• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بازنشسته]
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-14
نوشته‌ها
361
سکه
2,089
تنها یک‌بار می‌توانست
در آغوش‌اش کِشَد
و می‌دانست آن‌گاه چون بهمنی فرو می‌ریزد
و می‌خواست به آغوش‌ام پناه آورد؛
نام‌اش برف بود
تن‌اش برفی
قلب‌اش از برف
و تپش‌اش صدای چکیدن برف
بر بام‌های کاه‌گلی،
و من او را
چون شاخه‌ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می‌داشتم
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بازنشسته]
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-14
نوشته‌ها
361
سکه
2,089
آدم‌های بهاری
چه می‌کنید
با برگی که خزان دوست بدارد؟
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بازنشسته]
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-14
نوشته‌ها
361
سکه
2,089
از کجا این عطر؟
از کجا صدای تو می‌آید؟
در گوش صدایی‌ست
که چون عطر بلند می‌شود
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بازنشسته]
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-14
نوشته‌ها
361
سکه
2,089
به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟
 

SETAYESH.M

[مدیریت ارشد بازنشسته]
تاریخ ثبت‌نام
2023-03-14
نوشته‌ها
361
سکه
2,089
ای نوازنده‌ی تار صوتی قوها!
چمدانی که از دریا
به دریا
می‌بندی
در وقتِ مرگ
از خورشید ورم خواهد کرد.
 

mahban

کاربر نقره‌ای
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
2,019
سکه
34,189
تنها


چیزی به دست نمی‌آری،
چیزی نمی‌دهی از دست؛
تنها خطّی خون،
تنها راهی برای اجتناب
از واقع،
سرخ، اما
از اشتباهِ عاشقان.
حتا به دست نمی‌آری،
حتا نمی‌دهی از دست،
بس که آهسته غرق می‌شود
پروانه‌ی سفید
در شر*ابِ سنِ تو.


 

mahban

کاربر نقره‌ای
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
2,019
سکه
34,189
خنده روی آب


و آب که با حرکت کشتی امکان می‌داد،
از حرکت کشتی به شتک
شیشه‌های کاژه را می‌پوشاند:
نمی‌شد از تو
بیرون را دید، تنها می‌شد
حسی از حرکت داشت، حسی از حرکت
به عقب یا به جلو
چه فرق داشت؟

مرگ!
خیلی از پیری مردند ولی می‌شد
از جوانی هم مرد.

—جوانی‌ها
 

mahban

کاربر نقره‌ای
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
2,019
سکه
34,189
عصر که شد




و این‌که قند برنمی‌داری
مال من خواهد بود، این‌که می‌خندی
تا چمن سفیدِ آنورِ طارمی، و فوّاره‌ی چرخانی
که تا اینورِ طارمی
نم‌نم می‌آید.

عصر که شد،
زیر فوّاره‌ی محو،
روی ایوانِ جلو،
کور از شعاعِ یک شکوفه، کور
چون شکوفه‌یی که باز خواهد شد.


 

mahban

کاربر نقره‌ای
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
2,019
سکه
34,189
چه کوتاه
این حصار
برای اسبِ کشیده‌قامتی که تویی

گاوها
که همه دو شاخ دارند
در چرا
با تعجب به او نگاه می‌کنند
که یعنی چه
چنین خوابِ خوشی
در حصارِ به‌ این‌ تنگی
که راحت هم از آن می‌توان پرید و
به خوشبختی‌ی گلها بود...

و هیچ نمی‌دانند
معنی یک شاخ داشتن
چه می‌تواند باشد.



— جوانی‌ها
 

mahban

کاربر نقره‌ای
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
نوشته‌ها
2,019
سکه
34,189
لکلکی که می‌شناسی


این شب، امّا، نیست
لکلکی که می‌شناسی، که نمی‌باید
بشناسی.
به تو زنجیر نقره می‌دهد
که دولا کنی، که سه‌لا کنی
و دوباره واکنی.
امّا، عاشقانه، لکلک نیست
این شب، این روزنِ تابستانی.

در خواب، تو را خوابی
دوباره درمی‌گیرد
به کشیدگی که این لکلک
یک پا برمی‌چیند.


—نیرنگها و دخمه‌ها
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا