• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۰

رها از سالن آزمایشگاه خارج شد. نگهبان‌ها سعی کردن جلوش رو بگیرن، اما رها با یه نگاه چنان سرد و نفوذناپذیر بهشون خیره شد که ناخودآگاه عقب رفتن. اون دیگه اون روانشناس دلسوز و مردد نبود. اون حالا یه جنگجو بود که هیچ‌چیز برای از دست دادن نداشت.
به سمت رختکن پرسنل رفت و در رو پشت سرش قفل کرد. شیر آب رو باز کرد و دستاش رو که هنوز لکه‌های خون خشک‌شده‌ی سارا روش بود، زیر آب یخ گرفت. پوست دستاش قرمز و ملتهب شد، اما رها درد رو حس نمی‌کرد. درد واقعی توی قلبش بود.
به آینه‌ی بالای سینک نگاه کرد. چهره‌اش خسته، رنگ‌پریده و پر از خطوط ریز استرس بود. اما چشم‌هاش... چشم‌هاش تغییر کرده بودن. یه نور طلایی و خطرناک توی عمق مردمک‌هاش می‌درخشید. کلید تعادل. مادرش. تمام عشق و دردی که کشیده بود، حالا تبدیل به یه سلاح شده بود.
زیپ کیفش رو باز کرد. فلش مموری حاوی مدارک پروژه آلتیا و مکعب روبیک کیان رو درآورد و توی جیب داخلی کتش گذاشت. بعد، گوشی موبایل شخصی‌اش رو روشن کرد. آنتن نداشت، اما یه اپلیکیشن رمزنگاری‌شده داشت که کیان براش نوشته بود و می‌تونست از طریق فرکانس‌های رادیویی آزمایشگاه، یه پیام اضطراری به بیرون بفرسته.
انگشتاش رو روی کیبورد گذاشت. فقط یه جمله نوشت:
"پروژه سیمرغ فعال شد. دروازه باز است. ما می‌آییم."
دکمه‌ی ارسال رو زد. پیام با یه صدای بیپ کوتاه ارسال شد. رها گوشی رو خاموش کرد و توی جیبش گذاشت.
به سمت در رختکن رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت. نفس عمیقی کشید. بوی خاک نم‌خورده و یاس، برای یه لحظه‌ی کوتاه توی فضای استریل و بویِ خونِ رختکن پیچید.
_ویکتور!!
رها با صدایی آروم ولی محکم، مثل یه حکم دادگاه، زمزمه کرد:
_تو فرکانس ما رو دزدیدی. تو سارا رو گرفتی. تو نیلوفر رو بردی. ولی یه چیزی رو فراموش کردی. تو نمی‌تونی عشق رو توی یه قفس فلزی حبس کنی. من امشب میام. و این بار، با تاریکی نمی‌جنگم. من تاریکی رو می‌بلعم.
در رو باز کرد و به راهروی تاریک قدم گذاشت. سایه‌ها دورش جمع شدن، اما رها نترسید. اون‌ها کنار رفتن. چون رها دیگه یه انسان معمولی نبود. اون تجسمِ خشمِ یه دختر، عشقِ یه مادر، و امیدِ یه شبکه‌ی شکسته بود.
فصل نهم تموم شد. فصلی که توش امیدها خونین شدن، شبکه‌ها پاره شدن، و قهرمان داستان، از خاکسترِ درد، متولد شد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۱

رها بعد از اون اتفاق وحشتناک توی سالن آزمایشگاه، با قدم‌های سنگین و دلی پر از خشم به سمت بخش سوژه‌ها حرکت کرد. نگهبان‌ها سعی کردن جلوش رو بگیرن، اما رها با یه نگاه چنان سرد و نفوذناپذیر بهشون خیره شد که ناخودآگاه عقب رفتن. اون دیگه اون روانشناس دلسوز و مردد نبود. اون حالا یه جنگجو بود که هیچ‌چیز برای از دست دادن نداشت.
وقتی به اتاق کیان رسید، در رو باز کرد. کیان پشت میزش نشسته بود و با یه پیچ‌گوشتی ظریف، یه دستگاه عجیب و غریب رو باز و بسته می‌کرد. دور تا دور میز پر از سیم‌های رنگی، چیپ‌های الکترونیکی و کاغذهای پر از فرمول بود. صورتش رنگ‌پریده بود و حلقه‌های تیره‌ی زیر چشمش نشون می‌داد که ساعت‌هاست نخوابیده، اما چشم‌هاش پشت عینک، مثل دو تا لیزر تیز و متمرکز بودن.
رها بدون مقدمه گفت:
_کیان، وقت بازی تموم شد. سارا رو بردن قرنطینه. نیلوفر رو بردن خدا می‌دونه کجا. آرش هم که نیمه‌جون شده و کاویانی هم که کاملاً از دست رفته. ما باید ریشه‌ی این لعنتی رو خشک کنیم. باید سرور مرکزی نُوا رو هک کنیم و تمام مدارک پروژه آلتیا رو برای رسانه‌های جهانی بفرستیم.
کیان دست از کار کشید، عینکش رو جابه‌جا کرد و به رها نگاه کرد:
_می‌دونم رها. منم دارم همین کار رو می‌کنم. این دستگاه رو دارم آماده می‌کنم تا بتونم به سرور مرکزی نُوا وصل بشم. ولی یه مشکل بزرگ داریم. سرور اصلی توی طبقه منفی ۵ هست و به صورت فیزیکی به شبکه‌ی بیرونی وصل نیست. یه سیستم ایزوله‌ی کامل یعنی ما نمی‌تونیم از راه دور هکش کنیم. باید بریم توی همون طبقه و مستقیم به ترمینال اصلی وصل بشیم.
رها نفس عمیقی کشید و گفت:
_پس باید بریم طبقه منفی ۵. من کلید سطح رو دارم. می‌تونم درها رو باز کنم. ولی تو باید کد رو آماده کنی. چقدر زمان می‌بره؟
کیان لبخند کجی زد و دستگاه رو بست:
_اگر همه چیز طبق برنامه پیش بره، ۱۰ دقیقه. ولی رها... هک کردن سرور نُوا مثل هک کردن یه بانک معمولی نیست. اون‌ها از رمزنگاری کوانتومی و قفل‌های عصبی استفاده می‌کنن. من به کمک تو نیاز دارم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۲

ساعت ۲ بامداد بود. سکوت مطلق طبقه‌ی منفی رو فرا گرفته بود. رها و کیان با احتیاط کامل از اتاق تأسیسات پشتی حرکت کردن. کیان یه کوله‌پشتی سنگین به دوش داشت که پر از تجهیزات الکترونیکی بود و یه تبلت ضخیم توی دستش بود که نقشه‌ی نقطه کور دوربین‌ها رو نشون می‌داد.
رها کارت سطح ۵ رو توی اسکنر گذاشت و چشمش رو جلوی لنز گرفت. درهای فولادی طبقه‌ی منفی ۵ با صدای هوای فشرده باز شدن. بوی خنک‌کننده‌های مایع و اوزون فضا رو پر کرد. راهروهای اینجا تاریک‌تر و سردتر از بقیه طبقات بودن. صدای وزوز سرورها مثل صدای یه کندوی عسل غول‌پیکر توی فضا می‌پیچید.
کیان آروم گفت:
_ترمینال اصلی انتهای راهرو، پشت در شیشه‌ایه. ولی یه سنسور حرکتی لیزری جلوی در هست. اگر از وسطش رد بشیم، آژیر فعال میشه.
رها به راهرو نگاه کرد. یه شبکه‌ی نامرئی از خطوط قرمز لیزری، ورودی رو مسدود کرده بود.
_چیکار کنیم؟ نمی‌تونیم از روش بپریم، چون سنسورهای حرارتی هم داره.
کیان تبلتش رو بالا آورد و یه اسپری کوچیک از جیب کتش درآورد.
_این اسپری نانو-ذراته. اگر بپاشیم روی لیزرها، برای چند ثانیه ضریب شکست نور رو تغییر میده و سنسور کور میشه. ولی فقط ۵ ثانیه وقت داریم.
کیان اسپری رو پاشید. خطوط قرمز برای یه لحظه محو شدن.
_حالا! بدو!
رها و کیان با تمام سرعت از لای سنسورها رد شدن و خودشون رو به در شیشه‌ای رسوندن. رها سریع کارت رو زد و در باز شد. هر دو نفس‌نفس‌زنان وارد اتاق سرور شدن و در رو پشت سرشون قفل کردن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۳

اتاق سرور یه فضای بزرگ و سرد بود که ده‌ها ردیف رک‌های سیاه رنگ تا سقف ادامه داشتن. چراغ‌های سبز و آبی روی سرورها مثل چشم‌های بیدار می‌درخشیدن. کیان سریع کوله‌پشتی‌اش رو باز کرد و یه لپ‌تاپ ضخیم و پر از سیم رو به یه ترمینال مرکزی وصل کرد.
صفحه مانیتور روشن شد و یه رابط کاربری سیاه و قرمز ظاهر شد. کیان شروع کرد به تایپ کردن با سرعت نور.
_خب، لایه اول رمزنگاری کوانتومیه. الگوریتم‌های فراکتالی که خودم نوشتم دارن کلیدها رو می‌شکنن... ۲۰ درصد... ۴۰ درصد... ۶۰ درصد...
رها کنارش ایستاده بود و با نگرانی به در نگاه می‌کرد. _کیان، عجله کن. نگهبان‌ها هر لحظه ممکنه سر برسن.
کیان بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_لایه اول شکست. حالا لایه دوم... این یه فایروال هوش مصنوعیه. داره سعی می‌کنه الگوی تایپ من رو تشخیص بده و من رو بیرون بندازه. ولی من دارم با ریتم تصادفی تایپ می‌کنم. گولش زدم... ۸۰ درصد... ۹۰ درصد... لایه دوم هم شکست!
ناگهان صفحه مانیتور قرمز شد و یه پیام بزرگ ظاهر شد: "NEURAL LOCK ACTIVATED. ACCESS DENIED."
کیان دست از تایپ کشید و با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید:
_لعنتی! لایه سوم یه "قفل عصبی"ـه! یعنی چی؟ یعنی این قفل با کد و پسورد باز نمیشه. این قفل فقط با امواج مغزی ویکتور کراس یا یه الگوی خاص باز میشه. ما نمی‌تونیم این رو با کیبورد هک کنیم.
رها با تعجب پرسید:
_قفل عصبی؟ یعنی چی؟ مگه میشه یه قفل کامپیوتری با مغز باز بشه؟؟
کیان عینکش رو برداشت و چشم‌هاش رو مالید:
_بله رها. نُوا از تکنولوژی رابط مغز و کامپیوتر استفاده می‌کنه. قفل عصبی در واقع یه محیط واقعیت مجازی یا همون DR ساخته شده توسط هوش مصنوعی نُواست. برای باز کردنش، من نباید با کیبورد بجنگم. باید واردش بشم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۴

رها با ناباوری به کیان نگاه کرد:
_یعنی میخوای هک کردن رو با شیفتینگ انجام بدی؟ یعنی بری توی یه رویا تا قفل رو باز کنی؟؟!
کیان سر تکون داد و با جدیت گفت:
_دقیقاً! قفل عصبی یه فضای ذهنیه. هوش مصنوعی نُوا یه قلعه‌ی دیجیتال ساخته و کلیدش رو توی اون قلعه قایم کرده. من باید آگاهیم رو وارد اون فضا کنم، قلعه رو پیدا کنم و کلید رو بردارم. به این میگن هکِ رویا.
رها نفس عمیقی کشید. این دیوانه‌وارترین چیزی بود که تا حالا شنیده بود، ولی با توجه به همه‌ی اتفاقاتی که افتاده بود، کاملاً منطقی به نظر می‌رسید.
_باشه کیان. من کمکت می‌کنم. چیکار باید بکنم؟
کیان یه کلاه فلزی پر از الکترود از کوله‌پشتی‌اش درآورد و به رها داد:
_این کلاه رو سر بذار. این کلاه امواج مغزی من رو مانیتور می‌کنه و به تو نشون میده. من الکترودهای اصلی رو به شقیقه‌های خودم وصل می‌کنم و وارد DR سرور میشم. ولی تو این حین بدنم بی‌دفاعه و ممکنه هوش مصنوعی نُوا سعی کنه من رو توی اون فضا به دام بندازه. تو باید مراقبم باشی و اگه ضربان قلبم از ۱۵۰ رد شد یا امواج مغزیم آشوبناک شد، با یه شوک الکتریکی کوچیک من رو بیرون بکشی.
رها کلاه رو سر گذاشت و سیم‌هاش رو به لپ‌تاپ وصل کرد.
_من اینجام کیان نگران نباش. من مثل یه لنگر عمل می‌کنم. هر وقت حس کردی داری غرق میشی، فقط به صدای من گوش بده. من میکروفون استخوانی رو دور گردنت می‌ذارم تا بتونم باهات حرف بزنم.
کیان الکترودها رو به شقیقه‌هاش وصل کرد. صورتش جدی و متمرکز بود.
_پس بریم. آماده‌ای رها؟
رها دستش رو روی شونه‌ی کیان گذاشت:
_آماده‌م کیان. برو تو و اون لعنتی رو بشکن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۵

کیان چشمانش رو بست. تنفسش رو عمیق و منظم کرد. رها به مانیتور لپ‌تاپ نگاه کرد. امواج مغزی کیان شروع به تغییر کردن کردن. از بتا به آلفا، و بعد با سرعتی باورنکردنی به سمت تتا و گاما رفتن.
کیان زیر ل*ب شروع کرد به شمارش:
_یک... دو... سه... من در حال ورود به سیستم هستم. چهار... پنج... شش... مرزها دارن محو میشن. هفت... هشت... نه... ده.
ناگهان، بدن کیان روی صندلی شل شد. چشمانش زیر پلک‌ها به شدت حرکت می‌کردن. روی مانیتور، یه تصویر گرافیکی ظاهر شد که کیان توی ذهنش می‌دید.
رها با تعجب به صفحه خیره شد. کیان توی یه فضای بی‌انتها و تاریک ایستاده بود. ولی این تاریکی خالی نبود. میلیون‌ها خط کد نئونی آبی و سبز مثل بارون از آسمون می‌باریدن و روی زمینِ شیشه‌ای می‌ریختن. در دوردست، یه قلعه‌ی عظیم و سیاه رنگ دیده می‌شد که دور تا دورش با دیوارهای آتشین احاطه شده بود.
صدای کیان از میکروفون استخوانی توی گوش رها پیچید:
_رها... من رسیدم. این همون قلعه‌ست. ولی... ولی نگهبان داره. رها، نگهبان‌هاش انسان نیستن. اون‌ها سایه‌های دیجیتالی‌ان. دارن به سمتم میان.
رها سریع گفت:
_کیان سپرت رو فعال کن! یادت نره، تو خالق اینجایی. اون‌ها فقط کدن. تو می‌تونی کد رو تغییر بدی. دیوار بساز!
توی تصویر مانیتور، کیان دست‌هاش رو آورد بالا. یه سپر نورانی سفید و هندسی دورش شکل گرفت. سایه‌های دیجیتالی به سپر برخورد کردن و با صدای جیغ‌مانندی محو شدن.
کیان با نفس‌نفس زدن گفت:
_عالیه... کار کرد. دارم به سمت دروازه‌ی قلعه میرم. ولی رها... ضربان قلبم داره بالا میره. هوش مصنوعی داره سعی می‌کنه من رو بترسونه. داره کابوس‌هام رو نشونم میده.
رها با نگرانی به مانیتور نگاه کرد. ضربان قلب کیان روی ۱۳۰ بود و داشت بالا می‌رفت.
_کیان! به کابوس‌ها نگاه نکن. فقط به دروازه نگاه کن. به صدای من گوش بده. من اینجام. تو کیانی. تو قوی‌ترین معماری هستی که تا حالا دیدم. دروازه رو باز کن!
کیان دندان‌هاش رو به هم فشار داد و به سمت دروازه‌ی عظیم قلعه دوید. دستش رو روی دروازه گذاشت. یه نور طلایی از دستش ساطع شد و دروازه با صدای غرش‌مانندی باز شد.
کیان با هیجان فریاد زد:
_باز شد رها! من داخلم، دارم کلید رو پیدا می‌کنم!
اما درست همون لحظه، یه صدای بلند و ممتد توی اتاق سرور پیچید. چراغ‌های قرمز آژیر شروع به چشمک زدن کردن.
صدای ویکتور کراس از بلندگوهای سقفی پخش شد: _دکتر شمس. آقای کیان. فکر کردید می‌تونید من رو هک کنید؟ شما وارد تله‌ی من شدید. درها قفل شدن. گاز اعصاب فعال شد. شما ۲ دقیقه وقت دارید قبل از اینکه هوشیاریتون رو از دست بدید.
رها با وحشت به در نگاه کرد. درهای فولادی اتاق سرور داشتن بسته می‌شدن. و از دریچه‌های تهویه، یه گاز سبز رنگ شروع به پخش شدن کرد.
_کیان! کیان! بیا بیرون! سریع بیا بیرون! ویکتور فهمیده! دارن گاز می‌زنن!
اما کیان توی DR گیر کرده بود و بدنش بی‌حرکت روی صندلی افتاده بود. رها باید بین نجات کیان و فرار از اتاق، یه انتخاب می‌کرد. و زمان به سرعت داشت تموم می‌شد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۶

گاز سبز رنگ داشت از دریچه‌های تهویه با فشار بیرون می‌اومد و کف اتاق سرور رو می‌پوشوند. رها سریع یه پارچه از کوله‌پشتی کیان برداشت، روش آب ریخت و جلوی بینی و دهنش گرفت. بعد به سمت مانیتور لپ‌تاپ خم شد. کیان توی دنیای فیزیکی بی‌حرکت بود، اما توی مانیتور، دنیای دیجیتال نُوا رو با جزئیات ترسناکی توصیف می‌کرد.
کیان با صدایی که از میکروفون استخوانی می‌اومد، نفس‌نفس می‌زد:
_رها... این معماری... این معماری شبیه هیچ شبکه‌ای نیست. این یه شهره. یه شهر دیجیتال سرد و بی‌روح. خیابون‌هاش از کدهای باینری سیاه و سفید ساخته شدن، ولی آسمونش... آسمونش قرمز خونیه. و ساختمان‌ها... ساختمان‌ها مثل زندان‌ان. هیچ پنجره‌ای ندارن. فقط درهای فولادی ضخیم.
رها با نگرانی به ساعت نگاه کرد.
_کیان، وقت نداریم! گاز داره اتاق رو پر می‌کنه. فقط ۹۰ ثانیه وقت داریم قبل از اینکه هر دومون بیهوش بشیم. کجای این شهر باید بری؟
کیان توی دنیای مجازی دستش رو بالا آورد و به یه برج عظیم و سیاه در مرکز شهر اشاره کرد.
_مرکز داده‌های اصلی اونجاست. ولی رها... یه چیزی اینجا اشتباهه. این معماری، بر اساس الگوهای ریاضی انسانی ساخته نشده. این الگوها... این الگوها ارگانیک هستن. مثل رگ‌های یه موجود زنده. نُوا فقط یه شرکت نیست رها. این شبکه مثل یه هیولای زنده‌ست که داره نفس می‌کشه.
رها دندان‌هاش رو به هم فشار داد و با دست دیگه‌اش شروع کرد به تایپ کردن روی کیبورد لپ‌تاپ، سعی می‌کرد از طریق پورت‌های فیزیکی، دریچه‌های تهویه رو به صورت دستی ببندد.
_هیولا یا هرچی، ما باید مغزش رو پیدا کنیم. برو سمت اون برج کیان. من دارم سعی می‌کنم جریان گاز رو قطع کنم. فقط حواست به ضربان قلبت باشه!
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۷

کیان توی دنیای دیجیتال به سمت برج سیاه دوید. سایه‌های نگهبان سعی کردن جلوش رو بگیرن، ولی کیان با استفاده از فرمول‌های هندسی، موانع رو دور می‌زد و اون‌ها رو فریب می‌داد. وقتی به دروازه‌ی اصلی برج رسید، دستش رو روی قفل عصبی گذاشت. یه جرقه‌ی طلایی زد و دروازه با صدای ناله‌ی فلزی باز شد.
داخل برج، به جای سرورهای معمولی، هزاران کریستال شناور توی هوا معلق بودن. هر کریستال یه بسته‌ی اطلاعاتی بود. کیان سریع تبلت مجازیش رو درآورد و شروع کرد به اسکن کردن کریستال‌ها.
_رها... فایل‌ها اینجا نیستن. یعنی هستن، ولی رمزنگاری‌شون متفاوته. نُوا از رمزنگاری متنی استفاده نکرده. اونا از "رمزنگاری صوتی-عصبی" استفاده کردن. یعنی فایل‌ها به صورت امواج صوتی ذخیره شدن و فقط با فرکانس مغزی ویکتور قابل پخش هستن.
رها که بالاخره تونسته بود دریچه‌ی تهویه رو با یه آچار فرانسه ببندد و جریان گاز رو کم کند، نفس راحتی کشید و گفت:
_یعنی چی؟ یعنی ما نمی‌تونیم بازشون کنیم؟؟
کیان لبخند کجی زد و عینکش رو توی دنیای مجازی صاف کرد:
_گفتم که با فرکانس مغزی ویکتور قابل پخشه. نگفتم که فقط با فرکانس ویکتور. من الان توی ذهن ویکتور نیستم، ولی توی معماری ذهنی اون هستم. من می‌تونم فرکانس مغز اون رو شبیه‌سازی کنم. یه کم صبر کن... دارم الگوریتم صداش رو مهندسی معکوس می‌کنم...
چند ثانیه گذشت. کریستال‌ها شروع به لرزیدن کردن و یه نور آبی ازشون ساطع شد. کیان فریاد زد:
_پیداشون کردم رها! فایل‌های صوتی محرمانه! دارم دانلودشون می‌کنم روی درایو فیزیکی. ولی رها... حجمشون خیلی زیاده. دانلود شدنش زمان می‌بره.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۸

در حالی که نوار پیشرفت دانلود روی ۳۰ درصد بود، کیان برای تست کردن فایل‌ها، یکی‌شون رو پخش کرد. صدای ضبط شده مستقیماً از طریق میکروفون استخوانی توی گوش رها پیچید. رها خشکش زد. اون صداها رو می‌شناخت.
صدای ویکتور کراس، اما جوان‌تر و با لحنی کمی گرم‌تر:
_دکتر کاویانی، شما یه ذهن درخشان دارید. ولی دارید اون رو توی یه چاه ویل هدر میدید. درمان اختلالات خواب؟ این هدف شماست؟
بعد صدای کاویانی شنیده شد. صدای مردی که هنوز امید داشت و نمی‌دونست وارد چه جهنمی شده:
_آقای کراس، من می‌خوام به انسان‌ها کمک کنم. رویاهای بد رو حذف کنم. کیفیت زندگی‌شون رو بالا ببرم.
ویکتور خندید. یه خنده‌ی سرد و محاسبه‌گر:
_کیفیت زندگی؟ دکتر کاویانی، ما اینجا نیستیم که کیفیت زندگی رو بالا ببریم. ما اینجا هستیم که "سرنوشت" رو بازنویسی کنیم. شما فکر می‌کنید شیفتینگ یعنی فرار از واقعیت؟ نه. شیفتینگ یعنی دسترسی به تمام واقعیت‌های ممکن. و کسی که به تمام واقعیت‌ها دسترسی داشته باشه، خداست.
رها با وحشت به مانیتور نگاه کرد. کاویانی توی اتاق سرور، روی صندلی کنار کیان نشسته بود و داشت با چشم‌های اشک‌آلود به مانیتور خیره می‌شد. اون هم داشت این مکالمه رو از طریق بلندگوی لپ‌تاپ می‌شنید. کاویانی با صدایی لرزون و شکسته زمزمه کرد:
_من... من نمی‌دونستم... اون بهم گفت داریم دنیا رو نجات میدیم... قسم خورد...
رها دستش رو روی شونه‌ی کاویانی گذاشت. _کاویانی... گوش کن. الان وقت سرزنش کردن نیست، الان وقت جبران کردنه. بذار فایل‌ها دانلود بشن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۸۹

دانلود به ۶۰ درصد رسیده بود. فایل صوتی دوم شروع به پخش شدن کرد. این بار صدای ویکتور جدی‌تر و بی‌رحم‌تر بود:
_پروژه آلتیا وارد فاز دوم میشه. استخراج انرژی دیگه کافی نیست. ما باید "زمان" رو کنترل کنیم. وقتی آگاهی یه سوژه همزمان در دو واقعیت موازی وجود داره، ما می‌تونیم از خاصیت درهم‌تنیدگی کوانتومی استفاده کنیم تا اطلاعات رو از آینده به گذشته بفرستیم.
صدای کاویانی (در فایل صوتی) با وحشت پرسید: _کنترل زمان؟ آقای کراس، این غیرممکنه! این پارادوکس‌های غیرقابل حلی ایجاد می‌کنه! بافت واقعیت پاره میشه! برای همین اون سایه‌ها و نشت‌ها به وجود اومدن!
ویکتور با بی‌تفاوتی جواب داد:
_بافت واقعیت برای انسان‌های ضعیف پاره میشه دکتر. برای ما، این یعنی قدرت مطلق. ما می‌تونیم اشتباهات گذشته رو پاک کنیم. می‌تونیم آینده رو قبل از وقوع ببینیم. ناظران... اون موجودات بینابینی... اون‌ها مانع نیستن. اون‌ها "سگ‌های نگهبان" زمان هستن. و ما یاد می‌گیریم چطور اونا رو کنترل کنیم.
رها نفسش رو حبس کرد. هدف واقعی نُوا این بود! اون‌ها نمی‌خواستن فقط ثروتمند بشن یا قدرت سیاسی بگیرن. اون‌ها می‌خواستن با دستکاری زمان، به خداهای زمان تبدیل بشن. و تمام اون درد و رنجی که به آرش و سارا و کیان و نیلوفر تحمیل شده بود، فقط بهای سوختن موتورِ ماشینِ زمان بود.
کیان توی دنیای مجازی فریاد زد:
_رها! فهمیدم! نشت کوانتومی، سایه‌ها، خونریزی بینی سارا... همه‌شون به خاطر اینه که نُوا داره بافت زمان رو پاره می‌کنه! ما باید این فایل‌ها رو منتشر کنیم. دنیا باید بدونه!
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا