• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

در حال تایپ رمان جان نواز | رها آداباقری _ کاربر انجمن فرهنگی و هنری بوکینو

#40
#41
#42
#43
#44
#45
#46
#47

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
لبخند زدم و پلک روی هم گذاشتم. لبخندی که تنها گوشه‌ای از حال درونم را نشان می‌داد‌.
- نه خیلی ولی... این شعر رو یادمه. آخه مامانمم برام می‌خوند، کلاً طبع شاعری تو وجودش بود و زیاد برام می‌خوند ولی این یکی خیلی پررنگه برام. یادمه وقتی بچه بودم و حوا هنوز سرحال بود قصه هم می‌گفت... یکیشون قصه‌ی شمس و مولانا بود. خیلی برام جذاب بود. بعدش که مریض شد... اون سرطان کوفتی، اون نحسی که دامن‌گیرش شد... .
پر غصه آه کشیدم. با صدایی که کم‌کم بی‌جان می‌شد زمزمه کردم. کلمات مثل برگ‌های خزان‌زده از لبانم فرو ریختند، رها و بی‌اختیار:
- سوی خانه‌ی خویش آمد عشق آن عاشق‌نواز، عشق دارد در تصور صورتی صورت‌گداز
خانه‌ی خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی، از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز
ذره‌ذره از وجودم عاشق خورشید توست، هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
خواب بر تن خسته‌ام غلبه کرد و صدایم قطع شد.
- دلم برای مامانم تنگ شده.
ثانیه‌ها پشت سر هم گذشتند و لحظه‌ی قبل از خوابیدنم صدایش را شنیدم. صدای بم او مثل بارانی ملایم بر دشت خشک ذهنم بارید و گویی در رگ‌هایم جاری شد، جاری شد و مرا با خود به سوی آرامشی غریب برد.
- ذره‌ذره از وجودم عاشق خورشید توست، هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز
در سماع آفتاب این ذره‌ها چون صوفیان، ک.س نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز
اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر‌، پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو را
برتر از جمله سماع ما بود در اندرون، جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز
شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان، چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز
لحن آزاد در خواندن شعر آرام و عمیق بود. گویی خودش هم در آن ابیات غرق شده بود، غرق در دریای کلمات و احساسات. کلمات با ریتم صدایش، در فضای اتاق شناور شدند و سپس به آرامی محو گشتند. مثل بوی عطر گل یاس که در شب تابستان به مشام می‌رسد و از بین می‌رود اما خاطره‌اش باقی می‌ماند.

***
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
نور سفید نئونی سقف، مثل تیغی خاموش بر پوست می‌لغزید. هوا بوی الکل و اضطراب می‌داد. نغمه با سر و وضعی آشفته گوشه‌ی اتاق ایستاده بود، دستانش را چنان به هم فشرده بود که بند انگشتانش سفید شده و تار به تار موهایش به پیشانی براقش چسبیده بودند. روزبه آرام‌تر بود، اما پشت آن چهره‌ی ساکت، طوفانی از نگرانی می‌جوشید. آن دو انگار که بخواهند نیرویی از هم بگیرند، با نگرانی چشم در چشم هم دوخته بودند؛ سکوتی سنگین میانمان افتاده بود، انگار حتی تپش قلب‌ها هم از حرکت باز ایستاده بود.
هنوز صدای دکتر در گوشم می‌پیچید، مثل پژواکی گنگ که از عمق کابوس بیرون می‌آمد:
ـ شما تا به حال سابقه مشکلات کلیوی یا بیماری‌های مشابه در اعضای نزدیک خانواده‌ داشتین؟
دکتر مردی میان‌سال بود با موهای جوگندمی مرتب‌شده، پوستی تیره‌تر از معمول و خطوطی عمیق در کنار ل*ب که بیشتر از سنش از سال‌های طولانی کار در بیمارستان حکایت می‌کرد. عینکی باریک و قاب‌فلزی به چشم داشت؛ پشت آن شیشه‌ها نوری سرد و سنجشگر پنهان بود اما نگاهش بی‌رحمانه نبود، فقط دقیق و از جنس آگاهی.
لحظه‌ای چشمانم تار شدند. تمام روزهای بیماری حوا، با شدت تمام به ذهنم هجوم آوردند؛ بوی بیمارستان، صدای دستگاه‌ها، دست‌های بی‌رمقش روی ملحفه سفید. در میان آن هجوم تصاویر، بی‌اختیار زیر ل*ب زمزمه کردم:
ـ مادرم...
در همان لحظه انگار خون دوباره در مغزم جریان یافت، کلمات مثل خاکستر داغ از دهانم بیرون پریدند:
ـ ولی این که سرطان نیست؟
دکتر مکثی کرد. قلمی را که میان انگشتان بلند و باریکش می‌چرخاند، آرام روی میز گذاشت. نگاهی طولانی به پرونده‌ام انداخت و با لحنی که سعی داشت آرامش تزریق کند اما حقیقت را پنهان نمی‌کرد، گفت:
ـ سرطان که نمی‌شه گفت... باید ببینیم در ادامه چه تغییراتی در بدن شما رخ می‌ده. فعلاً چیزی که برامون مشخصه اینه که عملکرد کلیه‌ها، به‌صورت برگشت‌ناپذیر، کاهش پیدا کرده.
ل*ب‌هایم لرزید. برای لحظه‌ای خداروشکر کردم که فرهاد کوچکم را به بهانه‌ی شیرکاکائوی داغ، راهی بوفه‌ٔ فضای باز بیمارستان کرده بودم.
روزبه دست روی شانه‌ام گذاشت و محکم فشار داد. شاید اگر در موقعیت دیگری بودم با اخم و غیظ جوابش را می‌دادم، ولی حالا... میشد گفت به همدردی‌اش نیاز داشتم.
صدای شوکه‌اش را شنیدم:
ـ آقای دکتر ما باید چیکار کنیم؟
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
انگار که من جواب روزبه را بدانم، پوزخند زدم. صدای خودم را به سختی شنیدم:
ـ یعنی قراره دیالیز بشم...
نمی‌دانم جمله‌ام سوالی بود یا تاکیدی، اما دکتر سر تکان داد.
صدای او آرام ولی قاطع، مثل حکمی بود که مسیر آینده‌ام را مشخص می‌کرد:
ـ بله دیالیز لازمه. چون کلیه‌ها توانایی خودشون رو برای دفع مواد زائد از دست دادن. این یعنی باید با دستگاه اون کار رو برای بدن شما انجام بدیم و هم‌زمان باید شما رو در لیست انتظار پیوند کلیه قرار بدیم.
با مکثی ریز، حین اینکه عینکش را روی بینی نسبتاً بزرگ و استخوانی‌اش تنظیم می‌کرد، ادامه داد:
ـ بعضی از این مشکلات ژنتیکی یا مادرزادی هستن؛ گاهی هم ناشی از فشار خون بالا، دیابت یا حتی واکنش بدن به بعضی داروها. در هر صورت، مسیر درمان فعلاً از همین‌جا شروع میشه.
دست راستش را روی میزی که به تختم متصل بود گذاشت، نوک انگشت‌هایش کمی لرزیدند؛ خستگی پزشک‌ سالخورده‌ای در حرکاتش بود که بارها چنین تشخیص‌هایی را اعلام کرده بود.
نگاهش سنگین بود اما در عمقش رگه‌ی روشنی از همدردی جریان داشت، از آن جنس که فقط کسی دارد که بارها شاهد شکستن روح بیمارانش بوده.
خواستم چیزی بگویم، اما گلوی خشک من فقط نفسی نیمه‌جان بیرون داد.
سکوتی کش‌دار میان ما پیچید و زمزمه کردم، انگار می‌خواستم خودم را قانع کنم:
ـ ولی حوا... مادر من سرطان داشت.
دکتر لبخند محوی زد، نگاهش برای لحظه‌ای از صلابت حرفه‌ای بیرون آمد.
ـ ببینید، این‌که مادر شما سرطان داشتن الزاماً به معنی ابتلای شما به همون بیماری نیست. ممکنه عامل زمینه‌ای مشترکی باعث آسیب کلیه‌ها در هر دوی شما شده باشه، اما در مورد شما خوشبختانه شواهدی از سرطان وجود نداره. فقط باید مراقب باشیم ببینیم کلیه‌ها چطور جواب میدن و بدن شما چه واکنش‌هایی نشون میده.
در چشمانم رطوبتی جوشید. حس می‌کردم زمین از زیر پایم می‌لغزد، همان‌طور که زمانی کنار تخت حوا حس کرده بودم.
تنها فرقش این بود که حالا نوبت من بود؛ من بودم که باید منتظر و شاید امیدوار باشم...

***
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
با تکیه بر تن پر و نرم نغمه که حرکات مرا با دقتی وسواس‌گونه زیر نظر داشت، به سمت پرشیای نوک‌مدادی روزبه حرکت کردم.
روزبه با بازوان مستحکم خود، فرهاد کوچکم را محکم در آغوش می‌فشرد و بعد از هر دو قدم لرزان من، مکث می‌کرد و عقب می‌کشید و با چشمانی نگران از آمدن ما مطمئن می‌شد؛ گویی می‌ترسید که من در میانه‌ی راه فرو بریزم.
هر قدمی که برمی‌داشتم، لرزشی خفیف از بدنم به ساق پاهایم منتقل می‌شد؛ انگار هنوز نیروی جاذبه‌ی کشنده‌ی بیمارستان رهایم نکرده بود.
نغمه در حالی‌که به طرز عجیبی مراقب بود تا حتی یک میلی‌متر از بدنم با زمین تماس نداشته باشد، آن‌قدر نزدیک بود که گرمای نفسش را روی شقیقه‌ام حس می‌کردم. زیر گوشم زمزمه کرد، لحنی که در آن تردید و عشق مادرانه در هم تنیده شده بود:
- حورآسا، به نظرم بهتر بود چند روزی اینجا بستری می‌موندی. در اون چهاردیواری من همیشه به روت بازه‌ و منم که هر لحظه دم دستتم... واقعاً مطمئنی حالت خوبه که اینقدر عجله داری؟
به نیمرخش که در نور ملایم محیط در حال محو شدن بود، لبخندی زدم؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک چین خفیف و خسته بر لبانم بود تا شادی واقعی.
در حالی که نگاهم به افقی دوردست، شاید به رهایی از این وضعیت دوخته شده بود، گفتم:
- اسممو تو نوبت دیالیز گذاشتن، جای نگرانی نیست. باید زودتر سرپا بشم و کار پیدا کنم.
با وجود درد و کوفتگی بدنم آهسته خندیدم، خنده‌ای تلخ و زودگذر و ادامه دادم:
- این روزا به عالم و آدم بدهکارم خواهر. هر طرف رو نگاه می‌کنم، دست یه نفر برام باز شده.
اخمی عمیق بر پیشانی نغمه نشست. او با انگشت شستش به آرامی روی بازوی من فشاری آورد، حرکتی که سعی داشت مرا به ثبات برساند.
- به هر کی بدهکار باشی به من نیستی، در جریانی که؟
لحظه‌ای ایستادم، ایستادنی اجباری تا ساق پاهای دردناک فرصت استراحت یابند. نگاه نغمه را تاب نیاوردم؛ نگاهش از روی نگرانی به قضاوت می‌رسید، هرچند نیت خیرخواهانه داشت.
- می‌دونم نغمه، ولی بازم باید کار پیدا کنم. کار کردن که عار نیست.
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
نغمه در سکوت نگاهم کرد. سکوتش حالا دیگر سنگین نبود، بلکه شکننده بود، انگار داشت عمق این تصمیم عجولانه را درک می‌کرد. اما ناگهان چیزی از لابه‌لای افکارش بیرون جهید و با صدایی که حالتی از عصبانیت ناشی از ترس داشت گفت:
- راستی دکترت... خدایا فامیلش چی بود؟ آهان! پولاد، گفت به ضمانت دکتر مهرآئین بدون پیش‌پرداخت تو نوبت گذاشتنت. این طرف کیه؟
درست در همان لحظه که گلویم از اضطرار نام دکتر آزاد خشک شده بود، نوایی آرام اما نافذ رشته‌های مکالمه را پاره کرد:
- خانم یزدانی؟
اول نغمه و سپس من برگشتیم. قلبم فشرده شد و ناگهان تمام انرژی‌ام را از دست دادم. مردی که حال به چشمم کاملاً آشنا بود، در حالی‌که روپوش سفید تمیزی به تن داشت، با قدم‌هایی استوار به سمت ما می‌آمد. هر بار اولین چیزی که چشمانم می‌دید آن خط کم رنگی بود که از ابرو تا چانه‌اش امتداد داشت.
«خدایا، حالا نه...» این اولین فکر ناگهانی‌ام بود. او با وجود روپوش سفیدش، هیچ شباهتی به جراح اتاق عمل نداشت. موهای پر و سیاهش کمی ژولیده بود، گویی از یک نبرد طولانی فکری آمده باشد و چشم‌هایش، همان چشمان نافذ میشی رنگ، حالا با حالتی ملایم‌تر به فرهاد که در آغوش روزبه بود، نگاه می‌کردند. او با فرهاد، نماد معصومیت، کاملاً جور دیگری رفتار می‌کرد.
- سلام... آقای دکتر.
سلامی که از من خارج شد، بیش از یک خوشامدگویی بود؛ یک اعتراف ناخواسته به بدهکاری که حالا در حضور نغمه علنی شده بود.
نغمه کنجکاو نگاهی بین من و او رد و بدل کرد. مردی که می‌دانستم نامش آزاد است، اول به فرهادی که با لبخندی کودکانه به او خیره شده بود چشمکی زد، حرکتی که صمیمیت را به طرز مشکوکی در فضای یخ‌زده‌ی ما جاری ساخت. سپس با سایه‌ای از جدیت که سایه‌ی روپوشش را تقویت می‌کرد، رو به منی که سر بلند کرده بودم تا چهره‌اش را خوب ببینم گفت:
- ضعف داری...
چشمان تیزش غیر قابل انکار بود. قدمی نزدیک شد و به سرعت ادامه داد:
- فرهاد گفت به فکر کار و درآمدزایی هستین.
ل*ب پایینم را گزیدم. فرهاد فضولی کرده بود. حتماً در آن لحظات پرتنش که من با روزبه و نغمه حرف می‌زدم، تمام زمزمه‌هایم را شنیده و گزارش داده بود. چگونه می‌توانستم این رویارویی را مدیریت کنم؟ من همین حالا هم به این مرد مدیون بودم، و او با این حرکت دیوار اعتماد و استقلال مرا با یک سوال در هم می‌کوبید.
- خب بله... راستش تو شرایط الآنم...
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
حرفم را قطع کرد. نگاهی سریع به ساعت نقره‌اش انداخت.
- عذر می‌خوام، من مریض دارم. وقتی فهمیدم مرخص شدین لازم دونستم بیام و بگم چند وقتیه دنبال پرستار برای برادرزاده‌ام می‌گردم. اگه فکر می‌کنید این کار براتون سنگینه، باید بگم خواسته‌ی من فقط وقت گذروندن با شیرینه، نه هیچ کار دیگه‌ای.
کلماتش دقیق بود؛ هوشمندانه برای کاستن از بار بدهی من. صبر کن... صدایش از آن شب شعر سرودن چرا این‌قدر واضح‌تر و آشنا‌تر شده بود؟ کارتی با خطوط براق و فونت مدرن از جیب روپوشش بیرون آورد و به آرامی، طوری که انگار ارزش محتوای آن را می‌دانست، به دستم داد.
- در موردش فکر کنید و اگه موافق بودین...
در پایان نگاه اجمالی‌اش به روزبه و نغمه، مخاطب چشمانش منی بودم که نگاه خمار و خسته‌ام طلب خواب داشت.
- با من تماس بگیر.
سرش را روبه منی که انگار حرفی برای گفتن نداشتم تکانی داد و با همان وقار، پشتش را به ما کرد و به سمت در ورودی و راهروی دیگر بیمارستان رفت، انگار حضورش فقط یک وقفه‌ی کوتاه در مأموریت بزرگترش بود.
من ماندم و کارت در دستم که حالا سنگینی تمام تعهدات نادیده‌ی گذشته و آینده را با خود داشت.
با حس حضور شخصی در کنارم سر چرخاندم و روزبه را دیدم که کنجکاو شده کنارم ایستاده بود و با چشمان سیاهی که حال از روی عمد ریزش کرده بود، رفتن آزاد را می‌نگریست. نغمه هم بی‌صدا به کارت درون دستم خیره بود.
- حورآسا؟
بی‌توجه به روزبه نگاهم را به کارت دوختم و با صدایی خفه « هومی» کردم.
- این آقا کی بود؟
کنجکاوی‌اش مشهود بود. جای من فرهاد با شیطنت کودکانه‌ای جواب داد:
- آ..آق..ا آزا...د، دوس... دوست منه، شب... تت، تصادف... خ... خواهرم... پیش... پیشم موند و نجا... نجاتمون... دا... د.
گویا فرهاد امروز بیشتر از هر موقع دیگری تمایل به حرف زدن داشت. لبخندی که حالا واقعی‌تر بود، روی لبم نشست و روزبه مرا نگاه کرد، ابرو بالا انداخت.
- واقعاً؟ همین یارو؟!
فرهاد دومرتبه پیش‌دستی کرد:
- اس... اسم... اسمش، آز... آزاده!
نغمه در حالی که شال روی سرم را کمی به جلو می‌کشید بالاخره با لبخند به حرف آمد:
- آزاد خان چه جمال و جبروتیم داره.
فرهاد در آغوش روزبه تکانی خورد و خودش را به سمتم کشید:
- حور... آسا... جبر... جبروت، چ... چیه؟
همین مانده بود معنایش را توضیح دهم تا فردایی وقتی برود و به گوش آزاد برساند. سرم را به معنای ندانستن به دو طرف تکان دادم. در حالی که در ذهنم مدام به این فکر می‌کردم که آیا رویی دارم برای این‌که نزد کسی که هزینه بیمارستان و دیالیز اولم را به او بدهکارم کار کنم؟

***
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
نفس‌نفس می‌زدم، نه از دویدن فیزیکی، بلکه از فرار بی‌پایان در هزارتوی ذهنم. بوی رطوبت کهنه و خاکی که از حفره‌های ریه‌هایم خارج می‌شد، هنوز بوی سرد آن کابوس را حمل می‌کرد.
با یک جهش اضطراری چشمانم را به سختی باز کردم. سقف سفید و گچی اتاق، با ردی آشکار از ترک‌های مویی که نور کم‌سوی چراغ خواب بر آن‌ها می‌افتاد، شبیه نقشه‌ای از یک زمین متروک بود؛ نقشه‌ای که با هر شکستگی تمام کابوس‌هایم را به یادم می‌آورد.
کنارم فرهادی غرق در خواب بود که طبق معمول پتو را روی سرش کشیده و من می‌ماندم که نفس کم نمیاورد؟
دستم را به پیشانی خیسم کشیدم. دمای بدنم انگار از خود کابوس سردتر بود.
قلبم، این ارگان سرکش مثل یک پرنده کوچک وحشی که در قفس سینه‌اش به دام افتاده باشد، دیوانه‌وار و بی‌قرار بال می‌زد.
ضربانش ریتم عجیبی داشت، انگار که هنوز در حال فرار باشد.
ل*ب‌های خشک و ترک‌خورده‌ام به زحمت تکان خوردند.
- فقط یه خواب بود... فقط یه خواب...
صدایم از گلویم خارج شد، صدایی که به قدری خشن و غریبه بود که خودم هم از آن جا خوردم.
نغمه که مثل یک گره از اضطراب در کنارم به خود پیچیده بود، با شنیدن زمزمه‌ام به آرامی بیدار شد. چشمانش که تازه از خواب باز شده بود، مانند دو جنگل تیره در تاریکی اتاق می‌درخشید. با صدای خواب‌آلود و نگران پرسید:
- چیزی شده حوراسا؟ باز همون خواب؟
خواب نگو کابوس بگو! لبم را محکم گزیدم، مزه‌ی خون خفیفی که به دهانم آمد، تلاشی بود برای بازگشت به واقعیت ملموس.
سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و نگاه خیره‌ام را به نقطه‌ای نامعلوم، دقیقاً وسط سقف دوختم.
نفسی عمیق کشیدم؛ سعی کردم هوای تازه را با آن بوی کپک‌زده‌ی ذهنی جایگزین کنم. شروع کردم به تعریف کردن، اما کلمه‌ها نه روان بلکه با هر انقباض گلو مثل سنگ‌ریزه‌هایی تیز و سنگین از عمق یک چاه بیرون می‌آمدند:
- باز همون بود، نغمه... اون تاریکی مطلق، بوی کهنگی و خاک سرد میومد و اون صورت... اون لبخند از خود راضی فریبرز...
دوباره سکوت کردم. این بار سکوت طولانی‌تر بود. احساس می‌کردم در یک دالان بی‌انتها گیر افتاده‌ام؛ دالانی با هزاران آینه‌ی شکسته، هر نگاهی که می‌کردم، هزاران تکه از تصویر خودم را می‌دیدم؛ همه‌شان با چشمانی گشاد و وحشت‌زده، همگی در انتظار یک فاجعه.
ناخودآگاه دست روی قفسه سینه‌ام گذاشتم، جایی که هنوز سنگینی آن کابوس، گویی یک وزنه سربی، حس می‌شد.
کودکانه خوابم را تعریف کردم:
- بعد صدا اومد. صدای پاهای سنگین... اول آروم، بعد تندتر و تندتر شد. انگار می‌دونستم کیه!
 

رها آداباقری

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-12-06
نوشته‌ها
279
سکه
1,380
صدایم لرزید، لرزشی که از اعماق استخوان‌هایم برمی‌خاست، انگار که هنوز در آن دالان آینه‌ای بودم:
- می‌دویدم نغمه. فقط می‌دویدم. سایه‌ی فریبرز داشت بهم می‌رسید.
چشمانم را بستم و دوباره باز کردم، تلاشی برای پاک کردن تصویر آن سایه.
- فقط اون نبود. انگار دو تا گرگ گرسنه دنبالم کرده باشن؛ یکی‌ با سرعت و خشم و اون یکی با همون خنده‌های جنون‌آمیز... شهروز. خدایا.
دستانم را روی سرم گذاشتم و موهایم را کشیدم. آب دهانم را با سختی قورت دادم، گلویم از شدت خشکی، یک تونل پر از شن بود. کمی به خود آمدم.
- ببخشید که بیدارت کردم، نغمه.
اشکی شفاف و سنگین از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد، نه از ترس، بلکه از خستگی مطلق.
- فقط منتظر بودم که منو بگیرن. دیگه نفسم بالا نمی‌اومد. احساس می‌کردم بین اون دوتا هیولا دارم خفه میشم.
لرزش خفیفی در بدنم ماندگار شد‌.
- دلم برای حوا تنگ شده... چرا خوابشو نمی‌بینم؟
سکوت کوتاهی بینمان حاکم شد. نغمه دستم را که هنوز روی موهایم بود گرفت و محکم فشرد. گرمای دست او، اولین سپر دفاعی در برابر سرمای آن کابوس بود. تره‌ای از موهای آشفته‌اش را پشت گوش زد و من صدای گرفته‌اش را شنیدم.
- فقط یه خواب بوده دختر، تو و این فسقلی پیش من جاتون امنه، اینجا نه فریبرزی هست نه شهروزی.
سپس لیوان آبی که بالای سر فرهاد بود را برداشت و به دستان سردم داد.
- روزبه خیلی نگرانت بود،حق داشت انگار! از سر شب همینجوری داره پیام میده. گفت بهت بگم می‌تونه حقوق اجرای ماه بعدی رو زودتر بهت بده.
لیوان را به ل*ب‌هایم چسباندم و با قلپی ل*ب تر کردم.
- اونم از رو خیرخواهیشه... ولی نمی‌خوام اینطوری پول درییارم. بالاخره که چی؟ باید کار کنم.
گویی گرمش شده بود که پتوی پلنگی‌اش را از رویش کنار زد و گفت:
- خب اجرا که هست. اینم کار کردنه دیگه، کاری که عاشقشی.
نگاهش کردم.
- عاشقشم و در عین حال کفاف زندگی منو این بچه رو نمیده.
تخس اخمی کرد و با اصرار ل*ب زد:
- ولی حورآسا!
لبخند کمرنگی به روی سبزه‌اش که در تاریکی اتاق بِر و بِر نگاهم می‌کرد، زدم.
- همه چی رو درست می‌کنم. قول میدم. دیگه بگیر بخواب...
خم شدم و لیوان آب را سرجایش گذاشتم و ادامه دادم:
- وگرنه هذیون‌گویی من تمومی نداره.
امیدوار بودم اما می‌دانستم، در اعماق آن بخش از مغزم که هرگز نمی‌خوابد، آن سایه‌ها هنوز در کمین بودند. آن‌ها فقط منتظر نور ضعیف بعدی، منتظر تاریکی بعدی بودند تا دوباره شروع به رقصیدن کنند.

***
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

  • کپی پیوند
  • بالا