• ⚙️دوستان عزیز، بوکینو همچنان در حال به‌روزرسانی‌ست! 🧡

    برای بهبود ظاهر و امکانات انجمن و آماده‌سازی فضایی بهتر برای همه‌ی شما بوکینویی‌های عزیز، در حال انجام تغییرات و به‌روزرسانی‌هایی هستیم. به همین دلیل، بخشی از قابلیت‌ها، استایل‌ها و امکانات انجمن موقتاً غیرفعال شده‌اند و ممکن است ظاهر فعلی انجمن با چیزی که قبلاً به آن عادت داشتید متفاوت باشد.

    از صبوری و همراهی همیشگی‌تون ممنونیم و امیدواریم به‌زودی با فضایی بهتر و امکاناتی جذاب‌تر در کنارتون باشیم! 🌱✨

    «بنیانگذار کل سایت - زینب»

در حال ترجمه ۹ نوامبر | کالین هوور | M O B I N A مترجم انجمن بوکینو

می‌تونم انجامش بدم.
آروم نگاهم رو پایین میارم تا اینکه به چشم‌هاش نگاه می‌کنم.
ـ تو زیبایی. تک‌تک بخش‌های بدنت زیباست.
منتظرم بهونه‌ای بیاره تا ازم فاصله بگیره، اما این کار رو نمی‌کنه. در عوض، درحالی‌که نگاهم می‌کنه، لبخند پهنی می‌زنه.
ـ حالت خوبه؟
اولین واکنشم اینه که سرم رو به نشونه‌ی مخالفت تکون بدم، چون نباید بخوام ادامه بده. هر بار که قبلاً تصور می‌کردم چنین اتفاقی با یه پسر برام بیفته، خودم رو با بدنی بی‌نقص و بدون جای زخم تصور می‌کردم. اما حالا اینجام و به بن نگاه می‌کنم که داره تمام بخش‌هایی از بدنم رو لمس می‌کنه که همیشه آرزو داشتم متفاوت بودن و اون واقعاً از این کار لذت می‌بره.
و... منم همین‌طور.
سرم رو به نشونه‌ی موافقت تکون می‌دم. لعنتی، چقدر جذاب به نظر می‌رسه! اینکه من دلیل اون نگاه پرحرارت توی چشم‌هاشم، باعث می‌شه حتی بیشتر از زمانی که خودم رو بی‌نقص تصور می‌کنم، احساس خواستنی بودن داشته باشم.
ـ متأسفم. نمی‌دونم چطور وقتی با توام، جلوی خودم رو بگیرم و آروم باشم.
اما اون نه‌تنها سرعتش رو کم می‌کنه، بلکه کاملاً متوقف می‌شه، چون در اتاق‌خوابش ناگهان باز می‌شه.
بن در یک لحظه روی من دراز می‌کشه و بدنم رو می‌پوشونه، اما اون‌قدر سریع نیست که نتونم دختری رو ببینم که با چشم‌هایی گشادشده از تعجب، توی چارچوب در ایستاده.
اوه، خدای من! در... یه دختر... .
دختره می‌گه:
ـ بن؟
فکر کنم دارم از وحشت دست‌وپام رو گم می‌کنم.
بن بدون اینکه به عقب نگاه کنه، می‌گه:
ـ می‌تونیم یه دقیقه تنها باشیم جوردن؟
در به‌سرعت محکم بسته می‌شه و صدای عذرخواهی نامفهومی از پشتش به گوش می‌رسه.
ـ ببخشید! اوه، وای، واقعاً متأسفم!
واکنشش شبیه واکنش یه دوست‌دختر عصبانی نیست و همین باعث می‌شه خیالم راحت بشه. البته این موضوع چندان از خجالتم کم نمی‌کنه.
بن می‌گه:
ـ واقعاً متأسفم. اصلاً نمی‌دونستم خونه‌ست. نگران نباش. این اتفاق برای اون خیلی خجالت‌آورتر از ماست.
روی تخت می‌شینم.
ـ از طرف خودت حرف بزن!
 
بن تی‌شرت من رو از پایین تخت برمی‌داره و برمی‌گرده پیشم. کمکم می‌کنه تی‌شرت رو از سرم بپوشم. لبخند پهنی روی ل*ب‌هاشه.
زیر ل*ب می‌گم:
ـ اصلاً خنده‌دار نیست.
آروم می‌خنده.
ـ اگه جوردن رو می‌شناختی، می‌فهمیدی که این قضیه واقعاً خنده‌داره.
احساس می‌کنم از ماجرا بی‌خبرم و تازه همین لحظه‌ست که می‌فهمم چقدر کم درباره‌ی بن می‌دونم.
ـ خواهرته؟
همون‌طور که کفش‌هاش رو می‌پوشه، جوابم رو می‌ده:
ـ چند روز دیگه می‌شه. این آخر هفته با برادرم کیلی، ازدواج می‌کنه. قراره عروسی رو توی حیاط پشتی برگزار کنن.
بن برادر هم داره؟
این دوباره یادم می‌اندازه که چقدر کم درباره‌ی خانواده‌ش می‌دونم.
ـ عروسی اینجاست؟ اینجا زندگی می‌کنن؟
سرش رو تکون می‌ده.
ـ من و برادرهام بعد از فوت مامانم این خونه رو به ارث بردیم. چون خونه فضای زیادی داره، هممون اینجا زندگی می‌کنیم. البته برادر بزرگ‌ترم زیاد سفر می‌ره، برای همین بیشتر وقت‌ها خونه نیست. کایل و جوردن هم اتاق‌خواب اصلی طبقه‌ی پایین رو با هم شریکن.
نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم بن تک‌فرزنده. حتی نمی‌دونستم مادرش از دنیا رفته. حس می‌کنم مردی که همین من رو می‌بوسید؛ حالا برام یه غریبه‌ی کامله. حتماً گیجی و خجالت هنوز از صورتم معلومه، چون به سمتم خم می‌شه و با لبخندی اطمینان‌بخش نگاهم می‌کنه.
ـ بعداً بازی بیست‌سؤالی می‌کنیم و تقریباً همه‌چیز رو درباره‌م می‌فهمی؛ البته با در نظر گرفتن اینکه زندگی من چقدر کسل‌کننده‌ست! ولی فعلاً می‌خوام با خواهر آینده‌م آشنات کنم.
دست‌هام رو می‌گیره و بلندم می‌کنه. دوباره کفش‌هام رو می‌پوشم و دنبالش از اتاق‌خواب بیرون می‌رم. به بالای پله‌ها که می‌رسیم، می‌ایسته و قبل از اینکه به راهش ادامه بده و از پله‌ها پایین بره تا جوردن رو پیدا کنه، شیرین‌ترین و لطیف‌ترین بوسه رو بهم می‌ده.
شاید تقصیر اینه که من عاشق رمان‌های عاشقانه‌م، اما همیشه باور داشتم هرچه حرکت عاشقانه باشکوه‌تر باشه، عشق هم بزرگ‌تره.
بعضی از صحنه‌های موردعلاقه‌م توی کتاب‌هایی که می‌خونم، همون نقاط عطف داستانن؛ لحظه‌هایی که مرد به شکلی بزرگ و چشمگیر عشقش رو به دختر ابراز می‌کنه. اما حسی که همین یه بوسه‌ی کوچیک بن بهم داد، باعث شده فکر کنم شاید تمام این مدت بهترین بخش‌های رمان‌های عاشقانه رو نادیده می‌گرفتم. شاید حرکت‌های عاشقانه‌ی بزرگ اون‌قدرها هم مهم نباشن و چیزهای به‌ظاهر بی‌اهمیتی که بین دو شخصیت اصلی اتفاق می‌افتن، خیلی بیشتر ارزش داشته باشن.
حالا که دارم این چیزها رو با یه نفر توی دنیای واقعی تجربه می‌کنم، دلم می‌خواد برگردم و تمام کتاب‌هایی رو که تا حالا خوندم، دوباره بخونم.
همین‌طور که بن من رو به آشپزخونه می‌بره، صدای کسی رو می‌شنوم که می‌گه:
ـ واقعاً متأسفم! اصلاً نمی‌دونستم خونه‌ای. دنبال قیچی می‌گشتم، ولی خب، تو خونه‌ای و اون دختره هم قطعاً قیچی نیست!
 
دختر بامزه‌ایه. از من کوتاه‌تره، موهای بلوند کالیفرنیایی داره و چهره‌ش نمی‌تونه حتی یه احساس رو هم پنهون کنه. چون همین الان، فقط با نگاه کردن بهش، می‌تونم بفهمم که هر لحظه ممکنه از هم بپاشه.
بن با اشاره به من می‌گه:
ـ جوردن، این فالنه.
دستم رو براش تکون می‌دم و جوردن فوراً از اون طرف اتاق میاد و بغلم می‌کنه.
ـ از آشناییت خوشبختم فالن. خجالت نکش، کاملاً طبیعیه که بن توی اتاقش دختر داشته باشه.
با گوشه‌ی چشم به بن نگاه می‌کنم و اون دست‌هاش رو به نشونه‌ی دفاع بالا می‌بره، انگار که نمی‌دونه چرا جوردن همچین حرفی زده. کف دست‌هام رو به نشونه‌ی «کمکم کن» بالا می‌گیرم، چون جوردن محکم بغلم کرده و نمی‌دونم باید چیکار کنم. بن گلوش رو صاف می‌کنه و جوردن بالاخره ولم می‌کنه.
ـ اوه، خدای من! حرفم اصلاً اون‌طوری که می‌خواستم از آب درنیومد!
با دستپاچگی دست‌هاش رو تکون می‌ده.
ـ منظورم این نبود که طبیعیه بن توی اتاقش دختر داشته باشه. اصلاً هم طبیعی نیست! منظورم اینه که چیزی نیست که بابتش خجالت بکشی؛ همه‌مون بزرگسالیم. نمی‌خواستم بگم تو یکی از اون دخترهای زیادی هستی که باهاشون بوده. درواقع، بن به‌ندرت دختری رو به اینجا میاره. برای همین وقتی وارد اتاقش شدم، اصلاً بهش فکر نکردم؛ چون این‌قدر به‌ندرت پیش میاد که حتی فکرش رو هم نمی‌کردم واقعاً اونجا باشه. با تو. با یه دختر!
حالا داره این‌طرف و اون‌طرف قدم می‌زنه و هر بار که نیم‌نگاهی به صورتش می‌اندازم، به نظر می‌رسه هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه. تا حالا کسی رو ندیدم که به اندازه‌ی جوردن همین الان به یه ب*غل احتیاج داشته باشه.
به سمتش می‌رم و اون از قدم زدن می‌ایسته. هر دو دستم رو روی شونه‌هاش می‌ذارم. یه نفس عمیق و اغراق‌آمیز می‌کشم و صاف می‌ایستم. اون هم ازم تقلید می‌کنه و نفس عمیقی به ریه‌هاش می‌کشه. آروم بازدم می‌کنم و اون هم همین کار رو انجام می‌ده.
لبخند می‌زنم.
ـ اشکالی نداره، جوردن. من و بن کاملاً خوبیم. ولی تو انگار به یه نوشیدنی احتیاج داری. یا حتی ده تا!
با شتاب سرش رو تکون می‌ده و همین که اشک‌هاش سرازیر می‌شن، سریع دستش رو روی دهنش می‌ذاره.
اوه، خدای من! دیگه چی شده؟ برای کمک به بن نگاه می‌کنم، اما اون طوری نگاهم می‌کنه که انگار رفتار جوردن کاملاً طبیعیه. بااین‌حال، به سمتش می‌ره و می‌چرخونتش تا روبه‌روش قرار بگیره.
بن با لحنی آروم و تسکین‌دهنده می‌گه:
ـ هی، چی شده؟
جوردن سرش رو تکون می‌ده و به اتاق دیگه‌ای اشاره می‌کنه.
ـ کارت‌های جای نشستن رسیدن و اسم نصفشون رو اشتباه نوشتن! میزها و صندلی‌ها هم قرار بود امروز صبح اینجا باشن، اما تحویلشون رو انداختن برای فردا. فردا هم نمی‌شه، چون قراره آخرین پرو لباس عروسیم رو داشته باشم و حالا باید برای تحویل وسایل اینجا بمونم. پرواز مامانم هم لغو شده، پس نمی‌تونه امشب کمکم کنه تا چیدمان گل‌ها رو تموم کنم و... .
بن حرفش رو قطع می‌کنه.
ـ آروم باش.
به سمت یخچال اشاره می‌کنه، برای همین به آشپزخونه می‌رم و یه بطری نوشیدنی پیدا می‌کنم که نصفش باقی مونده.
 
وقتی بن جوردن رو آروم می‌کنه، براش یه لیوان شر*اب می‌ریزم. وقتی لیوان رو بهش می‌دم، روی صندلی پایه‌بلند نشسته و اشک‌هاش رو پاک می‌کنه.
ـ ممنونم. من معمولاً این‌قدر دیوونه یا عصبی نیستم، ولی این بدترین هفته‌ی زندگیمه. می‌دونم آخرش همه‌ی این دردسرها ارزشش رو دارن، اما... .
با دقت بهم خیره می‌شه.
ـ هیچ‌وقت ازدواج نکن. هیچ‌وقت! مگه اینکه بری وگاس.
طوری رفتار می‌کنم که انگار دارم نصیحتش رو جدی می‌گیرم، اما استرسش اون‌قدر زیاده که می‌تونه اشتیاق هرکسی رو برای عروسی از بین ببره.
ـ صبر کن! اسمت فالن بود؟ یعنی فالن اُنیل؟
اوه، نه! خیلی پیش نمیاد که کسی من رو از روی اون برنامه بشناسه، اما وقتی این اتفاق می‌افته، معمولاً دخترهایی من رو می‌شناسن که تقریباً هم‌سن‌وسال جوردن هستن؛ دخترهایی که احتمالاً اون برنامه رو با تمام وجود دنبال می‌کردن.
ـ تو همون بازیگری نیستی که قبلاً توی اون سریال کارآگاهی بازی می‌کرد؟
بن دستش رو دور شونه‌م می‌اندازه، انگار به این موضوع افتخار می‌کنه.
ـ چرا، خودشه.
ـ امکان نداره! من همیشه اون سریال رو تماشا می‌کردم! البته تا وقتی که تو رو با یه دختر دیگه عوض کردن که حتی یه ذره هم بازیگری بلد نبود!
حرفش باعث می‌شه احساس خوبی پیدا کنم. بعد از اینکه من رو کنار گذاشتن، نتونستم خودم رو راضی کنم که سریال رو تماشا کنم. اما دروغ نمی‌گم؛ از اینکه دو فصل بعد، به‌خاطر افت آمار بیننده‌ها پخش سریال متوقف شد، یه‌کم هم احساس آسودگی کردم.
ـ چرا از سریال رفتی؟
بعد ناگهان می‌گه:
ـ وای، صبر کن! یادم اومد. آسیب دیده بودی، مگه نه؟ جای زخم‌هات هم به‌خاطر همونه؟
حس می‌کنم دست بن همون لحظه منقبض می‌شه.
ـ جوردن!
قدردانم که سعی می‌کنه برای محافظت از من بحث رو عوض کنه، اما وقتی مشخصه جوردن فقط کنجکاوه و اصلاً قصد قضاوت کردنم رو نداره، سخت می‌تونم ازش ناراحت بشم.
همین که به نظر می‌رسه می‌خواد عذرخواهی کنه، می‌گم:
ـ اشکالی نداره. متأسفانه یه تصادف بود و خیلی ناراحت‌کننده بود که مجبور شدم از سریال کناره‌گیری کنم. اما خوشحالم که زنده موندم. می‌تونست خیلی بدتر از این‌ها باشه.
حس می‌کنم بن کنار سرم رو می‌بوسه. فکر می‌کنم به این خاطره که از اینکه حرف‌های دلگرم‌کننده‌ای که بالای پله‌ها بهم زده بود واقعاً روی من تأثیر گذاشته، خوشحاله.
در ورودی با شدت به هم می‌خوره و توجه همه از صحبت درباره‌ی حرفه‌ی من به سمت صدای مردی جلب می‌شه.
ـ دختر بدجنس کوچولوی من کجاست؟
اوه، خدای من! امیدوارم این داماد نباشه.
بن می‌گه:
ـ ایان اومده خونه.
دستم رو می‌گیره و به سمت پذیرایی می‌کشونتم.
ـ بیا برادر بزرگ‌ترم رو ببین.
دنبالش وارد پذیرایی می‌شم و مردی رو می‌بینم که کنار در ورودی زانو زده و یه سگ سفید کوچولو رو نوازش می‌کنه.
با لحنی شیرین به سگ می‌گه:
ـ اینم دختر بدجنس کوچولوی خودم!
البته تا جایی که گفتن چنین جمله‌ای می‌تونه شیرین به نظر برسه!
 
ـ ببین گربه چی با خودش آورده!
بن این رو می‌گه تا توجه مرد رو جلب کنه.
وقتی ایان از جاش بلند می‌شه، تازه متوجه می‌شم لباس خلبانی تنشه. بن همون لحظه به من اشاره می‌کنه. راستش رو بخواین، آشنا شدن با آدم‌های جدید به‌اندازه‌ی کافی معذب‌کننده‌ست؛ اما آشنا شدن با خانواده‌ی بن دیگه یه سطح کاملاً متفاوته از معذب بودنه.
ـ ایان، این فالنِه. فالن، ایان.
ایان فوراً یه قدم جلو میاد، دستم رو می‌گیره و باهام دست می‌ده. بن و ایان اون‌قدر شبیه همن که نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و بهش خیره می‌شم. ایان فک محکم بن رو داره و شکل دهنشون هم یکیه، اما ایان یه‌کم قدبلندتره و موهای بلوندی داره.
ـ و فالن برای تو...؟
جمله‌ش رو نیمه‌کاره رها می‌کنه و منتظر می‌مونه بن ادامه‌ش بده. اما بن فقط بهم خیره می‌شه و منتظره که خودم جمله رو کامل کنم.
چی شده الان؟ واقعاً من رو توی چه موقعیتی گذاشته!
ـ من... خط داستانی فرعیِ بنم؟
بن با صدای بلند می‌خنده، اما ایان از روی کنجکاوی یه ابروش رو بالا می‌ندازه. وقتی این کار رو می‌کنه، حتی بیشتر شبیه بن می‌شه.
ایان ازش می‌پرسه:
ـ بالاخره داری یه کتاب واقعی می‌نویسی؟
بن چشم‌هاش رو با کلافگی می‌چرخونه و دستم رو می‌گیره تا من رو به سمت پله‌ها بکشونه.
ـ اون خط داستانی فرعی من نیست دوست‌دخترمه و امروز هم سالگرد یک‌سالگیمونه.
جوردن حالا توی پذیراییه و کنار ایان ایستاده. هر دوتاشون جوری به بن نگاه می‌کنن که انگار بزرگ‌ترین راز دنیا رو از همه پنهون کرده.
جوردن رو به من می‌پرسه:
ـ شما یه سال تمام با هم قرار می‌ذاشتین؟
قبل از اینکه بتونم بهش بگم بن فقط داره شوخی می‌کنه، با حالتی درمانده دست‌هاش رو بالا می‌بره.
ـ بن، تو بهم گفتی قرار نیست کسی رو با خودت بیاری! من به‌اندازه‌ی کافی صندلی سفارش ندادم و وای خدای من، احتمالاً دیگه خیلی دیره!
بعد با عصبانیت از اتاق بیرون می‌زنه تا یه تماس تلفنی کاملاً غیرضروری بگیره.
می‌زنم به بازوی بن.
ـ این دیگه خیلی نامردی بود! خودش همین‌جوری هم استرس داشت!
بن می‌خنده و بعد با یه ناله، نمایشی چشم‌هاش رو می‌چرخونه.
ـ باشه بابا!
بعد دنبال جوردن می‌ره و درست وقتی من و ایان توی اتاق تنها می‌مونیم، در ورودی دوباره باز می‌شه.
یا عیسی مسیح! مگه چند نفر جا می‌شن توی این خونه؟
مرد بعدی که از در ورودی میاد تو، اول چشمش به ایان می‌افته.
 
آخرین ویرایش:
همدیگه رو ب*غل می‌کنن و مرده به پشت ایان می‌زنه.
ـ تو گفته بودی تا فردا برنمی‌گردی.
ایان شونه بالا می‌اندازه.
ـ مایلز پروازهای امروز رو به‌جای من انجام داد تا بتونم زودتر برسم. پیش‌بینی شده فردا هوا بد باشه و نمی‌خواستم به‌خاطرش تأخیر بخورم.
اون برادری که هنوز نمی‌شناسم می‌گه:
ـ داداش، اگه شام تمرین مراسم عروسی رو از دست داده بودی، جوردن حسابی بلایی سرم می‌آورد... .
وقتی متوجه می‌شه وسط پذیرایی ایستادم، حرفش کم‌کم قطع می‌شه. انتظار دارم چیزی بگه، اما فقط با شک و تردید، با دقت از سر تا پام رو ورانداز می‌کنه؛ انگار خیلی پیش نمیاد مهمون داشته باشن.
ایان وارد صحبت می‌شه و به من اشاره می‌کنه.
ـ تا حالا دوست‌دختر بن رو دیدی؟
حالت چهره‌ی اون مرد تغییر نمی‌کنه؛ فقط یکی از ابروهاش رو اون‌قدر نامحسوس بالا می‌بره که به‌سختی می‌شه متوجهش شد. سریع خودش رو صاف می‌کنه و به سمتم میاد.
در حالی که دستش رو برای دست دادن دراز می‌کنه، می‌گه:
ـ کیلی کسلر. شما؟
با صدایی که کمی نشون می‌ده معذب شدم، جواب می‌دم:
ـ فالن. فالن انیل.
برخلاف ایان و بن، کیلی حس صمیمیت و خوشامدگویی منتقل نمی‌کنه. البته نه اینکه حس غیرصمیمیی داشته باشه... فقط اصلاً شبیه برادرهاش نیست. جدی‌تره. ابهت بیشتری داره و آدم رو بیشتر معذب می‌کنه.
برای لحظه‌ای می‌بینم نگاهی به سمت چپ صورتم می‌اندازه و همین باعث می‌شه با خودم فکر کنم درباره‌ی بن چه فکری می‌کنه که کسی مثل من رو به خونه آورده.
اما بعد حرف‌هایی رو که بن طبقه‌ی بالا بهم زد به یاد میارم؛ اینکه بن چقدر خوش‌شانسه که کسی مثل من رو به خونه آورده.
به‌جای اینکه طبق عادت اولیه‌م بذارم موهام روی صورتم بریزه، صاف‌تر می‌ایستم و اعتمادبه‌نفس بیشتری به خودم می‌گیرم.
وقتی بن دوباره وارد پذیرایی می‌شه، کایل دستم رو رها می‌کنه.
بن می‌گه:
ـ جوردن حالش خوبه. همه‌چیز روبه‌راهه.
بن به‌محض دیدن کیلی، ناگهان می‌ایسته. چشم‌هاش کمی از تعجب گشاد می‌شن، انگار انتظار نداشته کیلی رو ببینه. متوجه می‌شم رفتارش تغییر می‌کنه، اما سعی می‌کنه با لبخند زدن این تغییر رو پنهان کنه.
ـ تو گفته بودی تا امشب خونه نمیای.
 
عقب
بالا