میتونم انجامش بدم.
آروم نگاهم رو پایین میارم تا اینکه به چشمهاش نگاه میکنم.
ـ تو زیبایی. تکتک بخشهای بدنت زیباست.
منتظرم بهونهای بیاره تا ازم فاصله بگیره، اما این کار رو نمیکنه. در عوض، درحالیکه نگاهم میکنه، لبخند پهنی میزنه.
ـ حالت خوبه؟
اولین واکنشم اینه که سرم رو به نشونهی مخالفت تکون بدم، چون نباید بخوام ادامه بده. هر بار که قبلاً تصور میکردم چنین اتفاقی با یه پسر برام بیفته، خودم رو با بدنی بینقص و بدون جای زخم تصور میکردم. اما حالا اینجام و به بن نگاه میکنم که داره تمام بخشهایی از بدنم رو لمس میکنه که همیشه آرزو داشتم متفاوت بودن و اون واقعاً از این کار لذت میبره.
و... منم همینطور.
سرم رو به نشونهی موافقت تکون میدم. لعنتی، چقدر جذاب به نظر میرسه! اینکه من دلیل اون نگاه پرحرارت توی چشمهاشم، باعث میشه حتی بیشتر از زمانی که خودم رو بینقص تصور میکنم، احساس خواستنی بودن داشته باشم.
ـ متأسفم. نمیدونم چطور وقتی با توام، جلوی خودم رو بگیرم و آروم باشم.
اما اون نهتنها سرعتش رو کم میکنه، بلکه کاملاً متوقف میشه، چون در اتاقخوابش ناگهان باز میشه.
بن در یک لحظه روی من دراز میکشه و بدنم رو میپوشونه، اما اونقدر سریع نیست که نتونم دختری رو ببینم که با چشمهایی گشادشده از تعجب، توی چارچوب در ایستاده.
اوه، خدای من! در... یه دختر... .
دختره میگه:
ـ بن؟
فکر کنم دارم از وحشت دستوپام رو گم میکنم.
بن بدون اینکه به عقب نگاه کنه، میگه:
ـ میتونیم یه دقیقه تنها باشیم جوردن؟
در بهسرعت محکم بسته میشه و صدای عذرخواهی نامفهومی از پشتش به گوش میرسه.
ـ ببخشید! اوه، وای، واقعاً متأسفم!
واکنشش شبیه واکنش یه دوستدختر عصبانی نیست و همین باعث میشه خیالم راحت بشه. البته این موضوع چندان از خجالتم کم نمیکنه.
بن میگه:
ـ واقعاً متأسفم. اصلاً نمیدونستم خونهست. نگران نباش. این اتفاق برای اون خیلی خجالتآورتر از ماست.
روی تخت میشینم.
ـ از طرف خودت حرف بزن!
آروم نگاهم رو پایین میارم تا اینکه به چشمهاش نگاه میکنم.
ـ تو زیبایی. تکتک بخشهای بدنت زیباست.
منتظرم بهونهای بیاره تا ازم فاصله بگیره، اما این کار رو نمیکنه. در عوض، درحالیکه نگاهم میکنه، لبخند پهنی میزنه.
ـ حالت خوبه؟
اولین واکنشم اینه که سرم رو به نشونهی مخالفت تکون بدم، چون نباید بخوام ادامه بده. هر بار که قبلاً تصور میکردم چنین اتفاقی با یه پسر برام بیفته، خودم رو با بدنی بینقص و بدون جای زخم تصور میکردم. اما حالا اینجام و به بن نگاه میکنم که داره تمام بخشهایی از بدنم رو لمس میکنه که همیشه آرزو داشتم متفاوت بودن و اون واقعاً از این کار لذت میبره.
و... منم همینطور.
سرم رو به نشونهی موافقت تکون میدم. لعنتی، چقدر جذاب به نظر میرسه! اینکه من دلیل اون نگاه پرحرارت توی چشمهاشم، باعث میشه حتی بیشتر از زمانی که خودم رو بینقص تصور میکنم، احساس خواستنی بودن داشته باشم.
ـ متأسفم. نمیدونم چطور وقتی با توام، جلوی خودم رو بگیرم و آروم باشم.
اما اون نهتنها سرعتش رو کم میکنه، بلکه کاملاً متوقف میشه، چون در اتاقخوابش ناگهان باز میشه.
بن در یک لحظه روی من دراز میکشه و بدنم رو میپوشونه، اما اونقدر سریع نیست که نتونم دختری رو ببینم که با چشمهایی گشادشده از تعجب، توی چارچوب در ایستاده.
اوه، خدای من! در... یه دختر... .
دختره میگه:
ـ بن؟
فکر کنم دارم از وحشت دستوپام رو گم میکنم.
بن بدون اینکه به عقب نگاه کنه، میگه:
ـ میتونیم یه دقیقه تنها باشیم جوردن؟
در بهسرعت محکم بسته میشه و صدای عذرخواهی نامفهومی از پشتش به گوش میرسه.
ـ ببخشید! اوه، وای، واقعاً متأسفم!
واکنشش شبیه واکنش یه دوستدختر عصبانی نیست و همین باعث میشه خیالم راحت بشه. البته این موضوع چندان از خجالتم کم نمیکنه.
بن میگه:
ـ واقعاً متأسفم. اصلاً نمیدونستم خونهست. نگران نباش. این اتفاق برای اون خیلی خجالتآورتر از ماست.
روی تخت میشینم.
ـ از طرف خودت حرف بزن!