• ✵ انجمن رمانِ بوکـــیــنــو✵

    بزرگترین انجمن فرهنگی و کتابخانه‌ی مجازی ایران!

    🛍️ ورود به فروشگاه بوکینو

  • دوستان و همراهان و مهمانان گرامی، اگر در رابطه با ثبت‌نام یا اکانت خود در انجمن با هرگونه مشکل یا سوالی مواجه شدید، لطفاً بدون نگرانی به آیدی زیر مراجعه فرمایید تا در اسرع وقت رسیدگی شود:

    ✵ @KibiBayat1 (روبیکا، ایتا) ✵

    ✵ @yasnanhtt (تلگرام) ✵

    تیم پشتیبانی بوکینو آماده‌ی پاسخگویی و حل مشکلات شماست.🙏

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۰

ویکتور از توی بلندگو با لحنی تأییدآمیز گفت:
_دکتر کاویانی کاملاً درست میگن. داده‌ها فوق‌العاده‌ان. ظرفیت آگاهی سوژه‌ی شماره ۲ (سارا) داره به ۹۰ درصد می‌رسه. فقط یه کم دیگه... یه کم دیگه تا شکستن کاملِ دیوارهای ناخودآگاه.
کاویانی با لبخندی عصبی و مصنوعی به رها نگاه کرد: _دیدی رها؟ ویکتور هم تایید می‌کنه. سارا داره پیشرفت می‌کنه. اون دیگه درد رو حس نمی‌کنه. اون الان توی یه سطح بالاتر از آگاهیه. اون داره پرواز می‌کنه.
رها به سارا نگاه کرد. سارا که الان کاملاً بیهوش شده بود و فقط دستگاه تنفس مصنوعی که نگهبان‌ها به زور به صورتش وصل کرده بودن، قفسه‌ی سینه‌اش رو بالا و پایین می‌برد. خون از بینی‌اش روی چانه‌اش چک می‌کرد.
_پرواز می‌کنه؟
رها با صدایی که از خشم و انزجار می‌لرزید گفت: _کاویانی، تو داری به خودت دروغ میگی. اون داره می‌میره. مغزش داره آب میشه. این دروغای تو، جونش رو نجات نمیده.
کاویانی لبخندش محو شد و دوباره رنگش پرید. به سارا نگاه کرد و برای یه لحظه، واقعیت مثل یه سیلی محکم به صورتش خورد. دستاش دوباره شروع کردن به لرزیدن.
_نه... نه ممکن نیست... داده‌ها... داده‌ها میگن اون زنده‌ست...
ویکتور سرد گفت:
_دکتر کاویانی، تمرکزتون رو از دست ندید. دکتر شمس، شما هم. مرحله‌ی بعدی: ادغام حافظه. ولتاژ رو روی حداکثر نگه دارید. بذارید خاطراتشون کاملاً پاک بشه تا ظرف برای ناظران خالی بشه.
رها فهمید که دیگه هیچ امیدی به کاویانی نیست. اون مرد مرده بود. فقط یه پوسته‌ی علمی باقی مونده بود. رها نفس عمیقی کشید و به نگهبان‌هایی که اسلحه‌هاشون رو به سمتش گرفته بودن نگاه کرد.
_باشه.
رها با صدایی آروم و سرد گفت:
_ادامه میدیم. ولی یادتون باشه آقای کراس... هر چیزی که پاک بشه، می‌تونه دوباره نوشته بشه. و من نویسنده‌ی این داستانم.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۱

سالن آزمایشگاه تبدیل به جهنم شده بود. بوی تند اوزون و سوختگی سیم‌ها با بوی فلزی خون قاطی شده بود و هوای سنگینی ایجاد کرده بود که نفس کشیدن رو سخت می‌کرد. صدای آژیرهای قرمز دستگاه مرکزی، مثل یه اره برقی توی اعصاب رها فرو می‌رفت. اما هیچ‌کدوم از این‌ها به اندازه‌ی وضعیت سارا وحشتناک نبود.
سارا روی صندلی فلزی افتاده بود. بدنش دیگه تشنج نمی‌کرد؛ اون حالتی بدتر از تشنج بود. بدنش کاملاً شل و بی‌حرکت شده بود، مثل یه عروسک پارچه‌ای که نخ‌هاش بریده باشن. فقط قفسه‌ی سینه‌اش با کمک دستگاه تنفس مصنوعی که نگهبان‌ها به زور به صورتش وصل کرده بودن، به صورت ریتمیک و مکانیکی بالا و پایین می‌رفت. مانیتور علائم حیاتی کنار تختش، اعدادی رو نشون می‌داد که هر پزشکی با دیدنشون سکته می‌کرد. ضربان قلب روی ۳۵، فشار خون در حال سقوط آزاد، و دمای بدن که به طرز غیرطبیعی‌ای پایین اومده بود.
اما ترسناک‌ترین بخش، مانیتور EEG بود. خطوط سبز رنگ که قبلاً مثل کوه‌های لرزان بالا و پایین می‌رفتن، حالا تقریباً صاف شده بودن. یه خط ممتد و نازک که فقط هر چند ثانیه یه جهش الکتریکی وحشتناک و تیز توش دیده می‌شد. مثل نوار قلب کسی که داره می‌میره، اما با یه تفاوت: مغز سارا هنوز داشت انرژی تولید می‌کرد، اما این انرژی داشت خودش رو می‌خورد.
رها با دستان لرزون اما مصمم، دستمالی برداشت و خون خشک‌شده‌ی گوشه‌ی ل*ب سارا رو پاک کرد. پوست سارا مثل یخ سرد بود.
_سارا... سارا جان، من اینجام لطفاً برگرد. به من نگاه کن.
اما سارا هیچ واکنشی نشون نداد. حتی پلک‌هاش هم تکون نمی‌خورد. انگار روحش از بدنش جدا شده بود و فقط یه پوسته‌ی خالی روی صندلی مونده بود.
ویکتور از پشت شیشه‌ی بالکن، با بی‌تفاوتی تمام به مانیتورها نگاه می‌کرد و یادداشت برمی‌داشت. براش مهم نبود که سارا داره می‌میره؛ براش مهم بود که "ظرف" داره خالی میشه. رها با دیدن این صحنه، حس کرد یه گدازه‌ی داغ از خشم توی رگ‌هاش جاری میشه. اون دیگه یه روانشناس نبود؛ اون یه مادر بود که داشت بچه‌اش رو جلوی چشمش تکه تکه می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۲

رها سریع به سمت کاویانی برگشت که هنوز مثل یه مجسمه‌ی سنگی کنار کنسول فرعی ایستاده بود و به مانیتور خیره شده بود. رها یقه‌ی لباسش رو گرفت و با صدایی که از ته گلو و پر از نفرت بود فریاد زد: _کاویانی! به این خطوط نگاه کن! این کما نیست! این مرگ مغزیه! چرا دستگاه رو خاموش نمی‌کنی؟!
کاویانی با چشمانی که از فرط وحشت و انکار گشاد شده بود، به رها نگاه کرد و با صدایی لرزون سعی کرد علمی حرف بزنه:
_نه... نه رها... این کما نیست. این... این "کما مصنوعی"ـه. یه حالت القایی. ویکتور داره از پروتکل "حفظ ظرف" استفاده می‌کنه.
رها با ناباوری فریاد زد:
_حفظ ظرف؟ یعنی چی لعنتی؟!
کاویانی آب دهانش رو قورت داد و با عجله توضیح داد:
_وقتی فشار امواج از حد تحمل بافت فیزیکی مغز بیشتر میشه، مغز برای جلوگیری از مرگ کامل، خودش رو خاموش می‌کنه. یه مکانیزم دفاعی. ولی دستگاه نُوا... دستگاه داره این خاموشی رو مهندسی می‌کنه. داره فعالیت قشر پیشانی و حافظه رو به صفر می‌رسونه، اما ساقه‌ی مغز و سیستم‌های خودکار رو زنده نگه می‌داره. بهش میگن کما مصنوعی. یعنی بدن زنده می‌مونه، ولی "سارا" دیگه اون داخل نیست. اون رفته تا فضا برای "مهمون" باز بشه.»پ
رها حس کرد زمین زیر پاش خالی شد.
_یعنی چی؟ یعنی سارا مرده؟؟
کاویانی سرش رو تکون داد، اشک‌هاش دوباره جاری شدن:
_نه... جسمش زنده‌ست. ولی آگاهیش... آگاهیش داره استخراج میشه. ویکتور داره آخرین قطرات هویتش رو مثل آب از یه لیموی خشک شده می‌گیره. اگر الان دستگاه رو قطع کنیم، سارا برای همیشه توی همین کما می‌مونه. یه گیاه. ولی اگر ادامه بدیم... اون تبدیل به یه "ظرف خالی" میشه برای ناظران.
رها مشتهاش رو گره کرد. این وحشتناک‌ترین چیزی بود که می‌تونست بشنوه. سارا توی برزخ گیر کرده بود. نه زنده بود که بتونه بجنگه، نه مرده بود که رها بشه. ویکتور داشت اون رو به یه شیء تبدیل می‌کرد.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۳

رها فهمید که با حرف زدن و التماس کردن هیچ فایده‌ای نداره. ویکتور و کاویانی هر دو توی توهمات خودشون غرق شده بودن. تنها راه، اقدام فیزیکی و بی‌رحمانه بود.
رها سریع به سمت پنل کنترل اضطراری پزشکی که روی دیوار اتاق کنترل نصب شده بود دوید. این پنل برای مواقعی طراحی شده بود که یه سوژه دچار ایست قلبی میشد و نیاز به مداخله‌ی فوری تیم اورژانس داشت. این پنل، بالاترین اولویت رو توی سیستم امنیتی نُوا داشت و حتی ویکتور هم نمی‌تونست جلوش رو بگیره.
رها درِ شیشه‌ای پنل رو شکست. شیشه‌ها روی زمین ریختن و صدای خرد شدنشون توی سالن پیچید. نگهبان‌ها سریع اسلحه‌هاشون رو به سمت رها گرفتن: _خانم دکتر! عقب بایستید!
رها بدون توجه به اون‌ها، دکمه‌ی قرمز بزرگ "کد ۹۹ - ایست قلبی و تروما" رو فشار داد و نگه داشت.
یه آژیر متفاوت و بسیار بلندتر از آژیرهای قبلی توی کل مجموعه پیچید. صدای رباتیک سیستم اعلام کرد: "هشدار بیولوژیک سطح یک. سوژه شماره ۲ در حال مرگ بالینی. پروتکل نجات فعال شد. درب‌های سالن باز می‌شوند."
ویکتور از بالکن فریاد زد:
_ه! این دروغه! ضربان قلبش ثابته! دکمه رو متوقف کنید!!
اما سیستم نُوا طوری طراحی شده بود که توی موارد پزشکی، امنیت فیزیکی رو دور بزنه تا جون سوژه که دارایی شرکت بود نجات پیدا کنه. درهای سنگین و فولادی سالن با صدای غرش‌مانندی شروع کردن به باز شدن. از راهرو، تیم اورژانس نُوا با برانکارد، دستگاه شوک الکتریکی و چمدان‌های دارویی به سمت سالن دویدن.
رها جلوی در وایساد و به نگهبان‌ها نگاه کرد: _شما نمی‌تونید جلوی تیم اورژانس رو بگیرید. این پروتکل مستقیم از ژنو دستور گرفته. اگر اسلحه‌ها رو بالا بیارید، من شخصاً به ویکتور گزارش میدم که شما دارید دارایی شرکت رو به خطر میندازید.
نگهبان‌ها با تردید به ویکتور نگاه کردن. ویکتور از خشم دندان‌هاش رو به هم فشار داده بود، اما می‌دونست که نمی‌تونه جلوی پروتکل اورژانس رو بگیره بدون اینکه شک ویکتورِ اصلی (مدیرعامل ژنو) رو جلب کنه. با عصبانیت دستش رو تکون داد و نگهبان‌ها عقب رفتن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۴

تیم اورژانس وارد سالن شد. دکتر نادری، متخصص مغز و اعصاب، سریع بالای سر سارا رفت.
_پالس ضعیفه! راه هوایی بازه! الکترودها رو جدا کنید، سریع!!!
اما الکترودهای دستگاه مرکزی با قفل‌های مغناطیسی به سر سارا وصل شده بودن. تکنسین‌ها سعی کردن بازشون کنن، اما سیستم قفل بود.
رها سریع خودش رو به تخت رسوند.
_کنار برید! من بازش می‌کنم!
رها دستاش رو روی قفل‌های مغناطیسی گذاشت. یاد حرف کیان افتاد که گفته بود همه‌ی سیستم‌های نُوا با فرکانس‌های خاص کار می‌کنن. رها چشمانش رو برای یه ثانیه بست، کلید تعادل رو توی ذهنش فعال کرد و گرمای طلایی مادرش رو به کف دستاش فرستاد. اون نباید با زور فیزیکی باز می‌کرد، باید فرکانس قفل رو مختل می‌کرد.
با یه حرکت سریع و محکم، رها دستاش رو چرخوند. یه جرقه‌ی آبی رنگ از قفل‌ها پرید و بوی سوختگی بلند شد. قفل‌ها با صدای "تق" باز شدن و الکترودها از سر سارا جدا شدن.
همزمان، رها فریاد زد:
_دکتر نادری! الان شوک نزنید! فقط آدرنالین و نالوکسان! بذارید خودش برگرده!
دکتر نادری سریع آمپول رو توی رگ گردن سارا تزریق کرد.
_فشار خون داره میاد بالا... ضربان... ۴۰... ۵۰... ۶۰! برگشت! سینوس ریتم برقرار شد!
روی مانیتور EEG، اون خط صاف و ترسناک، ناگهان شکست و یه موج آلفای ضعیف اما واقعی ظاهر شد. سارا یه نفس عمیق و لرزان کشید. دستگاه تنفس مصنوعی رو با دست ضعیفش هل داد و سرفه‌ی شدیدی کرد. خون و بزاق از دهانش بیرون ریخت، اما اون داشت نفس می‌کشید. نفسِ واقعی.
ویکتور از پشت شیشه بالکن با خشم مشتش رو روی شیشه کوبید.
_لعنتی... لعنتی...
رها دستمالی برداشت و صورت سارا رو پاک کرد. دستاش هنوز می‌لرزیدن، اما لبخند کوچیکی روی لبش نشسته بود.
_گرفتمت... گرفتمت سارا. نذاشتم ببرنت.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۵

سارا آروم آروم چشمانش رو باز کرد. اما نگاهش... نگاهش مثل همیشه نبود. مردمک‌هاش به طرز غیرطبیعی‌ای گشاد شده بودن و به نقطه‌ی نامعلومی روی سقف خیره شده بودن. انگار داشت چیزی رو می‌دید که بقیه نمی‌دیدن.
رها با نگرانی صورتش رو جلوی صورت سارا برد: _سارا؟ سارا جان، من رها هستم. صدای من رو می‌شنوی؟
سارا پلک زد. حرکتش کند و ماشینی بود. سرش رو آروم چرخوند و به رها نگاه کرد. اما توی چشم‌هاش، هیچ شناختی نبود. انگار رها رو نمی‌شناخت.
سارا با صدایی که خش‌دار و ضعیف بود، اما لحنش عجیب و کودکانه بود زمزمه کرد:
_بارون... بارون داره می‌باره... ولی آسمون... آسمون چرا بنفشه؟
رها قلبش فشرده شد. سارا هنوز توی DR بود. یا حداقل، بخشی از ذهنش هنوز اونجا گیر کرده بود. مرز بین واقعیت فعلی و دنیای بنفش برای سارا از بین رفته بود.
_سارا عزیزم، بارون نمی‌باره. تو توی آزمایشگاهی. تو پیش منی. به دستم نگاه کن. پنج تا انگشت دارم. ببین.
سارا به دست رها نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید تا مغزش پردازش کنه. بعد یهو ترسید و دستش رو عقب کشید:
_نه... نه دست نزن... دستات دارن ذوب میشن... مثل موم...
دکتر نادری آروم به رها گفت:
_خانم دکتر، اون دچار "گسست ادراکی" شده. مغزش برای محافظت از خودش در برابر درد دستگاه، بخشی از حافظه‌ی حسی‌اش رو قطع کرده. اون الان واقعیت رو از فیل*تر رویاهاش می‌بینه. باید صبر کنیم تا داروها اثر کنن.
رها دست سارا رو محکم گرفت، حتی وقتی سارا سعی می‌کرد عقب بکشه.
_نه سارا. من ذوب نمیشم. من واقعیم. بوی خاک رو حس کن. بوی بارون رو حس کن. من اینجام. تا وقتی تو برنگردی، من تکون نمی‌خورم.
سارا به رها خیره شد. یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید و روی گونه‌ی رنگ‌پریده‌اش لغزید. آروم زمزمه کرد:
_رها...؟ تو... تو بوی بارون میدی... ولی چرا صورتت... چرا صورتت دو تا شده؟
رها لبخند تلخی زد و اشک‌هاش رو پاک کرد.
_چون من هم نگرانتم، هم خوشحالم که زنده‌ای. دو تا حس دارم. ولی فقط یه رها هستم. استراحت کن سارا. من بیدار می‌مونم.
سارا چشمانش رو بست، اما پلک‌هاش هنوز می‌لرزیدن. اون نجات پیدا کرده بود، اما جنگ برای برگردوندنِ کاملِ ذهنش تازه شروع شده بود. و رها می‌دونست که ویکتور دست از سرشون برنمی‌داره. این فقط یه توقف کوتاه بود، نه پایان.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۶

سارا هنوز توی تخت بسته بود و دستگاه‌های پزشکی دورش رو گرفته بودن. رها کنارش نشسته بود و با یه دستمال مرطوب، عرق و خون خشک‌شده رو از پیشونیش پاک می‌کرد. چشمان سارا نیمه‌باز بود و مردمک‌هاش بی‌هدف توی کاسه‌ی چشم می‌چرخیدن. نفس‌هاش هنوز بریده‌بریده بود و هر دم و بازدمش با یه ناله‌ی خفه همراه بود.
ناگهان، سارا دست لرزونش رو بالا آورد و مچ دست رها رو گرفت. فشارش غیرمنتظره و محکم بود. انگار آخرین قطره‌های انرژی‌اش رو جمع کرده بود تا یه حرف مهم رو بزنه.
_رها...
سارا با صدایی که از ته چاه می‌اومد و می‌لرزید، زمزمه کرد:
_گوش کن... باید بهت بگم... قبل از اینکه دوباره برم...
رها سریع خم شد و گوشش رو نزدیک ل*ب‌های ترک‌خورده‌ی سارا برد:
_من اینجام سارا. بگو عزیزم. هر چی می‌خوای بگو. من گوش میدم.
سارا آب دهانش رو به سختی قورت داد و با چشم‌های گشاد شده به سقف خیره شد:
_وقتی... وقتی اون دستگاه روشن شد... دردش... دردش مثل آتیش بود. ولی من فرار نکردم. من رفتم عمیق‌تر. رفتم توی اون رودخانه‌ی نقره‌ای. ولی رها... اونجا خالی نبود. اونجا فقط سایه نبود.
رها اخم کرد و با نگرانی پرسید:
_یعنی چی سارا؟ چی دیدی؟؟
سارا دستش رو محکم‌تر فشار داد و اشک از گوشه‌ی چشمش چکید:
_اون‌ها... اون‌ها صورت داشتن رها. صورت‌های ما رو داشتن. من... من خودمو دیدم. ولی اون من، پیرتر بود. زخمی بود. و داشت به من نگاه می‌کرد و می‌خندید. و بعد... بعد فهمیدم... فهمیدم که اون‌ها ناظر نیستن. اون‌ها... اون‌ها نسخه‌های قبلی ما هستن. اون‌هایی که قبلاً اومدن و شکست خوردن.
رها خشکش زد. قلبش مثل سیر و سرکه می‌جوشید. این با تمام تئوری‌های کیان و نیلوفر فرق داشت. این یه حقیقت وحشتناک‌تر بود.
_نسخه‌های قبلی ما؟ یعنی چی سارا؟ یعنی ما... ما تکراری هستیم؟
سارا سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد، اما حرکتش خیلی کند بود.
_آره... و ویکتور... ویکتور نمی‌خواد دروازه رو باز کنه. اون می‌خواد ما رو به اون‌ها وصل کنه. اون می‌خواد ما رو توی یه حلقه‌ی بی‌نهایت گیر بندازه. رها... اون‌ها گرسنه نیستن... اون‌ها... اون‌ها تنهان. و می‌خوان ما رو جایگزین خودشون کنن تا اون‌ها بتونن فرار کنن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۷

حرف‌های سارا مثل یه پتک سنگین روی سر رها فرود اومد. رها عقب کشید و به چهره‌ی وحشت‌زده‌ی سارا نگاه کرد.
_صبر کن سارا... آروم باش. اگر اون‌ها نسخه‌های قبلی ما هستن، پس چرا ویکتور داره این کار رو می‌کنه؟ هدفش چیه؟
سارا نفس‌نفس می‌زد و رنگش هر لحظه سفیدتر می‌شد. دستش رو از مچ رها رها کرد و با انگشت‌های لرزون به سمت شیشه‌ی بالکن، جایی که ویکتور ایستاده بود، اشاره کرد.
_ویکتور... ویکتور نمی‌دونه... نه، صبر کن... ویکتور می‌دونه. اون داره از درد ما استفاده می‌کنه تا... تا نقشه رو بکشه.
سارا یهو سرفه‌ی شدیدی کرد و خون تازه‌ای از گوشه‌ی لبش جاری شد. رها سریع دستمال رو گرفت، اما سارا دستش رو هل داد و با تمام توانش فریاد زد:
_رها! گوش کن! اون‌ها می‌دونن! اون‌ها می‌دونن که ما با هم حرف می‌زنیم! وقتی دستگاه روشن شد، من صدای آرش رو شنیدم. صدای کیان رو شنیدم. صدای نیلوفر رو شنیدم. ولی اون صداها... اون صداها داشتن ضبط می‌شدن!
چشم‌های رها گرد شد.
_ضبط؟ یعنی چی؟؟
سارا با نگاهی پر از التماس و وحشت به رها خیره شد:
_پروتکل انهدام... برای شکستن ما نبود رها. برای "شنود" بود. ویکتور از فرکانس درد استفاده کرد تا لایه‌های سپر ذهنی ما رو نازک کنه. اون می‌خواست ببینه ما چطور با هم ارتباط برقرار می‌کنیم. اون می‌خواست فرکانس شبکه‌ی سیمرغ رو پیدا کنه. رها... اون‌ها فرکانس ما رو دارن. اون‌ها می‌دونن چطور پیدامون کنن. حتی توی DR. حتی توی ذهنمون.
این جمله مثل یه شوک الکتریکی به مغز رها وارد شد. تمام تلاش‌هاشون، تمام جلسات مخفیانه، تمام عشق و اتحادی که ساخته بودن... ویکتور ازش به عنوان یه نقشه‌ی گنج استفاده کرده بود. اون‌ها لو رفته بودن. نه به خاطر خیانت سعید، بلکه به خاطر اینکه خودشون، با اتصال عمیق‌شون، راه رو برای نفوذ باز کرده بودن.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۸

قبل از اینکه رها بتونه واکنشی نشون بده، صدای آژیر کوتاه و تیزی توی سالن پیچید. ویکتور از پشت شیشه‌ی بالکن، با نگاهی که مثل یخ سرد و بی‌رحم بود، به رها و سارا خیره شده بود. دستش رو روی میکروفون کنسول بالکن گذاشت و صدای فلزی‌اش توی کل سالن اکو شد.
_دکتر شمس، از سوژه شماره ۲ فاصله بگیرید. سوژه دچار توهمات شدید ناشی از نشت کوانتومی شده و اطلاعات غلط به شما میده. تیم پزشکی، پروتکل ۷-بلاک رو اجرا کنید.
رها با عصبانیت بلند شد و به سمت شیشه فریاد زد: _ویکتور! اون داره حقیقت رو میگه! تو داری از دردشون برای شنود استفاده می‌کنی! تو فرکانس شبکه‌ی ما رو دزدیدی!
ویکتور لبخند کج و ترسناکی زد:
_دکتر شمس، شما هنوز درگیر احساسات زائد هستید. سوژه شماره ۲ الان یه خطر بیولوژیکی و اطلاعاتی‌ه. اگر اون بتونه این توهمات رو به بقیه سوژه‌ها منتقل کنه، کل پروژه آلوده میشه. تیم پزشکی، اجرا کنید!
دکتر نادری و دو تا پرستار با چهره‌های معذب و وحشت‌زده به سمت تخت سارا اومدن. یکی‌شون یه سرنگ بزرگ حاوی یه مایع آبی‌رنگ و غلیظ توی دست داشت.
رها سریع جلوی تخت وایساد و دستاش رو باز کرد: _نه! بهش نزدیک نشید! اون داره سکته می‌کنه! اگر الان داروی سنگین بهش بدید، مغزش برای همیشه خاموش میشه!
دکتر نادری با صدایی لرزون گفت:
_خانم دکتر... لطفاً کنار برید. دستور مستقیم از طرف مدیر ارشته. اگر اجرا نکنیم، خودمون حذف میشیم. این دارو فقط ارتباط عصبی‌اش رو با بقیه قطع می‌کنه. فقط همون.
رها فهمید که دروغ میگن. ۷-بلاک یه داروی معمولی نبود. این دارو، سیناپس‌های مربوط به حافظه‌ی مشترک و ارتباط تله‌پاتیک رو می‌سوزوند. ویکتور می‌خواست سارا رو از شبکه‌ی سیمرغ "جدا" کنه.
_سارا!
رها فریاد زد و سعی کرد دست پرستار رو بگیره. _سارا، سپرت رو فعال کن! نذار وارد بشه! بگو باران!
اما سارا دیگه توانی نداشت. چشمانش رو بست و سرش رو به عقب پرتاب کرد. پرستار سوزن رو توی رگ گردن سارا فرو کرد. مایع آبی وارد خونش شد.
توی همون لحظه، رها یه حس وحشتناک توی سرش حس کرد. مثل یه طناب نامرئی که سال‌ها محکم بود و حالا با یه صدای "تق" بلند، پاره شد. یه سکوت مطلق و کرکننده توی ذهنش ایجاد شد. جای خالی سارا توی شبکه‌ی ذهنی‌اش، مثل یه زخم باز درد می‌کرد.
سارا روی تخت شل شد. چشمانش باز موند، اما دیگه هیچ نوری توش نبود. دیگه رها رو نمی‌شناخت. دیگه هیچ‌کس رو نمی‌شناخت. ارتباطش با گروه، برای همیشه قطع شده بود.
 

Mahyas

کاربر بوکینو
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-01
نوشته‌ها
265
سکه
1,331
#پارت ۱۷۹

نیم ساعت بعد، سارا رو روی برانکارد گذاشتن و از سالن خارج کردن. رها مجبور بود از پشت شیشه‌ی کثیف و خون‌آلود، تماشا کنه که چطور بدن بی‌جون سارا رو به سمت آسانسورهای طبقه‌ی منفی ۵ می‌برن. جایی که اتاق‌های قرنطینه‌ی سطح بالا قرار داشتن.
کاویانی که حالا مثل یه روح سرگردان شده بود، کنار رها ایستاد. صدای ناله‌ی آرش و کیان که هنوز توی صندلی‌های دستگاه بسته بودن، توی سالن می‌پیچید، اما رها دیگه به اون‌ها توجه نمی‌کرد. تمام تمرکزش روی مانیتوری بود که تصویر اتاق قرنطینه‌ی سارا رو نشون می‌داد.
اتاق قرنطینه یه مکعب کاملاً سفید بود. دیوارها، سقف و کف، همگی از یه ماده‌ی صیقلی و بدون درز ساخته شده بودن. هیچ سایه‌ای توش شکل نمی‌گرفت. هیچ گوشه‌ی تاریکی وجود نداشت. وسط اتاق، یه تخت فلزی ساده قرار داشت و سارا مثل یه عروسک پاره شده روش افتاده بود. دور تا دور تخت، یه میدان الکترومغناطیسی فعال بود که هرگونه سیگنال عصبی و تله‌پاتیک رو مسدود می‌کرد.
سارا تنها بود. کاملاً تنها. نه فقط از نظر فیزیکی، بلکه از نظر ذهنی. اون دیگه صدای آرش رو نمی‌شنید. دیگه گرمای دست نیلوفر رو حس نمی‌کرد. دیگه منطق کیان رو توی سرش نداشت. اون توی یه حباب سفید و مطلق گیر افتاده بود.
رها دستش رو روی شیشه‌ی مانیتور گذاشت. اشک‌هاش بی‌صدا روی صورتش می‌لغزیدن.
_متأسفم سارا... متأسفم که نتونستم محافظتت کنم. ما فکر می‌کردیم داریم پل می‌سازیم، ولی در واقع داریم پل رو برای عبور اون‌ها باز می‌کردیم.
کاویانی با صدایی که از فرط گریه و خستگی خش‌دار شده بود، آروم گفت:
_رها... تموم شد. شبکه سیمرغ شکست. ویکتور برنده شد. بیا بریم. قبل از اینکه نوبت ما بشه.
رها برگشت و با نگاهی به کاویانی کرد که توش نه خشم بود، نه ترس. فقط یه سردی مطلق و یه تصمیم فولادین.
_تموم شد کاویانی؟ نه. تازه شروع شده. ویکتور فکر می‌کنه با قطع کردن سارا، ما رو کور کرده. ولی اون نمی‌دونه که وقتی یه چشم کور میشه، بقیه‌ی حواس تیزتر میشن.
 

بازدید کنندگان موضوع (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

بالا