او را خواهم کشت!
نیل‌رام کنجکاو سرش را چرخاند و به ریوند نگاه کرد، ریوند کاملا خونسرد همان‌طور که به نیل‌رام خیره مانده بود، پاسخ داد:
- خیالت راحت باشد، شب که آمد به او یادآوری خواهم کرد. هنوز تا فروردگان چند ساعت باقی‌مانده است. خواهر عزیز تر از جانم عجله‌ات بهر چیست؟
شه‌بانو اخم‌آلود زبانش را برای ریوند بیرون آورد و واضح بود که چقدر از بیخیالی ریوند حرص می‌خورد. نیل‌رام با شنیدن کلمه‌ای جدید، سریع دهان گشود و به حرف آمد:
- فروردگان چیه؟
ریوند راضی از واکنش‌ها و سوال‌های کنجکاوانه‌ی نیل‌رام در مورد پارسه، خواست با یک لبخند عریض بر صورتش توضیح دهد اما صدای بلند و گوش‌خراش شه‌بانو که تمسخر در آن موج میزد در کل سالن عمارت پیچید.
- ریوند اگر اجازه بدهی ما هم با نیل‌رام صحبت کنیم! به خدا قسم که اطلاعات ما نیز همچون تو می‌ماند.
ریوند نگاه از نیل‌رام و شال زیبایش گرفت و اخم‌آلود به شه‌بانو خیره گشت. شه‌بانو زبانی برایش بیرون آورد و بی‌توجه به ریوند و آن خشم درون نگاهش رو به نیل‌رام کرد. خونسرد گفت:
- فروردگان مراسمی است که ده روز مانده به سال نو برگذار می‌شود. ارواح رفتگانمان این ده روز را از خداوند یگانه‌ اجازه می‌گیرند و به زمین می‌آیند. به پارسه و شهر های خودشان سر می‌زنند. مراسم آتش بازی و جشن هم برقرار است تا آن‌ها مسیر را پیدا کنند و از غذا هایی که برای این روز تدارک دیده‌ایم بی نسیب نمانند. حس و حالی را بگیرند که روزگاری زنده بوده‌اند.
نیل‌رام از پاسخ کامل شه‌انو آهانی گفت و خونسرد به صورت خسته‌ی شه‌انو نگاه کرد و گفت:
- همون چهارشنبه سوری ماست پس.
شه‌بانو و مهیار هر دو متعجب و گیج به او خیره شدند که شه‌بانو حیران پرسید:
- چهارشنبه سوزی؟
ریوند سریع‌تر از نیل‌رام به حرف آمد و مردد پاسخ داد:
- گمان کنم قبلا از مرد اصفحانی نامش را شنیده باشم. گفت از روی آتش می‌پرند و آتش بازی‌هایی در آسمان دارند.
نیل‌رام راضی بله‌ای گفت و شه‌بانو تنها سرش را تکان داد. دوباره مشغول تمیز کردن میز ریوند شد و معترض گفت:
- ریوند می‌خواهم میزت را آتش بزنم. آن‌قدر که شلخته و کثیف است.
ریوند با این حرف خندید و به مبل تکیه داد. راحت و آسوده گفت:
- بهتر است حتی یک خش هم روی آن‌ نیندازی شه‌بانو خواهر عزیز تر از جانم.
 

سادات.82

[نویسنده افتخاری]
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-08-30
نوشته‌ها
116
پسندها
893
زمان آنلاین بودن
1d 27m
امتیازها
143
سن
21
سکه
680
  • #92
شه‌بانو برای ریوند صورتش را کج و معوج کرد که مهیار خندان به حرف آمد:
- برای سفره‌ی هفت شین چه کسی داوطلب می‌شود؟
ریوند و شه بانو یکهو هر دو ساکت شدند، عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت که نیل‌رام بی هوا گفت:
- من میرم.
ریوند با ابرو هایی بالا پریده و چهر‌ه‌ی بهت‌زده به نیل‌رام نگاه کرد و ناامید سرش را به چپ و راست تکان داد. سعی داشت دخترک ساده را از نظرش بازگرداند اما نیل‌رام متوجه‌ی ‌منظورش نشد و یکهو صدای جیغ و فریاد شه‌بانو و مهیار در کل عمارت به گوش رسید. از شادی بسیار خندیدند و نیل‌رام را تشویق کردند. این رفتار عجیبشان نیل‌رام را متوجه‌ی نکته‌ای کرد، یک چیزی اینجا درست نبود!
مهیار با افتخار قهقه‌ای زد و با تحسین خطاب به نیل‌رام گفت:
- بسیار عالی مهربانو، ریوند برخیز باید برای آخر شب بازگردید!
ریوند اخم‌آلود به مهیار نگاه کرد و معترض گفت:
- او نمی‌دانست موضوع چیست، پس حرفش را نمی‌توان پذیرفت.
نیل‌رام از این پاسخ ریوند خیلی تعجب کرد و اصلا خوشش نیامد. مگر قول نداده بود حمایتش کند؟ پس این رفتار چه می‌گفت؟ شه‌بانو خندان و ذوق‌زده سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و بلند گفت:
- این مشکل توست نه ما.
سپس همان‌طور که مشغول جدا کردن چسب‌های سیریش از روی میز کار ریوند بود گفت:
- نیل‌رام برای سفره باید شر*اب، شمع، شهد، شیرینی، شربت، شمشاد، شقایق و شاخه نبات را بگیرید و تا قبل از بامداد بازگردید.
نیل‌رام که از دست ریوند عصبانی بود، با فهمیدن مقدار لوازم مورد نیاز برای سفره شوکه شد. چه خبر بود! بهت‌زده به شه‌بانو چشم دوخت و با صدای بلند گفت:
- ولی اینا با اونایی که ما می‌خریم خیلی فرق دارن. شهد؟ شهد چیه؟ اصلا شهد گل رو چطور پیدا کنم؟
ریوند ناراضی از ظلمی که در حقشان شده بود دست بر صورتش کشید، کلافه لبش را گزید و خشمگین همان‌طور که به شه‌بانو و آن صورت خندانش خیره بود گفت:
- منظور از شهد، عسل است. شما به آن عسل می‌گویید. شه‌بانو بعدا حسابت را می‌رسم!
نیل‌رام آهانی گفت و برای آنکه کم نیاورد، برای آنکه شرمنده‌ی حرفی که زده بود نشود از روی مبل برخاست، سعی کرد خودش را خوشحال نشان بدهد و رفتار ریوند را فراموش کند. ریوند بیچاره نیز با آنکه خسته بود از جایش برخاست و خشمگین خطاب به مهیار و شه‌بانو گفت:
- بعدا به حساب هر دویتان می‌رسم!
شه‌بانو و مهیار ریز ریز خندیدند که ریوند با حرص روی از آن‌ها گرفت. همان‌طور که به سمت در خروجی عمارت می‌رفت آستین لباس نیل‌رام را با سر انگشت‌هایش گرفت و او را به دنبال خود کشید. وقتی اخم روی صورت نیل‌رام را دید، تازه متوجه‌ی برداشت او شد. سعی کرد برایش توضیح دهد پس آرام و زمزمه‌وار گفت:
- نمی‌بینی دارند می‌خندند؟ برای پیدا کردن تمام مواردی که شه‌بانو گفت نیاز به آن‌پیمایی داری تا بتوانی همه را پیدا کنی. در شوش همه‌چیز یافت نمی‌شود. ندیدی هیچ‌کدام داوطلب نشدند؟
و تازه در آن لحظه بود که نیل‌رام فهمید خنده‌های ریز ریز مهیار و شه ‌انو بهر چه بود. اکنون فهمید چرا ریوند واکنش نشان داد، در واقع داشت از او طرفداری می‌کرد! قلبش لرزید و با آنکه فهمید بدجور کلاه بر سرش رفته است، از حرفش پشیمان نشد و همراه ریوند از در چوبی و زیبای نقره‌ای رنگ عمارت خارج شدند.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 6) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین