جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #31
#پارت_۲۹
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
نمی‌دونم کجا دیده بودمش و چرا تا چند روز از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت. آنیل تکون تکون خورد و برای نیفتادنش دست‌هامو روی پهلوش گذاشتم. آرش پرده رو سرجاش نشوند و نگاه‌ها نیست و نابود شدن.
- بس کن! دوباره می‌خوای بهش شوک بدی؟
- نباید حضانتش رو بهت می‌دادم.
صدا‌م پایین اومده بود.
- دل از میکاپ آرتیست بودنت نکندی که حضانتش و دادی.
میکاپ آرتیست شدنم از رو علاقه‌ نبود اسمش دهن پر کن بود و کلاس داشت؛ وگرنه کندن کرک و پشم و سرخاب سفیدآب دیگران در مقابل رویای بزرگ‌ بازیگر شدن و خوردن خاک صحنه‌ کاری نفرت‌انگیز بود.
- هفت سال دیدی خبری از بچه نیست و از ته خونه موندن کلافه شدم رضایت دادی سوزن یه کاره نباشم. همینم یاد نمی‌گرفتم باید آویزون تو می‌بودم و پله‌های دادگاه و بالا و پایین می‌کردم تا نفقه‌ای، مهریه‌ای، چیزی ازت بکنم.
- ماشین و مگه ندادم؟ پولش‌و می‌ریختی تو حساب و تا آخر عمر عشق و حال می‌کردی.
- با هفتصد، هشتصد تومن؟! خوشبحالت که پاره سنگ خورد تو ملاجت!
- لعنت به شیطون! ملاحظه بچه رو می‌کنم جوابتو نمیدم.
رد سیاه ریمل و با شست و اشاره‌م پاک کردم و کیفم و برداشتم.
- توی خیابون چادر می‌زدم یا می‌موندم پیش مامان ملی تا منت موندنم رو بشنوم؟
از اورژانس دراومده بودیم. توقفی کرد و هوفی کشید.
- خودت می‌دونی اون حرف و جدی نزدم و از رو عصبانیت گفتم.
در مقابل زبون تیزش دل صافی داشت.
- تو همیشه عصبانی!
آنیل و بردیم خونه. بی‌قراریش رفت و گریه‌ش بند اومد. فکر می‌کردیم خوب شده اما این دفعه تیک پیدا کرد. ل*ب‌هاش و می‌جویید و خسته نمی‌شد از حرف زدن. فکش مدام می‌جنبید و توی ادای کلمات گیر می‌کرد. دنیا برام به آخر رسیده بود. دختر پر جنب و جوش و شیرین زبونم رو می‌خواستم. دختر سالمی که خرابکاری می‌کرد و بریز و بپاش‌ داشت. تنقلات می‌خورد و به ترش و شیرین نه نمی‌گفت. همه رو قر و قاطی می‌کرد و حرصم رو بالا می‌آورد. زار‌ِ زار بودم. کسی نبود حالم خودم رو بسازه. به توصیه دکتر گذاشتم هر چی دلش می‌خواد انجام بده و امر و نهی نشنوه. کیک پختن دوست داشت‌. تخم مرغ می‌شکوند و آرد هم می‌زد. خمیر و چنگ می‌زد و پفک توش خرد می‌کرد. ابربارون‌زا بودم و آرش بدتر از من. قسمت دردناکش دلداری دادن آنیل به ماها بود. دستامون و از جلوی صورت‌هامون برمی‌داشت و می‌گفت گریه نکنین، خوب میشم!
خنده‌ی تلخ‌مون گرفت و برای شادیش مقاومت کردیم‌. کیک درست کردن براش خوب بود و یادش رفت چه فشاری روش بوده. یهو پرسید:
- مامان چرا تو نباید با بابا زندگی کنی؟
پاکت سیگارم رو برداشتم و توی تراس رفتم. دود می‌زدم و سنگین پک می‌گرفتم. فیل*تر روی فیل*تر می‌افتاد و فندک پشت فندک شعله می‌زد. وجدان درد و گناهکار بودن آرش، آتیشم رو خاموش نمی‌کرد.
اگه آنیل دوباره دچاره حمله‌ی جدید شد؟ اگه از سرش نمی‌رفت؟ اگه تیکش باقی می‌موند؟ اگه سلامتیش برنمی‌گشت؟ زنده زنده می‌سوختم و به کما می‌رفتم. در ریلی تراس باز شد.
- تو رو صدا می‌زنه.
 
  • بغض
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #32
#پارت_۳۰
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
تر و تمیزش کردم و بردم بخوابونمش. یه ذره بهبود پیدا می‌کرد غرق نور می‌شدم و فرشته‌‌ی ناجی‌ تا ملکوت می‌بردم. هر چی قصه بلد بودم براش گفتم. پلک رو هم نمی‌زد و خسته نمی‌شد. مامان من چطور سه تا بچه‌شو رها کرد و طاقت آورد؟ خوش‌بحال دلسنگ‌ش! تا سه صبح باهاش کلنجار رفتم تا بالاخره تسلیم شد.
لحاف روش نکشیدم. گرمایی بود و کولر جونی نداشت. آرش توی هال سرش رو گرفته بود. درد داشت و سردردهاش کشنده. مسکن آوردم و استیک‌ها رو توی ماهیتابه سرخ کردم. دستی به میز کشیدم و سفره انداختم.
- غذا حاضره.
ساعدشو از روی پیشونی برداشت.
- اشتها ندارم. دستت درد نکنه.
بیگانه بودم با چیزی که می‌گفت. کاسه‌ها رو با ماست کم چرب پر کردم.
- گشنگی دردتو بدتر می‌کنه.
همه چیزش رو از بَر بودم، از زیر تا بم، با این تفاوت که از روی دوست داشتن مسکن بهش ندادم و سر میز دعوتش نکردم. لیوان و کنار بشقاب گذاشت و صندلی کشید. نون آوردم و پلوی داغ شده رو توی دیس ریختم. برام غذا نکشید. ترک عادتی کهنه می‌کرد. مسکوت شدیم و صدا، صدایِ برخورد چاقو و چنگال و پاره پوره کردن گوشت بیچاره می‌اومد فقط. لقمه‌ی اول سرفه‌شو درآورد. تند بود و با مذاقش ناسازگار.
- مرغ رو از قبل توی مواد خوابونده بودم.
پارچ رو سر و ته کرد.
- من مهمون ناخونده شدم.
فیله‌های زیر کم ادویه بود و مخصوص آنیل.
- از اینا بخور. فلفل ندارن.
با غذاش ور رفت. لزومی نداشت بپرسم خوب نشده؟ چیز دیگه‌ای حاضر کنم؟ دو ضربه به صفحه‌ی گوشی زدم.
- اگه آنیل خوب نشه چی؟
مو به تنم سیخ شد و هراس خفه‌م ‌کرد. به هم خیره شدیم. مستاصل و‌ طلبکار.
- حضانتش و ازت می‌گیرم!
لحنم گزنده بود و انتقام‌جو.
- اگه پیش تو هم خوب نشد چی؟
پلک نزدیم و به دوخت و دوز نگاه‌های عمیق و پرمعنا ادامه دادیم. چی می‌خواست ازم؟چه منظوری داشت؟ توی فال قهوه‌ی چشماش چی افتاده بود؟ کدوم‌مون تونستیم برنده شیم؟ برد داشتیم یا باخت؟
- من مادرشم، می‌تونم درستش کنم.
- منم باباشم.
- مشکلش دوری از منه.
- الان فهمیده جدا شدیم. پیش جفت‌مون آروم و قرار نداره.
خطوط و اشکال توی فال گویا شد. کم تلاطم شدم و کم عقل و خرد‌.
- می‌خوای برگردم؟
زل زدگی از بین رفت. دوخت و دوز قطع شد. تردید گرفت و دستپاچه تیکه‌های پازلش رو به هم چید.
- می‌خوام بیشتر فکر کنی!
منگ شدم و نبض کنار گیجگاهم دل دل زد. به این‌جا فکر کرده بودم؛ ابراز پشیمونی و درخواست بازگشت. بارها و بارها ولی دروغ چرا نه به این سرعت و نه به دلیل آشوبی حال تنها دخترم. ریسمونی قطور دور گلوم پیچ خورد.
 
آخرین ویرایش:
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 2) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین