جدیدترین‌ها

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | انجمن رمان نویسی بوکینو

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #21
بی‌توجه به سوالم سر‌تاپایم را برانداز کرد، ل*ب‌هایش را روی هم فشار داد و پس از مدتی تعلل و سکوت با صدایی که سعی داشت آرام باشد گفت:
- درست مثل مادرت هستی شاهدخت، باجرئت و نترس؛ اما یه دنده، عجول و سمج! هر چند به یاد نمیارم مادرت تو کار‌هاش عجله یا پافشاری کنه!
دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و بی‌توجه به حرف‌های عجیب و احمقانه‌اش خشمگینانه فریاد زدم:
- جواب سؤالم رو بده لعنتی!
مدتی منتظر می‌مانم تا پاسخی از او بشنوم یا خشم و نفرتش را ببینم؛ اما چیزی جز سکوت و چهره سرد و خنثی از او مقابل دیدگانم قرار نمی‌گیرد. الف پیر با اشاره‌ای به گیتار صدای آهنگ را قطع می‌کند، سپس کلماتی را زیر ل*ب زمزمه و کتاب‌ها به همراه گیتاری که در هوا به پرواز درآمده بود را به سر جای خود برمی‌گرداند.
از روی صندلی چوبی بلند می‌شود، دستانش را در پشت لباس خاکستری‌رنگش قفل می‌کند و روبه من می‌گوید:
- دختری رو به یاد داشتم، دختری تنها و آواره که مادرت از روی عجله و دلسوزی بهش پناه داد تا بلکه روزی محبتش با این کار جبران بشه. می‌دونی؟ اون دختر موقع هر کاری درست مثل تو بود! زیاد از حدش گذر می‌کرد و حاضر‌جوابی‌اش بین همه کسایی که داخل قصر بودن از حد گذشته بود! چهرش مظلوم؛ اما خباثت و بی‌رحمی درون صورتش لونه کرده بود. اون دختر جز خودش کسی رو تو این دنیای ظالمانه نداشت تا بتونه ازش در برابر سختی‌ها و مشکلات محافظت کنه؛ اما در عوض هوش بالایی داشت که اون رو توی رسیدن به موفقیت یاری می‌کرد. می‌خوای بدونی الان کجاست و چی به سرش اومده شاهدخت؟!
متعجبانه پرسیدم:
- چرا این حرف رو می‌زنی؟!
مکث کرد، چند قدم به من نزدیک شد و با صدایی حسرت‌آمیز گفت:
- یه روز موقع‌ای که خودش رو برای شکار ببرینه‌ها آماده می‌کرد ازم پرسید کیه و من بهش جواب دادم کسی که قراره دنیا با مرگش در آرامش ابدی محو بشه! می‌‌خوایی بدونی واکنشش چی بود؟
با فشار آوردن به ل*ب‌هایش اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- هیچی! جز نیشخند و سکوت هیچ واکنشی از خودش نشون نداد شاهدخت! سال‌ها بعد توی همون مکان مادرش... کسی که اون رو به دربار شاهانش راه داده بود جلوی چشم خودش به قتل رسید! می‌خوایی بدونی چرا این اتفاق افتاد؟
کنجکاوانه پاسخ می‌دهم:
- چرا؟
دهانش را تا نیمه باز کرد، مدتی با دو‌دلی به خودش کلنجار رفت و بر خلاف میلش گفت:
- گاهی اوقات از خودم می‌پرسیدم که چرا هنوز زنده‌ام؟ چرا من هم مثل مادرت نمردم و برای چی بعد از اون اتفاق هنوز دارم نفسم می‌کشم؟ تو این دنیا کسی قرار نیست برات دلسوزی کنه شاهدخت! دوست‌ها، آشنا‌ها و هر کسی توی زندگیت همیشه بیشتر از یه حیوون درنده بهت آسیب می‌زنه! درختی که به جای میوه شاخه خشکیده بهت تحویل بده چیزی جز نابودی در انتظارش نیست هرچند حتی اگه تو رو به زیر سایه خودش آورده باشه و در برابر نور خورشید ازت محافظت کرده باشه. آدم‌های خوب همیشه زودتر از بقیه برای شروع سفرشون توی صف هستن و تو شاهدخت... تو هم مثل مادرت شاید یکی از این آدما باشی!
از کوره در می‌روم و کلافه می‌گویم:
- میشه قشنگ و واضح حرفت رو بزنی؟
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #22
بی‌توجه به خواسته‌ام با چشمان سرد و اخم‌آلودش سر تا پایم را بر‌انداز کرد، سپس پشت به من قدم‌های محکمی برداشت و به طرف در خروجی کلبه حرکت کرد‌.
با نزدیک شدنش به در و درست به محض باز شدن آن روبه من کرد و گفت:
- می‌خوای به حقیقت پی ببری؟ پس توی رسیدن بهش کمکت می‌کنم؛ اما قبل از اون باید خودت رو آماده کنی!
با چشمانی از حدقه درآمده می‌گویم:
- خودم رو آماده کنم؟! برای چی باید... .
کف دستش را به نشانه سکوت به من نشان داد، با هیش کشیده و کوتاهی مکث کرد و گفت:
- نمی‌خوام چیزی بشنوم شاهدخت! هر وقت آماده شدی به این‌جا بیا، فقط اون وقتِ که بهت میگم برای پیدا کردن حقیقت چی‌کار کنی و کجا بری؛ اما الان فقط خودت رو آماده می‌کنی!
چند قدم به او و در خروجی نزدیک شدم و معترضانه فریاد زدم:
- یعنی چی که خودم رو آماده کنم؟! اصلاً... .
دوباره دهانم بدون هیچ اراده‌ای از من بسته شد.
در حالی که سعی داشتم ل*ب‌های به هم بسته‌ شده‌ام را باز کنم بی‌اراده قدم برداشتم و با سرعت به طرف در خروجی کلبه کشیده شدم.
به محض خروج از در محکم و طوری که انگار شخصی از پشت سر من را روبه جلو هل بدهد روی زمین گِلی و خیس افتادم.
هم‌زمان با این اتفاق صدای الف پیر را شنیدم که در پاسخ به سؤالم گفت:
- یعنی این که دهنت رو با کمال احترام می‌بندی شاهدخت و هر چی بهت گفتم رو برام انجام میدی! هر چیزی که گفتم رو میری میاری و هر چیزی که گفتم رو طبق دستورم نابود می‌کنی، توانایی‌هات رو تمرین می‌کنی و می‌سنجی تا زمانی که براش آماده بشی. در ضمن تا وقتی هم که خودم صلاح ندونم هیچ پاسخی به سوالت نمیدم شاهدخت! پس سؤال اضافی هم ازت نشنوم.
خشمگینانه نفسم را بیرون دادم و به کمک کف دست زمخت و چوبی‌ام گِل خیس را از چهره‌ اخم‌آلود و گُر‌ گرفته‌ام که زیر بارش باران سرد در هم مچاله شده بود دور کردم.
گِل و لای را به گوشه‌ای انداختم و با بازگشت توانایی حرف زدنم روبه الف پیر بلند فریاد زدم:
- گور پدرت عوضی!
در حین فشار آوردن به زانو‌ها و دست‌های چوبی‌ام برای بلند شدن از زمین صدای تمسخر‌آمیز پیرمرد را شنیدم که با خنده کوتاهی گفت:
- پدرم گور نداشت! آخه اون رو بعد از مرگش سوزوندم شاهدخت! بگذریم... .
نفس عمیقی می‌کشد، سپس با اشاره چشم به پشت سرم می‌گوید:
- سمت جنوب و تو چهل مایلی این‌جا یه روستا هست شاهدخت، یه جور روستای متروکه. به عنوان اولین کارت ازت می‌خوام که به اون‌جا بری و فانوس قدیمی رو برام بیاری.
در حالی که از شدت خشم دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دادم گفتم:
- آشغال! مگه با نوکرت حرف می‌زنی که... .
باز دهانم بدون هیچ فرمانی از طرف من بسته شد.
الف پیر نگاه تندی به من انداخت و با صدای نصیحت‌آمیزی گفت:
- یادت نره چی بهت گفتم، افکار مسموم برای کسی مثل من غیر‌قابل تحمله، پس اگه می‌خوایی که عواقبش گریبانت رو نگیره حرف زدنت رو درست کن!
سریع پشت به من می‌کند، ناگهان لحظه‌ای پیش از بسته شدن در کلبه درنگ می‌کند و طوری که انگار چیزی را به خاطر آورده باشد می‌گوید:
- داشت یادم می‌رفت... .
با طنین آخرین کلمه‌‌اش درِ کلبه، در حالی که قصد بسته شدن داشت در میانه راه متوقف شد.
هم‌زمان با این اتفاق الف پیر نگاهی به من می‌اندازد، چیزی زیر ل*ب زمزمه و لباس، شلوار، کلاه و دو چکمه مشکی‌رنگ به همراه تبری تیز با دسته چوبی کهنه را از داخل کلبه به نزدیکی پایم پرتاب می‌کند.
به محض افتادن دسته چوبی تبر در نزدیکی‌ام نیشخند تلخی می‌زند و می‌گوید:
- جایی که میری برات چندان ایمن نیست پس فک کنم این تبر به دردت بخوره. اگه موفق شدی و سالم با اون فانوس برگشتی اون‌وقت این فرصت رو به دست میاری تا از راهنمایی‌هام برای دستیابی به حقیقت استفاده کنی، اگر هم نتونستی که... نورِ خدایان تو رو رحمت کنه!
خنده‌کنان پشت به من می‌کند، در کلبه را به سرعت می‌بندد و اجازه می‌دهد تا بتوانم کنترل دهانم را در اختیار خودم داشته باشم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #23
خشمگینانه فریاد بلندی سر دادم، از جایم بلند شدم و در حالی که زیر ل*ب الف پیر را به ناسزا گرفته بودم مشغول پوشیدن لباس، شلوار مشکی و چکمه‌های سیاه‌رنگ شدم.
سپس با برداشتن تبر کلاه را روی سرم قرار دادم و با نگاهی به آسمان ابری و بارانی مسیر تاریک و نامشخصی را در پیش گرفتم.

تبار گم‌شده( فصل دوم)

صدای برخورد کف پای چوبی‌‌ام بر روی علف‌های زرد و مرده در کنار شلپ‌شلپ آب خیس زیر پایم با ریتمی خاص در گوش‌هایم تکرار می‌شد.
سرعت برخورد قطرات باران نسبت به یک روز پیش بیشتر شده بود و حجم آب رود‌خانه‌ای که درست از کنارم عبور می‌کرد را آرام‌آرام افزایش می‌داد.
ریتم تکرار صدای رعد و برق نیز به مانند بارش باران تغییر کرده بود و وزش باد سرد صورت و بدن چوبی‌ و زمختم را آزار می‌داد.
درختان خشکیده و خزه‌زده، کوه‌های خاکستری‌رنگ، بوته و علف‌های خشک در کنار غبار وسیعی از ابر‌های بارانی که پهنه آسمان را تسخیر کرده بودند حس غم و ناراحتی‌ام را دو چندان می‌کرد.
محیط اطرافم غریبه اما آشنا به نظر می‌رسید.
می‌توانستم روزی را تصور کنم که رودخانه‌ کنارم به همراه تالاب‌هایی که دیروز از کنار آن‌ها عبور کرده بودم محل زندگی پرندگان و جانداران بی‌شماری باشد اما اکنون جز صدای غمناک کلاغ‌ها به همراه درختان خشک‌شده چیزی در دور و اطرافم پرسه نمی‌زد.
برگ‌ بیشتر درختان زرد و ناپدید شده بودند و ترک‌های عمیق بدنه آن‌ها را به آرامی تسخیر و نابود می‌کردند.
یکی دوبار تعدادی از درختان را مشاهده کردم که بی‌اراده و بدون هیچ دلیل خاصی ریشه‌کن شدند و کف زمین مرده و خشک شده را در آغوش بدن بی‌جانشان کشیدند.
دیروز که برای اولین بار هوشیاری‌ام را به دست آورده بودم خرابی‌ها تا این حد گسترده نبود.
هر گوشه‌ای که مکانی مناسب برای ساخت و ساز به نظر می‌رسید توسط اشخاصی که پیش از من زندگی می‌کردند برای ساخت خانه خشتی، گِلی و چوبی، دژ‌های دیده‌بانی یا ساختمان‌های مهم دولتی و مالیاتی انتخاب شده بود اما اکنون از آن خانه‌ها و ساختمان‌های بزرگ چیزی جز پنجره‌های شکسته شده یا دیوار‌ها و خرابه‌های خزه‌زده باقی نمانده بود.
تمام خانه‌های روستایی و یا باغ‌ها از بین رفته بودند اما هنوز تصاویر مهوی از دژ‌های دیدبانی یا اجساد حیوانات خانگی باقی مانده بود.
کلاه سیاه‌رنگم را روی سرم جابه‌جا کردم، با تبری که در دست داشتم تعدادی از شاخه‌های خشکیده مقابلم را کنار زدم و با احتیاط از روی سقف خانه‌ای که بدنه آن در زیر زمین ناپدید شده بود عبور کردم.
الف پیر از من خواسته بود تا به روستایی متروکه بروم و فانوس قدیمی را برای او پیدا کنم، آن هم بی‌آنکه به من نقشه‌ای از محل مورد نظر را بدهد یا این‌ که به درستی مرا راهنمایی کند.
آخر چگونه باید محل دقیق آن روستا را پیدا کنم؟ وقتی جز چند لباس کهنه و زشت و تبر چوبی چیز مهمی به همراه ندارم چگونه باید جایی را پیدا کنم که در تمام عمرم به آن‌جا نرفته بودم؟
تا کنون از کنار چندین روستای متروکه عبور کرده‌ام اما در هیچ‌ کدام از آن‌ها جز جمجمه و اسکلت انسان، خزه و تار عنکبوت چسبیده به دیوار‌ها، موش‌‌‌های ولگرد، شومینه‌ تاریک، میز و بشقاب‌های خاک‌خورده و شکسته یا پرچم‌های نیمه‌پاره دولتی با آرم شیر تبر به دست چیزی پیدا نکردم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #24
از بین همه آن‌ها تنها چیزی که بیشتر از هر چیز توجه‌ام را به خود جلب می‌کرد مجسمه‌های کوچک یا بزرگ سنگی به شکل یک زن نیزه به دست با تاج و لباس اشرافی بود که روی بدنه‌شان کلمه ''میتراندیل ملکه جاودان'' با دقت خاصی حکاکی و نوشته شده بود.
هر بار که چشمانم با آن مجسمه‌های سنگی برخورد می‌کردند حس خشم و نفرت در درونم جوانه می‌زد و باعث می‌شد با تبری که در دست گرفته بودم بی‌اراده و فریاد‌زنان تمام خشمم را بر سر آن‌ها و دیگر وسایل خانه خالی کنم.
نمی‌دانم چرا با دیدن آن مجسمه‌ها کنترل خشم و نفرتم را از دست می‌دادم اما خب می‌دانم آن مجسمه‌های اهریمنی چهره شیطانی خواهر بزرگ‌ترم میتراندیل را مقابل چشمانم قرار می‌دهند.
به احتمال آن‌ها را بعد از قتل‌عام اعضای خانواده‌ام و به افتخار موفقیت کودتای شوم و نحصش ساخته بودند و مردم ساده‌لوح هم بی‌شرمانه با خریدن این مجسمه‌ها و نگه‌داری‌شان در خانه‌های خود عملاً خیانت کثیفش را تایید کردند.
ناگهان در حین راه رفتن پای چوبی‌ام به شیئ نا‌مشخصی برخورد کرد، لحظه‌ای کوتاه تعادلم را از دست دادم و محکم زمین افتادم.
ناله کوتاهی سر دادم، از روی زمین بلند شدم و خشمگینانه نفسم را بیرون دادم.
سپس کف دست چوبی‌ام را به دسته تبر نزدیک کردم و با برداشتنش از روی زمین گل‌آلود و خیس از روی زمین بلند شدم.
در حالی که لباس و شلوار مشکی‌رنگم را می‌تکاندم نگاهی به دور و اطرافم انداختم.
با قرار گرفتن تابلوی خوشامد‌گویی نیمه شکسته و چوبی که روی دیوار ترک برداشته و خزه‌زده مقابلم قرار داشت چند قدم جلو رفتم، نزدیک به تابلو ایستادم و جملات روی آن را زیر ل*ب زمزمه کردم:
- به زمین خدایان و... ملکه میتراندیلِ عادل خوش... آمد...ید... .
عادل؟! خدایان؟! نمی‌توانم هیچ‌کدام از جملات نوشته شده بر روی تابلوی چوبی را درک کنم. انگار بیگانه‌ترین کلماتی هستند که به تمام عمرم آن‌ها را به زبان آورده‌ام.
به محض تکرار جملات و خواندن آخرین کلمه خشم و نفرت بدنم را به آتش می‌کشد.
بی‌اراده فریاد بلندی سر دادم و به مانند دفعه قبل با تبر کهنه اما تیزم به جان تابلوی خوشامدگویی افتادم.
چندین و چند بار آن را زیر ضربات محکم تبرم خرد کردم، سپس نفس‌نفس زنان با چرخاندن سرم به شیئی که با برخورد پایم به آن زمین افتاده بودم نگاهی انداختم.
به محض برخورد نگاهم به آن با پرخاش شدیدی ناسزا گفتم و لگد محکمی به مجسمه ترک برداشته و خزه زده مقابلم زدم.
نمی‌فهمم چرا به هر روستا، شهر یا حتی مسیری که می‌روم باید با این مجسمه‌های لعنتی مواجه شوم.
انگار مردم این مناطق علاقه خاصی به خواهر احمق و خون‌خوارم داشته‌اند، آخر چرا باید به کسی که تمام اعضای خاندانش را تنها برای رسیدن به تاج و تخت قتل‌عام کرده است مهر و محبت نشان دهند؟! مگر مادرم چه چیزی را از آن‌ها محروم کرده بود که خواهر بزرگ‌ترم را به او یا من ترجیح دادند؟! اصلاً اگر تلاش‌های مادرم نبود اکنون هیچ‌کدام‌شان زنده نبودند که بخواهند با ساختن و نگه داشتن این مجسمه‌های نفرین شده قاتل مادرم و اعضای خانواده‌ام را ستایش کنند.
هر چند دیگر زنده نیستند تا نتیجه حماقتشان را ببینند اما بدون تلاش‌ها و جان‌فشانی‌های مادرم ممکن بود خیلی زودتر از این‌ها نابود شوند.
 

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #25
ناگهان صدای شکسته شدن الوار‌های چوبی سقف خانه توجه‌ام را به خود جلب کرد.
وقتی سرم را چرخاندم تا به منبع صدا نگاهی بیا‌اندازم برای لحظه‌ای کوتاه سایه‌های گنگی را در دور و اطراف شاخه‌ درختان خشکیده و بدنه سنگی برج مقابلم دیدم که بی‌دلیل و با سرعت زیاد به سویی می‌رفت و در داخل خانه‌ای که به ویرانه شباهت بالایی داشت آرام‌آرام محو می‌شد.
گمان کردم که توهم زده‌‌ام اما وقتی با دقت بیشتری خانه را بررسی کردم متوجه شدم که آن سایه سیاه و روح‌مانند واقعی بود.
از کنار مجسمه‌ و تابلوی خوشامدگویی روستای متروکه مقابلم عبور کردم و نفسم را به آرامی بیرون دادم.
با نزدیک‌تر شدنم به خانه چوبی که درست در چند متری‌ام کنارِ برج دیده‌بانی ویران‌شده‌ای قرار داشت همان سایه را دیدم که سریع به یک راهب قد‌بلند تغییر شکل داد.
وقتی به راهب نگاه انداختم خشم بدن چوبی‌ام را به لرزه‌ انداخت و حس شومی زنگ خطر را در پرده تاریک ذهنم به صدا واداشت.
تمام بدنش را با لباس مشکی پوشانده بود، کلاه دوخته شده به پشت لباسش نیمی از پیشانی‌ و صورت سردش را پنهان و تنها گوش‌های الف‌مانند سیاه‌رنگ به همراه دندان‌های برنده و تیزش از لای آن کلاه قابل مشاهده بود.
نوع نگاهش او را به حیوانی درنده شبیه کرده بود و
داس بلندی که داخل دست مشت‌شده‌اش می‌فشرد حس خشم و نفرتم را از او بیشتر می‌کرد.
ناخن‌های تیز و کشیده‌‌ی داخل انگشتانش مرا به یاد چنگال‌ها و پنجه‌های گرگ‌هایی که با آن‌ها درگیر شده بودم می‌انداخت و دستان درازش او را نسبت به دستان یک انسان معمولی متفاوت و خطرناک نشان می‌داد.
به محض ایستادنم دهانم را باز کردم تا او را خطاب کنم اما پیش از آن که جمله‌ای بر زبان جارو‌شکلم جاری شود سایه راهب‌مانند مقابلم ناپدید شد.
هم‌زمان با این اتفاق صدا‌هایی گنگ و ترسناک را در ذهنم شنیدم، صدا‌هایی که پشت سر هم تکرار می‌شدند و مصرانه از من می‌خواستند تا به درون آن خانه بروم:
- تبار گمشده،بیا دنبالم! تبار گمشده، بیا دنبالم! بیا دنبا... .
با صدای هیولا‌مانند و لحنی آمیخته به تعجب و شگفتی می‌گویم:
- تبار گمشده؟!
به ناگاه صدای جیغ گوش‌خراشی باعث شد تا هین کوتاهی بکشم و در حالی که به خود گارد گرفته‌ام تبر را با حالتی تهدید‌آمیز به طرف آن خانه نشانه بروم.
هم‌زمان با قطع شدن صدای جیغ صدا‌های داخل ذهنم نیز به سرعت ناپدید شدند و جای خود را به صدای ترسناک باد واگذار کردند.
نگاهی به اطرافم انداختم، وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که وسط میدان دایره‌ای شکل بزرگی ایستاده‌ام و بدنه نیمه‌خراب و ترک‌برداشته یکی از آن مجسمه‌ها درست مقابل چشمانم قرار دارند.
با چشمانی از حدقه درآمده می‌گویم:
- من که وسط میدون نبودم! چرا... .
نگاه متعجب و تندم را به سویی چرخاندم و به دنبال خانه چوبی و راهب دردنده‌خو اطرافم را کاوش کردم اما از آن خانه چوبی که چند لحظه پیش آن راهب داس‌به دست را نزدیکِ در ورودی‌اش مشاهده کرده بودم اثری بر جای نمانده بود.
تنها چند تکه‌چوب خشک، خاک،سنگ و آوار و دیوار بلند خزه‌زده از مکان خانه باقی مانده بود.
متعجبانه چشمانم را به مکان خانه دوختم و در حالی که ناباورانه آن را بررسی می‌کردم‌ زیر ل*ب گفتم:
- چرا خونه ناپدید شد؟! چرا یهو... .
به ناگاه نفرتی بزرگ بر دلم چنگ زد و بی‌اراده از شدت خشم به کمک تبر ضربات محکمی به مجسمه مقابلم وارد کردم، سپس از آن فاصله گرفتم و سر جایم ایستادم.
نفس‌زنان و محتاطانه اطرافم را رصد کردم و چند قدم به مکان خانه‌ای که آن راهب چند دقیقه پیش نزدیک در ورودی‌اش مقابل چشمانم جولان می‌داد نزدیک شدم.
از همه طرف برج‌های سنگی نابود شده و خانه‌های خشتی، گِلی و چوبی با بدنه ویران، ترک‌برداشته یا خزه‌زده‌شان برایم دست تکان می‌دادند و چاه کوچکی نزدیک به یکی از آن‌ها و با فاصله‌ای کوتاه کنار میدان قرار گرفته بود.
احساس می‌کردم که روزگاری نه چندان دور در اطراف این روستای متروکه قدم می‌زده‌ام و اهالی هم هر یک با جدیت به کار خود مشغول بوده‌اند. نمی‌توانستم بفهمم که چرا انقدر این روستای مرده برایم آشنا به نظر می‌رسید.
شاید آن فانوس باید در همان خانه‌ای که صدا‌ها مرا به دنبال آن می‌کشیدند پنهان شده باشد. باید آن خانه را پیدا می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #26
***
( یک روز بعد)

خشمگینانه به کمک تبر تیزم مجسمه مقابلم را تکه‌تکه و آن را به گوشه‌ای نزدیک به میز چوبی خانه پرتاب کردم، سپس نگاه خونینم را از مجسمه تکه‌پاره شده برداشتم و به دنبال فانوس اطراف خانه را بررسی کردم اما چیزی جز وسایل به درد‌نخور توجه‌ام را به خود جلب نکرد.
از دیروز تا الان بیشتر خانه‌ها، ساختمان‌های اداری، مغازه‌ها و حتی برخی از برج‌های نیمه ‌سالم را به دنبال یافتن آن فانوس جست‌وجو کردم اما هنوز نتوانسته‌ بودم فانوس را پیدا کنم.
شدت قطرات باران، خرابی‌ها و ترک‌ها بیشتر و بیشتر شده بود و نیمی از بدنه تعدادی از خانه‌های روستایی که واردش شده بودم در اثر فرونشست زمین نابود یا به داخل گودال‌های کوچک و بزرگی فرو رفته بودند.
چرا همه‌چیز داشت این گونه و انقدر سریع نابود میشد؟ جز تعدادی چوب و الوار پوسیده و خیس چیزی از سقف خانه‌ای که داخلش بودم باقی نمانده بود و آب باران آرام‌آرام از لای سوراخ‌های کهنه و عمیق سقف به پایین سرازیر می‌شد.
صدای شُر‌شُر حرکت آب از بالا به روی زمین با ریتم تندی در گوش‌هایم تکرار می‌شد و به طرز عجیبی خشمم را بیشتر و بیشتر می‌کرد.
چرا با شنیدن صدای شُر‌شُر آب باید انقدر ناراحت و خشمگین می‌شدم؟ یعنی خواهرم چه بلایی به سرم آورده بود که نمی‌توانستم چیزی جز خشم و نفرت را احساس کنم؟!
به ناگاه صدایی شبیه به شکسته شدن، سقوط، سپس برخورد گرد و خاک، تکه‌های سنگ یا چوب به روی زمین در گوش‌هایم تکرار شد و توجه‌ام را به خود جلب کرد.
انگار دوباره بدنه تعدادی از خانه‌ها در اثر فرونشست زمین یا باز شدن ترک‌های عمیق آسیب و با سقوط به داخل گودال‌های عمیق صدای گوش‌خراششان در اطرافم ساطع شده بودند.
کلافه آهی کشیدم و نا‌امیدانه به طرف در خروجی خانه رفتم، آن را باز کردم، از خانه چوبی خارج شدم و نگاهی به منبع صدا انداختم.
همان‌طور که حدس زده بودم فرونشست‌ بدنه تعدادی از خانه‌های نیمه‌ جان را در خود بلعیده بود.
یکی از خانه‌ها ناله‌کنان و به آرامی به داخل گودال و ترک‌ عمیقی فرو می‌رفت و فریاد‌هایش در میان صدای رعد و برق و یورش بی‌امانِ قطرات باران خفه می‌شد.
چند قدم جلو رفتم تا با دقت بیشتری آن را بررسی کنم که ناگهان جیغی گوش‌خراش گوش‌هایم را آزار داد و چشمانم را به دنبال خودش چرخاند.
با افتادن نگاهم به منبع صدا باز سایه‌های تیره‌ای را دیدم که هر کدام از آن‌ها برای لحظاتی کوتاه مقابل چشمانم جولان دادند و درست مثل دفعه قبل به داخل خانه‌‌ای که راهب خون‌خوار را نزدیک درِ ورودی‌اش مشاهده کرده بودم فرو رفتند.
هم‌زمان با این اتفاق چهره خونین به همراه دندان‌های تیزِ راهبِ داس به دست مقابل چشمانم جولان داد و صدا‌های غریب اما آشنا در گوش‌هایم تکرار شدند:
- تبار گمشده! تبار گمشده بیا سمت من! بیا سمت من!
نیش‌های راهب تا بناگوش باز شده بودند و نوع نگاهش به من تهدید‌آمیز و شدیداً بی‌رحمانه بود.
اخم‌هایم را در هم کشیدم و محتاطانه به سمت خانه رفتم اما پیش از آن که قدمی بردارم خانه با سرعت ناپدید شد.
به محض نا‌پدید شدن خانه صدا‌ها قطع و دوباره چهره زشت مجسمه خواهرم میتراندیِل مقابل دیدگانم قرار گرفت.
سریع سرم را چرخاندم و حیران با چهره برافروخته‌ام اطرافم را بررسی کردم.
به محض این کار شوکه شدم، درست داخل خانه‌ای بودم که چند لحظه پیش از آن خارج شده بودم! چطور ممکن بود؟!
وقتی نگاهی به مجسمه خواهرم انداختم نمی‌توانستم باور کنم که آن مجسمه درست همان مجسمه‌ای بود که با ضربات بی‌امان تبرم آن را تکه‌تکه و به گوشه‌ای انداخته بودم! جریان چه بود؟! من چگونه بی‌آنکه خودم بخواهم سر از این خانه‌ درآوردم؟! اصلاً چرا هر بار باید با مشاهده آن سایه‌ها و راهب داس به دست مجسمه خواهرم مقابل چشمانم قرار بگیرد یا بی‌‌آنکه خودم خبردار شوم موقعیت مکانی‌ام عوض شود؟! مغزم از شدت خشم، شگفتی و ناباوری داشت منفجر می‌شد و چیزی نمانده بود چشمان متعجبم از حدقه در بیاید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #27
حیران اطرافم را بررسی کردم و نگاهی به درِ خروجی انداختم، باران هم‌چنان با قدرت بر سر اروار‌های چوبی و باقی‌مانده سقف خانه ضربه می‌زد و صدای رعد و برق آرامش روستای ویران شده را برمی‌آشفت.
وقتی نگاهم به تبری که در دست داشتم افتاد نور آبی‌رنگی که بدنه‌یِ تیغه‌یِ تیز و فولادی تبرم را نورانی کرده بود چشمانم را به خود جذب کرد.
چرا تیغه تبرم از خودش نور آبی‌رنگی را ساطع کرده بود؟ وقتی آن را در هوا تکان دادم و به سمت قاب‌عکس،سپس نقطه مشخصی نزدیک به میز چوبی نشانه گرفتم میزانِ نور به طرز غیر‌قابل باوری چند برابر شد.
هر بار که تبر را به سمت دیگری می‌گرفتم شدت نور کم یا برای مدتی کوتاه ناپدید می‌شد. چرا با دور کردن تیغه تبر از نقطه مورد نظر شدتِ نور آبی‌رنگ کم میشد؟! یعنی چیزِ خاصی شاید آن فانوس در نقطه مورد نظر پنهان شده بود؟
با ایستادن و زل زدن به تبر یا مکان مورد نظر نمی‌توانستم پاسخی برای این سوال پیدا کنم، پس محتاطانه چند قدم کوتاه برداشتم و به محل مورد نظر که تیغه تبرم با قرار گرفتن در جهت آن نورانی‌تر می‌شد نزدیک شدم.
به محض رسیدنم به نقطه مورد نظر کف چکمه مشکی‌رنگِ پایِ چپم را روی بخشی از زمین خاکی‌رنگ خانه کشیدم، با کف پا چند‌ ضربه کوتاه در جای‌جای زمین کوبیدم و چند بار نگاهم را بین تیغه نورانی تبر و سطح زمین خانه جابه‌جا کردم.
وقتی با دقت بیشتری سطح زمین را بررسی می‌کردم متوجه شدم که چیزی شبیه به دریچه کوچک و مخفی روی بخشی از زمین قرار گرفته است.
چطور متوجه آن نشده بودم؟ شاید چون بدنه‌اش در کف زمین و هم‌رنگ با آن ناپدید و از دید دیگران پنهان شده بود.
زبان جارو‌شکلم را روی لبان چوب‌مانندم کشیدم، روی پا‌هایم نشستم و برای لحظه‌ای کوتاه گوشم را آرام به کف زمین نزدیک کردم.
به محض این کار صدایی شبیه به ناله، داد و فریاد و خُر‌خُر را شنیدم که نفرت و تهدید شدیدی از آن در پرده ذهنم ساطع می‌شد.
احساس می‌کردم این صدا را سال‌ها پیش در جایی شنیده‌ام اما این که آن را کجا و طی چه اتفاقی شنیده بودم را نمی‌توانستم به خاطر بیاورم.
گوشم را از کف زمین دور و سعی کردم دریچه مخفی را به کمک دستم باز کنم اما تلاش‌هایم بی‌فایده بود.
برخورد نگاهم به تبر مرا واداشت تا به کمک آن دریچه را باز کنم.
سریع از روی زانو‌هایم بلند شدم، چند قدم عقب رفتم، تبر را با هر دو دستم محکم گرفتم و آن را بالای سرم بردم سپس تیغه تیز و فولادی آن را محکم روی بدنه چوبی دریچه مخفی و خاک‌خورده فرود آوردم.
به محض این اتفاق صدایی شبیه به خُرد و لِه شدن چوبِ خشک و پوسیده در گوش‌هایم تکرار شد.
بی‌توجه به صدا‌ها چند بار و چند بار دیگر فریاد‌زنان و محکم‌تر از قبل تیغه تبر را روی بدنه زخمی، خزه‌زده و خاک‌خورده دریچه مخفی فرود آوردم.
سپس به کمک کف پایم چند ضربه محکم دیگر به سوراخ‌ها و زخم‌های به وجود آمده وارد کردم.
گرد و خاک ساطع شده از دریچه مخفی را با دستم کنار زدم و با دقت به تیرگی‌ها و تاریکی شدیدی که داخل زیر‌زمین را تسخیر کرده بود نگاهی انداختم.
 

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #28
صدای ناله‌ها و خُر‌خُر‌ها هم‌چنان ادامه داشت، این صدا‌ها متعلق به چه کسانی بودند؟ تیغه نورانی تبرم را محتاطانه به طرف صدا‌ها گرفتم و آرام‌آرام از پله‌های پوسیده، خاکی‌رنگ و خزه‌زده که بدنه آن‌ها توسط ریشه‌های نازک درختان تسخیر شده بودند پایین رفتم.
با هر قدم کوتاهی که بر می‌داشتم صدا‌ها شدید و شدید‌تر می‌شدند و تاریکیه اطرافم تیره‌تر می‌شد.
زمانی که به انتهای پله‌های زیر‌زمین رسیدم صدای بسته شدن دریچه مخفی را از پشت سر شنیدم و با چرخاندن سرم خشمگینانه به مسیری که از آن آمده بودم نگاهی انداختم.
به یاد نمی‌آوردم کسی جز خودم در خانه حضور داشته باشد پس چگونه دریچه مخفی‌یِ زیر‌زمین بسته شده بود؟! نکند... .
فکر شومی مغزم را به آتش کشید و خشم و نفرت عمیقم را فوران کرد.
نکند آن راهِب دریچه را بسته باشد؟! شاید دلیل نورانی شدن تیغه تبرم آن راهِب بوده باشد.
به احتمال می‌خواسته با نشان دادن این مسیر مخفی مرا درون زیر‌زمین تاریکِ این خانه‌ گیر بیا‌اندازد تا بهتر و راحت‌‌تر کارم را یک‌سره کند اما اگر هدفش این بوده پس چرا این‌جا هیچ اثری از او نمی‌بینم؟ اصلاً او کیست؟ چه منظوری از حرف‌هایش دارد؟ چرا هربار که با او مواجه شدم یک‌مرتبه موقعیت مکانی‌ام تغییر کرد یا مسیری مخفی مقابلم پدیدار شد؟! یعنی چه چیزی در این زیر‌زمین تاریک انتظارم را می‌کشد؟ امیدوارم هرچه هست آن راهب نباشد.
جز شبه تیره و سیاه‌رنگ پله‌ها چیز دیگری را به چشم نمی‌دیدم، فکری جز ادامه مسیری که درست یا اشتباه خودم آن را برگزیده بودم به ذهنم نمی‌رسید پس نفسم را محکم بیرون دادم و با چرخاندن سرم مسیر تاریک مقابلم را محتاطانه در پیش گرفتم.
با عبور از آخرین پله و هم‌‌زمان با برخورد کف هر دو پای چوبی‌ام به روی زمین صدای شِلِپ‌ آب در گوش‌هایم طنین انداخت، انگار کف زمین توسط آب خیس تسخیر شده بود اما چرا؟ شاید قبلاً سیل عظیمی این روستا را با خود بلعیده بود.
اطرافم را بررسی کردم و به صدا‌های ناله‌ها و خُر‌خُر‌ها گوش فرا دادم.
صدا‌ها درست از مسیر مستقیم مقابلم ساطع می‌شدند.
چند قدم دیگر جلو رفتم و... .
ناگهان لحظه‌ای کوتاه تاریکی اطرافم محو شد و در میانِ روشنایی‌یِ زیر‌زمین ویران‌شده چهره‌یِ اهریمنی، تاریک و گُنگ راهبِ داس‌به‌دست را دیدم که آرام‌آرام در حال نزدیک‌ شدن به من بود.
اطرافم مدام روشن و خاموش می‌شد و صدای قهقهه‌های ترسناک آن راهب خشم و نفرتم را بیشتر می‌کرد.
او قهقهه‌زنان با سرعت باور‌نکردنی مدام و به مانند یک مجسمه بی‌آنکه پا‌ها یا حتی عضوی از بدنش را تکان بدهد از من دور سپس در چند‌قدمی‌ام به من نزدیک می‌شد و داس تیز و بلندش را تهدید‌آمیزانه به سمتم گرفته بود.
نمی‌توانستم رفتارش را درک کنم، انگار قصد حمله داشت اما چندان علاقه‌ای هم نداشت که با من درگیر شود. چرا چنین می‌کرد؟
به ناگاه روی نقطه مشخصی نزدیک به من ایستاد، سپس در حالی که به قصد ضربه زدن به پیشانی‌ خیس و چوبی‌ام داس بلندش را بالای سرش نگه داشته بود و به من نزدیک می‌شد بلند با صدای آتشین و زُمُختَش فریاد زد:
- به من بپیوند! بیا پیشِ من تبارِ گمشده!
رفتارش دوستانه نبود و این بار به قصد کشتنم جلو می‌آمد.
دهان چوبی‌ام را باز کردم تا چیزی بگویم اما بی‌آنکه خودم بخواهم به خود گارد گرفتم و تصمیم داشتم به سمتش حمله‌ور شوم.
ناگهان درست در آخرین لحظات و پیش از آن که قدمی بردارم راهب، محیطِ اطرافم و خودم همگی به سرعت در تاریکی کامل فرو رفتیم. تاریکی به قدری زیاد بود که به جز تیغه نورانی تبرم نمی‌توانستم چیز دیگری را مشاهده کنم.
با خاموش شدن صدای قهقهه‌ها صدایی شبیه به بشکن‌زدن را شنیدم که به محض قطع شدنش محیط اطرافم توسط تعداد زیادی مشعل آتشین و نورانی روشن شد، تاریکی و سیاهی از شانه‌هایم بال گشود و مرا حیران و خشمگین در محیطی که به غار یا زندان مخفی شباهت بالایی داشت رها کرد.
اثری از راهب و صدای خنده‌های ترسناکش نبود! یک‌مرتبه کجا غیبش زد؟!
به دنبال او قدم‌زنان جلو رفتم، دور خودم چرخی زدم، سرجایم ایستادم و ناباورانه با چشمانِ اخم‌آلودم دور و اطرافم را رصد کردم.
 

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #29
آب نَم سراسر بدنه پوسیده‌یِ غار و در‌های فلزی و رنگ و رو رفته سلول‌های زندان را تسخیر کرده بود و تاریکی در بیشتر بخش‌های محیط داخل سلول‌ها پرسه می‌زد.
مشعل‌های آتشین با نظم خاصی در بالای سقف‌های چوبی مکعبی‌شکل و متصل شده به بدنه دالان‌های غار از کوچک تا بزرگ به‌صف شده بودند، جمجمه خرد شده انسان به همراه بخش‌های مختلفی از اعضای بدن حیوان مانند دست یا پای خونین و قطع‌شده توسط زنجیر‌های آهنی محکمی از بالای سرم عبور و به طرف نا‌مشخصی حرکت می‌کردند و صدایی دلهره‌آور شبیه به چرخش و حرکت مداوم تایر ارابه در گوش‌هایم تکرار می‌شد.
این زندان برای چه چیزی به وجود آمده بود؟ چرا؟
به ناگاه از درون یکی از سلول‌ها صدای زمخت و مردانه‌ای توجه‌ام را به خود جلب کرد.
عجز، ترس و نگرانی از صدا ساطع می‌شد و هر چند ثانیه به محض قطع شدنش خر‌خر‌های وحشتناکی در گوش‌هایم تکرار می‌شدند. انگار شخصی داشت با خودش صحبت و جمله‌ای را پشت سر هم تکرار می‌کرد:
- اون‌ها... او... اون... ها جلومون رو... جلومون رو می‌گیرن! اون‌ها جلو...مون رو می‌گیرن، نباید همراهی‌شون کنیم! نباید... .
منظورش چه بود؟ چه کسی را نباید همراهی می‌کرد؟!
پلک‌هایم را به هم نزدیک کردم و قدم‌زنان به درِ خاک‌خورده و فلزیه سلولی که صدا‌ها از آن ساطع می‌شدند نزدیک شدم.
به جز پنجره مثلث‌مانند کوچکی که توسط تعدادی میله سیاه‌رنگ آهنی تزئین شده بود بقیه‌یِ بدنه‌یِ درِ سلول مقابلم فلز محکمی به تن کرده بود.
در حالی که سعی داشتم از طریق پنجره نگاهی به محیطِ تاریکِ داخلِ سلول بیا‌اندازم با صدای هیولا‌مانند و خشنم گفتم:
- هِی؟ کسی اون داخل... .
ناگهان خُر‌خُر‌ها قطع شدند، سپس ضربه محکمی به در سلولِ مقابلم خورد و مرا وادار کرد تا چند قدم از آن فاصله بگیرم.
به محض این اتفاق کف دو دست خونین همراه انگشتان سوخته و زخمی شده‌ای را در لای پنجره‌یِ درِ مقابلم دیدم که در تلاش برای به دست آوردن چیزی بودند.
به خود گارد گرفتم و خواستم چیزی بگویم اما صدای ملتمسانه و مردانه زود‌تر از من وارد عمل شد:
- باید ازشون دوری کنیم! اون‌ها همه‌شون نفرین شده‌‌‌اَن! همشون... .
متعجبانه و در حالی که تبر را به سمت در مقابلم گرفته بودم با لحن بی‌خبری و کنجکاوانه‌ای گفتم:
- کیا؟! کیا نفرین شده‌اَن؟! داری از کی حرف می‌ز... .
وسط حرفم پرید و با لحن تنفر‌آمیزی فریاد زد:
- ملکه! ملکه و خاندانش نفرین شده‌ هستن! باید قتل‌عامشون کنیم! باید اون‌ها رو بکشیم و... نه! نه، نه، نه خواهش می‌کنم من... .
به ناگاه صدایی شبیه به فرو رفتن نوک تیز نیزه به داخل شکم، سپس جمجمه انسان را می‌شنوم که به سرعت در میانه ناله‌ها و داد و فریاد‌های ضجه‌مانندی ناپدید می‌گردد و به محض ناپدید شدنش صدای مردی که خواستار مرگ مادرم بود نیز قطع می‌شود.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

کاربر بوکینو
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2023-11-28
نوشته‌ها
127
پسندها
945
زمان آنلاین بودن
2d 18h 1m
امتیازها
173
سن
23
سکه
839
  • #30
چند قدم جلو رفتم، به کمک دست مشت شده‌ام ضربات کوتاهی به دربِ سلولِ مقابلم وارد کردم و با لحن تردید‌آمیزی گفتم:
- هِی؟ اون داخل چه خبره؟ کسی... .
برای لحظه‌ای کوتاه صدای خُر‌خُر‌ها از درون سلول مقابلم پدیدار شد و مرا از ادامه حرفم منصرف ساخت.
با فاصله گرفتنم از سلول صدای خُر‌خُر‌ها نیز به سرعت آرام و پس از مدت کوتاهی ناپدید شد‌.
چه چیزی داخل آن سلول حضور داشت؟ برای چه باید... .
به ناگاه دستی زمخت و خونین را روی شانه‌ام احساس کردم.
سریع سر و بدن چوبی‌ام را به پشت سر چرخاندم، فریاد‌زنان هین کوتاهی کشیدم، سپس چند قدم عقب رفتم و در حالی که به خود گارد گرفته بودم به دست نیمه سوخته، خونین و زمختی که با فاصله‌ای کوتاه از لای میله‌های آهنی سلول به سمت صورتم دراز شده بود نگاهی انداختم.
آثار شکستگی به همراه لکه‌های کهنه‌یِ خون انگشتان پوسیده و رَگه شده‌یِ دستِ مقابلم را تسخیر کرده بود.
وقتی با دقت بیشتری محیطِ تاریکِ داخل سلولِ مقابلم را بررسی کردم با چهره خونین و زخمیِ پیرمردِ ریش‌دراز و اخم‌آلودی مواجه شدم که چشم راستش را در اثر فرو رفتن شیئ تیزی کامل از دست داده بود و لباس و شلوار مشکی، نخ‌نما و نیمه‌پاره‌ای به تن داشت.
داخل دهانش اثری از دندان نبود و به سختی می‌توانست کلمات را زیر ل*ب تکرار کند.
ناخن‌های کشیده و تیزی از داخل انگشتان دستش بیرون زده بودند و رفتارش تهاجمی به نظر می‌رسید.
گاهی اوقات خُر‌خُر می‌کرد و گاهی اوقات هم مانندِ مرده‌ای نیمه‌جان در حالی که سر تاسش را پایین انداخته بود با صدایی بلند ضجه می‌زد و طوری که انگار از چیزی پشیمان شده باشد فریاد می‌‌کشید:
- اون‌ها ما رو می‌کشن! هممون رو می‌کشن! کمکم کن تا جلوشون رو بگیرم! باید کمکم کنی تا... .
پلک‌های چوبی‌ام را به هم نزدیک کردم و کنجکاوانه با صدای هیولا‌مانندم گفتم:
- جلویِ کی رو بگیری؟!
خُر‌خُر بلندی سر داد و بلند‌تر و خشمگینانه‌تر از قبل فریاد زد:
- ملکه! ملکه و خاندانِ نفرین شدش! باید جلوشون رو بگیرم! باید... .
به ناگاه با بالا آوردن سرش و مشاهده‌یِ من کنترلش را از دست می‌دهد، خشمگینانه به میله‌های آهنیِ دربِ سلول مقابلم ضربه می‌زند و در حالی که سعی دارد به قصد کشتنم دستش را به چهره‌ام نزدیک کند بلند و با لحن کینه‌توزانه‌ای خُر‌خُر‌کنان می‌گوید:
- تو... تو همونی! همون فرزندِ نفرین شده‌! تو هم یکی از اون‌هایی! یکی از اون نفرین‌شده‌ها! پسر و دخترم به دست تو و مادر بی‌رحمت کشته شدن!
ناباورانه نگاهی به او انداختم و با صدایی سرشار از خشم و تعجب گفتم:
- چی؟! چی داری میگ... .
وحشیانه به میله‌هایِ آهنی مشت می‌زند و بی‌توجه به درد دست مشت شده‌اش خطاب به بقیه زندانیانی که داخل سلول‌های دیگر هستند می‌گوید:
- اون این‌جاست! اون آشغالِ نفرین شده‌ این‌جاست! اون رو بکشید وگرنه... .
ناگهان برای لحظه‌ای کوتاه احساس خفگی کرد، نگاهش را از من دزدید و در حالی که کفِ دستِ چنگال‌مانندش را به گلویش چسبانده بود سرفه‌زنان گفت:
- جلو‌...شو... بگی...ری*د... او...نها... نفرین‌شده هستن... نباید بهشون... .
حرفش قطع و بی‌اراده نزدیک به دربِ سلول زمین افتاد، متعجبانه سر تا پایش را بررسی کردم و گفتم:
- هِی؟ منظورت از اون حرف چی بود؟ هِی پیرِ خرفت مگه با تو نیستم؟ جواب سوالم رو بده.
 
آخرین ویرایش:

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 7) مشاهده جزئیات

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
بالا پایین