What's new

بزرگترین مرجع تایپِ کتاب | بوکینو | بهترین انجمن فرهنگی و هنری

انجمن فرهنگی بوکینو، مکانی‌ برای انتشار و تایپ آثارِ شما عزیزان بوده و طبقِ قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره می‌شود. هدف ما همواره ایجاد یک محیط گرم و صمیمانه است. برای دسترسی به امکانات انجمن و تعامل در آن، همین حالا ثبت نام کنید.

سوالات متداول

آموزش کار با انجمن را از این لینک مطالعه کنید.

ایجاد موضوع

برای شروع موضوعی در تالار مورد نظر خود بفرستید.

کسب مقام

به خانواده‌ی بزرگ بوکینو بپیوندید!
  • ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

Elaheh_A

[مدیریت ارشد بازنشسته+نویسنده]
LV
3
 
Joined
Aug 6, 2024
Messages
1,382
Reaction score
7,236
Points
333
Awards
5
سکه
8,709
  • #31
چشمان نیلدا روی صورت خون‌آلودِ ادوارد که زخم‌هایش به سرعت ترمیم میشد ثابت ماند. چند ثانیه‌ای به او خیره شد. تمام زخم‌ها خوب شده بود و فقط ردی از خون روی صورت برنزه و شش تیغه‌ای او باقی مانده بود. گوشه ل*ب پسرک بالا رفت و طرح پوزخندی روی فک زاویه‌دار او نشست.
نیلدا با عصبانیت دو تیله‌ی عسلی‌اش را حدقه چرخاند. از کنار نیوان گذشت و به سمت مبل راحتی سفید رنگ رفت. پس از نشستن پای راستش را روی پای چپ انداخت و نگاهِ توبیخ‌گر و پرسشگرانه‌اش را به نیوان دوخت. از او توضیح می‌خواست. باید می‌فهمید چه خبر شده و چرا ادوارد را به بادِ کتک گرفته بود.
نیوان ابتدا سری تکان داد و در حالی که انگار چیزی را با خودش مرور می‌کند خنده‌ی عصبی‌ای کرد. باید می‌گفت؟ نیلدا را از باعث وبانی آن اتفاق مطلع می‌کرد؟ نیلدا حرف‌هایش را باور می‌کرد؟ آخ نیلدا! چه بر سرش می‌آمد؟
با کلافگی موهای مشکی رنگش را چنگ زد، نمی‌توانست حرفی بزند. نیلدا از این‌همه سکوت به ستوه آمده بود. با صدایی که تقریبا بلند شده بود گفت:
- یکیتون حرف بزنه دیگه!
نیوان دست به سینه ایستاد، این‌کار باعث شد عضلات برهنه‌ی بازوانش برجسته‌تر شوند. چشمانش را به ادوارد که از جا بلند می‌شد دوخت و زمزمه کرد:
- خودش باید توضیح بده.
توپ را در زمینِ ادوارد انداخته بود. اما ادوارد از این کار راضی نبود. شرمگین شده بود و احساس می‌کرد دمای بدنش بالا رفته. توضیحی داشت؟ نه! حتی خودش هم دلیلِ منطقی‌ای برای کارش پیدا نمی‌کرد. سعی کرد بحث را عوض کند:
- من برای چیزِ دیگه‌ای اینجام نیوان.
پوزخند صدا دارِ نیوان باعث شد یک تایِ ابروی نیلدا از تعجب بالا بپرد، خیلی راحت فهمیده بود که هر دو یک موضوع را پنهان می‌کنند. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و کمی به جلو مایل شد، با لبخند ملیحی که جمله‌ی "خر خودتانید" از آن خوانده می‌شد به آن‌ها خیره شد. خودش هم تمایلی برای ادامه‌ی این موضوع و فهمیدن رازی که هیچ کدام آشکارش نمی‌کردند نداشت. بالاخره به حرف آمد:
- من میام باهات فقط قبلش یه سوال دارم.
نیوان با شتاب به سمت او برگشت، درست شنیده بود؟ نیلدا برمی‌گشت؟ بعد از قرن‌ها دور ماندن و جدایی حالا تصمیم گرفته بود به نیدورا برگردد؟
انگار این تعجب فقط در ذهنش نبود که با ناباوری گفت:
- میای؟
نیلدا آرام سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد. نگاه ناباور نیوان روی دخترک در گردش بود. ناگهان متوجه ریسمان ضخیمی که به دور گردنش آویخته شده بود، شد. تقریبا زیر لباسش پنهان شده بود اما چیزی نبود که از نگاه نیوان دور بماند. این گردنبند را خوب می‌شناخت! همان گردنبند لوزی شکلی که پس از اولین شب هجده‌سالگی از ادوارد هدیه گرفته بود. همان گردنبند سنگیِ بی‌ارزشی که نیلدا یک ثانیه هم از خود جدا نکرده بود.
 
Last edited:

Elaheh_A

[مدیریت ارشد بازنشسته+نویسنده]
LV
3
 
Joined
Aug 6, 2024
Messages
1,382
Reaction score
7,236
Points
333
Awards
5
سکه
8,709
  • #32
پوزخندی در دل به خوش خیالی خودش زد، نیلدا هنوز هم گردنبند ادوارد را به گردن داشت و نیوان به شروعی دوباره فکر می‌کرد! سرش را به چپ و راست تکان داد و روی یکی از مبل‌های سمتِ راست نیلدا نشست. ادوارد رو به روی نیلدا نشسته بود و با برقِ همیشگیِ چشمان سیاهش به دخترک خیره بود. این نگاه همانند خنجری در قلب نیوان بود. چطور به خودش اجازه می‌داد نیلدایی که این‌طور به خاک نشانده است را همانند معشوقش نگاه کند؟
حالِ نیلدا هم دست کمی از نیوان نداشت. هر ثانیه‌ای که بیشتر به چشمان ادوارد نگاه می‌کرد از تصمیمی که گرفته بود پشیمان‌تر می‌شد. می‌خواست با او به جایی برگردد که هر گوشه‌اش خاطره‌ای داشتند؟ چطور می‌توانست تاب بیاورد، او تمام این مدت را فرصتی برای خشکاندن درختِ عشقِ ادوارد در قلبش می‌دید. حالا می‌خواست با آنتونیایی که دست در دستِ ادوارد دیده بود رو به رو شود؟ شاید اگر او را می‌کشت دلش کمی آرام می‌گرفت. صدای درون ذهنش تاکید کرد که باید برای کشتن آنتونیا برگردد نه تجدید خاطرات!
چشم از سیاهیِ بی‌پایان چشمان ادوارد گرفت و سوال کرد:
- چرا اومدی سراغ من؟ این‌همه ساحره و گرگینه اونجاست، چه کاری از من برمیاد؟
انگار تازه به یاد آورده باشد، ادامه داد:
- اصلا گرگینه‌ها چه ربطی به تو دارن!
نفس‌هایش تندتر شد و اتفاقات گذشته باز هم بی‌رحمانه به او هجوم آورده بودند، کنترل صدای بلند شده‌اش دست خودش نبود:
- تو مگه با آنتونیا ازدواج نکردی؟ چرا اینجایی پس!
بزاق تلخ شده‌ی دهانش را به سختی قورت داد. حرفی که به زبان آورده بود همانند سنگی به آینه‌ی قلبش خورد و باعث شد برای هزارمین بار تکه‌های قبلش به زمین بی‌افتند. این مردِ بی‌رحمِ مقابلش با آنتونیا ازدواج کرده بود و حالا جوری به او خیره شده بود که انگار شیفته و شیدایش است! پرده‌ی اشک دیدگانش را تار کرده بود. به خودش نهیب زد که حالا وقت گریه و زاری نیست!
صدای ادوارد او را به خودش آورد:
- من برای جبران اومدم.
برقِ شیطنت در چشمانش خاموش شده بود و به سختی و با صداقت کلمات را بر زبان می‌آورد:
- من باعث شدم گرگینه‌ها و خون‌آشاما از هم جدا شن و کینه بگیرن، حالا می‌خوام درستش کنم.
اخم‌های نیلدا در هم رفت، نگاهی به نیوان کرد. او هم همانند خودش فقط به ادوارد چشم دوخته بود. ادوارد باعث شده بود؟ بعد از رفتنش چه اتفاقی افتاده بود که نیلدا از آن بی‌خبر بود؟
ادوارد از جا بلند شد، چند قدمی راه رفت. هوای تازه می‌خواست. چرا نمی‌توانست حرف بزند؟ انگار دستی دور گردنش بود و می‌خواست در ازای یک کلمه‌ی دیگر او را خفه کند!
 
Last edited:

Elaheh_A

[مدیریت ارشد بازنشسته+نویسنده]
LV
3
 
Joined
Aug 6, 2024
Messages
1,382
Reaction score
7,236
Points
333
Awards
5
سکه
8,709
  • #33
پنجره را باز کرد و مقابل آن ایستاد، چشمانش را بست و هوای سرد را به تک تک روزنه‌های پوستش دعوت کرد. نفس‌هایش کش‌دار شده بود. باید می‌گفت چرا اینجاست؟ قطعا حقیقت را نمی‌توانست بگوید! ولی می‌توانست با روان او بازی کند.
از پنجره فاصله گرفت و به سمت نیلدا رفت. نیلدایی که میانِ سیاهیِ لباس‌های چرمش همانند ستاره‌ای در دل شب هنوز هم می‌درخشید. این درخشش را قبلا خودش خاموش کرده بود، نه؟
روبروی او قرار گرفت و جلویش زانو زد، سعی کرد هرچه صداقت در وجودش مانده است را به چشم‌هایش بریزد. لحن صدایش نرم بود آنقدر نرم که در دل سنگ هم نفوذ کند:
- من نسبت به تو عذاب وجدان دارم!
عذاب وجدان دارد؟ همین! نیلدا تکانی خورد، شکستن قلب همین بود؟ اصلا قلبی در سینه‌اش احساس نمی‌کرد که حالا بداند برای چندمین بار شکسته شده. درد در تک به تک مویرگ‌های قلبش می‌پیچید و حس می‌کرد به جای خون، اسیدی در رگ‌هایش است که از داخل او را می‌خورد. اولین قطره‌ی اشک لجوجانه از میانِ زندان چشم‌هایش گریخت. زیر ل*ب زمزمه کرد:
- عذاب وجدان...
قطره‌ی دوم اشک جاری شد و با آن دیوارِ بلند استقامتی که نیلدا داشت روی زمین فرو ریخت. دیگر نه نیوان اهمیت داشت و نه اینکه چه فکری راجبش می‌کند. هر دو دستش را روی شانه‌های ادوارد گذاشت و از روی مبل سُر خورد. مقابلش روی زمین نشسته بود و با چشم‌های اشکی‌اش به او خیره شد. با صدایی که لرزش آن کاملا مشخص بود حرفش را ادامه داد:
- من هزاران سال از اون سرزمین لعنتی دور بودم...
با دستش به پنجره‌ای که باز بود اشاره کرد:
- پا به هر شهری که این آدمای بی‌مصرف ساختن گذاشتم...
در حالی که نفس می‌گرفت گفت:
- از تموم جنگ‌هاشون عبور کردم، که فقط به یه چیز برسم!
حالا هِق‌-هقش اوج گرفته بود و صورتش از اشک یا عصبانیت کاملا قرمز شده بود:
- من می‌خواستم تو رو فراموش کنم! تو رو!
مشت بی‌جانش روی سینه‌ی ادوارد نشست و با عجز نالید:
- تو با اومدنت همه چی رو خراب کردی.
مشت‌های بعدی را بی‌وقفه و محکم‌تر زد:
- حالا فقط میگی عذاب وجدان!
مشت‌هایش اسیر دستانِ سرد ادوارد شد. به او نگاه کرد؛ حتی ذره‌ای از عشقی که دوران نوجوانی‌اش در چشمان او می‌دید را پیدا نمی‌کرد. آنتونیا را تا این حد دوست داشت؟ با خود فکر کرد حق دارد! زیبایی او بی‌رقیب بود. پس حتما عشقِ نیلدا هم رقیبِ عشق آن دختر نبود!
نیوان که تا این لحظه فقط نظاره‌گر بود به آرامی از جا بلند شد و نزیک آمد. نگاهِ تهدید آمیزش را به ادوارد داد و باعث شد پسر دست‌های نیلدا را رها کند. ادوارد کمی فاصله گرفت. نیوان روی دو زانو نشست و نیلدا نگاهش از عضلات شش تکه‌ی بدن او به چشمانِ نگرانِ آبی‌اش رسید. صورتش جدی شده بود، این نیوان جدی را دوست نداشت!
انگشت اشاره‌ی نیوان همراه با قطره اشکی که از چشمان نیلدا جاری شد، تا انتهای چانه‌ی دخترک پایین آمد. انگشتش را زیر چانه‌اش برد و با فشار کمی صورت دختر را بالا آورد.
این‌بار جدی‌تر از هر زمان دیگری گفت:
- حالا که به نقطه امنتم حمله شده باید برگردی و همه چی رو تموم کنی!
 

Who has read this thread (Total: 3) View details

shape1
shape2
shape3
shape4
shape5
shape6
Top Bottom