جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #21
#پارت_۱۹
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
از آشپزخانه درآمد و چشمکی زد.
- آش و با جاش بردی! هم خونه هم وسایل هردو باهم مبارک. اون تخت هم مرض پرض نداره. لحاف و تشکش رو بده بره. من تکون‌شون نمیدم. بخوای ردشون کنی به عهده‌ی خودته. درضمن به خاطر این همه تخفیف توپ یه تتو خفن مهمونم کن بعداً.
قضاوتم از رو ظاهر اشتباه بود و پسر جوون و خوش فیس انصافاً انصاف داشت. پلک خواباندم.
- حتماً.
*
شکایت ندارم که اثاث کهنه هست. بوی نویی نمیدن. گارانتی ندارن و ضمانت‌شون تموم شده. شکایت نمی‌کنم که دست تنهام و اولین باریه که تنهایی خونه جور کردم و همه چیز به عهده‌ی خودمه و مردی ندارم تا کارهای مردونه رو انجام بده. شکایت نمی‌کنم از نگرانی هر ماهم و ترسی که خوره شده برای اجاره و جور نشدن مخارج. شکایت نمی‌کنم که هم‌ زن شدم هم مرد و قراره بیشتر مرد باشم تا زن.
شکایت نمی‌کنم و راضیم؛ به یک دست مبل کرمی، تلویزیونی دیوارکوب، دو، سه گلیم کم عرض و کم پرز. ظروف آشپزخونه‌ای ناچیز و بشور و بسابی مفصل که خستگیش می‌خواد دست بوسم بشه. می‌تونستم دم قسط یه زندگی بسازم اما حق استراحت، مریض شدن، کم آوردن و تعطیلی نداشتم. همه چیز خوب میشه‌ و کم کم شرایط عوض می‌‌شه. تنها شکایتی که دارم دخترمه. دلتنگیش دلم رو آب می‌کنه و هر روز ندیدنش برکت به اشک‌هام میده. روی پاهاش دراز کشیده بودم.
- مامان می‌خوام آرایشت کنم.
ناملایمتی از چهره‌م رفت.
- می‌خوای چه شکلیم کنی؟
عشوه کرد.
- چه مدلی دوست داری خوشگلم؟
غش کردم براش. شیرین زبون بود و عاشق شغل من. حرکاتم رو عین خودم درمی‌آورد.
- اوووم...می‌خوام شکل شما بشم.
غش‌غش خندید.
- ای وای شکل من که هستی. می‌خوای برات لُژ بَل بزنم؟
تعجب و رژ ل*ب گفتنش منم خندوند.
- آره مامانی رژ بل بزن.
- موهاتم صورتی کنم؟
- هر چی دوست داری بکن.
دستشو بالا برد.
- کرم بزنم صورت نسوزه‌ها.
لبخندم تا بناگوشم رفت. کاسه‌‌ی خوراکی‌هاشو از پشت سرش درآورد و با مسواکی هم زد، مثلاً مواد ساخته بود و می‌مالید کف سرم.
- نترسی عزیزم.
- نه من نمی‌ترسم.
باید برای دوریم آماده‌ش می‌کردم. آهم بیدار شد.
- آنیل؟
مشغول فرچه کشیدن توی موهایم گفت:
- من آنیل نیستم. خانم آرایشگرم.
- معذرت می‌خوام! خانم آرایشگر؟
- جونم؟
ناخن زیر ناخن کشیدم.
- می‌خوام برات یه کادوی گنده بگیرم.
دستاشو با خوشحالی بهم کوبید و چشمای درشتش پر از شادی شد.
- وای مامانی ازت ممنونم. یه کیک باب اسفنجی با کوله پشتی با لباس عروس و مداد رنگی.
از روی پاهاش بلند شدم. نگاهی به مامان ملی کردم. حالش از سر شب تُرد شده بود. کتابی می‌خوند که صفحه‌هاش ورق نمی‌خورد. پاییزی درونش داشت و از رفتنم عبوس بود. دمغ ل*ب زدم:
- همه رو برات میارم؛ فقط باید چند روز منتظرشون بمونی.
 
آخرین ویرایش:

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #22
#پارت_۲۰
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
تعجب کرد.
- چرا؟ مغازه‌ها بستن؟
بغضم رو قورت دادم.
- نه، مغازه‌ای که از اینا داره دوره و من باید تنهایی برم تا برات بخرم‌‌شون.
ل*ب برچید.
- نه. منم میام!
آهسته نجوا کردم:
- نمیشه تو بیای‌.
پافشاری‌های دوست داشتنی کرد.
- خواهش می‌کنم. قول میدم اذیت نکنم!
دلم ریش شد و به سقف خیره شدم تا اشکم نچکه.
- آنیلم! مامان جونم! یه کلاس آرایشگری‌ برامون گذاشتن که بچه‌ها نمی‌تونن بیان.
گردنش رو تکون داد و اصرارهاش با التماس شد.
- تو رو خدا‌ منم ببر!
دستاشو گرفتم.
- دفعه‌ای دیگه تو رو هم با خودم می‌برم.
- بابایی هم میاد؟
به مامان ملی نگاه کردم.
- بابا نمی‌تونه بیاد. کار داره.
گریه‌اش گرفت.
- چرا بابا همش کار داره؟ چرا نمیاد ببرمون خونه‌‌مون؟
واژه‌هام گم شد. تنفس بین کلامم افتاد و منطقم صبم البکم شد. توی بغلم گرفتمش.
- بریم بخوابیم.
دست‌های کوچیکش که دور گردن عروسکش حلقه شده رو آزاد کردم و انگشتای نازش رو غرق بوسه کردم. خدایا چطور دووم می‌آوردم؟ دخترم زیادی کوچیک بود. اشکم سرازیر شد و خداحافظی تلخی باهاش کردم.
شب، با وسایل شوینده به خونه. از آسانسور تا دراومدم یه خانم باردار همسایه‌ی دیوار به دیوارم بود که پرتابم کرد به گذشته‌.
ماه آخر حاملگیم بود و تکون خوردن برام سخت بود. انتظار کشنده طی می‌شد. دوست داشتم یکی باهام حرف بزنه و شوهرم بیشتر منو ببینه. آرش سرش توی گوشی بود و تند‌تند چت می‌کرد.
- آرش بیا یه کم باهم حرف بزنیم؟
چشماش و طوفان زد و ابروهاش توی هم گره خورد.
- چه حرفی دارم بزنم؟ چی دارم بگم با تو؟
گیج و خرفت شدم و درد از مویرگ‌هام عبور کرد. بغضم رو قورت دادم و اعتراضم رو خفه. گریه‌م داشت درمی‌اومد، به بهونه‌ی جمع کردن ظرف‌های میوه از دیوار کمک گرفتم. میوه‌ها رو راهی یخچال کردم و روونه‌ی اتاق خواب‌ شدم. پای آینه موندم. احساس خلا بهم دست داد. احساس حقارت و زشتی. قیافه‌م رو از زوایه‌های مختلف دیدم. ورم بینی‌ و دهن زشتم کرده بود. پوستم به تیرگی می‌زد. صورتم خال خالی و موهام وز شده بود. دیگه آرایش نمی‌کردم. تنبلی نمی‌ذاشت به خودم برسم. حاملگی یه آدم دیگه‌م کرده بود. قاب عکسم رو نگاه کردم‌. اون‌جا قشنگی داشتم. چشمای گیرا با رنگی عجیب، مژه‌های فر و پوستی صاف. تغییرات اندامم رو دوست نداشتم. لباس زیر نمی‌پوشیدم؛ نفس تنگی می‌‌گرفتم. بزرگی و شلی سینه‌هام صورتم رو جمع کرد. ناامید شدم و فقط زشتی توی آینه دیدم. یک زن گنده که مثل پنگوئن راه می‌رفت و شوهرش بهش بی‌رغبت شده. کنارش نمی‌خوابه و جاش و به خاطر سرما عوض کرده. زدم زیر گریه‌. دست خودم نبود گرمایی بودنم. با کولر و پنکه بازم عطش داشتم. باید شرایطم رو درک می‌کرد. هیچ چیز دائمی نبود. چراغ و خاموش کردم. تحمل چهره‌ی بارداریم رو نداشتم. من زنی بودم که بیشتر وقت‌ها آراستگی داشت و نمی‌ذاشت توی خونه‌ همه جوره بگرده تا نقص هیلکش دیده شه. طولش نداد و پیشم اومد. لیوان آبی بالای سرم گرفت.
- قرصتو باید بخوری!
 
آخرین ویرایش:

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #23
#پارت_۲۱
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
سرم رو توی بالش فرو کردم و جواب ندادم.
لیوان رو با جعبه‌ قرص روی پاتختی گذاشت و اون سر تخت دراز کشید. یه کم گذشت. مثانه پر کُشتم. لبه‌ی تشک و گرفتم تا بتونم بلند شم. بازومو گرفت و سرپاشدم. از توالت که برگشتم، پیشونیش و گرفته بود و فین دماغش می‌اومد. سینوزیت داشت و دمای اتاق اذیتش می‌کرد.
- برو بیرون تا سردرد نگرفتی.
پشت سرهم عطسه کرد.
- چطور یخ نمی‌زنی این‌جا؟
جهت پنکه رو سمت دیوار داد.
- وسط تابستونه، منم باردارم.
پایین پیراهنم رو از پاهام فاصله دادم تا خنک بشم.
- معذرت می‌خوام! نمی‌خواستم ناراحتت کنم. جنسا فروش نمیرن و جور نشدن چک بهم ریخته‌‌م کرده.
- جور نشدن چک بهونه‌س، دلزدگی بهم ریخته‌ت کرده.
حرفم رو به شوخی گرفت.
- چرا باید ازت دلزده بشم؟
رومو ازش گرفتم و دختر تازه بالغ شدم.
- چون زشتم؛ چون از ریخت و قیافه افتادم؛ چون خوشت نمیاد ازم و عین کدو تنبل شدم.
با قهقهه سرم رو توی سینه‌‌ش کشوند.
- الهی من قربون حساس شدنت بشم! کی گفته تو زشتی؟ کدو تنبل چیه؟ بخدا از قبل هم قشنگتری.
- دروغ نگو؟
- چه دروغی دارم بگم؟ به جون خودت مامان شدن عین فرشته‌هات کرده.
- آره، تو راست میگی! با این ل*ب و...
اشاره‌م به سمت گنده‌گی دماغم رفت. خنده‌رو موهام و پشت گوشم زد.
- حالا که باور نمی‌کنی بزار راستشو بگم.
دلم هری ریخت و قلبم پر ضربان شد. لاله‌ی گوشم رو لمس کرد و گرمای نفسش به گردنم خورد.
- تو زیبا نیستی، فرشته نیستی، طناز و دلربایی. بی‌نظیری. زیباترین چشمای تیله‌ای دنیا رو داری که یه روز آبی آسمون میشن یه روز سبز جنگل، یه روز به اقیانوس دعوتم می‌کنی یه روز به بیشه‌زار سرسبز بهار. حالا کدوم فرشته‌ای می‌تونه به محشری تو باشه؟
بچه توی شکمم چرخید و چرخیدنش باعث شادیش شد. شکمم رو لمس کرد.
- چیه پدر سوخته‌ حسودیت شد؟ زودی بیا دیگه! بابایی تاب نداره برات.
خفگی گرفتم و یه کم عقب رفتم.
- به نظرت شبیه کیه شهرزاد؟ من یا تو؟
- نمی‌دونم. فقط سالم باشه.
الکی گفتم، از خدا خواهش می‌کردم که شبیه اون نباشه.
- سالم و خوشگل کپ خودت. می‌دونی که من خوشگل پرستم!
به ساعت نگاهی انداخت.
- برم بخوابم فردا هزار کار دارم. دیگه هم از این فکرها نکن. تو نه زشتی نه ازت بدم میاد.
شیرینی عاشقونه‌هایی که نجوا کرد تاثیرش زود پرید و پلک‌هام همدیگر و لمس کرد.
- پس چرا جدا می‌خوابی؟
مشتم رو از هم باز کرد.
- چون می‌ترسم مشکلی واسه بچه پیش بیاد.
با مکث گفتم:
- اگه چیزی می‌بود که دکتر می‌گفت.
نرم نرم لابه لای موهام و با سر انگشت نوازش کرد.
- هفت سال انتظار نکشیدم تا چیزیش بشه.
چرا نمی‌فهمید دلم در‌به‌در عاطفه گرفتن ازش هست؟ چرا نمی‌فهمید هم‌آغوشی فقط را*ب*طه نیست و دلم می‌خواد تنگ آغوشش بشم؟
لیوان رو پر کردم و ویتاوینم رو خوردم.
- شوق انتظار هفت سال بچه‌دار نشدن این شکلی نیست!
متلک‌گویی رو از نیش زبونم فهمید و کلافه هوفی کشید.
- باز شروع کردی؟
غیظم گرفت.
- من که چیزی ازت نخواستم فقط دوست دارم پیش هم باشیم.
- به من هم به اندازه‌ی تو بهم فشار میاد اما به خاطر بچه مجبورم تحمل کنم.
نیم‌خیز شد که بره پتو رو هول دادم.
- بدون بچه‌‌‌تم دیدم از این بدتر بودی‌.
کبریت به انبار باروت زدم و توی نگاهم قفل شد. ترس برم داشت و دندون‌ به دندون سایید.
- آتیشت رو تا بعد از به دنیا اومدن بچه خاموش کن.
 
آخرین ویرایش:

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #24
#پارت_۲۲
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
عرق شرم و حیام دراومد و آب توی گلوم گیر کرد. در و بهم کوبید و داغی اشک گونه‌هامو سوزوند. شعورش بی‌شعور بود. عقلش دستی کوک می‌شد. حرف رو نمی‌سنجید و به بند آویزونت می‌کرد. احساسش یه طرفه‌‌ بود. یخ رو از رو می‌برد و اوایل ازدواج فقط شور داشت بعدش به زنی سرکوبگر روی خواسته و طبع و غریزه تبدیلم کرد. جبران نمی‌کردم به وقتش. وظیفه‌ی خودم می‌دونستم جوابگوی نیازش باشم، با درد تخمدان می‌خوابیدم و قضاوتش باعث خاموش شدنم، شده بود. گاهی برای گرفتن حقم زن سنتی درونم رو می‌شکوندم و زنی مدرن می‌شدم. صحبت می‌کردم با این استنباط که شاید متوجه‌ی متفاوت بودن‌مون نشه؛ تمسخر و تند خطاب کردن مزاجم روح رو از جسمم طرد می‌کرد و باعث رفتنم توی لاکی می‌شد زمخت و تاریک.
کلیدها رو از جیبم گشتم و اتاق خواب و سرک کشیدم.
هیچکی نبود و آماده‌ی بشور و بساب شدم. بیدار موندن برای تمیزی از خوبی ویژگی‌هام بود و دلم نمی‌خواست کار امروز به فردا موکول شه.
دماغ و دهنم و بستم و چندشم‌ رو محو کردم. از دستشویی و حموم استارت زدم.‌ دستکشم سوراخ شد و ناخن‌هام یکی یکی شکسته. لاک‌‌هاشون از بین رفت و پوستم به خشکی زد. دور ریزها روونه‌ی مشماهای سیاه و گنده‌ کردم و با کاردک لایه‌هایی چربی کندم. کابینت‌ها برق تمیزی زدن و دستمال‌‌های حوله‌ای هربار عوض‌ شدن. دوپینگم قهوه‌ی دوبل و آهنگ ریمیکسی شد که نمی‌ذاشت خستگی قالبم بشه. لابه‌لای کارها هم نیمچه استراحتی می‌کردم و سیگار مارلبرویی دود می‌زدم. مُسکن شده بود برام. حرف‌های ناگفته‌م رو می‌دونست. قبلنها چقدر از زن‌های سیگاری بدم می‌اومد. حالا حریف می‌طلبیدم. کف درست کردم و قفسه‌های یخچال و دونه دونه شستم. قاشق و بشقاب و قابلمه یه دور وایتکس خوردن و کشوها چند سانت عمق گرفتن. دیگه آرشی نبود پرد‌ه‌های سنگین رو بعد از شستن روی گیره‌ها آویزون کنه و غر بشنوه که حواسش به دقیق زدن‌شون باشه، وقت‌کشی نکنه و از زیر کار در نره، چهارپایه زیر پا بزاره و انبار کنه چیزایی کم احتیاج رو. نیست و خداروشکر که نیست! خوشحالم که دندون عاریه رو از ته کشیدم! نم تراس رو با تی گرفتم و به ستاره‌ها خیره شدم. سکوتی تو دل شب بود و ماهی نیمه‌ هوشیار. داشت می‌سُری*د و شیفت و تحویل خورشید می‌داد. خمیازه‌ می‌کرد و روی دوش کو‌ه‌‌ها می‌افتاد. پاچه‌های شلوارم رو پایین دادم و نگاهی حظ‌آلود به گوشه گوشه کردم. همه جا صیقلی شده بود و کف زمین می‌درخشید. له و لورده شده بودم، استخوون‌هام ترق و تروق می‌کردن، کمرم صاف نمی‌شد، زنگ زده بودم ولی می‌ارزید.
کاناپه‌های سه نفره رو بهم چسبوندم. متکایی آوردم و روسریم کاوری شد شکلات پیچ به دورش. بوی عطر گرون قیمت صاحب خونه‌ شش‌هام رو مطعر کرد. لاکردار عطر نبود، گرانش زمین بود‌. مستم کرد و بی‌هوش شدم.
 
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #25
#پارت_۲۳
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو:smoking:
#زهرا_تیموری✍
صدای چیک چیک آب می‌اومد و چراغ حموم پرپر می‌کرد. دولاشده راه افتادم تا جلوی پخش نور و صدا رو باهم بگیرم. ناسلامتی مردی توی خونه بود و همه چیز از دم خراب‌. تشت و خالی کردم و شیر و بستم. گرسنه‌م بود و ضعف بهم فشار می‌آورد. هیچی با خودم نیاورده بودم و تا صبح باید صبر می‌کردم. دوباره دراز کشیدم. چشمام داغ نشده بود که افتادن یهویی تشت نیم متر از جا پروندم. خواستم اهمیت ندم شیر آب به حالت دوش دراومد و بخار و حباب زیادی از لای در رد شد. بهتم گرفت و نزدیک بود چشمام از کاسه دراد. دستمو جلوی دهنم گرفتم و سراسیمه راه افتادم. جرات نداشتم به داخل برم و از لای در نگاه کردم. زنی تنومند با اندام سیاه و پر چین و چروک کله‌ی بچه‌ای رو گرفته بود و محکم لیف می‌زد. خون و کف از بچه می‌ریخت و با درد ناله می‌کرد. در و به عقب هول دادم. در قیژ قیژ کرد و هردو همزمان برگشتن و غضبناک بهم خیره شدن. از مردمک‌های یکدست سفیدشون چنان وحشت کردم و جیغ زدم که خونم لخته بست. دوون دوون فرار کردم و کلید و پیچوندم. آینه‌ی اتاق خواب تصویر تموم رخی از من نشون داد در حالی که نیم رخم به آینه بود. هوا از جریان افتاد و نفسم کوچ کرد... متاسفانه همزاد آدرس جدید رو پیدا کرده بود!
**
کله‌ی صبح، بوق سگ! شش روز بود که به سالن می‌رفتم و از سالن برمی‌گشتم. حالم به جد خراب بود. فقط تصویر بودم. کم نطق بودم و کم میل. جهانم بی‌تکاپو شده بود. دنیام شور نداشت. هر شب مسیر برگشت رو بی‌هدف گز می‌کردم. تنها نبودم و دوستان عیارم بودن... من بودم و بغض و خیال و خاطره. دلتنگ و دلخور. دلتنگ یک نفر که دنیا بود و دلخور یک نفر که دنیامو گرفت. دلم گریه می‌خواست. دوستان نابم رو قال گذاشتم و روی نیمکت پارکی نشستم. قتل جلوی چشمم رخ داد و قاتلی کودک نوازی می‌کرد‌. فاقد اکسیژن شدم و نبضم علیل و ذلیل زد‌. مادری عشق می‌ریخت و قهقهه می‌زد، در برابر منی که قحطی زده بودم و قطره‌ای از دریا نداشتم. هق هق کردم و قهقهه شنیدم. هق‌هق من کجا و قهقهه‌ی او کجا؟ تشابه واژه‌های درهم و برهممون بی‌ربط و تضاد باهم بودن. بی‌جنبه شدم و پارک رو ترک کردم. دوری از آنیل به اندازه‌ی ابدیتی به سرم می‌گذشت. تحمل دیدن محبت و خوشی دیگران رو نداشتم. تلفنی باهاش که حرف می‌زدم بهونه‌هاش زجر کشم می‌کرد و آرش رو به رگبار بد و بیراه می‌بستم. کنار دخترم از نیازم بی نیاز بود و از چشمه‌ی نگاهش سیراب.
 
آخرین ویرایش:
  • متحیر
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #26
#پارت_۲۴
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
شب رو به سختی صبح کردم و صبح حال بهتری داشتم. موعد دیدارش بود و مفصل به خودم رسیدم...شیک و پیک. قرار نبود فکر کنه بدون اون زارم. تاب به مژه‌هام دادم و سایه‌ای کبود و مشکی به چشمای تازه متولد شده‌م زدم. امروز سبز بودم. یکمین روز از فروردین ماه زیبا. رژم گیلاسی شد، ست با ناخن‌های ترمیم شده‌. موها رو از ب*غل بافت ساده زدم و مانتویی کوتاه، شلواری گشاد و شالی حریر انتخاب کردم. میوه‌ی میان وعده‌مو خوردم و انگشترهای متعدد و پیچیده‌ای راهی انگشتای شست و اشاره و میانی کردم. آنیل رو باید توی بوتیک آرش تحویل می‌گرفتم. سرتاپا عشق به دیدنش رفتم. پاساژ خلوت بود و لباس‌های تابستونه آف خورده. مشتری‌ تو کار نبود و پشت پیشخون با کارتخوان بازی می‌کرد. صداش زدم. برق توی شبرنگ‌هاش واویلا کرد.
- وای مامانی!
دستاش دور گردنم پیچ و مهره شد. استقبالش همیشه دلچسب بود. وزن می‌داد بهت و سبکبالت می‌کرد. لپ‌های پنبه‌ایشو بوسیدم. تنش رو بوییدم. رقیبی نداشت از دوست داشتن.
- دلم برات تنگ شده بود. یکی یه دونه.
- منم دلم برات تنگ شده بود. اینقدر برات گریه کردم. همش می‌گفتم مامان‌! مامان!
لبم رو از تو گاز گرفتم تا بغضم مهار نشه.
- دورت بگردم نفس کوچولو.
- دیگه بدون من حق نداری بری مسافرت!
انگشت تهدیدش رو به لبام چسبوندم.
- چشم عزیز دلم.
- عه لاک جدید زدی؟ منم می‌خوام.
دخترها هووهای مامان‌ بودن و من به قربون هووم می‌رفتم.
- بریم خونه حتماً برات می‌زنم قند و نبات. بابایی کجاست؟
- رفته برام آبمیوه بیاره‌.
از صندلی پایین دویید و چندتا لباس از رگال برداشت.
- مامان اینا خیلی به تو میاد. همه رو بردار.
- از کجا می‌دونی به من میاد؟
- چون بابا میگه هر چی بپوشی بهت میاد.
- آنیل می‌خورمتا.
پیرهن گلگلی ریسه رفت و خون توی رگ‌هام جریان گرفت. تنوع مدل داشتن و جنس‌هاشون عالی بود. یکی و جلوی خودم گرفتم که آرش پیداش شد و لباس و فوری سرجاش گذاشتم.
- سلام؟
سینی آبمیوه با کیک و ذرت مکزیکی روی میز گذاشت.
- خیلی وقته اومدی؟
- سلام. نه، پنج دقیقه نمیشه.
نگاهش تحسردار روم چرخید.
اشتباهم؛ قد بلند و لاغر بود. یک گِرم توی این سال‌ها پر و کم نکرد. عین فیل می‌لومبوند و استعدادی توی چاقی نداشت. بی‌ریش و گندم رو. وسایل آنیل رو برداشتم.
- بریم دیگه مامان.
- من که خوراکی‌هامو نخوردم.
 
  • خفن
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #27
#پارت_۲۵
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
آرش بلندش کرد و روی میز گذاشت. صندلی برای من آورد و ذرت مکزیکی و از سینی جدا کرد. می‌دونست عاشق سس مخصوص و رایحه‌ی هوس‌انگیزشم. نی جلوی دهن آنیل گرفت و با حوصله تموم کیک و لقمه کرد تا راحت‌تر بخوره. اهمیتش به دخترمون دوران دوری رو برام تداعی کرد. زنگ‌های آخر مدرسه و سردی هوا. خسته از ساعت چرت ریاضی و معلم عصا قورت داده‌‌ش. حل شده تو گچ پای تخته مقنعه‌مو تکوندم. نگاهمو که بالا دادم دیدمش ب*غل ماشین وایستاده و تیپش هلاک می‌کرد. لبخندم نقش بست و دلم ریزش کرد. کوله‌مو روی دوش انداختم و بی‌خیال نگاه کلی دختر دبیرستانی سوار ماشینش شدم. کابین بوی عطر محبوبم و بوی خوشمزگی می‌داد. ساندویچ مخلوط با ژامبون ورقه شده و پشت سرش کیسه‌ای تنقلات بهم چشمک می‌زد. هله هوله خور بودم و عادتم با آرش بیشتر شد. اومدنش تلخی امتحان پای تخته‌ای رو گرفت و گرسنگی شکمم رفت. مسیر کوتاه و دقیقه‌های کم‌مون عاشقونه می‌گذشت. شادی نفر سوم‌مون بود. نرفته دلتنگش می‌شدم. مهم نبود مقایسه شدن و سر بودنم. رسیدنش آرزوم بود و توی خوابمم نمی‌دیدم یه روز عاقب‌مون به این‌جا ختم بشه.
آنیل سیر شد. دهنش رو پاک کرد. از صندلی جدا شدم، بدون اینکه ل*ب به ذرت مکزیکی زده باشم.
- کجا بیام سراغش؟
- آدرس می‌فرستم برات.
بند کیف آنیل و راهی دستم کردم.
- دوست داری بریم خرید؟
چسب کفشا‌ش و محکم کرد.
- آخ جون خرید! آره، مامانی بزن بریم.
دویید که عروسکش رو برداره سرش به اتاقک پرو خورد و "آخی" گفت. به سمتش هجوم بردیم. آرش شونه‌‌شو گرفت و کله‌شو نگاه کرد. هیچیش نشده بود و به خنده افتادنش از رخوت دورم کرد. دوپاره نبودم پیشش؛ خودم رو کامل‌ترین زن روی کره‌ی زمین می‌‌دیدم. دستش و گرفتم و گیره‌ی توی موهاش رو درست کردم. آرش گفت:
- چیزی کم و کسر نداری؟
متاسفانه روش حساب نمی‌کردم.
- نه، مرسی!
- تو نمیای بابا؟
- من باید مغازه بمونم تا مشتری بیاد.
- شب چی؟ شب میای؟
کارتش رو درآورد و بغلش کرد.
- شب باید جایی برم ولی قول میدم فردا صبح بیام ببرمت شهربازی...این کارتم بگیر هر چی خرید کردی پولشو خودت بده. رمزشم که بلدی؟
- آره بلدم. پس فردا من و تو و مامان با همدیگه می‌ریم شهربازی؟
تا دم در رفتم.
- دیرمون میشه آنیل!
- تو برو من میارمش.
 
  • تشویق
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #28
#پارت_۲۶
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو:smoking:
#زهرا_تیموری✍
ملاحمت بیشتری می‌خواست آنیل. دروغ و وعده و پنهون کاری فایده نداشت. وقتش رسیده بود با واقعیت آشنا بشه. نمی‌دونم چی پیش می‌اومد؟ خوب میشد یا بد؟ گره باز می‌شد یا کورتر؟ بچه‌‌‌م باهوش بود. سر پوشک و از شیر گرفتن دردسرم نداد. هیچ موقع از سکوی بین هال و آشپزخونه نیفتاد؛ حتی بدون تمرین برنده بود. برای دراومدن دندون‌هاش گریه نکرد. با بیدار شدنش لبخند می‌زد. بدعنقی نداشت. شربت‌های ایام مریضی‌شو راحت می‌خورد. مشکلی نداشت باچیزی. دو به شک بودنم فقط سر خوابیدنش بود که هنوز نمی‌تونست بدون نگرفتن دستم بخوابه. به چیزهایی که از مشاور یاد گرفتم بسنده کردم و امید به ناامیدی‌هام دادم.‌‌ کاملیا فروشنده‌ی کناری مغازه‌ی آرش منو دید. بشاش دست داد و خوش و بش کرد.
- باورت میشه داشتم پستت رو لایک می‌کردم؟ عالی بودی. مثل همیشه ترکوندی. چکار می‌کنی تو با قیافه‌ها؟ آناستازیا می‌گیری سیندرلا تحویل میدی! میگم آخر هفته وقت داری؟
پنج‌شنبه و جمعه رو مختص جبران کم‌کاری مادری و دختری گذاشته بودم.
- لطف داری. سالن بازه ولی من تعطیلم.
- عه چه بد!
- خواستی بری سفارش می‌کنم بچه‌ها هواتو داشته باشن.
پشت چشمی نازک کرد.
- چیزی که زیاده سالن شهرزاد جون. من فقط کار خودتو قبول دارم و بد مشکل پسندم. آخه عروسی نامزد قبلی‌مه که هم پسرعمومه و هم خودت جریان و بهتر می‌دونی. می‌خوام کاری کنم شبش کوفت شه و نتونه ازم چشم برداره.
مطمئن شدم دوماد ضرر نکرده.
- بچه‌ها کارشون خوبه، تاییدشون می‌کنم.
- کل ایسنتا کلیپ‌های توعه. کار تو یه چیز دیگه‌س. از کوبیدن و از نو ساختن یه چیز اون‌ورتری.
با این همه تعریف جا برای نه آوردن نبود.
- تایم زیادی ندارم... خارج از سالن می‌تونی بیای؟
- آره. چه بهتره. Vip و بدون رفت و آمد.
براش مشتری اومد.
- پس من منتظرم.
آرش، آنیل و زمین گذاشت.
- مواظبت کن!
- اینا چیه؟
نایلون لباس رو به اون داده بود.
- خریدهای آنیل‌ن.
- آنیل که هم سایز من نیست!
- سلیقه‌ی دخترمه که برای مامانش کادو گرفته.
- من که لباس دارم زیاد.
چه جمله‌ای چرت و مسخره‌ای بافتم.
- داری، ولی هیچ موقع از لباس‌ زیاد سیر نمی‌شدی.
تعریف کرد یا کنایه‌ برام اهمیت نداشت.
سعی کردم اخم نکنم.
- بخوام بخرم مغازه زیاده.
مهربون پلک بست.
- مغازه‌های دیگه دولا پهنا حساب می‌کنن.
گوشه‌ی ابرومو خاروندم.
- واسه کسی دولا پهنا حساب می‌کنن که از قیمت‌ها سر درنیاره و شوهرش کف بازار بزرگ نشده... مرسی اینا سایز من نمیشن.
به قول جلال آل احمد: "خر در همه جای دنیا هست!" یکی از خرها من بودم و داوطلبانه دست بالا می‌برم و ابایی ندارم از اعتراف؛ چرا که شوهر خطاب کردن نابجا و کوبیدن سنگ قدمتش لبخند رو تا بیخ گوشش برد‌.
آنیل نایلون رو سفت گرفت و ول کن نبود.
- بده من.
پنجه‌اشو جلوی خریدها گرفت.
- دل بچه رو نشکون! حواسم به ارادت نبود ذرت آوردم حواسم که به سایز هست. همه اندازه‌ن... مبارک باشه.
بی‌حوصله ل*ب زدم:
- اشانتیون نیستن؛ پس کارت‌شو می‌کشم.
دستشو نزدیک سینه‌م آورد تا مانع رفتنم به مغازه بشه.
- هنوز اون‌قدر نامرد نشدم از زن سابقم پول بگیرم. فضولا دارن نگاه‌ می‌کنن. زودتر برین تا نفهمیدن چی به چیه.
من و آنیل کلی خرید کردیم. از مواد غذایی تا لوازم خونگی. کنجکاو به محیط و کلید انداختم. سوال می‌پرسید و جواب می‌شنید. می‌گفت:
- این خونه خیلی بی ریخته خونه‌ی خودمون قشنگه. یخچالش صدا نمیده وقتی زیاد باز بمونه. تلویزیونش کوچیکه، فقط یه دونه اتاق خواب داره. توش مجسمه و وسایل صورتی من نیست.
اون‌جا قشنگ بود؛ چون وجب به وجب، رج به رج، سانت به سانت، برای چیدنش سلیقه به خرج داده بودم. بچه نمی‌دونست مامانش چه هم و غمی داره و چرا ته جیبش باید چند تا شیپیش بزاره تا باهم بازی کنن!
 
آخرین ویرایش:
  • خفن
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #29
#پارت_۲۷
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو🚬
#زهرا_تیموری✍
بسته‌ی چهار مغز و براش باز کردم و توی زیردستی گذاشتم.
کارتون ماشا رو که نشون می‌‌داد میخ تلویزیون می‌شد و نفس نمی‌زد. کاور تشک رو انداختم. قاب عکس‌‌ها با برچسب‌های سه بعدی رو به دیوار زدم. دونه‌دونه وسایل فانتزی چیدم و فضا از خامی دراومد. نبض خونه برگشت و تازه میشد پُز داد و روحیه گرفت. دستی به کمر زدم.
- خب آنیل خانم؟ باز پای حرفت هستی یا همچنان معتقدی خونه بی‌ریخته؟
نگاهی به دور و بر انداخت.
- اوه چقدر خوشگل شد. چرا نذاشتی من کمک بدم؟
- چون داشتی کارتون می‌دیدی.
کش و قوسی به بدنش داد.
- مامان گشنمه چی می‌خوای درست کنی؟
میخ و چکش و برداشتم.
- الان یه چیزی حاضر می‌کنم.
صدای تلویزیون رو بستم و باهم توی آشپزخونه رفتیم. کاهوها از آب و سرکه بدر شدن. آنیل روی صندلی بلند شد.
- می‌شه منم سالاد درست کنم؟
- به شرطی که مراقب انگشتات باشی.
روی صندلی نشوندمش. خیار و گوجه رو پوست کندم و تخته بهش دادم. نامرتب خرد می‌کرد ولی لذت می‌برد. نگاهی به شادی توی صورتش انداختم و محتاطانه ل*ب زدم:
- آنیل! نمی‌پرسی این‌جا خونه‌ی کیه؟
سر بلند کرد.
- فکر کنم خونه‌ی دوستته؟
- دوستم که کلیدهاشو به من نمیده.
سر تکون داد.
- پس خونه‌ی کیه؟
- این‌جا خونه‌ی جدید منه.
خالی از کنجکاوی زمزمه کرد:
- ما که خونه داریم.
- داریم؛ اما اون خونه دیگه برای من نیست.
یهو دگرگونی آشفته‌ای گرفت و چشمش روم زوم شد. آهسته‌آهسته بهش گفتم که من دیگه نمی‌تونم با باباش زندگی کنم ولی اون همیشه بچه‌ی ما هست و هردومون دوستش داریم.
وا رفت و بغضش گرفت و خودش و مقصر دونست.
- چون من غذامو تا آخر نمی‌خورم و دیر می‌خوابم خونه‌ رو عوض کردی؟
کاش بزرگتر بود، زبون می‌فهمید و موقعیت درک می‌کرد. شونه‌هاشو فشار دادم.
- نه عزیزم. این چه حرفیه؟ چون ما باهم کنار نمی‌اومدیم و همش دعوا می‌کردیم جدا شدیم اما تو پیش بابایی و به دیدن من میای.
اشکهاش شره کرد.
- من نمی‌خوام ازمون دور شی. من نمی‌خوام مامان نداشته باشم.
دست و پام و گم کرده بودم و جلوی ریزش اشک‌هام و به زور می‌گرفتم.
- کی گفته نمی‌تونی مامان داشته باشی؟ من همیشه مامانتم. هر روز و هر ساعتی می‌تونی بیای پیشم.
اوضاع بهم ریخته‌ای شد. گریه‌های آنیل بند نمی‌اومد. بهونه‌کُش نمی‌شد و با هیچی آروم نمی‌‌گرفت. صورتش خشکی به خودش نمی‌دید. از کنترلم خارج شده بود، هر چی براش می‌آوردم پسش می‌زد. نمی‌تونستم ساکتش کنم. به خودم اومدم متوجه شدم شرایطش عادی نیست. دست‌هاش می‌لرزن و سکون نداره. بی‌تاب به آرش زنگ زدم. اونم نتونست به حالت عادی برش گردونه. وضعش هر لحظه بدتر و بدتر می‌شد. بردیمش بیمارستان. گفتن از ترس و اضطراب شدید دچار حمله پانیک شده.
 
  • بغض
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

Teimouri.Z

نویسنده
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2024-10-24
نوشته‌ها
75
پسندها
274
امتیازها
63
سکه
376
  • #30
#پارت_۲۸
#رمان_به_صرف_سیگار_مارلبرو:smoking:
#زهرا_تیموری✍
گریه‌های واگیردارش دامن منم گرفت. تار می‌دیدم و بی‌صدا اشک می‌ریختم. برای روحیه‌ی حساسش ترسیدم. آینده برای آدم‌های حساس‌ بی‌رحم‌تره. آرش از چشم من دید و من از بلیط سینمای پنج‌شنبه عصر بارونی دی ماه. دعوتش رو قبول نمی‌کردم پای عشق وسط نمی‌اومد. همون آدم معمولی، که ابراز علاقه‌ش پوزخند به ل*ب‌هام آورد باقی می‌موند. هم‌صحبتش نمی‌شدم، نم‌نم انگشتای بارون روی چترم نمی‌زد، دلم افسار نمی‌برید، بهش اعتیاد پیدا نمی‌کردم، سر ترکش استخوون‌ درد نمی‌گرفتم، ایمانم رو به باد نمی‌داد و همون دختر کوچیک و خام باقی می‌موندم که سایه‌ی سنگین مرگ هم وفاداری عشقم رو ازم نمی‌گرفت و جایگزینی بعد از سال‌ها رفتنم پیدا نمی‌کرد. برای سادگی خودم گریه کردم. نمرده خیانت رو از مردی دیدم که آرزوی عروسش شدن و رفتنم زیر یک سقف و بودنم تا به ابد رو داشت...آره؛ مقصر من بودم که بی‌مادر بزرگ شدم. پدر خوبی نداشتم. بساط شیره و تر*یاک بی‌رگ و غیرتش کرده بود. توی دهنم نمی‌زد و جلوی دلباختم رو نمی‌گرفت. محبتم نمی‌کرد و دلخوشیم نمی‌داد. توی هپروت غوطه می‌زد و کسی جور بی‌مسئولیتش رو نمی‌کشید. خواهرم حتی دنبال کلاهش برنمی‌گشت و برادرم آدرس خونه‌مون رو به جا نمی‌آورد. لعنت به سینمای پنج‌شنبه عصر و بلیط ساعت پنج! سینما صندلی خالی نداشت آنیلی به وجود نمی‌اومد که تا سه سالگی فقط عکس‌های تولدش سه نفره باشه. براش آرامبخش زدن. آمپول جیغ و هوارش و بالا برد. آرش دندون به دندون سایید.
- بچه‌‌ی دسته گل رو برد و روی تخت بیمارستان انداخت.
یاغی شدم و دست لزج و چسبنده‌ی دور گلوم و وحشیانه برداشتم.
- من رو تخت بیمارستان انداختم یا توعه عوضی که باعث شدی یه روز تو هفته ببینمش؟
- خواستی طلاق نگیری تا به این روز درنیاد.
گذشت اون دوره‌ای که به مردمک‌های گشاده و دریده‌ شده‌ش چشم و ابرو می‌اومدم و التماس می‌کردم بی‌آبرویی نکنه. مثل ماری که تازه پوست انداخته زهر ترکوندم.
- طلاق نمی‌گرفتم تا به گند کاریات ادامه می‌دادی؟
چونه‌ش قفل شد و رگ گردنش بیرون زد. خون توی مردمک‌هاش نشست و مشت کنار رونش جمع شد. پرستار پرده‌ی بین تخت اورژانس رو کنار زد.
- چه خبرتونه؟ یه کم رعایت کنین. مریض اینجاست.
با کنار رفتن پرده آبی رنگ از نگاه‌هایی خجالت زده‌ شدم. موهام و زیر روسری کردم و ملتهب از نگاه دکتر جوونی شدم که حس آشنایی بهم می‌داد.

رمانی که نظر و مخاطب نداره رو باید چکار کرد؟؟
 
آخرین ویرایش:
  • لــاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahban

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 2) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین